عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود





Alternative content


رهبر
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : شنبه 21 آذر 1394


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
پیش گویی علی ع در مورد مسجد جمکران
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : شنبه 21 آذر 1394

 

next page

fehrest page


بسم اله الرحمن الرحيم
يا صاحب الزمان ادركنا
مرجع عاليقدر جهان تشيع فقيه اهل بيت عصمت و طهارت حضرت آيت الله العظمى آقاى مرعشى نجفى قدس سره درباره مولف كتاب چنين مى فرمايد:
بسمه تعالى
جناب مستطاب حجه الاسلام آقاى آقا سيد جعفر عظيمى دامت بركاته از جمله فضلا در حوزه مقدسه مى باشند و ساليان دراز مشغول تحصيل علوم دينيه و خدمت به شرع انور داشته و دارند و عده زيادى از برادران دينى را بقرآن شريف و تفسير آن و عقايد حقه و مسائل شرعه فرعيه آشنا نمودند اميد است كه مومنين بقيت وجود ايشان را مغتنم شمرده از بيانات و بركات ايشان مستفيض بوده باشند.
13 رجب 1400 ق .
شهاب الدين الحسينى المرعشى النجفى
مسجد مقدس جمكران
جلوه گاه عنايات امام زمان عليه السلام ، تجلى گاه كرامات و معجزات حضرت مهدى عليه السلام ، ميعادگاه منتظران و شيفتگان قائم آل محمد صلى الله عليه و آله است .
مسجد مقدس جمكران
پايگاه عشق و دلسوختگان فراق ، منزلگاه كاروانيان اشتياق ، خلوتگاه مبتلايان درد و داغ غيبت حضرت صاحب الزمان عليه السلام است .
مسجد مقدس جمكران
دار الشفاى دردمندان ، دارالامان گمشدگان و بى پناهان ، پناهگاه بلا ديدگان و مصيبت زدگان دوران نهايى زاده زهرا عليهاالسلام است .
مسجد مقدس جمكران حريم امن الهى ، كعبه اهل ولايت ، عبادتگاه فناشدگان راه مهر وجه الله و بقيه الله است .
مسجد مقدس جمكران
سرچشمه جوشان نور و هدايت است .
در اين مسجد مى توان عطر ناب حضور حضرت مهدى عليه السلام را حس ‍ كرد.
اين مسجد را مى توان خانه صاحب الزمان عليه السلام شمرد.
بسيارند آنان كه در اين مسجد شرافت ديدار يافته اند و دست عنايت موعود را بر سر خود لمس كرده اند و به كرامت مولا به هر چه خواستنى است ، رسيده اند. علمايى كه در گذر تاريخ همواره به اين مكان مقدس اهتمام ورزيده اند، ارادتمندانى كه در ساليان درازى از عمر خويش هرگز از زيارت آن غافل نمانده اند، مردمانى كه در هر شب چهارشنبه و جمعه راه هاى طولانى را به شوق جمكران درنورديده اند به يقين از توجهات صاحب اين مسجد بهره ها برده اند و كرامت ها ديده اند.
آيا مى شود اين همه معنويت و صفا و آمادگى روحى ، در زائران مسجد جمكران ، بدون عنايت مولا حاصل آيد؟
آيا مى شود اين همه شور و اشتياق و التهاب ، در جستجوگران صاحب الزمان عليه السلام بدون توجه خود آن حضرت صورت پذيرد؟
آيا مى شود اين همه آرامش روحى و رشد ايمانى و كمالات معنوى براى نمازگزاران مسجد جمكران ، بدون امدادهاى مشفقانه و دعاهاى خالصانه حضرت مهدى عليه السلام تحقق يابد؟
هر چه هست از مدد رحمت اوست !
كتاب (مسجد مقدس جمكران تجلى گاه صاحب الزمان عليه السلام ) با ذكر روايات معصومين عليه السلام و نقل اقوال و خاطرات علما و صالحين و بيان سرگذشت هاى شيرين از ديدارها و كرامات هاى حاصله در اين سرزمين ، مجموعه اى كم نظير و پر تاثير درباره اين مسجد مقدس به شمار مى آيد.
چاپ اول اين كتاب در نيمه شعبان 1415 با استقبال بى نظير عاشقان بقيه الله روبرو گرديد و در طى كمتر از پنج سال بارها و بارها تجديد چاپ گرديد و بيش از صد و بيست هزار نسخه از آن چاپ و منتشر و به سرعت ناياب گرديده است .
مولف محترم آن جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى سيد جعفر مير عظيمى از ارادتمندان با اخلاص و علاقمندان ايثارگر ساحت مقدس بقيه الله الاعظم حضرت مهدى عليه السلام مى باشند كه در راه جمع آورى مطالب مختلف آن سعى بليغ و تلاشى وافر داشته اند.
(واحد تحقيقات مسجد مقدس جمكران ) براى مولف محترم توفيقات روز افزون و براى مطالعه كنندگان گرامى رستگارى و فوز ديدار را آرزو دارد.
واحد تحقيقات مسجد مقدس جمكران
تابستان 1378
پيشگوئى اميرمؤ منان عليه السلام پيرامون مسجد مقدس جمكران 
محمد بن محمد بن هاشم رضوى - از علماى قرن دوازدهم - در كتاب (خلاصه البدان ) از كتاب (مونس الحزين ) شيخ صدوق نقل كرده كه اميرمؤ منان عليه السلام در يك روايت طولانى از تشريف فرمائى حضرت بقيه الله - ارواحنا فداء - به شهر قم ، و تجلى آن حضرت در كنار مسجدى در نزديكى دهى كهن به نام (جمكران ) خبر داده است .
متن كامل اين حديث را صاحب (انوار المشعشيعين ) از كتاب (خلاصه البدان ) نقل كرده است . (1)
خوانندگان گرامى مى توانند متن آن را در بخش اول كتاب ملاحظه فرمايند.(2)
پيام حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالى فرجه پيرامون مسجد مقدس جمكران 
حضرت بقيه الله - ارواحنا فداه - خطاب به حسن بن مثله فرمود:
(به مردم بگو به اين موضع (مسجد مقدس جمكران ) رغبت كنند و آن را عزيز دارند...)
آنگاه نماز تحيت مسجد و نماز امام زمان عليه السلام را تعليم دادند، سپس ‍ فرمودند:
(فمن صليهما فكانما صلى فى البيت العتيق ):
(هر كس اين دو نماز را بخواند همانند اين است كه در خانه كعبه نماز گزارده باشد.) (3)
نماز مسجد مقدس جمكران 
حضرت بقيه الله - ارواحنا فداه - هنگامى كه به تاسيس مسجد مقدس ‍ جمكران فرمان داد، كيفيت نماز مسجد جمكران را به شرح زير بيان فرمود:
1 - دو ركعت نماز به نيت نماز تحيت مسجد، در هر ركعت بعد از حمد، سوره قل هو الله احد هفت مرتبه ، ذكر ركوع و سجده هر كدام هفت مرتبه .
2 - سپس دو ركعت به نيت امام زمان عليه السلام ، در هر ركعت بعد از حمد، قل هو الله احد يكمرتبه ، ذكر ركوع و سجده هر كدام هفت مرتبه .
در ركعت اول و دوم آيه اياك نعبد و اياك نستعين صد مرتبه تكرار مى شود.
3 - بعد از نماز: لا اله الا الله يكمرتبه ، سپس تسبيح حضرت فاطمه زهرا - سلام الله عليها - (الله اكبر 34، الحمدلله 33 و سبحان الله 33 مرتبه ).
4 - اللهم صل على محمد و آل محمد يكصد مرتبه در حال سجده . (4)
مقدمه 
مسجد در فرهنگ اسلامى جايگاه ويژه اى دارد. اعتبار و اهميتى كه اسلام به مسجد داده است به هيچ نهادى نداده و مسجد را خانه اى براى خداى لامكان معرفى كرده ، خانه اى از آن خدا كه براى مردم است .
و لذا مى بينيم پس از هجرت پيامبر خدا به مدينه ، اولين بنيادى كه نهاده شد، مسجد بود، و رسول گرامى اسلام نخست در قبا و سپس در مدينه مسجدى را پايه گذارى كرد كه كانونى براى انجام عبادات و مركزى براى تجمع مسلمانان و پايگاهى براى تصميم گيرى هاى مهم باشد.
داستان شورانگيز ساختن اولين مسجد در مدينه و اشتياق مسلمانان براى انجام اين كار و اينكه شخص پيامبر در ساختن مسجد فعاليت مى كرد، در كتب تاريخ بطور مبسوط آمده و همچنين سرودهائى كه مسلمانان در حال ساختن مسجد زمزمه مى كردند، در اين كتابها نقل شده است ، از جمله اين سرود:

لئن قعدنا و النبى يعمل
فذاك من العمل المضلل
اگر ما بنشينيم و پيامبر كار كند اين عمل براى ما باعث گمراهى خواهد بود.
با اين سرود كه پيامبر و مسلمانان بطور دسته جمعى مى خواندند:
لا عيش الا عيش الاخره
اللهم ارحم الانصار و المهاجره (5)
زندگى نيست مگر زندگى آخرت ، خداوندا به انصار و مهاجرين رحمت فرما.
اهميت ساختن مسجد و رفت و آمد و حضور در آن آنچنان زياد است كه در قرآن و حديث تاكيدهاى فراوانى بر آن شده است . خداوندا در قرآن كريم درباره تعمير مسجد و حضور در آن چنين فرموده است :
انما يعمر مساجد الله من آمن بالله و اليوم الاخر (6)
همانا مساجد خدا را كسانى تعمير مى كنند كه ايمان به خدا و روز قيامت داشته باشند.
لمسجد اسس على التقوى من اول يوم احق ان تقوم فيه (7)
مسجدى كه از نخستين روز بر اساس تقوى ساخته شده ، سزاوار است كه در آن مقيم باشى .
همچنين در روايات از معصومين عليهم السلام سفارشهاى بسيارى درباره مسجد شده است كه ما به عنوان نمونه به چند حديث اكتفا مى كنيم :
قال رسول الله (ص ):
كونوا فى الدنيا ضيافا و اتخذوا المساجد بيوتا(8)

پيامبر خدا فرمود: در دنيا ميهمان باشيد و مساجد را خانه خود قرار دهيد.
قال رسول الله (ص ): بشر المشائين الى المساجد فى ظلم الليل بنور ساطع يوم القيمه (9)
پيامبر خدا فرمود: مژده بده به كسانى كه در تاريكى هاى شب به مساجد مى روند به نورى كه در روز قيامت مى درخشد.
قال الصادق (ع ): من بنى مسجدا بنى الله له بيتا فى الجنه (10)
امام صادق فرمود: هر كس مسجدى را بنا كند، خداوند براى او در بهشت خانه اى را بنا مى كند.
به خاطر همين سفارش ها و تاكيدهاست كه مسلمانان در تمام بلاد اسلامى در هر محله و روستائى ، مسجد بنا كردند و هيچ محله اى نيست مگر اينكه يك يا چند مسجد در آنجا وجود دارد. انبوهى مساجد مسلمانان ، دليل روشنى بر اهتمام فوق العاده آنان بر تاسيس مسجد است به گفته يعقوبى ، در بصره هفت هزار مسجد وجود داشت . (11)
و نيز او مى گويد: بغداد داراى سى هزار مسجد است . (12)
در قرون اوليه اسلامى بخصوص در عهد رسول گرامى اسلام (ص ) مسجد مركز همه گونه فعاليتهاى فرهنگى و اجتماعى و حتى نظامى بشمار مى رفت ، و مى توان گفت كه مسجد قلب تپنده جامعه اسلامى بود.
از يك سو دادگاهها و محكمه هاى قضائى در مسجد تشكيل مى شد و مسائل حقوقى و كيفرى مردم در مسجد به داورى گذاشته مى شد و از ديگر سو به عنوان يك مركز نظامى در امور مربوط به جنگ و سازماندهى سپاه و طراحى نقشه هاى نظامى مورد استفاده قرار مى گرفت و مسلمانان از طريق مسجد بسيج مى شدند و از سوى ديگر مسجد مركز ديد و بازديدها و ملاقاتها و محل تجمع مومنان و جائى براى مشورتها و تصميم گيريها بود. همچنين مسجد جايگاهى بود براى فراگيرى علوم و آموزشهاى گوناگونى كه جامعه اسلامى به آن نيازمند بود. در مسجد علاوه بر بيان احكام و مسائل فقهى و تفسير قرآن ، اصول عقايد اسلامى و حتى بحثهاى ادبى و عقلى مورد مذاكره قرار مى گرفت .
مسلمانان در طول تاريخ به ساختمان مساجد نيز اهميت خاصى داده اند و گاهى با ساختن يك مسجد شاهكار بزرگ معمارى عصر را به وجود آورده اند.
در مساجد، تجلى انواع هنرهاى اسلامى را مى توان ديد، مسجد نمودارى از هنر معمارى و كاشى كارى و نقاشى و خطاطى و گچ برى و آئينه كارى و منبت كارى و صنايع دستى و ديگر انواع هنرها كه در قنديل ها و فرشها و پرده ها و ظرفها و شمعدانى ها بكار رفته است مى باشد، و مى توان گفت : مسجد گالرى هنرهاى اسلامى است .
بعضى از مساجد از لحاظ معنوى خصوصياتى دارند كه مساجد ديگر فاقد آن هستند، مثلا خاطره مهمى را به ياد مى آورند و يا به وسيله و يا دستور عزيزى و وليى از اولياء خدا ساخته شده اند كه همين امر موجب عظمت آن مسجد و توجه ويژه مسلمانان به آن شده است مانند مسجد الحرام كه پايگاه توحيد و محل انجام مناسك عظيم حج است و يا مسجد پيامبر در مدينه كه يادآور خاطره خطير پيامبر بزرگوار اسلام و هم محل دفن پيكر پاك آن بزرگوار است . و همچنين مسجد الاقصى و يا مسجد كوفه و مسجد سهله و يا مسجد براثا كه هر كدام داراى خاطره ها و سوابق درخشان تاريخى است .
يكى از مساجدى كه نام آن همواره يادآور نام گرامى حضرت بقيه الله امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف است ، مسجد مقدس (جمكران ) در شش كيلومترى شهر قم مى باشد كه حدود يكهزار سال پيش به دستور خود آن حضرت ساخته شده و از آن زمان به بعد مطمح نظر و مورد توجه عاشقان و دلباختگان و ارادتمندان آن حضرت قرار گرفته است .
در طول تاريخ اين مسجد كرامات و معجزات بسيارى در آنجا ديده شده و شيعيان و علاقمندان حضرت مهدى (ع ) از هر سو بار سفر بسته و براى خواندن نماز در اين مسجد مسافرت مى كنند و اين مسجد همواره از احترام و قداست خاصى برخوردار است . از بعضى از علماء و مراجع تقليد و بزرگان ، معجزات و عناياتى درباره اين مسجد نقل شده كه نشان مى دهد آنان چگونه به اين محل مقدس احترام مى گذاشتند، از جمله آنها مرحوم آية الله العظمى حائرى موسس حوزه علميه قم ، و مرحوم آية الله العظمى حجت كوه كمرى ، آية الله العظمى امام خمينى ، مرحوم آية الله العظمى سيد محمد تقى خوانسارى و مرحوم آية الله العظمى بروجردى ، و مرحوم آية الله العظمى گلپايگانى ، و مرحوم آية الله العظمى نجفى مرعشى ، مرحوم آية الله العظمى اراكى و غير آنها را مى توان نام برد. عنايت و علاقه مقام معظم رهبرى به اين مسجد مقدس جمكران آنقدر زياد است كه طبق گفته مسئولين محترم بارها به اين مسجد شريف جمكران تشريف آورده اند، نظر آنان را درباره مسجد جمكران در همين كتاب نقل خواهيم كرد.
همچنين از علماء و اساتيد حوزه علميه و مراجع فعلى نيز كه در حال حيات هستند نمونه هائى در ذكر معجزات و كرامات اين مسجد خواهيم آورد.
ما در اين كتاب تاريخچه احداث مسجد مقدس جمكران را با تكيه بر منابع فراوانى از كتب علماء گذشته ذكر خواهيم كرد و آنگاه نظرات علماء و اساتيد و مراجع را خواهيم آورد و نمونه هاى اندكى از معجزات بسيارى كه در اين مكان شريف به وقوع پيوسته است نقل خواهيم كرد، و در پايان مطالب مختصرى در پيرامون حضرت مهدى ارواحنا فداه خواهيم آورد.
اين كتاب ارمغانى است براى شيفتگان امام زمان و عاشقان مسجد مقدس ‍ جمكران كه همواره و بخصوص در شبهاى چهارشنبه از اطراف و اكناف و دور و نزديك آهنگ سفر به مسجد جمكران مى كنند و در گوشه اى از آن با خداى خود با راز و نياز مشغول مى شوند، و پس از اداى نماز مخصوص ‍ مسجد، به دنبال گمشده خود هستند و آن دردانه يكتا و عزيز سفر كرده را مى خوانند و راز دل خود را با او در ميان مى گذارند.
تا تو ز كسى روى نهان كرده اى
خون به دل پير و جوان كرده اى
در آخرين فراز از اين پيشگفتار توجه خوانندگان گرامى را به اين نكته جلب مى نمايم كه فرمان لازم الاطاعه حضرت بقيه الله - ارواحنا فداه - به شيخ حسن به مثله جمكرانى در بيدارى بوده ، چنانچه از متن داستان و تاكيد مرحوم آيت الله حائرى به روشنى ثابت مى شود، و بناى فعلى مسجد مقدس جمكران نيز به فرمان آن حضرت است ، چنانچه در منابع و مآخذ بر آن تاكيد شده است .
بر شيفتگان حضرت صاحب الزمان - عجل الله تعالى فرجه الشريف - است كه اين مكان مقدس را قدر بدانند و در هر فرصتى به اين مكان مقدس ‍ بشتابند و مشكلات خود را با آن امام روف در ميان بگذارند، و خداى را به نام او بخوانند و سريع الاجابه بيابند، ما نيز عاجزانه از شيفتگان كويش ‍ تقاضا مى كنيم كه به هنگام تشرف نخست براى تعجيل در امر فرج دعا كنند و حوائج آن حضرت را بر حوائج خويش مقدم بدارند.
اى عاشقان امام زمان و علاقمندان مسجد مقدس جمكران ، قدر خودتان را بيشتر بدانيد كه خداوند اين توفيق را به شما داده است ، در اين مكان مقدس (مسجد جمكران ) مشغول عبادت و راز و نياز باشيد، مسجدى كه به امر مبارك حضرت ولى عصر امام زمان (ع ) بنا گرديده .
امام زمان فرموده : من صلى فيه كمن صلى فى البيت العتيق .
مسجدى كه آيات عظام و علماء اعلام پياده به آن مكان مقدس مشرف مى شدند.
مسجدى كه رفت و آمد حضرت بقيه الله الاعظم امام زمان (ع ) به آن مى باشد، كه در اين مدت عده اى زياد محضر آن بزرگوار رسيده و از بركات آن حضرت به فيض رسيده اند.
اگر كسى دارد به ميل درد و فغان
بايدش رو آورد بر جمكران
جمكران دارالشفاى مومن است
چون طبيب آن بود صاحب زمان
در خاتمه :
اميدوارم كه اين اثر ناچيز مورد عنايت حضرت رب الارباب و ارواح طيبه حضرات معصومين عليه السلام قرار گيرد و خوانندگان محترم را مفيد فايده و مثمر ثمر باشد و برايم باقيات الصالحات باشد، براى يوم لا ينفع مال و لابنون ، والباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا و خير اقلا.
در اينجا فرصت را مغتنم شمرده ، از آيات عظام و علماء اعلام و حجج اسلام و بزرگان و دوستان عزيزى كه از تاليفات قبلى اينجانب استقبال كردند و مرا مورد تشويق قرار دادند صميمانه سپاسگزارى مى كنم و ثوابى از آن به ارواح مقدسه علماء و شهداء و صالحين از مومنين و بانيان خير و اموات دوستانى كه ما را در چاپ اين كتاب پر ارزش مسجد جمكران تجلى گاه صاحب الزمان (ع ) يارى نمودند و والدين اينجانب و اخوى محترم مرحوم مغفور آيت الله حاج سيد قادر مير عظيمى قرار دهد، آمين يا رب العالمين بحق محمد و آله الطاهرين .
حوزه علميه قم
سيد جعفر مير عظيمى
بخش اول : پيشگوئى اميرمؤ منان على عليه السلام از مسجد مقدس جمكران 
اميرمؤ منان على عليه السلام از مسجد مقدس جمكران خبر مى دهد  
محمد بن محمد بن هاشم حسينى رضوى قمى به تقاضاى مولى محمد صالح قمى به سال 1179 ه‍ در پيرامون فضيلت شهر قم و بيان تاريخچه تاسيس مسجد مقدس جمكران به فرمان حضرت صاحب الزمان - عجل الله تعالى فرجه - كتاب ارزشمندى تاليف كرده و آن را (خلاصه البلدان ) نام نهاده است .
شيخ آقا بزرگ تهرانى اين كتاب را مشاهده كرده و انگيزه نگارش آن را بيان فرموده است . (13)
صاحب كتاب (انوار المشعشعين ) فرازهائى از اين كتاب را در كتاب خود آورده است .
وى در نور مشعشع سوم حديثى را از وجود مقدس اميرمؤ منان عليه السلام در رابطه با مسجد مقدس جمكران خطاب به فرزند يمانى آورده است كه متن كامل آن حديث شريف را در اينجا مى آوريم :
در خلاصه البلدان اين حديث مذكور است از كتاب مونس الحزين از تاليفات شيخ صدوق ، با اسناد صحيح و معتبر از اميرالمؤ منين عليه السلام كه فرمود:
(اى پسر يمانى در اول ظهور خروج نمايد قائم آل محمد از شهرى كه آن را قم مى گويند و مردم را دعوت كند به حق و همه خلايق از شرق و غرب به آن شهر قصد كنند و اسلام تازه گردد و هر كه از خوف اعداء پوشيده و مخفى باشد بيرون آيد و حوش و طيور در مساكن و اوطان خود ايمن بخوابد و چشمه آب حيات از آن شهر ظاهر شود و آبى كه هر كس بخورد نميرد و از آب چشمه ها منفجر شود و از آن موضع رايت حق ظاهر شود و ميراث جمله انبياء بر پشت زمين به آن باشد، اى پسر يمانى اين زمين مقدسه است كه پاك است از تمام لوثها و از خداى تعالى درخواسته كه بهترين خلق خود را ساكن او گرداند و دعايش مستجاب شده و حشر و نشر مردم در اين زمين باشد و بر اين زمين اساس و بنياد قصرى عظيم نمايند، بعد از اينكه بناى قصر مجوس بوده باشد و آن قصر از صاحب شهرت ملك روم باشد و از اين زمين گوسفند ابراهيم خليل را آورند و قربان كنند و بر اين زمين هزار صنم و بت از اصنام اهل روم بشكنند و بر اين زمين اثر نور حق ساطع شود و از اين زمين رائحه و بوى مشك شنوند، حق تعالى بيت العتيق را به اين شهر فرستد و بناها و آسيابها بر اين زمين شود و منازل و مواضع زمينهاى اينجا عالى و گرانبها گردد كه چندان زمين كه پوست گاوى باشد و رايت وى بر اين كوه سفيد بزنند، به نزد دهى كهن كه در جنب مسجد است و قصرى كهن كه قصر مجوس است و آن را جمكران خوانند از زير يك مناره آن مسجد بيرون آيد نزديك آنجا كه آتشخانه گبران بوده و حضرت امام سفطى از زر بسته باشد و بر براق سوار شده و با ملائكه مقرب و حاملان عرش گردش نمايد و منطق آدم با او باشد و حلم خليل الله و حكمت حضرت داود و عصاى موسى و خاتم حضرت سليمان و تاج طالوت و بر سر آن نوشته است نام هر پيغمبرى و وصى و نام هر مومنى و موحدى .
توضيح و بيان : حضرت امير(ع ) مى فرمايد در اين حديث شريف كه چشمه آب حيات در شهر قم ظاهر مى شود كه هر كس بنوشد نميرد شايد مراد آن باشد كه دلش نميرد و هميشه منور باشد به نور ايمان يا آنكه كنايه باشد از طول عمر كه روايت است كه در زمان ظهور حضرت حجت در زمان رجعت ائمه مردم زياد عمر مى كنند و احتمال اولى انسب است .
و ايضا حضرت امير عليه السلام خبر از اين مسجد جمكران داده و فرموده كه كوه سفيد به نزديك دهى كهن در جنب مسجد است و الحال همين طريق است كه جمكران نزديك مسجد است و قصرى كهن كه قصر مجوس ‍ است كه در زمان صاحب تاريخ قم قصر موجود بوده ، همين بس است كه در فضيلت اين مسجد كه حضرت امير(ع ) خبر داده از او و حال آنكه در آن زمان آثار مسجد نبوده .
و ايضا حضرت امير(ع ) در اول اين حديث فرمودند: اى پسر يمانى اول ظهور خروج نمايد از شهرى كه آن را قم گويند و در آخر همين حديث تعيين مى كند حضرت امير(ع ) كه از كدام قطعه زمين قم بيرون آيد قائم آل محمد(ص ) مى فرمايد از زير يك مناره آن مسجد كه مراد مسجد جمكران باشد.
الحاصل آنكه از اين حديث چنين مستفاد مى شود كه حضرت حجه از قم ظهور نمايد يا از زير يك مناره آن مسجد يا آنكه بگوئيم از نزديك مناره آن مسجد بيرون آيد، هر سه را احتمال مى رود لكن روايتى وارد شده از حضرت رسول (ص ) كه ابتداى ظهورش از كرعه مى باشد هم چنانى كه در نجم الثاقب مذكور است و در روايات معتبره وارد شده كه از مكه ظهور خواهد نمود، لكن جمع مابين اين روايات سهل و آسان است بعد از اينكه ابتدا بر سه قسم مى باشد ابتداى حقيقى و اضافى و عرفى مى توان گفت حضرت اين شهر را بقدوم خود منور مى سازد.
همچنانى كه كلام فرزندش حضرت حجت دال بر همين مطلب است كه فرمودند: به حسن بن مثله كه به حسن بن مسلم بگو اين زمين شريفى است و خداى تعالى اين زمين را برگزيده از زمينهاى ديگر و شريفش نموده پس ‍ آنچه مستفاد مى شود از كلام حضرت آن است كه اين زمين را خدا محترما خلق نموده و برگزيده از ساير زمينها كه جايز نيست تصرف و حيازت او به خلاف و خداوند عالم زمين را خلق نمود از براى نبى نوع انسانى كه جايز است تصرف و حيازت نمايد يا كه تصرف مالكانه نمايد بلكه او را محترما و شريفش خلق كرد و خانه خود را بر روى او قرار داد كه بندگانش بروند در آن موضع شريف عبادت كنند او را و اگر مثل ساير زمينها بود هر آينه حضرت حجت نمى فرمود كه چرا حسن بن مسلم اين زمين را تصرف گرفته و زراعت مى كنند پس معلوم مى شود كه اين قطعه زمين به مثل كعبه و بيت الله الحرام مى باشد كه شريك است با موضع كعبه و مسجد الحرام در اين شرافت و فضيلت كه ابتداء خلقتشان مسجد و محترما خلق نموده كه اين از براى احدى جايز نبوده و نخواهد بود حيازت و تصرف مالكانه نمودن هم چنانى كه موضع كعبه و مسجد الحرام امتياز دارد بر ساير مساجدى كه مخلوق آن را مسجد مى نامند، اين مسجد جمكران هم امتياز دارد از ساير مساجد به جهت آنكه اين موضع را خدا مسجد خلقش كرده پس امتياز دارد از مساجدى كه آن را مخلوق مسجد نمايند. (14)
اگر چه كعبه حريم خداى لم يزلى است
بناء مسجد صاحب زمان به قم ازلى است
بناء كعبه حريم خداى سبحان است
نگر كه مژده مسجد روايتش ز على است (15)
صاحب الزمان (ع ) مسجد جمكران  
اماكنى كه به قدوم مبارك حضرت صاحب الزمان (ع ) زينت يافته اند و دعا براى تعجيل فرج آقا امام زمان (ع ) در آنجاها تاكيد شده است از جمله : مسجد الحرام ، عرفات ، سرداب مبارك در شهر سامره ، حرم حضرت سد الشهداء(ع )، حرم مولايمان حضرت رضا(ع )، حرم عسكريين عليهماالسلام ، حرم هر يك از امامان عليهم السلام ، مسجد كوفه ، مسجد سهله ، مسجد صعصعه و مسجد مقدس جمكران قم و غير اينها از مواضعى كه بعضى از علماء اعلام و مراجع عاليقدر و صلحا آن حضرت را در آنجاها ديده اند يا در روايات آمده كه آن جناب در آنجا توقف دارد مانند مسجد الحرام و تعظيم و احترام ساير چيزهائى كه به آن حضرت اختصاص دارد. (16)
بخش دوم : تاريخچه مسجد مقدس جمكران 
مسجد مقدس جمكران  
مسجد صاحب الزمان - عجل الله تعالى فرجه الشريف - در 6 كيلومترى شهر مقدس قم واقع شده و همواره پذيراى زائرينى از نقاط مختلف ايران و جهان مى باشد. اين مكان مقدس ، تحت توجهات و عنايات خاصه حضرت بقيه الله قرار دارد و خود آقا از شيعيانشان خواسته اند كه به اين مكان مقدس ‍ روى آورند، زيرا اين مكان مقدس داراى زمين شريفى است و حق تعالى آن را از زمين هاى ديگر برگزيده است . لذا سزاوار است كه زائرين عزيز از بركات اين مكان مقدس ، حداكثر استفاده را ببرند و مراقب باشند كه مسائل فرعى توجهشان را به خود جلب نكند و خود را در برابر حضرت مهدى (ارواحنا فداه ) حاضر ببينند و از انجام اعمالى كه قلب مبارك آن حضرت را آزرده مى سازد خوددارى كنند. متذكر مى گردد كه علماء و شيفتگان آقا استفاده هاى فراوان از اين مسجد مقدس برده اند. سعى كنيد در اين مكان مقدس ، لحظاتى را با آقاى خود خلوت كرده و خالصانه براى ظهور مقدس ‍ حضرتش دعا كنيد. زيرا بهبود همه چيز، تنها در سايه قيام شكوهمند آقا امكان پذير است .
فراموش نكنيم كه حق امام زمان ما غصب شده و آقا در نهايت غريبى زندگى مى كند و حقيقتا دل آقا خون است . آقا شاهد تمام مصيبت هائى است كه بر شيعيانش وارد مى شود. پس ظهور آقا را از درگاه احديت سبحانه و تعالى بخواهيد و چه مكانى بهتر از مسجد شريف جمكران براى دعا كردن جهت ظهور آقا امام زمان عليه السلام .
تاريخچه مسجد صاحب الزمان عليه السلام  
شيخ حسن بن مثله جمكرانى مى گويد: من شب سه شنبه ، 17 ماه مبارك رمضان سال 393 قمرى در خانه خود خوابيده بودم ناگاه ، جماعتى از مردم به در خانه من آمدند و مرا از خواب بيدار كردند و گفتند برخيز و طلب امام مهدى عليه السلام را اجابت كن كه تو را مى خواند.
آنها مرا به محلى كه اكنون مسجد (جمكران ) است آوردند. چون نيك نگاه كردم ، تختى ديدم كه فرشى نيكو بر آن تخت گسترده شده و جوانى سى ساله بر آن تخت ، تكيه بر بالش كرده و پيرى هم پيش او نشسته است ، آن پير حضرت خضر عليه السلام بود. پس آن پير مرا بنشاند.
حضرت مهدى عليه السلام مرا به نام خود خواند و فرمود: برو به حسن مسلم ، كه در اين زمين كشاورزى مى كرد، بگو كه اين زمين شريفى است و حق تعالى آن را از زمينهاى ديگر برگزيده است و ديگر نبايد در آن كشاورزى كنند.
حسن بن مثله گفت : يا سيدى و مولاى ، لازم است كه من دليل و نشانه اى داشته باشم و الا مردم حرف مرا قبول نمى كنند، آقا فرمود: تو برو و آن رسالت را انجام بده ، ما خودمان نشانه هائى براى آن قرار مى دهيم و پيش ‍ سيد ابوالحسن برو و به او بگو حسن مسلم را احضار كند و سود چند ساله را كه از زمين بدست آورده است وصول كند و با آن پول مسجد را بنا كند.
نماز امام زمان عليه السلام در مسجد جمكران  
امام زمان عليه السلام به حسن بن مثله جمكرانى فرمود: و به مرد بگو: بدين مكان رغبت كنند و آنرا عزيز دارند. و چهار ركعت نماز در آن گذارند. دو ركعت اول به نيت نماز تحيت مسجد است كه در هر ركعت آن يك حمد و هفت قل هو الله احد خوانده مى شود و در حالت ركوع و سجود هم هفت مرتبه ذكر را تكرار كنند. دو ركعت دوم به نيت نماز صاحب الزمان عليه السلام خوانده مى شود، بدين صورت كه سوره حمد را شروع مى كنيم و چون به آيه اياك نعبد و اياك نستعين مى رسيم اين آية شريفه را صد مرتبه تكرار مى كنيم و بعد از آن بقيه سوره حمد را مى خوانيم ، بعد از پايان حمد سوره قل هو الله احد را فقط يكبار مى خوانيم و به ركوع مى رويم و ذكر سبحان ربى العظيم و بحمده را هفت مرتبه ، پشت سر هم تكرار مى كنيم و ذكر هر كدام از سجده ها نيز، هفت مرتبه است . ركعت دوم نيز به همين گونه است . چون نماز به پايان برسد و سلام داده شود، يكبار گفته مى شود: لااله الا الله و به دنبال آن تسبيحات حضرت زهرا عليهماالسلام خوانده شود و بعد از آن به سجده رفته و صد بار بگويد: اللهم صل على محمد و آل محمد.
فضيلت خواندن نماز در مسجد جمكران  
آنگاه امام مهدى (ع ) فرمودند: هر كس اين دو ركعت نماز (نماز امام صاحب الزمان ) را در اين مكان (مسجد مقدس جمكران ) بخواند، مانند آن است كه دو ركعت نماز در كعبه خوانده باشد.
حسن بن مثله مى گويد: چون من پاره اى را آمدم ، دوباره مرا بازخواندند و فرمودند: بزى در گله جعفر كاشانى است ، آن را خريدارى كن و بدين موضع آور و آن را بكش و بر بيماران انفاق كن ، هر بيمار و مريضى كه از گوشت آن بخورد، حق تعالى او را شفا دهد.
وى مى گويد: من سپس به خانه بازگشتم و تمام شب را در انديشه بودم تا اينكه نماز صبح خوانده و سپس سراغ على المنذر رفتم و ماجراى شب گذشته را براى او نقل كردم و با او به همان موضع شب گذشته رفتم . وقتى رسيديم ، زنجيرهائى را ديديم كه طبق فرموده امام عليه السلام حدود بناى مسجد را نشان مى داد، سپس به قم نزد سيد ابوالحسن رضا رفتيم و چون به در خانه او رسيديم ، خادمان او گفتند كه سيد از سحر در انتظار تست و تو از جمكران هستى ، به او گفتم : بلى ، به درون خانه رفتم و سيد مرا گرامى داشت و گفت : اى حسن بن مثله ، من در خواب بودم كه شخصى به من گفت كه حسن بن مثله نام از جمكران پيش تو مى آيد، هر چه گويد تصديق كن و بر قول او اعتماد كن كه سخن او سخن ماست ، و قول او را رد نكن و از هنگام بيدار شدن از خواب تا اين ساعت منتظر تو بودم و آنگاه بود كه ماجراى شب گذشته را بر وى تعريف كرد.
سيد بلافاصله فرمود تا اسبها را زين نهادند و بيرون آوردند و سوار شدند. چون به نزديك روستاى جمكران رسيدند گله جعفر كاشانى را ديدند، حسن بن مثله به ميان گله رفت و آن بز كه از پس همه گوسفندان مى آمد پيش حسن به مثله دويد، جعفر سوگند ياد كرد اين بز در گله من نبوده و تاكنون آن را نديده بودم ، به هر حال آن بز را به مسجد آورده و آن را ذبح كرده و هر بيمارى كه از گوشت آن خورد با عنايت خداوند تبارك و تعالى و حضرت بقيه الله (ارواحنا فداه ) شفا يافت . حسن مسلم را احضار كرده و منافع زمين را از او گرفتند و مسجد جمكران را با چوب و ديوار پوشاندند، سيد زنجيرها و ميخ ‌ها را با خود به قم برد و در خانه خود گذاشت ، هر بيمار و دردمندى كه خود را بدان زنجير مى ماليد، خداى تعالى او را شفاى عاجل عنايت مى فرمود. ولى پس از فوت سيد ابوالحسن ، آن زنجيرها پنهان گشته و ديگر كسى آن را نديد.
اين بود مختصرى از مسجد مقدس جمكران و چگونگى بناى آن و نماز حضرت صاحب الزمان عليه السلام .
مشروح فرمان مقدس حضرت بقيه الله - ارواحنا فداه - براى تاسيس ‍ مسجد مقدس جمكران را علامه نورى در كتاب شريف نجم ثاقب ، صفحه 294 و جنه الماوى ، صفحه 230 از كتاب گرانقدر (مونس الحزين ) تاليف شيخ صدوق نقل كرده است .
در اين رابطه در منابع فراوانى به اجمال و تفصيل سخن رفته است كه از آن جمله است :
معجزاتى از تاسيس مسجد جمكران  
بعضى آيات و معجزات و كراماتى كه از اين مسجد مقدس جمكران قم واقع شده كه چه بسيار فوائد و آيات كه به واسطه اين موضع شريف جمكران به ظهور رسيده كه باعث حيرت مى باشد، هم چنانى كه خانه كعبه آيتى از آيات الهى مى باشد اين موضع مسجد هم همين گونه است زيرا تاسيس اين مسجد بر اساس معجزاتى است .
اول آنكه حضرت اميرالمؤ منين امام على عليه السلام خبر داده بود به پسر يمانى به مسجد بودن اين زمين .
دوم آنكه در زمان حضرت حجه عليه السلام شيخ حسن بن مثله جمكرانى مى گويد من شب سه شنبه 17 ماه مبارك رمضان خفته بودم در سراى خود كه ناگاه جماعتى مردم به در سراى من آمدند و گفتند برخيز و طلب امام مهدى عليه السلام را اجابت كن كه ترا مى طلبد، آنگاه خواست سراويل بپوشد، او را گفتند از بيرون خانه كه از آن تو نيست اين سراويل از خود را بپوش .
سوم : تمام اينها در بيدارى بوده است چون شيخ حسن بن مثله جمكرانى مى گويد من خواب بودم بيدارم كردند.
چهارم آنكه خواست پيراهن بپوشد آواز رسيد از بيرون خانه كه اين پيراهن از تو نيست از خود را بپوش .
پنجم آنكه از پى كليد در خانه مى گشت ، به او گفتند در خانه باز است .
ششم آنكه از خانه بيرون آمد به او گفتند كه امام صاحب الزمان عليه السلام ترا مى طلبد و او را بردند در اين مسجد جمكران .
هفتم آنكه ديد زياده از شصت نفر مرد در اين زمين گرد آمده اند و نماز مى كردند، بعضى جامه هاى سبز داشتند و بعضى سفيد.
هشتم آنكه ديد حضرت حجه عليه السلام را كه به روى تخت نشسته و بر بالها تكيه داده .
نهم آنكه حضرت خضر عليه السلام را ديد كه نزد حضرت حجه عليه السلام نشسته و كتابى در دست دارد و از براى حضرت مى خواند.
دهم هلاك دو جوان حسن به مسلم به واسطه كشت و زرع اين موضع مسجد مقدس جمكران .
يازدهم خبر دادن حضرت از زراعت حسن به مسلم در مدت پنج سال .
دوازدهم خبر دادن حضرت به حسن به مثله كه علامتى از براى تو قرار خواهيم داد فردا كه آمدى حسن بن مثله ديد كه زنجيرى به حدود مسجد كشيده شده .
سيزدهم خواب ديدن سيد ابوالحسن رضا كه به او گفتند فردا حسن بن مثله هر چه مى گويد تصديق كن كه قول او قول ما مى باشد.
چهاردهم خبر دادن حضرت كه فردا بزى هست در گله جعفر شعبان كاشى به اين نشان و علامت .
پانزدهم آمدن خود بز در نزد حسن بن مثله جمكرانى بدون آنكه كسى او را بياورد.
شانزدهم معلوم نبود كه آن بز از كجا آمده بود، احتمال دارد كه بهشتى بوده .
هفدهم شفا بودن گوشت آن بز براى هر مريض به همان طريقى كه امام زمان عليه السلام فرموده بود.
هيجدهم آن زنجيرى كه از براى تعيين حدود مسجد كشيده بود هر صاحب علتى كه بر بدن خود ماليد شفا مى يافت .
نوزدهم آن زنجير در ميان صندوق بوده در خانه سيد ابوالحسن الرضاء، لكن بعد از فوت او مفقود شد يكى از اولادهاى او مريض شد رفتند بر سر صندوق نيافتند آن زنجير را.
اين آيات و معجزات و فوايدى بوده كه در آن زمان در مقام ظهور و بروز رسيده ، (17) اما كرامات ديگر هم زياد ديده و شنيده شده است ، ما در اينجا مختصرى از آن معجزات و كرامات كه از آيات عظام و علماء اعلام و مراجع بزرگوار شيعه و مومنين و علاقمندان حضرت صاحب الزمان عليه السلام ديده و يا شنيده اند نقل مى كنيم .
بخش سوم : اهميت مسجد مقدس جمكران از ديدگاه فقهاى اسلام و علماء اعلام و آيات عظام
آية الله العظمى آقاى شيخ عبدالكريم حائرى  
مرحوم حضرت آية الله العظمى حاج شيخ محمد على اراكى طاب ثراه در نماز جمعه قم فرمودند چند روز به اول ماه مانده عالم ربانى آقاى حاج شيخ محمد تقى بافقى محضر مبارك آية الله العظمى آقاى شيخ عبدالكريم حائرى متوفاى 1355 ه‍ق مى رسيدند جهت شهريه طلاب حوزه ، سوال مى كردند وضع شهريه چطور است ؟ مرحوم حائرى مى فرمودند جز سرمايه توكل چيزى در دست نيست ، ايشان (آقاى بافقى ) راهى مسجد مقدس ‍ جمكران مى شدند، از توجهات صاحب الزمان (ع ) مشكل شهريه حل مى شد. (18)
آيت الله العظمى خوانسارى پياده به مسجد جمكران مى رود 
آية الله احمدى ميانجى فرمودند: از جمله بزرگان كه به مسجد مقدس ‍ جمكران خيلى علاقه داشتند حضرت آية الله العظمى آقاى سيد محمد تقى خوانسارى رحمه الله عليه متوفاى 1372 ه‍ق كه با مرحوم حضرت آية الله العظمى آقاى اراكى متوفاى 1415 ه‍ق پياده به مسجد شريف جمكران مى رفتند.
آية الله آقاى حاج شيخ مرتضى حائرى و مسجد جمكران  
ايشان مى نوسند: مسجد جمكران يكى از آيات باهرات عنايت آن حضرت است ، و توضيح اين مطلب در ضمن چند جهت - كه شايد خيلى ها از آن غافل باشند - مذكور مى شود:
(1) داستان مسجد جمكران كه در بيدارى واقع شده ، در كتاب تاريخ قم كه كتاب معتبرى است ، از صدوق عليه الرحمه نقل شده است .
مرحوم آقاى بروجردى كه مرد دقيق و ملائى بود، مى فرمود: اين داستان در زمان صدوق عليه الرحمه واقع شده ، و او نقل كرده است ، دلالت بر كمال صحت آن دارد.
(2) داستان مشتمل بر جريانى است كه مربوط به يك نفر نيست ، براى اين كه صبح كه مردم بيدار مى شوند مى بينند با زنجير علامت گذاشته شده است كه مردم باور كنند. و اين زنجير مدتى در منزل سيد محترمى ظاهرا به نام سيد ابوالحسن الرضا بوده است ، و مردم استشفاء به آن مى نموده اند. و بعدا بدون هيچ جهت طبيعى مفقود مى شود.
(3) جاى دور از شهر و در وسط بيابان جائى نيست كه مورد جعل يك فرد جمكرانى بشود، آن هم دست تنها در يك شب ماه رمضان .
(4) نوعا مردم عادى به واسطه ى خواب يك امامزاده را معين مى كنند، و مسجد از تصور مردم عادى دور است .
(5) اگر پيدايش اين مسجد روى احساسات مذهبى و علاقه مفرط به حضرت صاحب الامر(ع ) بود، مى بايست سراسر توسل به آن بزرگوار باشد، چنانكه در اين عصر مردم بيشتر زيارت حضرتش در آن مسجد مى خوانند و متوسل به آن حضرت مى شوند، در صورتى كه در اين دستور معنوى اصلا اسمى از آن حضرت نيست ، حتى تا به حال هم بيشتر معروف به مسجد جمكران است ، نه مسجد صاحب الزمان .
(6) متن دو داستان كه نقل شد، مشهود و يا مثل مشهود خودم بود، و هر داستانى ديگرى هست كه فعلا تمام خصوصيات آن را در نظر ندارم ، بعدا انشاء الله تحقيق نموده در اين دفتر - باذنه تعالى - ذكر مى كنم .
(8) در آن موقع كه زمين اين قدر بى ارزش بوده است ، فقط يك مساحت كوچكى را مورد اين دستور قرار داده اند، كه ظاهرا حدود سه چشمه از مسجد فعلى است ، كه در زمان ما خيلى بزرگ شده است (ظاهرا آن چشمه اى كه در آن محراب هست ، و دو چشمه طرفين باشد).
نگارنده كه خالى از وسوسه نيستم ، و خيلى به نقليات مردم خوش بين نيستم ، از اين امارات به صحت اين مسجد مبارك قطع دارم ، و الحمدلله على ذلك ، و على غيره من النعم التى لا تحصى . (19)
آية الله حجت و مسجد جمكران  
آية الله العظمى آقا سيد محمد حجت كوه كمرى قدس سره متوفى 1372 هجرى قمرى چهل نفر از فضلا حوزه علميه قم را انتخاب نمودند و دستور فرمودند به مسجد مقدس جمكران بروند و در آنجا بعد از نماز صاحب الزمان زيارت عاشورا بخواند و دعا كنند كه از عنايت حضرت ولى عصر خداوند متعال باران بفرستد.
طلاب محترم صبح پياده عازم مسجد جمكران شدند و بعد از نماز و زيارت عاشورا و دعا جهت باران كه مدتى بود باران نيامده بود از مسجد مقدس ‍ جمكران بيرون آمدند به طرف شهر مذهبى قم وسط راه باران چنان گرفت كه قابل تحمل نبود وقتى وارد منزل شدند جهت نماز كه خود آقا دستور داده بود كه گوسفندى بكشند و آبگوشت درست كنند تمام لباسهاى آقايان خيس شده بود به طورى كه فشار مى دادند و از لباس و عمامه ها آب جارى مى شد.
از بركات مسجد مقدس جمكران و عنايت حضرت صاحب الزمان نسبت به سربازان خود در آن روز بارندگى مفصلى شد. (20)
آيت الله العظمى آقاى حجت در مسجد مقدس جمكران  
حضرت آيت الله العظمى آقاى حجت رحمت الله عليه كه براى طلاب حوزه علميه شهريه مى دادند روز آخر ماه بود براى فردا كه اول ماه باشد زمينه براى شهريه نداشتند، به خادم مى فرمايد مركب را آماده كن تا بروم به مسجد مقدس جمكران معظم له عازم مسجد مى شوند بعد از نماز صاحب الزمان (ع ) و دعا عرض مى كنند آقا امام زمان عليه السلام اين حوزه علميه مال شما است اين طلبه ها سربازان حضرتعالى هستند آبروى ما مربوط به شما است راجع به شهريه حوزه عنايتى فرمائيد وقتى به منزل تشريف مى آورند خادم عرض مى كند آقا بعد از شما دو نفر آمدند و منتظر شما هستند معلوم مى شود جهت دادن وجوه شرعيه آمده اند و مبلغى پول خدمت آيت الله العظمى آقاى حجت مى دهند وقتى مى شمارند مى بينند به اندازه شهريه همين ماه است . (21)
نظريه آية الله العظمى بروجردى درباره مسجد مقدس جمكران  
حضرت آية الله العظمى آقاى بروجردى (قدس سره الشريف ) متوفى 1380 هجرى قمرى فرمودند: اگر موفق بشوم در قم دو كار انجام خواهم داد، يكى راه مسجد مقدس جمكران را باز خواهم كرد دومى بيمارستانى در شهر قم بنا خواهم نمود. (22)
سخنان حضرت آية الله العظمى آقاى بروجردى  
متن نامه حضرت حجه الاسلام واعظ شهير آقاى حاج سيد صادق شمس ‍ الدينى (معروف به شمس )
حجه الاسلام جناب آقاى عظيمى زيد توفيقانه ، پس از عرض سلام حسب الامر دو خاطر جهت كتاب ارزشمندى كه در تعظيم مسجد مقدس جمكران در دست تاليف داريد تقديم مى گردد اول اينكه اينجانب شاهد تشرف مرحوم آية الله العظمى حاج آقا حسين بروجردى طباطبائى رحمه الله عليه بودم كه چون محل پدرى ما نزديك به دروازه كاشان قم بود و راه نزديك جمكران از آنجا مى گذشت آن مرجع جهانى به وسيله درشكه تشرف به مسجد مقدس جمكران پيدا كردند و اهالى محل بخصوص ائمه جماعات اطراف آن محل آماده شدند كه در مراجعت آن مرحوم نماز مغرب و عشاء را به امامت آن مرجع در مسجد كيهانى برقرار سازند حقير هم كه حدود 18 سال داشتم يعنى حدودا سال 1330 بود حضور داشتم و ديدم كه بعد از نماز مغرب به عالمى امر كردند كه به مردم توصيه نمايند كه به مسجد مقدس جمكران رغبت نمايند و فرمودند اگر براى من مقدور بود نمازهاى واجب روزانه را در مسجد مقدس جمكران ادا مى كردم . (23)
next page

fehrest page


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
پاداشت ها ومجازاتها
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : شنبه 21 آذر 1394


ثواب گفتن لا اله الا الله
1. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: خداى عزوجل به موسى بن عمران فرمودند: اى موسى ! به راستى كه آسمانها و ساكنان آنها كه نزد من هستند و زمينهاى هفتگانه را در يك كفه گذاشته و لا اله الا الله را در كفه ديگرى بگذارند، لا اله الا الله سنگين تر از آنها خواهد بود.
2. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند؛ دو چيز عامل دو چيز است : كسى كه بميرد در حالى كه گواهى مى دهد كه خدايى جز خداى يگانه نيست ، وارد بهشت مى شود و كسى كه بميرد در حالى كه شريكى براى خداوند مى داند، وارد جهنم مى شود.
3. امام محمد باقر عليه السلام فرمود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: هر چيزى هموزنى دارد، مگر خداوند و لا اله الا الله كه هموزنى ندارند و هر قطره اشكى بر صورت او جارى شود، هيچ گاه فقر و خوارى را نخواهد ديد.
4. اميرالمؤ منين عليه السلام فرمودند: هيچ بنده مسلمانى نيست كه بگويد لا اله الا الله مگر اين كه بالا رفته و هر سقفى را مى شكافد و به هيچ كدام از گناهان او بر نمى خورد، مگر اين كه آن را پاك مى كند تا اين كه به خوبيهايى همانند خود برسد و بايستد.
5. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: مومنى نيست كه بگويد لا اله الا الله مگر اين كه گناهان كارنامه اش پاك شده و اين عمل در كنار خوبيهاى همانند خود قرار مى گيرد.
ثواب گفتن صد بار لا اله الا الله
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه وقت رفتن به رختخواب صدبار لا اله الا الله بگويد، خداوند خانه اى در بهشت براى او مى سازد و كسى كه هنگام رفتن به رختخواب صدبار از خداوند آمرزش بخواهد، گناهان او مى ريزد، همانگونه كه برگ درخت مى ريزد.
ثواب گفتن لا اله الا الله وحده وحده وحده
امام باقر عليه السلام فرمودند: جبريل نزد رسول خدا آمد و گفتت : اگر شخصى از امت تو لا اله الا الله وحده وحده وحده بگويد، خوشبختت خواهد شد.
ثواب گفتن لا اله الا الله با اخلاص
امام باقر عليه السلام فرمود كه رسول خدا فرمودند: جبرييل ميان صفا و مروه نزد من آمده گفت : هر كس از امت تو با اخلاص لا اله الا الله بگويد، وارد بهشت مى شود.
ثواب گفتن لا اله الا الله با صداى بلند
امام صادق عليه السلام فرمودند: رسول خدا فرمودند: هيچ مسلمانى بلند نمى گويد لا اله الا الله مگر اين كه بى درنگ گناهانش زير پاهايش ‍ مى ريزند؛ همانگونه كه برگهاى درخت زير آن مى ريزد.
ثواب گفتن لا اله الا الله با شرايط آن
وقتى كه امام رضا عليه السلام به نيشابور رسيد، به هنگام حركت به طرف مامون ، محدثان اطراف او را گرفته و گفتند: فرزند رسول خدا! از پيش ما مى روى و حديثى نمى فرمايى كه از آن استفاده كنيم !
حضرت كه در كجاوه نشسته بودند، سر خود را از كجاوه بيرون آورده و فرمودند: از پدرم موسى بن جعفر عليه السلام شنيدم كه فرمودند از پدرم جعفر بن محمد صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمودند از پدرم محمد بن على عليه السلام شنيدم كه فرمودند از پدرم على بن الحسين عليه السلام شنيدم كه فرمودند از پدرم حسين بن على عليه السلام شنيدم كه فرمودند از پدرم اميرالمؤ منين على بن ابيطالب عليه السلام شنيدم كه فرمودند از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمودند: شنيدم كه جبرييل گفت : از خداى عزوجل شنيدم كه فرمودند: لا اله الا الله پناهگاه من است ؛ كسى كه وارد پناهگاه من شود، از عذاب من ايمن است .
ثواب پذيرفته شدن گواهى به لا اله الا الله
روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه در ميان عده اى از ياران خود كه على بن ابيطالب عليه السلام نيز يكى از آنان بود نشسته بود، فرمودند: كسى كه بگويد لا اله الا الله وارد بهشت مى شود.
دو نفر از ياران او گفتند: ما نيز مى گوييم لا اله الا الله . رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: گواهى به لا اله الا الله فقط از اين (على بن ابيطالب ) و شيعيانش كه پروردگار از آنان پيمان گرفته است ، پذيرفته است .
آن دو نفر دوباره گفتند: ما نيز مى گوييم لا اله الا الله .
در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله دستش را بر سر على گذاشته و فرمودند: نشانه آن ( پيروى از على بن ابيطالب عليه السلام ) اين است كه پيمان او را نشكنيد؛ در جايگاه او ننشينيد و سخن او را تكذيب نكنيد.
ثواب صد بار گفتن لا اله الا الله الملك ....
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه صد بار لا اله الا الله الملك الحق المبين  بگويد، خداى عزيز غالب او را از فقر پناه داده و وحشت قبرش را از بين مى برد؛ بى نيازى را به دست آورده و در بهشت را كوبيده است .
ثواب گفتن اشهد ان لا اله الا الله ...
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه هر روز بگويد: اشهد ان لا الله الا الله وحده لا شريك له الهاا واحدا صمدا لم يتخذ صاحبة و لا ولدا خداوند براى او چهل و پنج هزار حسنه نوشته ، چهل و پنج هزار درجه نوشته او را بالا مى برد؛ خانه اى در بهشت براى او مى سازد و مانند كسى است كه در آن روز دوازده بار قرآن خوانده باشد.
ثواب گفتن سى بار لا اله الا الله الحق المبين
امام باقر عليه السلام از پدرش ، از پدرانش روايت كرده كه فرمودند: كسى كه هر روز سى بار بگويد لا اله الا الله الحق المبين به بى نيازى روى آورده ، به فقر پشت كرده و در بهشت را كوبيده است .
ثواب زياد گفتن تسبيحات اربعه :
امام صادق عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: زياد بگوييد:سبحان الله والحمد لله و لا اله الا و الله اكبر زيرا اين ذكرها در روز قيامت در حالى كه عده اى (از فرشتگان ) در جلو و عده اى در پشت سر آنها و عده اى در پشت سر اين گروه (با شكوه و عظمت خاصى ) حركت مى كنند و اينها با قيات صالحات مى باشند.
ثواب گفتن الحمدلله على ... هفت بار در روز
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: هر كس روزى هفت بار بگويد: الحمد لله على كل نعمة كانت او هى كائنة  شكر گذشته ها و آينده ها را به جاى آورده است .
ثواب شهادت به يگانگى خداى متعال و رسالتت حضرت محمد صلى الله عليه و آله
سهل بن سعيد انصارى مى گويد: معناى آيه و ما كنت بجانب الطور اذ نادينا را پرسيدم . حضرت محمد صلى الله عليه و آله فرمودند: خداى عزوجل دو هزار سال پيش از آفرينش موجودات روى برگ درخت (مورد) كه آنرا رويانده بود نوشت ، سپس آن را در عرش گذاشت . آنگاه ندا داد: اى امت محمد! به راستى كه رحمتم از خشم من پيشى گرفت ، قبل از اين كه بخواهيد به شما عطا مى كنم و قبل از اين كه در خواست آمرزش كنيد شما را مى آمرزم ؛ بنابراين ، هر كدام از شما كه مرا در حالى ملاقات كند كه گواهى مى دهد به اين كه خدايى جز من نبوده و محمد بنده و فرستاده من است ، با رحمت خود او را وارد بهشت مى كنم .
ثواب صد بار تكبير، تسبيح ، تحميد و تهليل
امام صادق عليه السلام از پدرش روايت نموده است كه اميرالمومنين عليه السلام فرمودند: فقرا نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده و عرض ‍ كردند: اى رسول خدا! ثروتمندان دارايى دارند كه بنده آزاد كنند، ولى ما نداريم ؛ دارايى دارند كه حج بروند، ولى ما نداريم ، دارايى دارند كه صدقه بدهند، ولى ما نداريم ؛ دارايى دارند كه با آن جهاد كنند، ولى ما نداريم .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: هر كسى كه صد بار تكبير (الله اكبر) بگويد، از آزاد كردن صد بنده بالاتر است ، و كسى كه صد بار تسبيح (سبحان الله ) بگويد، بالاتر از بردن صد شتر به حج است ، و كسى كه صد بار تحميد كند (الحمدلله بگويد)، بالاتر از بردن اسب با زين ، دهنه و ركاب آن در راه خدا است ، كسى كه صد بار لا اله الا الله بگويد، عمل او برتر از عمل ساير مردم است ، مگر كسى كه بيش از اين بگويد.
اميرالمؤ منين عليه السلام فرمودند: اين خبر به گوش ثروتمندان رسيد. آنان هم همين اعمال را انجام دادند و فقرا دوباره به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمده و عرض كردند: اى رسول خدا! آنچه فرمودى به گوش ‍ ثروتمندان رسيد، آنان هم آن اعمال را انجام دادند.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اينها احسان خدا است و به هر كسى كه بخواهد مى دهد و احسان خداوند زياد است .
ثواب تسبيحات اربعه
امام صادق عليه السلام فرمودند: رسول خدا صلى الله عليه و آله روزى به ياران خود فرمودند: آيا اگر لباس و ظرفهايتان را جمع كرده و آنها را روى هم بگذاريد، به آسمان خواهيد رسيد؟
 گفتند نه اى رسول خدا!
حضرت فرمود: نمى خواهيد چيزى به شما بگويم كه ريشه اش در زمين و شاخه اش در آسمان باشد؟
 عرض كردند: چرا اى رسول خدا!
حضرت فرمود: هر كدام از شما بعد از نماز واجبش مى تواند سى بار بگويد: سبحان الله ، والحمدلله ، و لا اله الا الله و الله اكبر ، زيرا ريشه اش ‍ اين ذكرها در زمين و شاخه اش در آسمان است . اين ذكرها از زير آوار ماندن ، با آتش سوختن ، غرق شدن ، افتادن در چاه ، طعمه درندگان شدن ، مرگ و حادثه ناگوارى كه در آن روز از آسمان فرود آيد ، جلوگيرى مى كند و اين ذكرها صالحات است .
ثواب گفتن الحمدلله كما هو اهله
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه بگويد الحمدلله كما هو اهله (فرشتگان ) نويسندگان آسمانى نمى توانند ثواب آن را بنويسند.
عرض كردم چرا؟
 فرمود: چون (ثواب آن را نمى دانند و...) عرضه مى دارند: خدايا! از غيب آگاهى نداريم . و خداوند مى فرمايد هر چه بنده ام مى گويد، بنويسد و ثواب آن به عهده من باشد.
ثواب تمجيد خداوند مانند او
امام صادق عليه السلام فرمودند: خداوند در هر شب و روزى سه بار خود را تمجيد مى نمايد و كسى كه خداوند را آن طور كه خودت خودش را تمجيد مى نمايدت تمجيد كند، اگر بدبخت باشد، خوشبخت مى شود.
عرض كردم : اين تمجيد چگونه است ؟ فرمود مى گويى انت الله لا اله الا انت رب العالمين انت الله لا اله الا انت الرحمن الرحيم انت الله لا اله الا انت العلى الكبير انت مالك يوم الدين انت الله لا اله الا انت الغفور الرحيم انت لا اله الا الله العزيز الحكيم انت الله لا اله الا انت منك بد كل شى و اليك يعود انت الله لا اله انت لم تزل و لا تزال انت الله لا الا انت خالق الخير و الشر انت الله لا اله الا انت خالق الجنة و النار انت الله لا اله الا انت الاحد الصمد لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد انت الله لا اله الا انت الملك القدوس السلام المومنين لامهيمن العزيز الجبار المتكبر سبحان الله عما يشركون انت الله الخالق البارى المصورلك الاسماء الحسنى يسبح لك ما فى السماوات و الارض و انت العزيز الحكيم انت الله لا اله الا انت الكبير و الكبرياء رداؤ ك
ثواب عاقل
امام صادق عليه السلام فرمودند، عاقل ، دين دارد و كسى كه دين داشته باشد وارد بهشت مى شود.
ثواب بردن نام خدا به هنگام وضو
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه هنگام وضو نام خدا را ببرد، تمام بدنش پاك مى شود و اين كار كفاره گناهان بين دو وضو خواهد بود؛ و كسى كه نام خدا را نبرد، فقط آن مقدار از بدنش كه آب به آن مى رسد، پاك مى شود.
ثواب خشك كردن آب وضو با حوله و ترك آن
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه وضو بگيرد و با حوله اعضاى وضو را خشك كند، يك حسنه براى او نوشته مى شود و كسى كه وضو بگيرد و صبر كند تا دست و رويش خود خشك شوند، سى حسنه براى او نوشته مى شود.
ثواب وضوى نماز مغرب و صبح
امام كاظم عليه السلام فرمودند: كسى كه نماز مغرب وضو بگيرد، وضويش ‍ كفاره گناهان روز گذشته اوست ؛ البته به استثناى گناهان كبيره و كسى كه براى نماز صبح وضو بگيرد، وضوى او كفاره گناهان شب گذشته اوست ، البته به استثناى گناهان كبيره .
ثواب تجديد وضو
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه براى غير نماز وضوى خود را تجديد كند، خداوند هم بدون استغفار توبه او را تجديد مى كند.
ثواب مسواك كردن
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: مسواك كردن دوازده خاصيت دارد: سنت پيغمبر است ، پاك كننده دهان و روشن كننده چشم است ، خداوند را راضى مى كند؛ دندانها را سفيد مى كند؛ از فاسد شدن دندان جلوگيرى مى كند؛ لثه را محكم مى كند؛ ميل غذا مى آورد، بلغم را از بين مى برد؛ حافظه را افزايش مى دهد؛ حسنه را دو برابر مى كند و فرشتگان از آن خوشحال مى شوند.
2. امام باقر عليه السلام فرمودند: مسواك كردن بلغم را از بين برده و عقل را زياد مى كند.
ثواب با وضو خوابيدن
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه با وضو به رختخواب برود، در حالى مى خوابد كه رختخواب او عبادتگاه اوست .
ثواب مضمضه و استنشاق زياد
امام صادق عليه السلام فرمودند: زياد مضمضه و استنشاق كنيد، چون باعث آمرزش شما و رميدن شيطان مى شود.
ثواب شستن سر با خطمى
امام صادق عليه السلام فرمودند: شستن سر با خطمى ، فقر را از بين برده ، روزى را افزايش مى دهد و تعويذ (جلوگيرى امراض و بلاها) است .
ثواب شستن سر با سدر
امام صادق عليه السلام فرمودند: رسول خدا صلى الله عليه و آله سرش را با سدر مى شستند مى فرمودند: سرهايتان را با برگ سدر بشوييد؛ زيرا تمام فرشتگان مقرب و همه پيامبرانى كه آمده اند، آن را تقديس كرده اند.
كسى كه سرش را با سدر بشويد، خداوند هفتاد روز وسوسه شيطان را از او دور مى كند، و كسى كه خداوند وسوسه شيطان را هفتاد روز از او دور كند، گناه نمى كند و كسى كه گناه نكند، به بهشت مى رود.
ثواب خضاب كردن
1. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: يك درهم خرج كردن براى خضاب بالاتر از خرج كردن هزار درهم در راه خداست و چهارده خاصيت دارد: باد گوشها را دفع مى كند، ديد چشم را بهتر مى كند، بيخ بينى را نرم مى كند؛ دهان را خوشبو مى كند، لثه را محكم مى گرداند، بوى بد زير بغل را از بين مى برد، وسوسه شيطان را كم مى كند، باعث خوشحالى فرشتگان ، سرور مومن و خشم كافر مى شود، در قبر زيبايى و عطر او مى باشد، باعث رهايى او بوده و نكير و منكر از او خجالت مى كشند.
2. امام صادق عليه السلام فرمودند: حنا بوى بد را از انسان دور كرده ، آبرو را زياد نموده ؛ دهان را خوشبو ساخته و فرزند را نيكو مى گرداند.
و نيز فرمودند: كسى كه نوره بكشد و سر تا پايش را حنا بمالد، فقر از او دور مى شود.
ثواب هفتاد بار شانه كردن موى صورت
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه هفتاد بار موى صورتش را شانه كند و بداند كه چند بار اين كار را انجام داده است ، تا چهل روز شيطان به او نزديك نمى شود.
ثواب سرمه كشيدن
امام صادق عليه السلام فرمودند: سرمه كشيدن مو را مى روياند، اشك را خشك نموده ، آب دهان را گوارا، و چشم را زيبا مى كند.
ثواب ناخن گرفتن و كوتاه كردن سبيل
1. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: كسى كه در روز شنبه يا پنجشنبه ناخنهايش را بگيرد و سبيلش را كوتاه كند، از دندان درد و چشم درد معاف مى شود.
2. امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه در روز پنج شنبه ناخنهايش را بچيند و يكى را براى روز جمعه باقى بگذارد، خداى عزوجل فقر را از او دور مى گرداند.
3. امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه در هر جمعه ناخنهايش را بگيرد و سبيلش را كوتاه كند و سپس بگويد:بسم الله و بالله و على ملة رسول الله صلى الله عليه و آله ؛ در مقابل مو يا ناخن ، ثواب آزاد كردن بنده اى از فرزندان اسماعيل را به او مى دهند.
ثواب پوشيدن كفش سفيد
سدير صيرفى مى گويد: در حالى كه كفش سفيد پوشيده بودم ، به ديدن امام صادق عليه السلام رفتم . آن حضرت فرمودند: آيا عمدا كفش سفيد پوشيده اى ؟
 عرض كردم : فدايت شوم ! نه به خدا.
فرمودند: كسى كه به قصد خريد كفش سفيد وارد بازار شود و كفش سفيد بخرد، آن كفش كهنه نمى شود، مگر اين كه مالى را از جايى به دست مى آورد كه گمان ندارد.
سدير مى افزايد: آن كفش كهنه نشد، تا زمانى كه صد دينار را از جايى كه گمان نداشتم ، به دست آوردم .
ثواب خواندن انا انزلنا براى لباس نو
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه هميشه كفش بپوشد، به بيمارى جذام مبتلا نخواهد شد.
مى گويد: پرسيدم : در زمستان يا تابستان ؟
 فرمودند: فرقى ندارد.
ثواب زياد در آينه نگريستن و خدا را بسيار ستايش كردن
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه لباس نوى ببرد و سى و شش بار انا انزلنا فى ليلة القدر را بخواند و هنگامى كه به تنزل الملائكة رسيد كمى آب بردارد و به لباسش بپاشد، سپس دو ركعت نماز بگذارد و دعا كند در دعاى خود بگويد
 امام صادق عليه السلام از پدرانش روايت مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: خداى بزرگ بهشت را براى جوانى قرار داده است كه زياد در آينه نگاه كند و به همين جهت خدا را بسيار ستايش كند.
ثواب وضوى كامل ، نماز خوب و..
امام كاظم از پدرش امام صادق عليه السلام روايت مى نمايد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: كسى كه وضوى كامل بگيرد، به خوبى نماز بخواند، زكات مالش را بپردازد، خشم خود را باز دارد، زبانش را حبس كند، از گناهش آمرزش بخواهد و خير خواه اهل بيت پيامبرش باشد، همه حقايق ايمان را به دست آورده و درهاى بهشت براى او باز است .
ثواب گفتن رضيت بالله و...
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: كسى كه بگويد رضيت بالله ربا و بالاسلام دينا و بمحمد رسولا و باهل بيته اولياء به عهده خداوند است كه در روز قيامت او را راضى كند.
ثواب رفتن به مسجد
امام صادق عليه السلام فرمودند: در (تورات ) نوشته شده است : خانه ها من در زمين مساجد است ؛ پس خوشا به حال بنده اى كه در خانه خود وضو بگيرد، سپس مرا در خانه خودم زيارت كند .
ثواب پياده رفتن به مسجد
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه پياده به مسجد رود، پايش را روى هيچ خشك وترى نمى گذارد، مگر اين كه آن زمين تا زمين هفتم براى او خداوند را تسبيح مى كنند.
ثواب اين كه انسان ، قرآن و خانه او مسجد باشد
امام صادق عليه السلام از پدرش و او از پدرش نقل مى نمايد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: كسى كه قرآن سخن او و مسجد و خانه او باشد، خداوند در بهشت براى خانه اى مى سازد.
ثواب وضو گرفتن و آنگاه به مسجد رفتن
اميرالمؤ منين عليه السلام فرمودند: هنگامى كه زمينيان مشغول گناه شده و كارهاى زشت انجام دهند، خداوند تصميم مى گيرد، آنها را بدون استثنا عذاب كند، ولى وقتى به سالخوردگان مى نگرد كه به سوى نماز قدم برداشت و بچه هاى را مى بيند كه مشغول فراگيرى آن هستند، به آنها ترحم كرده و عذاب را تاخير مى اندازد.
ثواب خواند نمازهاى پنجگانه در وقتشان
امام صادق عليه السلام فرمودند: اى ابان ! اگر كسى اين پنج نماز واجب را به پا دارد و مواظب وقت آنها باشد، روز قيامت در حالى خداوند ديدار مى كند كه پيمانى دارد كه خداوند او را به خاطر آن وارد بهشت مى كند و كسى كه آنها را در وقت خودشان نخواند، اگر خداوند بخواهد مى بخشد و اگر بخواهد عذاب مى كند.
ثواب نمازهاى نافله
امام كاظم عليه السلام فرمودند: نمازهاى نافله مايه تقرب هر مومنى است .
ثواب روشن كردن چراغ در مسجد
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: كسى كه در يكى از مساجد خداوند عزوجل چراغى روشن كند، فرشتگان و حمل كنندگان عرش ‍ خداوند تا زمانى كه نورى از اين چراغ مسجد باشد، پيوسته براى او استغفار مى كنند.
ثواب نماز در مسجد پيامبر
امام صادق عليه السلام از پدرانش عليه السلام نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: يك نماز در مسجد من نزد خداوند، برابر با ده هزار نماز در ساير مساجد است ، مگر مسجدالحرام ؛ زيرا نماز در آن برابر با صد هزار نماز است .
ثواب نماز بين مسجدالحرام و مسجد رسول خدا
حسن بن على وشاء مى گويد از امام رضا عليه السلام پرسيدم : ثواب نماز در مسجدالحرام و مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله به يك اندازه است ؟
 فرمودند: بله و نماز در جايى بين اين دو با هزار نماز برابر است .
ثواب نماز در مسجد كوفه
ابى بصير مى گويد: شنيدم كه امام صادق عليه السلام فرمودند: مسجد كوفه مسجد خوبى است . هزار پيامبر و هزار وصى پيامبر در آن نماز خواندند.
از همين مسجد در زمان نوح عليه السلام آب از زمين جوشيد و كشتى نوح نيز در همين مسجد ساخته شد. سمت راست آن خوشنودى خداوند، ميانه آن باغى از باغهاى بهشت و سمت چپ آن مكر است .
پرسيدم منظور از مكر چيست ؟
 فرمود: مكر؛ يعنى منازل شيطان .
ثواب نماز در بيت المقدس ، مسجد اعظم ، مسجد قبيله و مسجد بازار
امام صادق عليه السلام از پدرانش عليه السلام نقل مى نمايد كه اميرالمؤ منين عليه السلام فرمودند: يك نماز در بيت المقدس هزار نماز است ؛ يك نماز در مسجد اعظم صد نماز است ، و يك نماز در مسجد قبيله بيست و پنج هزار نماز است ، و يك نماز در مسجد بازار دوازده نماز و نماز مرد در خانه اش به تنهايى ، يك نماز است .
ثواب جارو كردن مسجد
امام كاظم عليه السلام نقل مى نمايد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: كسى كه در روز پنجشنبه (شب جمعه مسجد را جارو كرده به اندازه سرمه چشمى خاك از آن خود كند خداوند او را مى آمرزد.
ثواب هفت سال اذان گفتن به نيت پاداش خداوند
امام باقر عليه السلام فرمودند: كسى كه هفت سال به نيت پاداش خداوند اذان بگويد، در روز قيامت در حالى مى آيد كه هيچ گناهى ندارد.
ثواب موذن بين اذان و اقامه
اميرالمؤ منين عليه السلام از رسول خدا نقل مى نمايد كه فرمودند: موذن بين اذان و اقامه پاداش شهيد در خون غلتيده در راه خدا را خواهد داشت .
مى گويد: گفتم : اى رسول خدا! در اين صورت هر كسى مى خواهد اذان و اقامه بگويد.
فرمودند: هرگز زمانى خواهد آمد كه اذان اقمه را به ضعيفان خود واگذار مى كنند و در اين حالت اين گوشت ضعيفان است كه خداوند آن را بر آتش ‍ حرام كرده است .
ثواب خواندن نماز با اذان و اقامه
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه با اذان و اقامه نماز بخواند، دو صف از فرشتگان پشت سر او نماز مى خوانند و كسى كه با اقامه و بدون اذان نماز بخواند، پشت سر او يك صف نماز مى خوانند.
راوى مى گويد: عرض كردم : طول هر صف چقدر است ؟
 فرمودند: كوتاهترين آن از شرق تا غرب ، و طولانى ترين آن از آسمان تا زمين است .
ثواب خواندن قل هو الله ، انا انزلناه و آية الكرسى در هرركعت نماز مستحب
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه در هر ركعت نماز مستحبى خود قل هو الله احد، انا انزلنا فى ليلة القدر و آية الكرسى  را بخواند، خداوند عمل او را بهترين اعمال خواهد دانست ، مگر كسى كه مانند او و بيش از او اين عمل را انجام دهد.
ثواب و فضيلت قنوت
امام صادق عليه السلام از پدرانش و او از ابوذر نقل مى نمايد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: هر كدام از شما كه قنوتش در سراى دنيا طولانى تر باشد، در توقفگاه روز قيامت راحتى اش طولانى تر خواهد بود.
ثواب كامل به جا آوردن ركوع
سعيد بن جناج مى گويد: در حضور امام باقر عليه السلام در منزل او در مدينه بودم . حضرت عليه السلام بدون اينكه كسى چيزى بگويد فرمودند: كسى كه ركوع خود را كامل به جا آورده ، در قبر وحشتى نخواهد داشت .
ثواب يك سجده
امام صادق عليه السلام از پدرانش عليه السلامنقل مى نمايد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: كسى كه يك با سجده كند،بدخاطر اين عمل يك گناه از او مى ريزد و يك درجه بالا مى رود.
ثواب گذاردن كف دستها بر زمين
امام صادق عليه السلام از پدرانش نقل مى كند كه اميرالمؤ منين عليه السلام فرمودند: هنگامى كه سجده كرديد، كف دستهايتان را بر زمين بگذاريد، بدان اميد كه در روز قيامت زنجير نشويد.
ثواب طولانى كردن سجده
امام صادق عليه السلام فرمودند: نزديكترين حالتهاى بنده به خداوند، حالت سجده است .
ثواب گفتن اللهم صل على محمد و آل محمد هنگام ركوع ، سجده ، قيام
امام باقر عليه السلام فرمودند: كسى كه در ركوع ، سجده و قيامش بگويد اللهم صل على محمد و آل محمد خداوند بر ايو همانند ثواب ركوع ، سجده ، و قيام را مى نويسد.
ثواب سجده شكر
امام صادق عليه السلام فرمودند: هر مومنى كه براى شكر نعمتى در غير نماز سجده كند، خداوند به خاطر آن ده حسنه نوشته ، ده گناه او را پاك كرده و ده درجه در بهشت او را بالا مى برد.
ثواب نماز
امام صادق عليه السلام فرمودند: اى بنده خدا! نماز واجب را در وقت خود بخوان با حالت كسى كه با آن وداع مى كند و مى ترسد كه پس از اين هيچ گاه موفق به انجام آن نشود. آنگاه ، ديدگانت را متوجه سجده گاهت نما. اگر بدانى كه در سمت راست يا چپ تو كسى هست ، به خوب نماز مى خوانى ، و بدان ، تو در برابر كسى هستى كه تو را مى بيند و تو او را نمى بينى .
ثواب خواندن نماز صبح در اول وقت
رواى مى گويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم : بهترين نماز صبح كدام است ؟
 فرمودند: طلوع فجر؛ زيرا خداوند متعال مى فرمايد  ان قرآن الفجر كان مشهودا يعنى فرشتگان شب و روز نماز صبح را مى بينند. بنابراين اگر بنده نماز صبح را به هنگام طلوع فجر بخواند، اين نماز دو بار براى او ثبت مى شود: يك بار توسط فرشتگان شب و يك بار توسط فرشتگان روز.
ثواب برترى اول وقت بر آخر وقت
امام صادق عليه السلام فرمودند: برترى اول وقت بر آخر وقت ، مانند برترى آخرت بر دنياست .
ثواب خواندن نمازهاى واجب در اول وقت
امام كاظم عليه السلام فرمودند: نمازهاى واجبى كه در اول وقت خود با آداب و شرايط خوانده شوند، خوشبوتر و با طراوت تر از شاخه درخت (مورد) است ، هنگامى كه از درخت خود جدا مى شود. بنابراين ، نمازهايتان را در اول وقت بخوانيد.
ثواب شكسته خواندن نماز در سفر
اميرالمؤ منين عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت نموده است كه فرمودند: بهترين شما كسانى هستند كه در سفر نمازهاى خود را شكسته خوانده و روزه نمى گيرند.
ثواب خواندن نماز جمعه براى مسافر
امام صادق عليه السلام از پدرش روايت مى نمايد كه فرمودند: هر مسافرى كه نماز جمعه را از روى ميل به آن و دوست داشتن بخواند، خداوند پاداش ‍ نماز جمعه صد غير مسافر را به او عطا مى فرمايد.
ثواب نماز جماعت
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: همانا نماز جماعت ، بيست و سه درجه بالاتر از نماز فرادى است و بيست و پنج نماز مى باشد.
2. راوى مى گويد: شنيدم كه امام صادق عليه السلام فرمودند: هر كدام از شما كه روز جمعه را درك كرديد، نبايد غير از عبادت كار ديگرى انجام دهيد، زيرا به درستى كه در آن روز بندگان آمرزيده شده و رحمت فرود مى آيد.
ثواب برخاستن براى نماز
امام صادق عليه السلام فرمودند: هيچ بنده اى از شيعيان ما به نماز بر نمى خيزد، مگر اين كه فرشتگانى به شماره مخالفين او دورش را گرفته و پشت سرش نماز خوانده و براى او دعا مى كنند تا نمازش تمام شود.
ثواب صلوات بر پيامبر و آل او عليه السلام در روز جمعه پس از نماز عصر
امام باقر عليه السلام فرمودند: هنگامى كه در روز جمعه نماز عصر را خواندى ، بگو،اللهم صل على محمد و آل محمد الاوصياء المرضيين بافضل صلواتك و بارك عليهم بافضل بركاتك و السلام عليهم و على ارواحهم و اجسادهم و رحمة الله و بركاته
 همانند كسى كه بعد از نماز عصر اين صلوات را بفرستد، خداوند صد هزار حسنه براى او نوشته ، صد هزار گناه او را پاك كرده ، به واسطه آن صد هزار حاجت او را برآورده نموده و صد درجه براى او مى نويسد.
ثواب خواندن سوره حمد و هفت با قل هوالله احد و هفت بار معوذتين و آيتالكرسى و آيه سخره و آخر سوره برائت پس از نماز جمعه
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه بعد از نماز جمعه هنگامى كه سلام مى دهد، حمد را يك بار، قل هو الله را هفت بار، قل اعوذ برب الفلق را هفت بار، قل اعوذ برب الناس را هفت بار و آية الكرسى ، آيه سخره 1 و آخر سوره توبه لقد جاءكم رسول من انفسكم ... را بخواند، كفاره گناهان او از آن جمعه تا جمعه ديگر خواهد بود.
برترى جمعه هاى ماه رمضان بر ساير جمعه ها
امام باقر عليه السلام مى فرمود: همانا و بدون شك جمعه هاى ماه رمضان ، برتر از جمعه هاى ساير ماه هاست ؛ همان گونه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله برتر از ساير رسولان است و ماه رمضان برتر از ساير ماه ها است .
ثواب نماز كسى كه عطر بزند
امام صادق عليه السلام فرمودند: دو ركعت نمازى كه شخص عطر زده بخواند، برتر از هفتاد ركعت نمازى است كه شخص عطر نزده بخواند.
ثواب نماز متاهل
امام صادق عليه السلام فرمودند؛ دو ركعت نمازى كه متاهل مى خواند ، برتر از هفتاد ركعت نماز است كه مجرد مى خواند.
ثواب خواندن چهار ركعت نماز و قرائت پنجاه بارقل هو الله احد در هر ركعت آن
راوى مى گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمودند: هر كس كه چهار ركعت نماز بگذارد و در هر ركعت پنجاه بار قل هو الله بخواند، سلام نماز را نمى دهد، مگر اين كه گناهى كه بين او و خداى متعال باشد، آمرزيده شود.
ثواب خواندن نماز جعفر بن ابيطالب عليه السلام
راوى مى گويد: از امام كاظم عليه السلام پرسيدم كسى كه نماز جعفر را بخواند، چه ثوابى دارد؟
 فرمودند: اگر گناهان او مانند شنهاى انبوه و كف دريا باشد، خداوند آنها را مى آمرزد.
گفتم : اين ثواب براى ماست ؟
 فرمود: پس براى كيست ! اين ثواب مخصوص شماست .
گفتم : در اين نماز چه سوره اى بخوانم ؟
 فرمودند: سوره اذا زلزلت ، اذا جاء نصرالله انا انزلناه فى ليلة قدر و قل هوالله احد را بخوان .
ثواب خواندن نماز شب
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: نماز شب بخوانيد كه روش پيامبر شما، عادت صالحان قبل از شما و از بين برنده بيماريهاى بدن شماست .
2. راوى مى گويد: شنيدم كه امام صادق عليه السلام فرمودند: ممكن است بنده اى شبانگاه از خواب برخيزد، در حالى كه (از شدت خواب آلودگى ) چانه اش روى سينه اش افتاده و به چپ و راست مايل مى شود . در چنين حالى بدون اشك و ترديد خداوند به درهاى زمين و آسمان دستور مى دهد و آنها براى او گشوده مى گردند. سپس به فرشتگان مى گويد: به بنده من بنگريد كه به خاطر تقرب به من و به خاطر عملى كه آن را بر او واجب نكرده ام ، چه سختيهايى را تحمل مى كند و اميدوار به سه چيز از جانب من مى باشد؛ گناهى كه آن را ببخشم ؛ توبه جديدى كه نصيب او سازم ، يا روزى او را زياد كنم . من نيز شما فرشتگانم را گواه مى گيرم كه همه آنها را به او عطا نمودم .
3. امام صادق عليه السلام فرمودند: نماز شب ، چهره را نيكو، اخلاق را خوب ، بدن را خوشبو، روزى را زياد، و قرض را ادا نموده ، و غصه را از بين برده و چشم را جلا مى دهد.
4. امام صادق عليه السلام فرمودند: ممكن است مردى دروغ بگويد و بدون ترديد به خاطر همين از رزق خود محروم مى شود.
عرض كردم : چگونه از رزق محروم مى شود؟
 فرمودند: ابتدا از نماز شب محروم مى شود و هنگامى كه از نماز شب محروم شد، از روزى محروم مى شود.
ثواب خواندن نماز دو ركعت نماز و فهم آنچه در آن مى گويد
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه دو ركعت نماز بخواند در حالى كه بداند در آن چه مى گويد: در حالى كه سلام نماز را مى دهد كه بين او و خداوند گناهى نيست ، مگر اين كه آن را براى او مى آمرزد.
ثواب نافله خواندن ساعت در ساعت غفلت
امام صادق عليه السلام از پدرش و او از پدرانش عليه السلام نقل نموده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده اند: در ساعت غفلت ، نماز نافله بخوانيد؛ گر چه دو ركعت ساده باشد؛ زيرا با اين كار به سراى كرامت (بهشت ) مى رسيد .
كسى گفت : يا رسول الله ، ساعت غفلت كدام است ؟
 فرمودند: بين مغرب و عشا.
ثواب يازده بار قل هو الله احد خواندن پس از نماز صبح
امام كاظم عليه السلام از پدرش عليه السلام از اميرالمؤ منين عليه السلام نقل نموده كه
ثواب تعقيبات نماز
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه نماز مغرب را بخوانيد، سپس ‍ تعقيبات نماز را بگوييد و تا زمانى كه دو ركعت نماز بخواند حرفى نزند، نمازش در دفتر فرشتگان مقرب نوشته مى شود و اگر چهار ركعت نماز بخواند، حج پاكيزه از گناهى بر او نوشته مى شود.
2. امام باقر عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه فرمود: خداى متعال مى فرمايند: اى پسر آدم ! بعد از بامداد و پس از شب ساعتى ذكر مرا بگو تا حاجتهاى مهم تو را بر آورده سازم .
ثواب جدا كردن زكات و قرار دادن آن در محل خود
1. امام كاظم عليه السلام فرمودند: كسى كه زكات مال خود را به طور كامل جدا كند و آن را در جاى خود قرار دهد، از او سوال نخواهد شد كه مالت را از كجا به دست آورده اى .
2. راوى گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمودند: اموال خود را با زكات حفظ كنيد و بيمارانتان را با صدقه مداوا نماييد؛ زيرا هيچ مالى در خشكى و دريا از بين نرفته است ، مگر به خاطر نپرداختن زكات .
ثواب حج و عمره
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: همانا بدون شك و ترديد خداوند، حاجى ، خانواده و خويشان او و كسانى را كه او در باقيمانده ماه ذى حجه و ماههاى محرم ، صفر و ربيع الاول و ده روز از ربيع الآخر براى آنان استغفار كند، مى آمرزد.
2. امام صادق عليه السلام از پدرانش عليه السلام نقل مى نمايد كه رسول خدا فرمودند: همانا هنگامى كه حاجى شروع به تهيه لوازم سفر مى كند، چيزى را بر نمى دارد، و نمى گذارد؛ مگر اين كه خداوند براى او ده حسنه نوشته ، ده تا گناه او را پاك نموده و ده درجه او را بالا مى برد، و هنگامى كه سوار بر شتر خود مى شود، قدمى بر نمى دارد و نمى گذارد، مگر اين كه خداوند ماند اينها را براى او مى نويسد.
آنگاه كه خانه خدا را طواف كند، از گناهان خود خارج مى شود.
و زمانى كه سعى بين صفا و مروه را انجام دهد، از گناهان خود خارج مى شود.
و وقتى كه وقوف به عرفات كند، از گناهان خود خارج مى گردد.
و زمانى كه وقوف به مشعر را انجام دهد، از گناهان خود خارج مى شود .
و آنگاه كه رمى جمرات كند، از گناهان خود خارج مى شود.
و همين طور رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين و چنان ( بقيه اعمال حج را شمرد) كه همه آنها او را از گناهان بيرون مى برد.
سپس فرمودند: تو كجا مى توانى به آنچه حاجى مى رسد، برسى ؟!
3. راوى مى گويد از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمودند: هنگامى كه حاجى وارد مكه شد، خداوند عزوجل دو فرشته را وكيل مى كند كه براى او طواف ، نماز و سعى اش را بنويسد و هنگامى كه در عرفه توقف كند، بر شانه راست او زده ، و سپس مى گويد: گذشته ها گذشته است ( گناهان گذشته بخشيده شد)؛ بنگر كه در آينده چگونه خواهى بود.
4. امام صادق عليه السلام فرمودند: هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به عرفات مى رفت ، صحرانشينى در بيابان با او ملاقات كرد و گفت : اى رسول خدا! همانا براى انجام حج آمدم ، ولى مانعى پيش آمد، من ثروتمند هستم ، دستور بفرماييد، با مالم كارى انجام دهم كه به آنچه كه حاجى رسيده است ، برسم .
رسول خدا صلى الله عليه و آله به كوفه ابوقيس نگاه نموده و فرمودند: بدون شك اگر به اندازه كوه ابوقيس طلاى سرخ داشتى و آن را در راه خداى خرج مى كردى ، به آنچه كه حاجى رسيده است ، نمى رسيدى .
5. امام صادق عليه السلام فرمودند: حاجيها در بازگشت سه دسته هستند: عده اى از آتش نجات مى يابند، عده اى از گناهان خود خارج مى گردند؛ همانند روزى كه از مادر متولد شده اند؛ و عده اى خانواده و مالشان محفوظ مى ماند و اين كمترين بهره اى است كه حاجيها مى برند.
6. امام صادق عليه السلام فرمودند: خداى تبارك و تعالى صد و بيست رحمت در اطراف كعبه دارد: شصت تاى آن براى طواف كنندگان ، چهل تاى آن براى نمازگزاران و بيست تاى آن براى تماشاگران است .
7. راوى مى گويد از امام صادق عليه السلام پرسيدم : خداوند چه معامله اى با حاجيها مى كند؟
 فرمودند: به خدا سوگند، همه آنها را بدون استثنا مى آمرزد.
ثواب ديدن حاجى و مصافحه با او
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه حاجى را ببيند و با او مصافحه كند، مانند كسى است كه استعلام حجر نموده باشد ( حجرالاسود را لمس ‍ كرده يا بوسيده باشد).
ثواب روزه دار
1. امام صادق عليه السلام از پدرانش عليه السلام نقل مى نمايد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: روزه دار در عبادت خدا به سر مى برد، گرچه در رختخواب خوابيده باشد البته تا زمانى كه از مسلمانى غيبت نكند.
2.امام كاظم عليه السلام فرمودند: هنگام ظهر بخوابيد؛ همانا خداوند در خواب به روزه دار آب و غذا مى خوراند.
ثواب ناسزا شنيدن در حال روزه و گفتن من روزه دارم ؛ سلام عليك
1. امام صادق عليه السلام از پدرش عليه السلام نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: بنده اى نيست كه روزه بگيرد و ناسزا بشنود و بگويد: من روزه دارم سلام عليك ، مگر اين كه پروردگار متعال به فرشتگانش مى فرمايد: بنده ام ، از شر بنده ام به روزه پناهنده شد و از آن كمك خواست ، شما نيز او را از آتشم پناه داده و وارد بهشتم نماييد.
ثواب يك روز روزه در راه خداى عزوجل
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: كسى كه يك روز در راه خدا روزه بگيرد، مانند اين است كه يك سال روزه گرفته است .
ثواب يك روز روزه در گرما با تشنگى زياد
امام صادق عليه السلام فرمودند: هر كسى كه يك روز در گرما روزه بگيرد و تشنه شود، خداى عزوجل هزار فرشته را وكيل مى كند كه دست به صورت او بكشند و او را مژده دهند.
و زمانى كه افطار كند، خداى متعال مى فرمايد، چقدر خوشبو هستى . فرشتگانم ! گواه باشيد كه من قطعا او را آمرزيدم .
ثواب به پايان بردن عمر با يك روز روزه مستحبى
امام باقر عليه السلام فرمودند: كسى كه در پايان عمر آخرين عمل او يك روز روزه مستحبى باشد، وارد بهشت مى شود.
ثواب عطر زدن روزه دار در اول روز
امام صادق عليه السلام فرمودند: روزه دارى كه در اول روز عطر بزند، عقلش را از دست نمى دهد.
ثواب روزه رجب
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: همانا نوح در روز اول رجب سوار كشتى شد و به همراهان خود دستور داد كه اين روز را روزه بگيرند.
و فرمود: هر كس اين روزه را روزه بگيرد، جهنم به اندازه دورى مسافت يك سال از او دور خواهد شد كسى كه هفت روز روزه بگيرد، درهاى هفتگانه جهنم بر وى بسته خواهد شد و كسى كه هشت روز روزه بگيرد، درهاى هشتگانه بهشت براى او باز مى شود و كسى كه پانزده روز روزه بگيرد، حاجتش داده خواهد شد و كسى كه بيشتر روزه بگيرد، خداى عزوجل ثواب بيشتر به او عنايت مى فرمايد.
2. امام كاظم عليه السلام فرمودند: رجب ماه بزرگى است كه خداوند حسنات را در آن دو برابر نموده و گناهان را در آن پاك مى كند. كسى كه يك روز از رجب را روزه بگيرد، جهنم به اندازه مسافت صد سال از او دور خواهد شد و كسى كه سه روز را روزه بگيرد، بهشت براى او واجب مى شود.
ثواب روزه شعبان
1. راوى مى گويد از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمودند: كسى كه اولين روز شعبان را روزه بگيرد، حتما بهشت براى او لازم خواهد شد.
و كسى كه دو روز روزه بگيرد، خداوند در هر روز و شب در سراى دنيا به او نگاه مى نمايد و در بهشت نيز به اين نگاه ادامه مى دهد.
و كسى كه سه روز را روزه بگيرد، هر روز خداوند را در عرش بهشتيش ‍ زيارت خواهد نمود. (چون خداوند جسم نيست ، شايد مراد ديدار خداوند با ديده دل يا ديدار اولياى او باشد)
2. امام صادق عليه السلام نقل مى نمايد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: شعبان ماه من و رمضان ماه خدا و بهار آن فقر است ، و خداوند عيد قربان را فقط براى سير شدن فقران شما از گوشت قرار داد، پس به آنها گوشت قربانى بدهيد.
3. امام باقر عليه السلام فرمودند: رسول خدا صلى الله عليه و آله شعبان و ماه رمضان را روزه مى گرفت و روزه ( اين دو ماه را به يكديگر وصل مى نمودند ولى مردم را نهى مى كرد كه اين دو ماه را به يكديگر وصل نمايند و مى فرمودند: اين دو، دو ماه خداوند هستند و اين دو كفاره گناهان قبل و بعد از اين دو ماه است .
برترى ماه رمضان و ثواب روزه آن
1. امام باقر عليه السلام به جابر فرمودند: اى جابر! كسى كه به ماه رمضان برسد و روز آن را روزه گرفته ، پاره اى از شبش را عبادت كندت فرج و زبان خود را حفظ كرده ، چشمش را از حرام بپوشاند و از آزار مردم بپرهيزد، همانند روزى كه از مادر متولد شده است ، گناهان بيرون مى رود.
جابر مى گويد: گفتم : فدايت گردم ، چه حديث خوبى !
حضرت فرمودند: و چه شرط سختى !
2. امام باقر عليه السلام فرمودند: همانا هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از عرفات بازگشته و رهسپار منى بود، وارد مسجد شد. مردم گرد او جمع شده و در باره ليلة القدر از او سوال كردند. حضرت در آنجا سخنرانى نموده و پس از ثناى الهى فرمودند: هر كدام از شما كه درباره شب قدر از آن من سوال كنيد، آن را از شما پنهان نمى كنم . چون همانان من نيز آن را نمى دانم . اى مردم ! بدانيد همانا هر كسى با صلح و سلامت به ماه رمضان برسد و روزش را روزه گرفته ، مقدارى از شبش را عبادت كند، مراقب نمازش باشد و به نماز جمعه اش و نماز عيد فطر برود، قطعا شب قدر را درك كرده و به جايزه پروردگار دست يافته است .
راوى مى گويد: امام صادق عليه السلام فرمودند: به خدا سوگند به جوايزى رسيده است كه مانند جوايز بندگان نيست .
3. امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگاميكه ماه رمضان فرا رسيد؛ يعنى سه روز كه از شعبان باقى بود، به بلال فرمودند: در ميان مردم جار بزن .
هنگامى كه مردم جمع شدند، پيامبر صلى الله عليه و آله بالاى منبر رفته و خدا را حمد و ثنا گفته ، سپس فرمودند: اى مردم ! همانا اين ماه فرا رسيد؛ ماهى كه سرور اين ماههاست ؛ شبى در آن است كه از هزار ماه بهتر است ، درهاى جهنم در آن بسته است و درهاى بهشت در آن گشوده مى گردد، كسى كه آن را درك كند و آمرزيده نشود ، خداوند او را از خود دور كند؛ و كسى كه پدر و مادر خود را درك كند و آمرزيده نشود، خداوند او را از خود دور كند؛ و كسى كه من نزد او ذكر شوم و بر من صلوات نفرستد، خداوند عزوجل او را از خود دور مى كند.
4. امام باقر عليه السلام فرمودند: رسول خدا صلى الله عليه و آله در آخرين جمعه شعبان سخنرانى نموده و پس از حمد و ثناى خداوند فرمودند: اى مردم ! نزديك است كه ماهى فرا برسد كه در آن شبى است كه بهتر از هزار ماه و آن ماه ماه رمضان است ، خداوند روزه آن را واجب نموده و عبادت يك شب را با نمازى مستحب مانند عبادت هفتاد شب با نمازى مستحب در ساير ماهها قرار داده است . پاداش كسى را كه در اين ماه مبادرت به عمل خير و نيك مستحبى بنمايد، مانند پاداش كسى قرار داده است كه واجبى از واجبات خداى عزوجل را به جا آورد، و كسى كه واجبى از واجبات خداوند را به جا آورد، مانند كسى است كه هفتاد واجب را در ساير ماهها به جا آورد و آن ماه صبر است . و همانا ثواب صبر بهشت است و آن ماه مواسات است . و آن ماهى است كه خداوند در آن رزق مؤ منين را افزايش ‍ مى دهد. كسى كه به مومن روزه دارى در آن افطار بدهد، به خاطر اين عمل پاداش آزادى يك بنده و آمرزش گناهان گذشته اش را خواهد داشت .
عرضه داشتند: اى رسول خدا! همه ما توانايى افطارى دادن به روزه دار را نداريم .
آن حضرت عليه السلام فرمودند: همانا خداوند كريم است ، به كسى هم كه جز بر مقدارى شير مخلوط با آن كه روزه دارى به آن افطار كند يا آب گوارايى يا چند دانه خرماى ريز توانايى ندارد و نمى تواند بيش از اين بدهد، نيز اين ثواب را عنايت مى فرمايند. و كسى كه در آن بر بنده خود آسان گيرد، خداى عزوجل نيز در حساب از او آسان گيرد.
و آن شهرى است كه اولش رحمت ، وسطش آمرزش و آخرش اجابت و آزادى از آتش است . و در آن شما از چهار چيز بى نيازى نيستند: دو چيز كه خداوند را با آن راضى مى كنيد، و دو چيز است كه شما به هيچ وجه از آن بى نياز نيستند.
دو چيزى كه خداوند را با آن راضى مى كنيد، گواهى به اين است كه هيچ خدايى جز خداى يگانه نيست و همانا من رسول خداوند هستم . دو چيزى كه شما به هيچ وجه از آن بى نياز نيستيد، اين است كه حاجتهاى خود و بهشت را از خداوند خواسته ، از خدا عافيت (تندرستى ) را بخواهيد و از جهنم به او پناه ببريد.

 



next page
fehrest page
 

 
 
 
 



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اصول اخلاق اجتماعي
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : شنبه 21 آذر 1394



اصول اخلاق اجتماعي

- ۱ -

آزادى
آزادى و آزادگـى ، مرادف واژه (حرّيت ) و (آزاده ) مرادف (حرّ) در زبان عربى است . حرّ به مـعـنـاى بـرگـزيـده هـر چـيـز و انـسـان كـريـم نـيـز آمـده اسـت ، واژه مقابل آزادى بندگى ، رقيّت ، عبوديت ، اسارت و اجبار است .1
آزادى اين چنين در اسلام معنا شده است :
اسـلام ، قـانـون خويش را نخست بر اساس توحيد سپس بر اخلاق نيكو بنا نهاده و هر چيزى كه مـتـعـلق بـه انـسـان اسـت يا انسان به نحوى بدان وابسته است ، حكمى از احكام شرع را با خود دارد. خـواه خـرد بـاشـد يـا كـلان ، فـردى بـاشـد يـا اجـتـمـاعـى ، و آزادى بـه مـعـنـاى مـتداول آن در جهان امروز، جايى در اسلام ندارد. آزادى در اسلام به معناى رهايى از بندگى غير خدا (و تنها بندگى خدا) است ، چنين عنوانى گر چه يك كلمه بيش نيست ، ولى از گستره وسيعى بـرخـوردار اسـت كـه بـا آزادى ديـگـر مـكـاتـب هـرگـز قابل قياس نيست .2
بـر اين اساس ، انسان تا در وادى بى خدايى و خارج از محدوده اطاعت به سر مى برد، گر چه در ظـاهـر از قـيـد و بندهاى شرع ، خود را رها مى بيند، ولى در واقع در هزاران نوع دام آشكار و نـهـان گـرفتار است و گوسفند بى شبانى را مى ماند كه علاوه بر حيرت و سرگردانى ، هر لحـظه ممكن است چنگال درنده بى رحمى به زندگى اش پايان دهد، ولى اگر به وادى عبوديت گـام نهد و مهر بندگى خدا را بر پيشانى زند، همه خطرهاى خانمان سوز و ضدّ آزادى را پشت سر نهاده به آزادى واقعى دست مى يابد.
نتيجه اينكه ، در اسلام (بندگى خدا) عين (آزادى ) و نافرمانى خدا مساوى با بردگى است .
آزادى معنوى و اجتماعى
 از نـظـر روان شـنـاسـى اسـلامـى ، انـسـان در مـسـيـر زنـدگـى بـا دو نـوع عـامـل مـزاحـم : درونـى و بـيـرونـى درگـيـر اسـت ؛ گـروه نـخـسـت عـبـارتـنـد از رذائل اخـلاقـى و خـواهـش هـاى نـفـسـانـى كـه شـرافـت ، انـسـانـيـت ، عـقـل و وجـدان انـسـان را اسـير خويش مى سازند. آزادى اى كه انسان در اين مصاف از دست مى دهد (آزادى معنوى ) نام دارد.
عـوامـل بـيـرونى نيز عبارتند از انسان هاى قلدر و استثمارگر كه با سوء استفاده از توانمندى خـويـش ، انـسـان هاى ضعيف را به بردگى مى كشند و با مكيدن خون آنها، به زندگى خويش ، زرق و بـرق بـيشترى مى دهند و عرصه را بر آنها تنگ مى كنند تا خود راحت تر زندگى كنند. آنـچـه كـه انـسـان ها در برابر اين قلدران و زور مداران از دست مى دهند، (آزادى اجتماعى ) است .3
جـايـگاه آزادى معنوى ، در اخلاق فردى است و آنچه اينجا پى مى گيريم (آزادى اجتماعى ) است با اين تذكّر كه آزادى اجتماعى مولود آزادى معنوى است و بدون آن معنا پيدا نمى كند.
نگرش اسلام به آزادى
 هـمـان گـونـه كـه يـاد شـد، تـوحـيـد و فـضـائل اخـلاقـى ، دو ركـن اسـاسـى شـريـعت اسلام را تشكيل مى دهند و اين دو تضمين كننده آزادى هاى فردى و اجتماعى انسانند و تاءمين همه ابعاد آزادى ، از افـتخارات اسلام به شمار مى رود؛ در ديدگاه اميرمؤ منان (ع ) خداوند سبحان سرشت انسان را با آزادى عجين كرده است :
 (لا تكَوُنَنَّ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللّهُ سُبْحانَهُ حُرّاً)4
هرگز بنده ديگرى نشو؛ در حالى كه خداوند سبحان ، تو را آزاد آفريده است .
بـر ايـن اسـاس ، نـظام تكوين و قوانين اسلامى بر حرّيت انسان استوار است و اگر كسانى راه بـردگـى را بـپـيـمـايـنـد هم در جهت مخالف فطرت و وجدان خويش ، گام برداشته اند و هم بر خلاف خواست خدا عمل كرده اند.
از سوى ديگر، در جهان بينى اسلامى ، انسان در انتخاب راه زندگى نيز آزاد است :
 (اِنّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ اِمّا شاكِراً وَ اِمّا كَفوُراً)5
ما راه را به او نشان داديم ، خواه سپاسگزار باشد يا ناسپاس !
چـنـانـكـه (اصـل آزادى ) را در مـنشور جهانى خويش نيز گنجانده و به همه پيروان اديان الهى اعلام مى كند:
 (قُلْ يا اَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا اِلَى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ اَلا نَعْبُدَ اِلاّ اللّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لانَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً اَرْباباً مِنْ دوُنِ اللّهِ...)6
بـگو، اى اهل كتاب ، بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است (و آن ) اين كه جز خدا را نـپـرسـتـيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم و برخى از ما برخى ديگر را به جاى خداوند به خدايى نگيرد.
تاءمين اصل آزادى
 اسـلام ، پـس از طـرح آزادى بـه عـنـوان يـك اصل فراگير و خدشه ناپذير، ضمن دفاع از آن ، جـايـگـاه ويـژه اى در بـرنامه ريزى هاى زيربنايى خود، بدان اختصاص مى دهد. كه برخى از نمودهاى آن را به اختصار توضيح مى دهيم :
الف ـ توحيد
 جمله ارزشمند (لا اله الاّ الله ) شعار توحيد و عصاره معارف اسلامى است كه هربامدادان و شبان گـاهـان ، جان هاى مؤ منان را با نسيم آن مى نوازد و مؤ من با زمزمه چنين شعارى در واقع ، آزادى را مـزمـزه مـى كـنـد و مـوحّد حقيقى ، آزاده واقعى نيز هست چنانكه آيه شگرف (اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نـَسْتَعينُ) نيز در هر نمازى ، انسان را از هر گونه وابستگى مى رهاند و به خدا مى رساند و به همين دليل ، زيباترين پرستش ، از آنِ آزادگان است ؛ حضرت امام حسين (ع ) مى فرمايد:
 (...اِنَّ قَوْماً عَبَدوُا اللّهَ شُكْراً فَتِلْكَ عِبادَةُ الاَْحْرارِ وَ هِىَ اَفْضَلُ الْعِبادَةِ)7
گـروهـى خـداونـد را سـپـاسـگـزارانـه عبادت مى كنند، كه اين عبادت ، عبادت آزادگان و بهترين شكل عبادت است .
ب ـ ولايت
 اصـيـل تـريـن وظـيـفـه سفيران الهى و جانشينان آنها، آزاد ساختن انسان ها از همه قيدو بندهاست . قرآن درباره اين رسالت پيامبر مى فرمايد:
 (... وَ يَضَعُ عَنْهُمْ اِصْرَهُمْ وَ الاَْغْلالَ الَّتى كانَتْ عَلَيْهِمْ....)8
 (پيامبر) بارهاى سنگين و زنجيرهايى را كه بر آن هاَبود، (از دوش و گردنشان ) برمى دارد.
امير مؤ منان (ع ) نيز مى فرمايد:
 (سـَمـِعْتُ رَسوُلَ اللّهِ (ص ) يَقوُلُ: اَنَا وَ عَلِىُّ اَبَوا هذِهِ الاُْمَّةِ وَ لَحَقُّنا عَلَيْهِمْ اَعْظَمُ مِنْ حَقِّ اَبَوَىْ وِلادَتـِهـِمْ فـَاِنـّا نـُنْقِذُهُمْ، اِنْ اَطاعُونا، مِنَ النّارِ اِلى دارِ الْقَرارِ وَ نُلْحِقُهُمْ مِنَ الْعُبُودِيَّةِ بِخِيارِ الاَْحْرارِ)9
از رسـول خـدا(ص ) شـنـيـدم كـه مـى فـرمـود: مـن و على ، پدران اين امّت هستيم و حقّ ما بر مردم ، بـزرگ تـر از حق پدر و مادرى است كه آنان را به دنيا مى آورند. چرا كه ما مردم را ـ اگر از ما اطـاعـت كـنـنـد ـ از درون آتـش بـه سـراى پـايـدار رهـايى مى بخشيم . و از بردگى رهانيده به بهترين آزادگان ، ملحقشان مى سازيم .
و به همين جهت در زيارت نامه امام على (ع ) آمده است :
 (اَلسَّلامُ عَلى والِى الاَْحْرارِ)10
درود بر رئيس و سرپرست آزادگان .
كيست مولا آنكه آزادت كند
 بند رقّيّت ز پايت وا كند.11
شـرط (عـدالت ) در مـناصب دينى همچون ولايت ، مرجعيت ، امامت جمعه و جماعت ، قضاوت و شهادت و... نـيـز تـداعـى كـنـنده آن است كه رهبران خرد و كلان جامعه اسلامى بايد از روحيه آزادمنشى و وارسـتـگى برخوردار باشند تا بتوانند چنين منشى را در جامعه تقويت كنند و زيردستان خود را نيز آزاده بار آورند.
ج ـ اخلاق اسلامى
 مسلمانان وظيفه دارند با خودسازى و تزكيه نفس ، نخست در كسب آزادى معنوى بكوشند، سپس به عـرصـه آزادى هـاى اجـتـمـاعـى پـا بـگـذارنـد. وارسـتـگـى از رذائل اخـلاقى و آراستگى به فضائل آن ، زنجيرهاى وابستگى انسان را يكى از پس از ديگرى پـاره مـى كـنـد و او را به قلّه آزادگى مى رساند. انسان آزاده ، به آزادى ديگران نيز احترام مى گذارد و انسان هاى آزاد منش ، جامعه آزاد را تشكيل مى دهند. از اين رو، امام على صلوات الله عليه ، تقوا را رمز آزادى و رهايى مى داند و مى فرمايد:
 (فـَاِنَّ تـَقـْوَى اللّهِ مـِفـْتـاحُ سـَدادٍ وَ ذَخـيـرَةُ مـَعـادٍ وَ عـِتـْقٌ مـِنْ كـُلِّ مـَلَكـَةٍ وَ نـَجـاةٌ مـِنْ كـُلِّ هَلَكَةٍ)12
همانا تقواى الهى كليد گشايش هر درى ، اندوخته قيامت ، آزادى از هر عادت (زشت ) و نجات از هر تباهى است .
مـتـّقـيـان بـا پـشـت پـا زدن بـه زرق و بـرق دنـيـا بـه درجـه اى از مـنـاعـت طـبـع و آزاد مـنـشـى نايل مى شوند كه كاه و طلا پيش ‍ چشمشان يكسان مى شود.
رسـول اكـرم (ص )، روزى از اصـحـاب صـفـّه ديـدن مـى كـرد، يـكـى از آنـان عـرض كـرد: يـا رسول اللّه ! من از دنيا دل بريده ام و سنگ و طلا نزد من يكسان شده است !
پيامبر فرمود: تو اينك ، حرّ و آزاده اى !13
د - قوانين و روابط اجتماعى
 احـكـام و مـقـررات اسـلامـى ، بويژه روابط اجتماعى آن به گونه اى طرّاحى شده كه كم ترين خـدشـه اى به روحيه آزاد منشى افراد و آزادى اجتماعى ، وارد نيايد؛ مسلمانان در چارچوب قوانين اسـلام ، از آزادى كـامل برخوردارند و هيچ كس حق ندارد آزادى مشروع آنها را محدود يا مشروط كند، به طور مثال :
ـ هـر كـسـى در انـتـخـاب شـغـل ، مـحـلّ سـكـونـت ، ازدواج ، كـسـب و تـجـارت ، انـتـخـاب قـاضـى ، وكيل ، وكيل مدافع و مانند اينها آزاد است .
ـ مـال ، جان ، ناموس و آبروى شهروندان مسلمان ، كاملا" محترم و محفوظ است و هيچ كس مجاز نيست بدون و مجوز شرعى ، كم ترين اهانتى به آنان بكند، يا زيانى به آنها برساند.
ـ همه در برابر قانون يكسانند و اسلام هيچ گونه امتياز نژادى ، اجتماعى ، سياسى ، اقتصادى و... را ـ كه به نحوى آزادى ديگران را محدود مى كند ـ به رسميت نمى شناسد.
ـ قوانين مدنى اسلام به طور واقع بينانه و منصفانه از مظلوم دفاع مى كند، تا در برابر ظالم ايستادگى كرده ، حقش را بگيرد و آزادى خدادادى اش سلب نگردد.
ـ قـوانـيـن جـزايـى اسـلام ، بـشـدت ، گـلوى نابكاران را مى فشارد، تا امنيت و آزادى ديگران را نگيرند و مردم با پشت گرمى به قانون ، احساس آرامش كنند.
ـ به مردم اجازه مى دهد كه براى احقاق حقوق خويش از هيچ كوششى فروگذار نكنند، در برابر مـتـجـاوزان بـه حريم آزادى مردانه قيام كنند و مانند سرور آزادمردان ـ سيد الشهداء(ع ) ـ فرياد برآورند :
 (لا وَاللّهِ لا اُعْطيهِم بِيَدى اِعْطاءَ الذَّليلِ وَ لا اَفِرُّ فِرارَ الْعَبيدِ)14
نه ، به خدا سوگند! با خوارى ، دست بيعت به آنان نمى دهم و مانند بردگان نيز فرار نمى كنم !و... .
نشانه هاى آزادمردان
 فرد و جامعه اى كه از آزادگى برخوردار باشد، بايد به طور طبيعى ، آثار آن را نيز از خود بروز دهد چرا كه (از كوزه همان برون تراود كه در اوست ) برخى از نشانه هاى آزادگى چنين است :
1ـ پايمردى
 امام صادق (ع ) فرمود :
آزاده ، در هـر حال آزاده است ؛ اگر گرفتارى برايش پيش آيد، صبر مى كند، اگر مصيبت ها بر او فـرو ريـزد، قـامـتـش را نـمـى شـكـنـد، اگـر اسـيـر و مـقـهـور گـردد و راحـتـى اش به سختى بدل شود ـ مانند يوسف صدّيق (ع ) ـ آزادى اش آسيبى نمى بيند...15
 2ـ كسب حلال
 انسان يا جامعه آزاده ، هرگز به خود اجازه نمى دهد كه از راه هاى نامشروع امرارمعاش كند، يا با زد و بـنـدهـاى اقـتـصـادى ، خـون ديـگـران را بـه شـيـشـه كـشـد، بـلكـه بـا جـوانـمـردى از راه حلال ، زندگى خويش را اداره مى كند، چنانكه مولاى آزادگان ـ امام على (ع ) ـ فرمود:
 (مِنْ تَوْفِيقِ الْحُرِّ اكْتِسابُهُ الْمالَ فى حِلِّهِ)16
كسب در آمد حلال ، از توفيق هاى انسان آزاده است .
3ـ فضائل اخلاقى
 آزادگـى و سـجـايـاى اخـلاقـى ، تـاءثـيـر مـتـقـابـل در يـكـديـگـر دارنـد و هـمـان گـونـه كـه فـضـائل ، ريـشـه حـرّيـت هـسـتـنـد آزادگـى نـيـز بـرخـى فـضـائل را در پى مى آورد، همانند: خوشرويى ، حيا و عفّت ، و فا و تدبير و غيره . امام صادق (ع ) در روايتى به برخى از آنها اشاره كرده مى فرمايد:
پـنـج خـصـلت اگـر در كـسى نباشد، چندان سودى نخواهد داشت ؛ وفا، تدبير، حيا و حسن خلق و پنجمين آنها ـ كه همه اين خصلت ها را در خود دارد ـ آزادگى است .17
 4ـ دورى از زشتى ها
 آزادمـنـشى ، با گناه ، شهوت پرستى و هر كار زشت و ننگ آورد ديگرى ناسازگاراست ، از اين رو، آزادگان هيچ گاه گرد چنين كارهايى نمى گردند؛ زيرا همان گونه كه يادآور شديم دورى از رذئل اخلاقى شرط اساسى دستيابى به آزادگى مى باشد و به تعبير امام صادق (ع ):
 (اِنَّ صاحِبَ الدّينِ... رَفَضَ الشَّهَواتِ فَصارَ حُرّاً)18
شخص متديّن ، از شهوات ، دورى گزيده تا آزاده گشته است .
و آلودگـى بـه گـنـاه و شـهـوت بـه مـعـنـاى بـازگـشـت از مـسـيـر آزادگـى اسـت و بـه هـمـيـن دليل اميرمؤ منان سلام الله عليه مى فرمايد:
 (جَمالُ الْحُرِّ تَجَنُّبُ الْعارِ)19
جلوه زيبايىِ انسان آزاده ، در پرهيز از ننگ و عار است .
امانت دارى
(امـانت ) به معنى وديعه ، گرو و رهن ، راستى و درستى ، و (امانت دارى ) به معنى درستى ، امين بودن و ديندارى آمده است .20
از نـظـر عـقل و منطق ، راستى و درستى و پس دادن به موقع امانت كارى ارزشمند و لازمه انسانيت است كه فطرت پاك انسان ها پايبندى به آن را طالب و از خيانت در امانت ، سخت منزجر است .
در فـرهـنـگ اسـلام نـيـز (امانتدارى ) جزو اصول و پايه هاى اخلاقى شمرده شده و بگونه اى شگفت مورد تاءكيد قرار گرفته است . قرآن مجيد مى فرمايد:
 (فَاِنْ اَمِنَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً فَلْيَؤَدِّ الَّذِى اؤْتُمِنَ اَمانَتَهُ وَ لْيَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ)21
اگـر كـسى از شما ديگرى را امين دانست ، آن كسى كه امين شمرده شده بايد امانت وى را باز پس دهد و بايد از خداوند كه پروردگار اوست پروا كند.
 (اِنَّ اللّهَ يَاءْمُرُكُمْ اَنْ تُؤَدّوُا الاَْماناتِ اِلى اَهْلِها)22
خداوند به شما فرمان مى دهد كه امانت ها را به صاحبانش بازگردانيد.
خـداونـد در آيـه اوّل از فـرد مـسـلمان و در آيه دوم از عموم مسلمانان مى خواهد كه امين باشند و در امانت ، خيانت نورزند و وديعه را، هر چه باشد، به صاحبش برگردانند.
اميرمؤ منان (ع ) نيز، امانتدارى را مهمترين ويژگى مسلمان دانسته و فرموده است :
 (رَاءْسُ الاِْسْلامِ الاَْمانَةُ)23
امانتدارى در راءس دستورات ـ يا برنامه هاى ـ اسلام است .
در سخنى ديگر، اداى امانت را در راستاى تكميل دين دانسته و فرموده است :
 (مَنْ عَمِلَ بِالاَْمانَةِ فَقَدْ اَكْمَلَ الدِّيانَةَ)24
هر كس امانتدارى كند، ديندارى را كامل كرده است .
نـظـر بـه ايـن كـه قـبول يا ردّ امانت تا قبل از تحويل گرفتن آن ، در اختيار انسان است ، بايد ابـتـدا قـدرى دربـاره آن بـيـنـديـشـد و اگـر تـوان اداى آن را در خـود نـمـى يـابـد، از اوّل آن را نـپـذيـرد و در جـايـگـاه شـريـف امـانـتـدارى وارد نـشـود كـه بـعـهـدهـا بـه سـبـب سـهـل انـگـارى يـا نـاتـوانـى و بـى ارادگـى بـه ايـن اصل مهم اخلاقى پشت پا نزند.
انواع امانت
 امـانـت هـايـى كـه در اخـتـيـار انـسـان قـرار مى گيرد، ممكن است از سوى خدا، پيامبر و امام يا مردم باشد. پس امانت بر سه نوع است :
الف ـ امانت الهى
 قرآن مجيد بر عرضه امانت خدا به انسان ، تصريح دارد:
 (اِنـّا عـَرَضـْنَا الاَْمانَةَ عَلَى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ الْجِبالِ فَاَبَيْنَ اَنْ يَحْمِلْنَها وَ اَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الاِْنْسانَ اِنَّهُ كانَ ظَلوُماً جَهوُلاً)25
مـا امـانـت را بـر آسـمـان هـا و زمـيـن و كـوه هـا عـرضـه داشـتـيـم ، از تـحـمـل آن سـربـاز زدنـد و از آن ترسيدند ولى انسان آن را برداشت راستى او ستمكارى نادان بود.
مرحوم علامه طباطبايى فرموده است : (مراد از امانت در اين آيه ، ولايت الهى است .)26
برخى مفسران عقيده دارند كه (امانت الهى ) شامل تمامى تكاليف الهى ، اعضاء و جوارح ، قواى بشرى و هر نعمت و مالى كه از سوى خدا نصيبش گشته ، مى شود.27
معناى ديگر اين سخن آن است كه تمام نعمت هاى تشريعى و تكوينى ، امانت هاى الهى محسوب مى شوند كه انسان به عنوان امين ، آنها را در اختيار گرفته است .
ب ـ امانت پيامبر(ص )
رسول خدا(ص ) نيز به عنوان رهبر اسلام امانت هايى را به امّت سپرده است . ازجمله خود، بارها فرمود:
 (اِنـّى تـارِكٌ فـيـكـُمُ الثَّقـَلَيـْنِ: كـِتـابَ اللّهِ وَ عـِتـْرَتـى وَ لَنْ يـَفـْتـَرِقـا حـَتـّى يـَرِدا عَلَىَّالْحَوْضَ)28
همانا من دو چيز گرانبها در ميان شما (به امانت ) مى گذارم : كتاب خدا و خاندانم و اين دو هرگز از هم جدا نمى شوند تا آنكه كنار حوض (كوثر) نزد من آيند.
ايـن دو گنجينه گرانبها، وديعه پيامبرند كه مسلمانان وظيفه دارند از آنها به شايستگى مراقبت كـنـنـد. هـمين طور سنت و سخنان حكمت آميز آن حضرت و بالتبع امامان نيز بايد مورد دقت و حفاظت قـرار گـيـرد و بـا جـدّيـت و صـداقـت بـه نـسـل بـعـد تـحـويـل گـردد و هـر گـونـه مـمـاشات و سـهل انگارى در صيانت از اسلام ناب محمدى از جانب هر شخص و گروهى ، خيانت آشكار و جبران ناپذيرى است كه لعنت خدا و فرشتگان را در پى خواهد داشت .
ج ـ امانت مردم
 امـانـتـگـذارى و امـانـتدارى ، از لوازم زندگى اجتماعى است كه همواره در ميان جوامع بشرى رواج داشـتـه و بـه تناسب افراد و موقعيت ها، تنوع و دگرگونى يافته است . امانت گاهى يك مطلب علمى ، راز نظامى ، فرمول صنعتى و گاهى سخنى يا چيزى نفيس و گرانبها و... بوده است .
تنوّع در امانتدارى
 هر امانتى ، امانتدارىِ مناسب خود را مى طلبد به اين بيان كه حفاظت و نگهدارى امانت الهى آن است كـه ولايـت الهى را در مسير خود قرار دهد. بطور مثال وفادارى و پيروى فكرى و عملى خويش را نـسـبـت بـه رهـبـرى الهـى ابـراز دارد و از پيروى ديگران كه خيانت محسوب مى شود بپرهيزد و رهـبـران الهـى نيز نسبت به مقام ولايت امين هستند، چنان كه حضرت صادق (ع ) در تفسير آيه (اِنَّ اللّهَ يَاءْمُرُكُمْ اَنْ تُؤَدّوُا الاَْماناتِ اِلى اَهْلِها)29 فرمود:
 (اَمَرَ اللّهُ الاِْمامَ الاَوَّلَ اَنْ يَدْفَعَ اِلَى الاِْمامِ الَّذى بَعْدَهُ كُلَّ شَىْءٍ عِنْدَهُ)30
خـداونـد بـه امـامِ نـخـسـت ، فـرمـان داده اسـت كه هر چه (از ودايع امامت ) نزد اوست به امام بعدى تحويل دهد.
امانتدارى نسبت به جوارح و اعضا نيز به اين است كه آنها را در اطاعت و عبادت خدا به كار گيرد و نـعـمـت هـاى الهـى را در معصيت و نافرمانى او صرف نكند، هنگام انجام دستورات خدا و پرداخت حـقـوق واجـب او مـتـوجـه بـاشـد كـه در حـال ردّ امـانـت اسـت و آن را تـمـام و كـامـل بـپـردازد، چـنـان كـه در حـالات امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) نقل شده كه هنگام نماز، سخت پريشان و مضطرب مى شد و رنگش تغيير مى كرد، مى پرسيدند، اى امـيـرمـؤ مـنـان چه شده است ؟ مى فرمود: (وقت نماز رسيده ؛ وقت اداى امانتى كه خدا آن را بر آسمان ها و زمين عرضه كرد و آنها ترسيدند (كه آن را بپذيرند).31
امـانـتدارى نسبت به قرآن ، قرائت ، احترام گزاردن و به كار بستن آن است و در مورد سنت نبوى نـيـز بـه كـار بـسـتـن سـخـنـان آن بـزرگـوار و اطـاعـت از اوامـر و نـواهـى آن رسول بزرگ الهى ، طرز صحيح اداى امانت است .
قرآن مجيد خبر مى دهد كه روز قيامت ، رسول اكرم (ص ) ازامّت خود نزد خدا چنين گله مى كند:
 (وَ قالَ الرَّسوُلُ يا رَبِّ اِنَّ قَوْمِى اتَّخَذوُا هذَا الْقُرآنَ مَهْجوُراً)32
پيامبر گفت : پروردگارا، قوم من اين قرآن را رها كردند.
نسبت به امانت هاى مردمى نيز بايد اقدامى شايسته انجام گيرد، اگر امانت ، گوهرى گرانبها و نـفـيـس اسـت بـايـد در جـاى محكم و امنى از آن محافظت شود و اگر سخنى سربسته و سرّى است بايد در صندوق سينه نگهدارى شود و مانند آن .
امانتدارى ، شاءن پيامبر و امام
 نظر به اينكه امانتدارى از اصول اخلاق انسانى و مورد سفارش فراوان خداست ، طبيعى است كه رهبران الهى از آن بهره كافى داشته و بيش از ديگران به آن پايبند باشند، از اين رو خداوند همه فرستادگان خود را به چنين زينتى آراسته است . امام ششم (ع ) فرمود:
 (اِنَّ اللّهَ لَمْ يَبْعَثْ نَبِيّاً قَطُّ اِلاّ بِصِدْقِ الْحَديثِ وَ اَدَاءِ الاَْمانَةِ)33
خداوند هيچ پيامبرى را جز به راستگويى و اداى امانت برنينگيخت .
چنين بود كه پيامبر بزرگ اسلام حتى پيش از بعثت از سوى مردم لقب (امين ) گرفته بود.
امام صادق (ع ) در اين باره فرمود:
 (... ديـنـُهـُمُ الْوَرَعُ وَ الصِّدْقُ وَ الصَّلاحُ وَ الاِْجـْتـِهـادُ وَ اَداءُ الاَْمـانـَةِ اِلَى الْبـِرِّ وَ الْفاجِرِ...)34
ديـن امـامـان ، عبارت است از: ورع ، راستگويى ، صلاح ، كوشش و اداى امانت به (همه افراد، اعم از) نيكوكار و بدكار .
هـمـچـنـيـن آن حـضـرت بـه يـكى از شيعيان فرمود: بنگر كه على (ع ) با چه چيزى به آن مقام و مـنـزلت ، در نـزد رسـول خـدا(ص ) رسـيـد، تـو نـيـز به آن پايبند باش : همانا آن حضرت با راستگويى و امانت بدان مقام دست يافت .35
هـمـچنين به پيروان خويش رهنمود مى دهد كه اگر بخواهند شيعه واقعى باشند، بايد امانتدارى پيشه كنند:
 (مـَنْ كـانَ مـِنـّا فـَلْيـَقـْتـَدِ بـِنـا فـَاِنَّ مـِنْ شَاءْنِنَا الْوَرَعُ وَ الاِْجْتِهادُ وَ اَداءُ الاَْمانَةِ اِلَى الْبَرِّ وَ الْفاجِرِ...)36
كسى كه مى خواهد از ما باشد بايد به مـا اقتدا كند، براستى كه ورع ، كوشش ، اداى امانت به نيكوكار و بدكار از شاءن ماست .
ملاك مسلمانى
 ويـژگـى و اهـمـيـّت (امـانـتـدارى ) تـا آنجا مورد توجه اسلام است كه آن را با ايمان ، ملازم و برابر دانسته و ايمان افراد را آن گاه مى پذيرد كه با امانتدارى تواءم باشد. قرآن مجيد آن را از خصوصيات مؤ منان واقعى دانسته و فرمود است :
 (وَ الَّذينَهُمْ لاَِماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعوُنَ)37
آنان كه امانت ها و پيمان خويش را به انجام مى رسانند.
همچنين اميرمؤ منان (ع ) فرمود:
 (لا اِيمانَ لِمَنْ لا اَمانَةَ لَهُ)38
كسى كه امانتدار نيست ، ايمان ندارد.
حـضـرت جـواد (ع ) از پـدرانـش از رسـول خـدا(ص ) چـنـيـن نقل مى كند:
 (لا تـَنـْظـُروُا اِلى كَثْرَةِ صَلاتِهِم وَ صَوْمِهِمْ وَ كَثْرَةِ الْحَجِّ وَ الْمَعْروُفِ وَ طَنْطَنَتِهِمْ بِاللَّيْلِ وَ لكِنِ انْظُروُا اِلى صِدْقِ الْحَديثِ وَ اَداءِ الاَْمانَةِ)39
بـه كـثـرت نـمـاز ، روزه ، حـجّ، كـارهـاى خـوب و نـاله هـاى شـبـانـه آنها نگاه نكنيد، بلكه به راستگويى و امانتداريشان بنگريد (و آن را ملاك مسلمانى آنها قرار دهيد.)
بـنابراين ، حفاظت و نگهدارى امانت و بازگرداندن به موقع آن ، معيار و ميزان مسلمانى افراد و جامعه است كه اگر به آن مقيد باشند داراى اسلام واقعى اند و گرنه ايمان چندانى ندارند.
دامنه امانتدارى
 از ويـژگـى هـاى مهمّ امانتدارى ، فراگيرى و شمول آن است كه تحت هيچ شرايطى استثناپذير نـيـسـت و امـانت بايد به صاحب آن اعم از مؤ من و كافر، كوچك و بزرگ ، سياه و سفيد، و دوست و دشمن مسترد گردد.
امام صادق (ع ) فرمود:
ثَلاثَةٌ لا عُذْرَ لاَِحَدٍ فيها، اَداءُ الاَْمانَةِ اِلَى الْبَرِّ وَ الْفاجِرِ...)40
در (انجام ) سه چيز براى كسى عذرى نيست (اول ) اداى امانت به نيكوكار و بدكار...
امـانـت هـر چـنـد از نـظـر ظـاهـر و ارزش مـادّى كـم بـهـا بـاشـد، قـابـل احـتـرام و پـس دادن اسـت . در ايـن زمـيـنـه امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) نقل كرده كه رسول خدا(ص ) ساعتى پيش از ارتحال ، سه بار به من فرمود:
 (يـا اَبـَاالْحـَسـَنِ اَدِّ الاَْمـانـَةَ اِلَى الْبـَرِّ وَ الْفـاجـِرِ فـيـمـا قـَلَّ وَ جـَلَّ حـَتـّى فـِى الْخـَيـْطِ وَ الِْمخْيَطِ)41
اى ابـوالحـسـن ، امـانـت را بـه نـيـكـوكـار و بـدكـار پس بده ، كم باشد يا زياد، حتى اگر نخ وسوزنى باشد.
امانت گذار هر چند از نظر فكرى و اجتماعى چهره اى زشت و كريه داشته و مرتكب كردارى شنيع شـده بـاشـد و يـا حـتى حقوقى را بدهكار باشد، هرگز از وديعه اى كه به امانت سپرده محروم نمى گردد.
عـبـداللّه بن سنان گويد: در مسجدى بر حضرت صادق (ع ) وارد شدم در حالى كه آن حضرت ، نـمـاز عـصـر را بـه جاى آورده و رو به قبله نشسته بود. عرض كردم : اى پسر پيامبر! يكى از پـادشـاهـان بـر اسـاس اعـتمادى كه به ما دارد، اموالى را به رسم امانت نزد ما سپرده است . با تـوجـه بـه ايـنـكـه خـمـس آنـهـا را بـه شـمـا نمى پردازد، اجازه مى دهيد ما خمس آنها را به شما بـپـردازيم ؟ امام ، در پاسخ سه بار فرمود: به پروردگار اين قبله سوگند! اگر ابن ملجم ـ قاتل جدّم على (ع ) ـ امانتى به من بسپارد به اوبر مى گردانم !42
و در سخنى ديگر، به شيعيان چنين سفارش مى كند:
 (اَدُّوا الاَْمانَةَ وَ لَوْ اِلى قاتِلِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلي (ع ))43
امانت را ادا كنيد گر چه به كشنده حسين بن على (ع ) باشد!
آثار امانتدارى
 ايـن اصـل مـهم اخلاقى ، آثار ارزنده اى نيز در پى دارد كه به برخى از پيامدهاى آن اشاره مى كنيم :
الف ـ خير و سلامت
 حضرت رضا از پدرانش از رسول خدا(ص ) نقل كرده كه فرمود:
 (لا تَزالُ اُمَّتى بِخَيْرٍ ما تُحابُّوا وَ تَهادوُا وَ اَدَّوُا الاَْمانَةَ)44
پـيـروان مـن مادامى كه يكديگر را دوست بدارند و هدايت نمايند و اداى امانت كنند پيوسته در خير خواهند بود.
لقمان حكيم به فرزندش مى گويد:
 (اَدِّ الاَْمانَةَ تَسْلِمْ لَكَ دُنْياكَ وَ اخِرَتُكَ)45
امانت را رد كن تا دنيا و آخرتت سالم باشد.
ب ـ راستى و درستى
 اگـر افـراد و جـامـعـه امانت يكديگر را حفاظت كنند و در آن خيانت نورزند و همه امانت هاى الهى را پاس دارند، درستى و راستى فزونى خواهد يافت .
امير مؤ منان (ع ) فرمود:
 (اِذا قَوِيَتِ الاَْمانَةُ كَثُرَ الصِّدْقُ)46
وقتى امانتدارى تقويت گردد راستى فزونى مى يابد.
ج ـ روزى و ثروت
 رسول خدا(ص ) فرمود:
 (اَلاَْمانَةُ تَجْلِبُ الْغَناءَ)47
امانتدارى ثروت فراوان مى آورد.
امام على (ع ) نيز فرمود:
 (اَلاَْمانَةُ تَجُرُّ الرِّزْقَ)48
امانتدارى ، روزى آور است .
د ـ امنيت روز جزا
 امـام هـادى (ع ) فـرمود: حضرت موسى (ع ) در مناجات خود از خدا پرسيد:پاداش كسى كه از تو شرم كند و خيانت را ترك نمايد، چيست ؟ خداوند فرمود: امنيّت روز جزا.49
ه‍ ـ رهايى از دوزخ
 مـؤ مـن پـاك سـرشـتـى كـه در هـيـچ امـانـتـى خـيـانـت نـورزد و هر وديعه اى را سالم به صاحبش برگرداند، حيف است داخل دوزخ شود، چنين كسى روحى بهشتى دارد و در فضايى بهشتى زيسته و در آخـرت نـيـز جـايـگـاهـى جـز بـهـشـت نـخـواهـد داشـت . ابـوذر گـويـد: از رسول خدا(ص ) شنيدم كه فرمود:
 (عـَلى حـافـَتَىِ الصِّراطِ يَوْمَ الْقِيمَةِ الرَّحِمُ وَ الاَْمانَةُ فَاِذا مَرَّ عَلَيْهِ الْوَصُولُ لِلرَّحِمِ وَ الْمُؤَدّى لِلاَْمانَةِ لَمْ يُتَكَفَّاْ بِهِ فِى النّارِ)50
روز قيامت در دو سوى صراط، (صله رحم ) و (امانتدارى ) قرار دارند و هنگامى كه انجام دهنده صله رحم و امانتدار از روى آن عبور كند بدان وسيله از لغزيدن در دوزخ نجات مى يابد.
اخوّت
تـضاد منافع ، برترى طلبى ، تنگ چشمى ، محدوديت نعمت ها و ثروت ها و... انگيزه هايى است كه از روزهاى نخستين زندگى بشر، طعم شيرين صلح و همزيستى مسالمت آميز را در ذائقه انسان هـا تـلخ كـرده و آنـان را ـ كـه بـر اثـر خـلقـت و طـبـيـعـت ، همزاد، همراه و هم هدف هستند ـ به جان يـكـديـگـر انـداخـتـه اسـت ؛ بـرادركـشى رسم روزگاران شده و خوردن ميراث برادران ، قانون زندگى .... از سوى ديگر آدميزادگان هيچ چاره اى جز زندگى انسانى در كنار يكديگر ندارند و همزيستى ، همكارى ، هميارى و غمخوارى در سرشت آنان نهاده شده است .
شـريعت جاويد اسلام ، براى پايان دادن به برادركشى و نجات انسان از ورطه انسانخوارى و خودمحورى ، بهترين طرح زندگى را در همان برادرى و تحكيم احساسات پاك ديگر دوستى در شـاهـراه ايـمـان بـه خـدا طـراحـى و ارائه داد واز ايـن رهـگـذر، فـرزندان آدم را به چنگ زدن به حـبـل المـتـيـن (اخـوّت ) رهـنـمـون گـشـت و از يـكـايك آنان در خانواده بزرگ اسلام ، ثبت نام به عمل آورد و به آنان يادآورى كرد:
 (وَ اذْكـرُوُا نـِعـْمـَتَ اللّهِ عـَلَيـْكـُمْ اِذْ كـُنـْتـُمْ اَعْداءً فَاَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَاَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ اِخْواناً...)51
نـعـمـت خـدا را بـر خـويـشـتـن بـه يـاد آوريـد آنـگـاه كـه دشـمـن يـكـديـگـر بـوديـد پـس مـيـان دل هايتان ، الفت انداخت تا به بركت نعمت او برادران هم شديد.
از اين رو، (اخوّت ) در زندگى اجتماعى انسان مسلمان ، جانِ دوباره گرفت و در گلستان اخلاق اسلامى ، بر كرسى اصالت نشست ؛ زيرا:
 (اِنَّمَا الْمُؤْمِنوُنَ اِخْوَةٌ فَاَصْلِحوُا بَيْنَ اَخَوَيْكُمْ وَ اتَّقوُا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَموُنَ)52
در حـقـيـقـت مـؤ مـنـان ، بـرادر يكديگرند، پس ميان برادرانتان را آشتى دهيد و تقواى الهى پيشه سازيد شايد مشمول رحمت (خدا) واقع شويد.
حقيقت نه شعار
(اخـوت ) يـك حـقـيقت جارى در همه ابعاد زندگى مؤ منان است و با ماهيت ايمانى آنان گره خورده است . امام صادق (ع )، برادر دوستى را بخشى از دين دوستى دانسته و فرموده است :
 (مِنْ حُبِّ الرِّجُلِ دينَهُ حُبُّهُ اَخاهُ)53
برادر دوستىِ مرد، از دين دوستى اوست .
حضرت باقر(ع ) آن را پرتوى از نور الهى قلمداد كرده و فرموده است :
 (مـَنِ اسـْتـَفـادَ اَخـاً فـِى اللّهِ عـَلى اِيـمـانٍ بـِاللّهِ وَ وَفـاءٍ بِاَخائِهِ طَلَباً لِمَرْضاتِ اللّهِ فَقَدِ اسْتَفادَ شُعاعاً مِنْ نُورِ اللّهِ...)54
هر كس براى جلب رضايت خدا فردى را بر اساس ايمان به خدا و رعايت پيمان برادرى انتخاب كند در واقع ، پرتوى از نور خدا را يافته است .
رعـايـت پـيـمـان بـرادرى ، وظـيـفـه خـطـيـرى اسـت كـه بر عهده مؤ من قرار مى گيرد و بخشى از اعمال دينى او را تشكيل مى دهد و بدين ترتيب (اخوّت ) جايگاه خويش را در متن زندگى اسلامى بـاز مـى كـنـد. سـر آمـد مؤ منان امام على (ع ) انجام وظيفه نسبت به برادران ايمانى را سرلوحه كردار متقيان معرفى كرده ، مى فرمايد:
 (قـَضـاءُ حـُقـوُقِ الاِْخـَوانِ اَشـْرَفُ اَعـْمـالِ الْمـُتَّقـينَ؛ يَسْتَجْلِبُ مَوَدَّةَ الْمَلائِكَةِ الْمُقَرَّبينَ وَ شَوْقَ الْحوُرِ الْعينِ)55
بـرآوردن حـقـوق برادران ، شريف ترين كردار پرهيزكاران است كه دوستى فرشتگان مقرّب و اشتياق حورالعين را به خود جلب مى كند.

 

    
 
 
 



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ازدواج موقت در اسلام
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : شنبه 21 آذر 1394
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم 
فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فريضه و لا جناح عليكم فيما تراضيتم به من بعد الفريضه ان الله كان عليما حكيما
و زنانى را كه به عقد موقت خود در آورديد، پاداش و مهريه واجب آنها را بپردازيد، و اگر بعد از مهريه واجب ، بر چيزى توافق كرديد، بر شما باكى نيست كه خداوند عليم و حكيم است . نساء / 24
ازدواج موقت در اسلام 
از عمر بن خطاب متواترا خبر داده اند كه او گفته است :
متعتان كانتا على عهد رسول الله و انا انهى عنهما و اعاقب عليهما: متعته الحج و متعه النساء.
در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله دوگونه متعه (= بهره بردن حلال ) جارى بود كه من اكنون آنها را ممنوع كرده و بر انجام آنها كيفر مى دهم : متعه حج و متعه نساء.(1)
بحث متعه حج را قبلا در كتاب معالم المدرستين آورده و چگونگى اجتهاد خليفه عمر در نهى از آن را بيان داشته ايم .
در اين بحث ، متعه نساء و علت منع آن از سوى عمر را بررسى كرده و چگونگى اجتهاد خليفه در آن را، بيان مى داريم .
1 - متعه نساء يا ازدواج موقت در مصادر مكتب خلفا 
در تفسير قرطبى گويد: علماى گذشته و حال اتفاق دارند كه متعه ، (ازدواج موقت )ى است ارث ندارد، و جدائى اش بدون طلاق و در پايان مدت تعيين شده است .
ابن عطيه گويد: متعه (= ازدواج موقت ) آن است كه مرد، زن را با حضور دو شاهد و اجازه سرپرست او، براى مدتى معين ، به زوجيت بگيرد. با اين شرط كه از يكديگر ارث نبرده ، و مرد، مهريه مورد توافقشان را به او بپردازد.
و چون مدت تعيين شده فرا رسد، حقى از مرد بر زن نيست مگر آنكه بايد تا وقوع عادت ماهانه و پاك شدن رحم ، عده نگه دارد - زيرا فرزند (احتمالى ) بدون شك (به آن دو) ملحق مى گردد - و پس از نگه دارى عده و يقين به عدم باردارى ، ازدواج او با مرد ديگر جايز است . (2)
در صحيح بخارى از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كند كه :
ايما رجل و امراه توافقا فعشره ما بينهما ثلاث ليال ، فان احبا ان يتزايدا او يتتاركا
هر مرد و زنى (بر ازدواج موقت ) توافق كردند، زندگى موقت آن دو تا سه شب ادامه مى يابد. پس از آن اگر دوست داشتند، بر آن افزوده يا از هم جدا مى شوند.(3)
در مصنف ابن ابى شيبه از جابر روايت كند كه گفت :
هرگاه مدت تعيين شده پايان يابد و بخواهند دوباره از سرگيرند، بايد مهريه ديگرى به زن بپردازد.
از او پرسيدند: عده زن چه قدر است ؟
جواب داد: به مقدار يك حيض (= عادت ماهانه ) كه بايد براى شوهر خود نگه دارد. (4)
در تفسير قرطبى از ابن عباس روايت كند كه گفت : عده زن به مقدار يك حيض (= عادت ماهانه ) است . و نيز گفت : از يكديگر ارث نمى برند. (5)
در تفسير طبرى از سدى ، آيه را چنين روايت كند: فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى - فاتوهن ...
گويد: اين متعه چنين است كه ، مرد و زن براى مدتى معين با حضور دو شاهد و با اجازه سرپرست زن ، ازدواج مى كنند، و چون مدت پايان گيرد، مرد را بر زن حقى نيست و زن آزاد است و تنها بايد رحم خود را پاك سازد (= عده نگه دارد)، و از يكديگر ارث نمى برند. (6)
زمخشرى در تفسير كشاف گويد: گفته شده :
اين آيه : (فما استمتعتم به منهن ...) درباره متعه (= ازدواج موقت ) سه روزه نازل شده و حكم آن تا زمانى كه خداوند مكه را به روى رسول خدا صلى الله عليه و آله گشود (= فتح مكه ) باقى بود و سپس نسخ گرديد، و آن چنين بود كه : مرد زن را براى مدتى معلوم ، يك شب ، دو شب ، يا يك هفته با دادن جامه يا چيز ديگرى (= مهريه ) به عقد خود در مى آورد و كام خود را از او گرفته و آزادش مى گذارد.
نامش را از آن رو متعه (= بهره ورى ) گويند كه ، مرد از زن كام گرفته يا زن از مرد مهريه مى گيرد.(7)
آنچه گذشت ، تعريف متعه نساء يا ازدواج موقت در مصادر مكتب خلفا بود. تعريف آن در فقه اماميه چنان است كه مى آيد:
2 - ازدواج موقت در فقه اماميه : 
متعه نساء يا ازدواج موقت آن است كه : زن ، شخصا يا بوسيله وكيل خويش ، خود را براى مدتى معلوم با مهريه تعيين شده به ازدواج مردى در آورد كه مانع شرعى ازدواج با او نداشته باشد - مانع شرعى مانند: خويشاوندى نسبى يا سببى يا شيرى يا عده يا شوهر داشتن - و هنگامى كه مدت معلوم پايان پذيرد، يا شوهر، مابقى مدت را به زن ببخشد، از مرد جدا مى شود، و اگر دخول و زناشوئى انجام گرفته باشد، زن بايد به مقدار دوبار قاعدگى (= عادت ماهانه ) عده نگه دارد، و اگر از كسانى است كه عادت ماهانه و قاعدگى ندارد، و به سن يائسگى نرسيده ، بايد چهل و پنج روز صبر كند، اما اگر دخول انجام نگرفته ، مانند زن مطلقه پيش از دخول است و لازم نيست عده نگه دارد.
فرزند ازدواج موقت ، در همه احكام شرعى ، حكم فرزند ازدواج دائم را دارد.(8)
3 - ازدواج موقت در كتاب خدا 
خداوند سبحان مى فرمايد:
فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فريضه و لا جناح عليكم فى ما تراضيتم به من بعد الفريضه ان الله كان عليما حكيما
و زنانى را كه از آنان كام جستيد، مهريه واجب آنها را بپردازيد، و اگر بعد از مهريه معين ، بر چيزى توافق كرديد، بر شما باكى نيست كه خداوند عليم و حكيم است . نساء / 24
تفسير آيه در روايات مكتب خلفا:
1 - عبدالرزاق در مصنف خود از عطا روايت كند كه گفت : ابن عباس اين آيه را اين چنين قرائت و تفسير كرده است : فما استمتعتم به منهن - الى اجل - فاتوهن اجورهن ... و زنانى را كه - براى مدت معلوم - از آنان كام جستيد، مهريه واجب آنها را بپردازيد. (9)
2 - در تفسير صبرى از حبيب بن ابى ثابت روايت كند كه گفت : ابن عباس مصحف ى به من داد و گفت : اين قرآن برپايه قرائت (و تفسير) ابى است . گويد: تفسير اين آيه در آن مصحف چنين بود: فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى -... و زنانى را كه - براى مدت معلوم و تعيين شده - از آنان كام جستيد...(10)
3 - و نيز، در تفسير طبرى از ابى نضره با دو طريق روايت كند كه گفت :
از ابن عباس درباره متعه نساء پرسيدم ، گفت : مگر سوره نساء را نخوانده اى ؟ گفتم : چرا، گفت : آيه فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى - را در آن نخوانده اى ؟ گفتم : اگر آن را بدين گونه خوانده و فراگرفته بودم ، از شما نمى پرسيدم . گفت : (همان كه گفتم ) همان گونه است .
4 - و نيز، از ابى نضره روايت كنند كه گفت : اين آيه را بر ابن عباس ‍ قرائت كردم فما استمتعتم به منهن ابن عباس گفت : - الى اجل مسمى براى مدت معلوم .
گويد: گفتم : من آن را اينگونه نخوانده و نمى دانم . گفت : به خدا سوگند كه خداوند آن را اين گونه نازل فرموده است و اين را سه باز تكرار كرد.
توضيح روايت :
سخن ابن عباس كه گويد: اين گونه نازل فرموده : يعنى ، مقصود خداوند از نزول آيه ، نزول اين معنى و بيان حكم متعه نساء بوده . آرى ، در لفظ قرآنى ، جمله (الى اجل مسمى ) نيامده ولى خداوند با وحى غير قرآنى ، رسول خود صلى الله عليه و آله را از اين حكم آگاه كرده و آن حضرت آن را براى صحابه بيان فرموده همچون ابى بن كعب و ابن عباس در مصاحف خود، در ذيل اين آيه ، نوشته و براى امثال اين راوى و ديگر كسانى كه بر اثر تحريم عمر، در اين حكم دچار ترديد شده بودند، بيان كرده و بر آن تاكيد مى كردند.
5 - از عمير و ابى اسحاق روايت كنند كه ابن عباس آيه را چنين قرائت و تفسير كرده است : فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى -... و زنانى را كه - براى مدت معلوم و تعيين شده -...
6 - از مجاهد روايت كنند كه گفت : فما استمتعتم به منهن يعنى نكاح متعه (= ازدواج موقت ).
7 - از عمرو بن مره روايت كنند كه از سعيد بن جبير شنيده است آيه را چنين قرائت (و تفسير) كرده است : فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى -...
8 - قتاده گويد: آيه در قرائت (و تفسير) ابى بن كعب بدين گونه است : فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى -...
9 - از شعبه بن حكم روايت كنند كه گفت : پرسيدم آيا اين آيه منسوخ شده است ؟ گفت : خير.(11)
10 - در احكام القرآن جصاص نيز، روايت ابى نضره و ابى ثابت از ابن عباس و حديث قرائت ابى بن كعب آمده است .(12)
11 - بيهقى در سنن كبراى خود از محمد بن كعب روايت كند كه ابن عباس گفت : متعه (=ازدواج موقت از ابتداى اسلام بوده و مسلمانان اين آيه را بدين گونه قرائت (تفسير) مى كردند: فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى -...(13)
12 - نووى در شرح بر صحيح مسلم گويد: آيه در قرائت (و تفسير) ابن مسعود چنين است : فما استمتعتم به منهن - الى اجل -...(14)
13 - زمخشرى در تفسيرش گويد: از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : اين آيه از آيات محكم است . يعنى نسخ نشده ، و خود او هميشه آيه را چنين قرائت (و تفسير) مى كرد: فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى -.... (15)
14 - قرطبى گويد: جمهور علما گويند: مراد از اين آيه ، نكاح متعه (= ازدواج موقت )ى است كه در صدر اسلام بوده است . و ابن عباس و ابى بن كعب و ابن جبير آيه را اينگونه قرائت (و تفسير) كرده اند: فما استمتعتم به منهن - الى مسمى - فاتوهن اجورهن و زنانى را كه - براى مدت معين و تعيين شده - (عقد كرده و) از آنان كام جستيد، مهريه آنها را بپردازيد.(16)
15 - در تفسير ابن اثير آمده است : ابن عباس و ابى بن كعب و سعيد بن جبير و سدى ، آيه را بدين گونه قرائت (و تفسير) كرده اند: فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى - فاتوهن اجورهن فريضه (17)
16 - در تفسير سيوطى نيز، حديث ابى ثابت و ابى نضره و روايت قتاده و سعيد بن جبير از قرائت (و تفسير) ابى بن كعب ، و حديث مجاهد و سدى و عطا از ابن عباس ، و حديث حكم كه گويد: حكم حليت متعه در سوره نساء (آيه ) فما استمتعتم به ... مى باشد كه مى فرمايد: زنانى را كه - براى مدت معين و مهر معلوم - عقد بستيد و از آنها كام جستيد، مهريه تعيين شده آنها را بپردازيد. گويد: از يكديگر ارث نمى برند و اگر توافق كردند تا پس از مدت تعيين شده ادامه دهند كه بسيار خوب ، و اگر از هم جدا شدند آن هم خوب است ...(18)
مولف گويد: همه اين مفسران و غير ايشان ، آنچه را تا به اينجا آورديم در تفسير آيه آورده اند. و چنانكه ديديم ، ابن عباس و ابى بن كعب و سعيد بن جبير و مجاهد و قتاده و غير ايشان (19) كه از آنها روايت كرده اند آيه را بدين گونه قرائت ( و تفسير) كرده اند: فما استمتمعتم به منهن - الى اجل مسمى -... يعنى : - مثلا - ابى بن كعب كه آيه را چنين قرائت و تفسير كرده ، مقصودش آن بوده كه اين تفسير را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده است و رسول خدا صلى الله عليه و آله آنگاه كه فرموده : الى اجل مسمى تا مدت معين و معلوم آيه شريفه را با اين جمله تفسير كرده است .
4 - ازدواج موقت در سنت  
الف - در باب نكاح المتعه صحيح مسلم و صحيح بخارى و مصنف عبدالرزاق و مصنف ابن ابى شبيه و مسند احمد و سنن بيهقى و غير آنها از عبدالله بن مسعود روايت كنند كه گفت : ما در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله مى جنگيديم و همسر نداشتيم ، گفتيم : بهتر نيست خود را اخته كنيم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله ما را از اين كار بازداشت . سپس به ما اجازه داد تا با پرداخت مهريه (جامه و امثال آن ) زنان را به عقد موقت خود درآوريم . عبدالله سپس اين آيه را تلاوت كرد كه :
يا ايها الذين امنوا لا تحرموا طيبات ما احل الله لكم و لا لكم و لا تعتدوا ان الله لا يحب المعتدين
اى اهل ايمان ! پاكيزه هائى را كه خداوند براى شما حلال كرده ، حرام نكنيد و از حد تجاوز ننمائيد كه خداوند تعدى كنندگان را دوست ندارد.(20) مائده / 87
ب - در صحيح بخارى و صحيح مسلم و مصنف عبدالرزاق از جابر بن عبدالله و مسلمه بن اكوع روايت كنند كه گفته اند: منادى (= جارچى ) رسول خدا صلى الله عليه و آله به سوى ما آمد و گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله به شما اجازه فرمود تا زنان را متعه كنيد، يعنى (ازدواج موقت ) نمائيد. (21)
ج - در صحيح مسلم ، مسند احمد و سنن بيهقى از سبره جهنمى روايت كنند كه گفت :
رسول خدا صلى الله عليه و آله به ما اجازه متعه (ازدواج موقت ) داد. من و مرد ديگرى به خواستگارى زنى از قبيله بنى عامر رفتيم ، زنى قوى و گردن فراز، پرسيد، مهريه چه مى دهيد؟ من گفتم : ردايم را و رفيقم نيز گفت : ردايم . رداى رفيقم از رادى من بهتر بود ولى من از او جوانتر بودم . به رداى او كه نگاه كرد آن را پسنديد و به من كه نگاه كرد خودم را پسنديد و گفت : تو و ردايت مرا بس . با او ازدواج موقت كردم و سه روز با او بودم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس با اين زنان (ازدواج موقت ) كرده ، آنان را آزاد بگذارد. (22)
د - در مسند طيالسى از مسلم قرشى روايت كند كه گفت : نزد اسماء دخت ابى بكر رفتيم و از او درباره ازدواج موقت پرسيديم ، گفت : ما در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را انجام داديم .(23)
ه - در مسند احمد و غير آن از ابى سعيد خدرى روايت كنند كه گفت : ما در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله متعه (ازدواج موقت ) مى كرديم و مهريه را لباس و جامه تعيين مى نموديم .(24)
و - در مصنف عبدالرزاق است كه : برخى از ما با قدح پر از آرد متعه مى كرديم .(25)
ز - در صحيح مسلم و مسند احمد و غير آنها از عطا روايت كنند كه گفت : جابر بن عبدالله براى انجام عمره (به مكه ) آمد و ما در منزل به ديدارش رفتيم . مردم از او مسائلى پرسيدند و سپس متعه را پيش ‍ كشيدند.
جابر گفت : آرى ، ما در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابى بكر و عمر متعه (ازدواج موقت ) مى كرديم .(26)
در عبارت مسند احمد بعد از آن گويد: و اين كار تا اواخر خلافت عمر ادامه داشت .
و در بدايه المجتهد گويد: اين كار تا نيمه خلافت عمر ادامه داشت ، سپس عمر مردم را از انجام آن باز داشت .(27)
5 - علت جلوگيرى عمر از ازدواج موقت در اواخر خلافت  
در صحيح مسلم ، مصنف عبدالرزاق ، مسند احمد، سنن بيهقى و غير آنها از جابر بن عبدالله روايت كنند كه گفت :
همه دوران رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر مقدارى آرد و خرما مهريه مى داديم و ازدواج موقت مى كرديم تا آنكه عمر به خاطر كارى كه عمرو بن حريث انجام داده بود، آن را ممنوع كرد.(28)
در عبارت مصنف ابن ابى شيبه از از عطاء از جابر روايت كند كه گفت : ما در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر ازدواج موقت مى كرديم تا آنكه در اواخر خلافت عمر، عمرو بن حريث با زنى ازدواج موقت كرد. - راوى گويد: جابر نامش را برد و من فراموش كردم - آن زن باردار شد و خبرش به عمر رسيد. او را خواست و پرسيد آيا درست است ؟ گفت : آرى . عمر گفت : چه كسى شاهد بوده ؟ - عطاء گويد: نمى دانم آن زن گفت : مادرم يا ولى اش را نام برد - عمر كه مى ترسيد فريبى در كار باشد، گفت : چرا غير آنها نبودند.(29)
در روايت ديگرى است كه جابر گويد: عمرو بن حريث از كوفه به مدينه آمد و با كنيز آزاد شده اى ازدواج موقت كرد. كنيز را كه آبستن شده بود نزد عمر آوردند، داستان را از او پرسيد، جواب داد: عمرو بن حريث با من ازدواج موقت كرده است . عمر از عمرو بن حريث نيز پرسيد و او آشكارا تائيد كرد، عمر گفت : چرا غير او را نگرفتى ؟ - و اين در هنگامى بود كه عمر از ازدواج موقت نهى كرده بود.(30)
در روايت ديگرى از محمد بن اسود بن خلف روايت كنند كه گفت :
عمرو بن حوشب با دوشيزه اى از قبيله بنى عامر بن لوى ازدواج موقت كرد. آن دختر باردار شد و داستان به گوش عمر رسيد. عمر از وى توضيح خواست او گفت : عمرو بن حوشب او را متعه (= ازدواج موقت ) كرده است . داستان را از عمرو پرسيد و او تاييد كرد. عمر گفت : چه كسى را گواه گرفتى ؟ - رواى گويد: نمى دانم گفت : مادرش يا خواهرش ‍ يا برادر و پدرش - عمر برخاست و بر منبر شد و گفت : چه مى شود مردانى را كه ازدواج موقت مى كنند و بر آن گواه عادل نمى گيرند و آن را آشكار نمى كنند (...) مگر آنكه حد بر او جارى كنم . راوى گويد: اين سخن عمر را كسى براى من نقل كرد كه خودش پاى منبر او بوده و با گوش ‍ خود شنيده . گويد: مردم نيز از او پذيرفتند.(31)
در كنز العمال از ام عبدالله رخت ابى خيثمه روايت كند كه : مردى از شام آمد و در منزل آمد و در منزل او مسكن گزيد و گفت : بى همسرى مرا تنگنا گذارده ، زنى برايم بياب تا با او ازدواج موقت نمايم . گويد: او را به خواستگارى زنى راهنمائى كردم ، مهريه تعيين كردند و افراد عادلى را بر آن گواه گرفتند. پس از آن تا آنجا كه خدا خواست با آن زن زندگى كرد سپس - از مدينه - بيرون رفت . خبر آن به گوش عمر بن خطاب رسيد، مرا خواست و پرسيد: آيا آن چه مى گويند درست است ؟ گفتم : آرى . گفت : هرگاه آن مرد بازگشت مرا خبر كن . هنگامى كه آمد عمر را آگاه كردم . در پى او فرستاد و گفت : چه چيز بر اين كار وادارت كرد؟ گفت : من اين كار را با رسول خدا صلى الله عليه و آله هم كه بودم انجام دادم و آن حضرت تا زنده بودند ما را از آن نهى نكردند. سپس در دوران ابى بكر نيز ادامه داشت و او نيز تا زنده بود ما را از آن منع نكرد. سپس در زمان شما نيز نهى آن براى ما بيان نشده است . عمر گفت : آگاه باشيد! قسم به آنكه جانم به دست اوست ، اگر پيش از اين از آن نهى كرده بودم ، تو را سنگسار مى كردم . از هم جدا شويد تا نكاح و ازدواج از سفاح و زنا شناخته شود.(32)
در مصنف عبدالرزاق از عروه روايت كند كه گفت : ربيعه بن اميه بن خلف با يكى از زنان غير عرب مدينه ازدواج (موقت ) كرد و دو تن از زنان را كه يكى خوله بنت حكيم بود بر آن گواه گرفت - خوله زنى صالحه بود - چيزى نگذشت كه آن غير عرب آبستن شد. خوله داستان را به عمر بن خطاب گزارش كرد. عمر برخاست و در حالى كه از شدت خشم گوشه ردايش را مى كشيد بر منبر شد و گفت : به من خبر رسيده كه ربيعه بن اميه با زنى غير عرب از زنان مدينه ازدواج كرده و دو زن را بر آن گواه گرفته است ، من اگر پيش از اين از آن نهى كرده بودم ، (اكنون ) سنگسار مى كردم .(33)
مالك در موطا و بيهقى در سنن روايت كنند كه : خوله بنت حكيم بر عمر بن خطاب وارد شد و گفت : ربيعه بن اميه با زنى ازدواج موقت كرده و وى باردار شده است . عمر در حالى كه رداى خود را مى كشيد، بيرون آمد و گفت : اين متعه (= ازدواج موقت ) را اگر پيش از اين نهى كرده بودم اكنون سنگسار مى كردم . (34)
در اصابه گويد: سلمه بن اميه با سلمى كنيز آزاد شده حكيم بن اميه ابن اوقص اسلمى ازدواج موقت كرد. سلمى از او بچه دار شد و وى فرزندش را حاشا كرد. موضوع به عمر رسيد و او ازدواج موقت را ممنوع كرد.(35)
عبدالرزاق در مصنف از ابن عباس روايت كند كه گفت : اميرالمؤ منين (= عمر) را كسى جز ام اراكه بر نهى از متعه نكشاند. او در حال باردارى بيرون شد و عمر سبب پرسيد، وى گفت : سلمه بن اميه بن خلف با من ازدواج موقت كرده است ...(36)
ابن ابى شيبه در مصنف از علاء بن مسيب از پدرش روايت كند كه گويد: عمر گفت : اگر مردى را پيش من آرند كه با زنى (ازدواج موقت ) كرده باشد، اگر محصن (= همسردار) باشد او را سنگسار مى كنم . و اگر عزب باشد تازيانه اش مى زنم .(37)
* * *
در روايات گذشته چنين يافتيم كه صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله مى گفتند: آيه فما استمتعتم به منهن درباره ازدواج موقت نازل گرديده ، و رسول خدا صلى الله عليه و آله به انجام آن دستور فرموده ، و آنان دستور فرموده ، و آنان با مهريه تعيين شده از آرد و خرما يا جامه و لباس ، در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله زنان را به عقد موقت خويش مى خواندند، و اين حكم در زمان ابوبكر و نيمى از خلافت عمر همچنان جريان داشته ، تا آنكه عمر به خاطر اقدام عمرو بن حريث آن را ممنوع كرده است . و نيز، دانستيم كه نكاح متعه در دوره عمر، پيش ‍ از نهى او، آشكارا انجام مى شده است . و دور نيست كه تحريم او تدريجى و مرحله اى بوده باشد: ابتدا در امر شاهدان عقد سخت گيرى كرده و دستور داده تا عدول مومنين را گواه بگيرند - چنانكه از برخى روايات گذشته استشمام مى شود - سپس نهى نهائى و قاطع خود را بيان داشته و گفته است : اگر پيش از اين ممنوع كرده بودم ، اكنون سنگسار مى كردم .
پس از اين وقايع ، نكاح متعه (= ازدواج موقت ) در جامعه اسلامى ممنوع و حرام شد، و خليفه عمر نيز، تا پايان دوران خود بر آن اصرار مى ورزيد و نصيحت و خير خواهى ناصحان در وى اثر نبخشيد.
طبرى در سيره عمر از عمران بن سواده روايت كند كه وى از خليفه اجازه خواست و بر او وارد شد و گفت : به قصد نصيحت آمده ام !
عمر گفت : درود صبح و شام بر توى ناصح .
او گفت : امتت در چهار چيز بر تو ايراد مى گيرند.
گويد: عمر سر تازيانه اش را بر زير چانه و دنباله اش را بر روى ران خود نهاد و سپس گفت : بياور!
عمران گفت : مى گويند، تو عمره (تمتع ) را در ماههاى حج حرام كرده اى در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله اين كار را نكرده ، و ابوبكر نيز، و آن حلال است .
عمر گفت : آن حلال است . ولى اگر آنان در ماههاى حج عمره بگزارند، چنين انگارند كه از حج شان كفايت كند، و اين تخم بى جوجه شد و حج خلوت گردد، در حالى كه حج نورى از انوار الهى است . پس كار من صواب وانديشه ام درست بوده است !
عمران گفت : مى گويند: تو متعه نساء (= ازدواج موقت ) را حرام كرده اى ، در حالى كه آن اجازه و رخصتى خدائى بود: با مهريه مناسبى متعه مى كرديم و پس از سه روز جدا مى شديم .
عمر گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را در زمان ضرورت حلال فرمود. پس از آن ، مردم در رفاه شدند و اكنون كسى از مسلمانان را نمى شناسم كه به آن عمل كرده يا به سوى آن باز گردد. الان نيز هر كه خواهد با مهريه مناسب ازدواج كند و پس از سه روز با طلاق جدا شود. پس ‍ كار درستى كرده ام ... (38)
* * *
مولف گويد: توجيه و عذر خليفه عمر در تحريم متعه حج به اينكه : اگر مسلمانان در ماههاى حج عمره بگزارند چنين انگارند كه از حج شان كفايت كند، اين توجيه با نهى او از جمع ميان حج و عمره راست نيايد. علت واقعى و حقيقت مطلب عذرى است كه در روايت ديگرى آمده و او گفته است : مردم مكه نه پستان شيرده دارند و نه زراعت (مفيد)، بهار آنان تنها از ميهمانان اين خانه است . بنابراين ، (= حاجيان ) بايد دوبار به سوى آن بيايند: يك بار براى حج مفرد و ديگر بار براى عمره مفرده ، تا قريش كه اصل و ريشه مهاجرين اند، از آن بهره ور گردند.
اما توجيه و عذر خليفه درباره نكاح متعه به اينكه : زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله زمان ضرورت بود و اكنون چنين نيست اين توجيه نيز غير مقبول است . زيرا، بيشتر رواياتى كه بر وقوع متعه در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله صراحت دارد، ناظر بر آن است كه نزول حكم آن در جنگ ها و حال سفر بوده ، و از اين جهت هيچ تفاوتى بين عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و عصر عمر تا دوران ما و دوره هاى آينده وجود ندارد.
زيرا، انسان از روزى كه بر روى كره زمين پديدار شده ، هميشه نيازمند سفر بوده و روزها و ماهها و گاهى سالها از خانواده و اهل خويش دور مى ماند. حال مردى به سفر برود و سفرش طولانى باشد، با غريزه جنسى اش چه بايد بكند؟ آيا مى تواند آن را از خود جدا كرده و در محل برجاى گذارد تا پس از بازگشت با اوست و در سفر و حضر از وى جدا نگردد؟ حال كه اين غريزه با اوست آيا مى تواند آن را انكار كرد و عصمت ورزد؟ و اگر افراد نادرى از ابناى بشر توان عفت ورزيدن داشته باشند، آيا همه انسانها مى توانند چنين باشند؟ يا آنكه بيشتر آنان غريزه خود را سركوب مى كنند؟ چنين گروه انبوهى از نسل بشر اگر در جامعه اى قرار گيرد كه او را از تصرف در غريزه اش باز دارد و از او بخواهد با سرشت و فطرت و طبيعتش مخالف ورزد، چه بايد بكند؟ آيا راهى جز خيانت به جامعه براى او باقى مى ماند؟!
آيا اسلام كه براى همه مشكلات انسان راه حل مناسب ارائه كرده ، اين مشكل را بى جواب گذارده است ؟! نه ، بلكه براى اين مشكل نيز ازدواج موقت را تشريع فرموده است . و همان گونه كه امام على فرمود: اگر منع عمر نبود هيچ كس جز شقى زنا نمى كرد. البته جوامع غير اسلامى راه حل را در جواز زنا ديده و آن را در همه جا آزاد گذارده اند! آنچه بيان شد تنها مشكل مسافران دور از وطن نيست .
افراد بشر در وطن هم ، در بسيارى اوقات از ازدواج دايم معذورند، و در اين مشكل ، زن و مرد برابرند. حال ، انسانى كه سالهاى طولانى نمى تواند ازدواج دايم داشته باشد، اگر به ازدواج موقت پناه نبرد چه بايد بكند؟ بويژه كه قرآن كريم به مردان مسلمان مى فرمايد: و لا تواعدوهن (39)
سرا با آنها قرار پنهانى نگذارد. و درباره زنان مسلمان مى فرمايد: و لا متخذات اخدان (40) (پاكدامنانى كه ) دوست پنهان نگيرند!
اما آنچه خليفه عمر در توجيه تحريم خود بيان كرده كه : ازدواج موقت را به ازدواج دايم تبديل كند و پس از سه روز طلاق گويد، نتيجه اين كار دو حالت دارد: اول آنكه اين تصميم با علم و اطلاع قبلى زن و شوهر بوده و هر دو بر آن توافق كرده اند، كه اين همان ازدواج موقت يا نكاح متعه است .
دوم آنكه شوهر چنين قصدى داشته و آن را از زن پنهان مى دارد كه اين كار، فريب دادن زن و اهانت به اوست . چه آنكه آنها از پيش بر ازدواج دايم توافق كرده اند و مرد نيت دورنى اش (= طلاق بعد از سه روز) را پنهان داشته است .
حال ، پس از وقوع چنين ازدواج هاى به ظاهر دايم سه روزه ، جائى براى اعتماد زنان و سرپرستان آنها به ازدواج دايم باقى خواهد ماند؟!
و در پايان مى گوئيم : از گفت و گوى انجام شده ميان عمران با خليفه عمر و ديگر رواياتى كه از گفت و گوهاى عمر در اين باره رسيده ، دقيقا آشكار مى گردد كه : همه آن رواياتى كه در تحريم ازدواج موقت از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده و به كتاب هاى اصلى حديث و تفسير راه يافته ، رواياتى جعلى و ساختگى است كه بعد از عصر عمر ساخته شده است . زيرا، اگر يكى از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله در زمان خلافت عمر روايتى از آن حضرت در دست داشت كه سياست خليفه را در باره متعه حج و متعه نساء تاييد كند، يقنا آن را ابراز مى داشت . چه ، با آنهمه تاكيد و تهديد آشكار خليفه در تحريم و عقوبت بر انجام متعه ، نيازى به كتمان آن از خليفه نمى ديد و خود خليفه نيز، اگر در طول اين مدت بر چيزى كه سياستش را تاييد كند دست مى يافت ، به آن استشهاد مى كرد و نيازمند اين همه شدت عمل و فشار بر مسلمانان نمى شد.
بدين گونه ، دوران عمر پايان يافت در حالى كه او مخالفان سياست خود را منكوب و نفس ها را در سينه ها حبس كرده بود. او حتى راويان حديث پيامبر صلى الله عليه و آله را نيز، از نقل روايت باز مى داشت !
اين سياست تا شش سال اول دوران خلافت عثمان ادامه يافت ، و حكم خليفه در تحريم متعه به تدريج در جامعه اسلامى گسترش يافت . بعد از آن ، نسل تازه اى پديد آمد كه از اسلام چيزى نمى دانست جز آنچه سياست خلافت اجازه نشر و بيان آن را مى داد، و ما در بخش بعدى آن را در مى يابيم :
6 - ازدواج موقت پس از عمر 
در نيمه دوم خلافت عثمان نيروهاى حاكمه خلافت منشعب شده و رو در روى هم قرار گرفتند: عايشه و طلحه و زبير و عمرو بن عاص و پيروانشان در يك صف ، و مروان و فرزندان بنى العاص و ساير بنى اميه و پيروان آنها در صف ديگر، اين درگيرى باعث شد تا ميدان عمل براى مسلمانان باز گردد و آزادى هاى نسبى مجال بروز يابد و بخشى از احاديث ممنوعه منتشر شود، و مسلمانان را به معارضه با خلفا بكشاند، و نسل جديد، از مسلمانان ديرپا، چيزهائى را بشنود كه نمى توانست شنيد، و امورى را ببيند كه هرگز نديده بود. برخى از مخالفت هاى درباره متعه نساء (= ازدواج موقت ) چنين است :
1 - در مصنف عبدالرزاق از ابن جريح از عطا روايت كند كه گفت : اولين كسى كه نام متعه (= ازدواج موقت ) را از او شنيدم ، صفوان بن يعلى بود. گويد: او مرا خبر داد كه معاويه در طائف زنى را به عقد موقت خود در آورد و من كار او را ناپسند شمردم . نزد ابن عباس رفتيم و برخى از ما داستان را براى او بازگو كرد. پاسخ شنيد: آرى (ازدواج موقت ) رواست . راوى گويد: دل من آرام نگرفت تا آنكه جابر بن عبدالله وارد شد، به منزل او رفتيم . مردم از او سوالاتى كردند و سخن را به متعه كشاندند، جابر گفت : آرى . ما در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر متعه (= ازدواج موقت ) مى كرديم تا آنكه در اواخر خلافت عمر، عمرو بن حريث زنى را به عقد موقت گرفت و... (41)
2 - و نيز، در منصف عبدالرزاق است كه : معاويه بن ابى سفيان هنگام ورود به طائف كنيز آزاد شده ابن حضرمى به نام معانه را در به عقد موقت خود در آورد. جابر گويد: من معانه را در زمان خلافت معاويه ديده ام ، او زنده بود و معاويه هر سال براى او هديه اى مى فرستاد تا از دنيا رفت .(42)
3 - و نيز، در همان كتاب از عبدالله بن خيثم روايت كند كه گفت : در شهر مكه ، زنى عراقى و عابده با پسرش به نام ابو اميه زندگى مى كرد و سعيد بن جبير به منزل او رفت و آمد داشت . گويد: به سعيد گفتم : خيلى پيش اين زن مى روى ؟! سعيد گفت : من او را با نكاح متعه به عقد خود در آورده ام . گويد: سعيد به او گفته است : ازدواج موقت از نوشيدن آب رواتر است .(43)
* * *
بارى ، از همان دوران ، سخن گفتن از حليت ازدواج موقت و فتواى به آن ، آغاز گرديد. در مصنف عبدالرزاق گويد: على - عليه السلام - در كوفه گفت : اگر نبود راى پيشين عمر بن خطاب ، فرمان مى دادم تا (ازدواج موقت ) داير گردد، پس از آن هيچ كس زنا نمى كرد جز شقى و بدبخت .(44)
در تفسير طبرى ، نيشابورى ، فخر رازى ، ابى حيان و سيوطى روايت كنند كه امام على - عليه السلام - فرموده : اگر عمر ازدواج موقت را ممنوع نكرده بود، هيچ كس زنا نمى كرد مگر شقى و بدبخت . (45)
در تفسير قرطبى روايت كند كه ابن عباس گفت : ازدواج موقت هديه اى الهى بود كه خداوند بر بندگانش بخشود (و عمر آن را ممنوع كرد) و اگر عمر از آن نهى نكرده بود، هيچ كس جز شقى نگون بخت زنا نمى كرد. (46)
در منصف عبدالرزاق ، احكام القرآن جصاص ، بدايه المجتهد ابن رشد، درالمنثور سيوطى و ماده شقى از نهايه اللغه ابن اثير، لسان العرب ابن منظور، تاج العروس زبيدى و غير آنها روايت كنند كه :
عطا گويد: شنيدم كه ابن عباس مى گفت : خدا عمر را ببخشايد! متعه چيزى نيست جز رحمت الهى كه خداوند بر امت محمد صلى الله عليه و آله ارزانى داشت (و عمر آن را ممنوع كرد) و اگر نهى او نبود، هيچ كس جز نگون بخت شقى نيازمند زنا نمى شد.(47)
در عبارت مصنف عبدالرزاق به جاى رحمت لفظ رخصت . و در آخر حديث به جاى شقا لفظ شقى آمده است . عطا گويد: به خدا سوگند گويا سخن او را مى شنوم كه مى گفت : الا شقى مگر نگون بخت !
و عبارت بدايه المجتهد چنين است : و لولا نهى عمر عنها ما اضطر الى الزنا الاشقى و اگر عمر آن را ممنوع نكرده بود، هيچ كس جز نگون بخت ، ناچار از زنا نمى شد.
7 - آنان كه بعد از عمر بر حليت متعه پاى فشردند 
ابن حزم در محلى گويد: پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله جماعتى از پيشينيان صحابه (رض ) بر حليت آن باقى ماندند كه عبارتند از: اسماء دخت ابى بكر، جابر بن عبدالله ، ابن مسعود، ابن عباس ، معاويه بن ابى سفيان ، عمرو بن حريث ، ابوسعيد خدرى و سلمه و معبد پسران اميه بن خلف . و جابر بن عبدالله (حليت ) آن را در دوره رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر تا اواخر دوره عمر، از همه صحابه روايت كرده است .
گويد: عمر بن خطاب تنها در صورتى آن را مردود مى داند كه دو نفر عادل بر آن گواه نباشند، و با شهادت دو نفر عادل آن را روا مى داند.
و گويد: از تابعين هم ، طاوس ، عطاء، سعيد بن جبير و ساير فقهاى مكه - اعزها الله - بر حليت آن پاى مى فشرده اند.(48)
قرطبى در تفسيرش روايت كند كه : نكاح متعه (= ازدواج موقت ) را تنها عمران بن حصين ، برخى از صحابه و گروهى از اهل البيت جايز مى دانند. و مى گويد: ابوعمر گويد: اصحاب ابن عباس ، مكيان و يمانيان ، همگى ازدواج موقت را بنابر مذهب ابن عباس حلال مى دانند.(49)
ابن قدامه در مغنى گويد: از ابن عباس روايت شده كه او متعه را جايز شمرده است . بيشتر صحابه و عطا و طاوس بر اين عقيده بوده اند. ابن جريح بر آن فتوى داده و حليت آن از قول ابو سعيد خدرى و جابر روايت شده و شيعه به سوى آن رفته است . زيرا، مسلم شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را اجازه فرموده است .(50)
8 - پيروان عمر در تحريم ازدواج موقت و بروز اختلافات  
يكى از طرفداران حرمت ازدواج موقت عبدالله بن زبير است . ابن ابى شيبه در مصنف خود از ابن ابى ذئب روايت كند كه گفت :
شنيدم ابن زبير خطبه مى خواند و مى گفت : الا و ان المتعه هى الزنا آگاه باشيد كه متعه همان زنا است .(51)
ديگرى : ابن صفوان است كه حديث او خواهد آمد.
ديگرى : عبدالله بن عمر در يكى از دو ديدگاه خويش است . چنانكه شرح آن بيايد.
در اين باره ميان پيروان عمر و مخالفان او مناقشات و درگيرى هائى اتفاق افتاده كه برخى از آنها را مى آوريم :
الف - اختلافات ميان موافقان و مخالفان
درباره حليت ازدواج موقت ، بين ابن عباس و گروهى از مخالفان مانند ابن زبير، مشاجرات و بحث هاى به شرح زير در گرفته است :
مسلم در صحيح و بيهقى در سنن خود از عروه بن زبير روايت كنند كه گفت : عبدالله بن زبير در مكه به پا خاست و گفت : مردمانى كه خدا دلهاى آنان را همانند چشمانشان كور كرده است ، به ازدواج موقت فتوا مى دهند! - عبدالله كنايه به ابن عباس داشت كه چشمانش را از دست داده بود - ابن عباس در پاسخش گفت : تو موجودى جلف و سبكسرى ! به جانم سوگند كه متعه در زمان امام المتقين - مقصودش رسول خدا صلى الله عليه و آله است - حلال بود. ابن زبير گفت : خودت تجربه كن كه به خدا سوگند اگر چنين كنى (= متعه نمائى ) تو را با سنگ هاى خودت سنگسار مى كنم .
ابن شهاب گويد: خالد بن مهاجر بن سيف مرا خبر داد كه : من در نزد مردى نشسته بودم كه شخصى پيش وى آمد و حكم متعه را پرسيد. او دستور به انجام آن داد. ابوعمره انصارى به وى گفت : آهسته تر! او گفت : چيه ؟ به خدا سوگند من در دوران امام المتقين آن را انجام داده ام .(52)
از سعيد بن جبير روايت كنند كه گفت : شنيدم عبدالله بن زبير خطبه مى خواند و بر ابن عباس درباره فتوايش در حليت متعه اعتراض ‍ مى كرد و او را سرزنش مى نمود. ابن عباس گفت : اگر راست مى گويد از مادرش بپرسد. عبدالله از مادرش پرسيد و پاسخ شنيد: ابن عباس ‍ درست مى گويد آرى اين چنين بود. ابن عباس گفت : اگر بخواهم ، مردانى از قريش را كه از طريق آن ( = ازدواج موقت ) به دنيا آمده اند، نام مى برم .(53)
بديهى است كه اين گفت و گوها بايد در زمان حكومت عبدالله بن زبير در مكه واقع شده باشد، در آن دوران كه نماز جمعه و جماعت در بيت الله الحرام برگزار مى شد. و گمان قوى آن است كه اين گفت و شنودها در اوان خطبه نماز جمعه و در حضور بسيارى از مسلمانان بوده است .
زيرا، به نظر ما ابن عباس خود را برتر از آن مى دانست كه در سخنرانى ابن زبير حضور يابد مگر در نماز جمعه كه به حضور در آن ملزم و مجبور بودند.
و نيز، كاملا آشكار است كه ابن زبير و هيئت حاكمه او، يعنى هيئت حاكمه خلافت ، هيچ گونه مستندى از قول و فعل و تقرير و تاييد رسول خدا صلى الله عليه و آله در نهى از متعه در دست نداشتند. چه ، اگر داشتند، در برابر ابن عباس و برهان محكم او كه مى گفت : متعه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله انجام مى شده است . به آن استناد مى كردند.
ولى ، بر خلاف هيئت حاكمه خلافت كه در تحريم متعه حج و متعه نساء - تا به امروز هم - بر منطق زور تكيه كرده و مى كنند، معتقدان به حليت هميشه و هرگاه فرصت يافته اند با استناد به سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله با آنها مقابله كرده و دلايل خود را بيان داشته اند.
در صحيح مسلم و مسند احمد و طيالسى و سنن بيهقى و غير آنها از ابى نضره روايت كنند كه گفت : نزد جابر بن عبدالله بودم كه شخصى نزد او آمد و گفت : ابن عباس و ابن زبير درباره متعه حج و متعه نساء اختلاف كرده اند.
جابر گفت : ما آن در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله انجام داديم سپس عمر ما را از آن باز داشت و ما ديگر انجام نداديم .(54)
در روايت ديگرى گويد: به جابر گفتم : ابن زبير ازدواج موقت را ممنوع و ابن عباس به آن دستور مى دهد. جابر گفت : حديث بر دست من مى چرخد: ما در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله متعه (= ازدواج موقت ) مى كرديم . دوران عمر بن خطاب كه شد، خطبه خواند و گفت : خداى عز و جل براى پيامبرش هر چه خواست حلال فرمود، و قرآن در جايگاههاى خود فرود آمد. اكنون حج خودتان را از عمره تان جدا كنيد، و از نكاح با اين زنان دست بكشيد كه اگر مردى را نزد من آوردند كه ازدواج موقت كرده باشد، او را سنگسار خواهم كرد.(55)
اين روايت در عبارت بيهقى چنين است : اما در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابى بكر متعه مى كرديم . هنگامى كه عمر بن خطاب به خلافت رسيد گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله همان رسول خدا صلى الله عليه و آله و قرآن همانند قرآن است . و اين دو (كه مى گويم ) دو متعه اند كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله بر پا بودند و من (اكنون ) آنها را ممنوع كرده و بر انجامشان كيفر مى دهم : يكى از آنها متعه نساء است ، اگر مردى را بيابم كه زنى را به عقد موقت گرفته باشد، او را سنگسار و در سنگ ها مدفون خواهم كرد. ديگرى متعه حج است . حج خودتان را از عمره تان جدا كنيد كه اين كار، حج و عمره شما را كامل تر مى كند.(56)
ب - اختلاف ميان ابن عباس و ديگران
در مصنف عبدالرزاق گويد: (ابن ) صفوان گفت : اين ابن عباس فتوى به زنا مى دهد. ابن عباس گفت : من فتواى به زنا نمى دهم ، آيا (ابن ) صفوان ام اراكه را فراموش كرده است ؟ به خدا سوگند كه فرزند آن زن از متعه (= ازدواج موقت ) است . آيا او كه مردى از بنى جمح باوى ازدواج موقت كرده ، زنا نموده است ؟!(57)
در روايت ديگرى است كه طاوس گويد: ابن صفوان گفت : ابن عباس ‍ فتواى به زنا مى دهد! راوى گويد: ابن عباس تعدادى از فرزندان متعه را نام برد. من از آنها كه برشمرد تنها معبد بن اميه را به ياد مى آورم .(58)

 

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
عشق و محبت
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : دو شنبه 2 آذر 1394

 

next page

fehrest page

back page

عشق و محبت 
در باب عبادت كتاب اصول كافى از حضرت ابى عبدالله جعفر بن محمد الصادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: افضل الناس من عشق العبادة فعانقها و احبها بقلبه وباشرها بجسده و تفرغ لها فهو لايبالى على ما اصبح من الدنيا على عسرام على يسر
يعنى : برترين مردمان كسى است كه به عبادت حق تعالى عشق ورزد و هم چون عاشقان با عبادت خداوند، بجوشد و آن را به دل دوست بدارد و تن خويش در خدمت آن بگمارد و دل و جان خود را از غير عبادت وبندگى حق ، فارغ سازد و به سختى و سستى دنيا نينديشد .
مرحوم مجلسى در كتاب بحارالانوار از رسول خداصلى الله عليه و آله نقل كرده است كه : ان الجنة لاعشق الى السلمان من سلمان الى الجنة يعنى : اشتياق بهشت به سلمان ، بيش از اشتياقى است كه سلمان به بهشت دارد و در همان كتاب آمده است كه حضرت ابوجعفر امام محمد باقر عليه السلام از پدر بزرگوارش نقل كرده است كه وقتى گذر اميرالمؤ منين عليه السلام به دشت كربلا افتاد، با ديدگانى لبريز از اشك و اندوه به اصحاب خود فرمود: هذا مناخ ركابهم الى ان قال عليه السلام : حتى طاف بمكان يقال له المقدمان
فقال : قتل فيها ماء تانبى و ماء تاسبط كلهم شهداء قال عليه السلام : و مناخ ركاب و مصارع عشاق شهداء لايسبقهم من كان قبلهم و لا يلحقهم من بعدهم يعنى : اينجا مكانى است كه سوارانشان فرود خواهند آمد. پس از آن به محلى رسيد كه آن را مقدمان مى گفتند. گرد آنجا گرديد و فرمود: در اينجا دويست تن از پيامبران خدا و دويست تن از فرزندانشان كشته شده و به شهادت رسيده اند. آنگاه گفت : اين جا منزلگاه سواران و محل زور آزمايى و نبرد عاشقان و شهيدانى است كه هيچكس از پيشينيان بر آنان پيشى نگرفته است و از آيندگان نيز كسى به منزلت و مرتبت ايشان نتواند رسيد.

همت نگر كه پيش تو با يك جهان اميد
هرگز نشد گشوده لب التماس ما
عريانى است كسوت ازادگان عشق
زيبنده نيست بر تن هر كس لباس ما
تعمير ما ز آب و گل عشق كرده اند
ايمن ز سيل حادثه باشد اساس ما
افلاطون حكيم را گفتند: پسرت دچار عشق شده است ، گفت : اينك در آدميت خود، كمال يافته است .
عشق درد است به نزديك طبيبان مجاز
پيش داناى حقيقت بجز از درمان نيست
چراغ انجمن عقش اگر دهد پرتو
زخاك باديه هر ذره شبچراغ شود
باشد سفال ميكده آئينه مراد
بى بهره آنكه در طلب جام جم شود
نيست چشم نقص بين مرد كمال افزوده را
عنبرين گل مى شمارد خار گرده آلوده را
گر كمالى بايدت خوكن به تلخيهاى عشق
نوشداروى شفا پندار زهر سوده را
صاحب كتاب ريحان وريعان نوشته است : محبت ، نخستين گام در وادى هوى (142) است . پس از آن به ترتيب ، علاقه و دلبستگى و كلف (143) و وجد و عشق خواهد بود عشق نام و عنوان حالتى است كه از محبت ، فراتر باشدت و سپس حالت شعف حاصل مى شود. شعف ، همان سوزش و احتراق دل آدمى در آتش محبت است كه با احساس لذتى مخصوص دست مى يابد و پس از اينها حالت لوعه (144) و لاعج (145) و عرام (146) و جوى (147) ظاهر مى شود جوى ، اشتياق شديد دل و آنگاه حال تتييم (148)و تبل بيمارى عشق و هيام (149) است هيام چيزى شبيه جنون است
از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمودند: قال لله تعالى اذا علمت ان الغالب على قلب عبدى الاشتغال بى جعلت شهوت عبدى فى مساءلتى و مناجاتى فاذا كان عبدى كذلك عشقنى عبدى و عشقته فاذا كان عبدى كذلك فاراد ان يسهو عنى حلت بينه وبين سهو عنى اولئك اوليائى حقا، اولئك الابطال ، اولئك الذين اذا اردت اهل الارض بعقوبة زويتها عنهم لاجلهم . (بحارالانوار)
يعنى : خداوند متعال فرمود: وقتى دانستم كه ياد من و مشغوليت به من بر قلب بنده ام مستولى است او را به سؤ ال و نجوى با خود مايل مى كنم . پس ‍ چون بنده چنين شد بر من عاشق مى شود و من نيز به او عشق مى ورزم . پس ‍ از آن اگر اين بنده خواست مرا فراموش كند من خود بين او و فراموشيش ‍ حائل مى شوم . آنان به حق دوستان منند. آنان شجاعند و اگر اراده كنم كه اهل زمين را به عقوبتى دچار كنم آنان كسى هستند كه به خاطر ايشان عذاب و عقوبت را از اهل زمين برميدارم .
با ياد روى او نفس آتشين خوش است
هر كس كه لاف مهر زند اينجنين خوش است
عشقى كه رفته رفته جنون آورد چه سود
ديوانه گشتن از نظر اولين خوش است
اين دو بيت به حضرت جواد الائمه منسبو است كه به هنگام بيمارى و تب انشاء فرمود:
انت امرضتنى و انت طبيبى
فتفضل بنظرة ياحبيبى
و اسقنى من شراب و دك كاءسا
ثم زد فى حلاوة التقريب (150)
مخمس عاشقانه ذيل از شيخ بهائى رحمة الله عليه است :
بد مرا شب دوشين مزكى به پنهانى
كز درم آمد يار با جمال نورانى
گفتم اين سخن هر دم نزد دلبر جانى
ساقيا بده جامى زان شراب روحانى
تا دمى بياسايم زين حيات جسمانى
آمد از در و بنشست با وفا كنار من
بزم ما گلستان كرد يار گلعذار من
گفتمش دلا بنگر چشم مست يار من
بى وفا نگار مى كند به كار من
خنده هاى زير لب عشوه هاى پنهانى
روشن عالمى را چون از جمال و.ى ديدم
تشنه وصال او خضر نيك پى ديدم
در خرابه ساقى را مى كشان ز وى ديدم
زاهدى به ميخانه سرخ رو ز مى ديدم
گفتم مبارك باد بر تو اين مسلمانى
دل كباب شد از غم يار مهربان رحمى
مى كنم ز هجرانت ناله و فغان رحمى
هر زمان مرا باشد چشم خون فشان رحمى
يوسف عزيزم كو اى برادران رحمى
كز غمش بپرسم من حال پير كنعانى
ما به نرد هجرانت همچو مهره در بنديم
دل ز غير ببريديم ديده از جهان كنديم
ديده ايم ، رويش را باز آرزومنديم
دين و دل به يك ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشق اى دل كى بود پشيمانى
از صفاى رخسارش زنگ لوح دل شستم
از لبان ميگونش همچو غنچه بشكفتم
او كله فكند از سر من چو زلفش آشفتم
كاكل پريشانش ديدم و به دل گفتم
كاين همه پريشانى بر سر پريشانى
دين ودل ربود از من باز آن بت ترسا
عالمى چو صنعان كرد آن صنم به يك ايما
زاهدا مده پندم بيش از اين تو اى دانا
از حرم گذشتم من راه مسجدم ، منما
كافر ره عشقم داد از اين مسلمانى
كعبه را بنه اى دل دير را زيارت كن
ملك هستى خود را در رهش تو غارت كن
گر هلاك من خواهى اى صنم اشارت كن
خانه دل ما را از كرم عمارت كن
پيش از آن كه اين خانه رو كند به ويرانى
اى نگار مه سيما بشنو ازوفا پندم
من به دام زلف تو چون اسير در بندم
تا تو رابتا ديدم دل ز غير بر كنم
گر تو بر سر جنگى من سپر بيفكندم
ميكشسى مرا اخر ميكشى پيشمانى
سر عشق مه رويان برملا نمى شايد
بعد هر نعم جانا حرف لا نمى شايد
كس چو ما ز هجرانش مبتلا نمى شايد
ما سيه گليمان را جز بلا نمى شايد
 
اشعار ذيل ، بيان عشق عارفانه اى است از مرحوم عراقى :
مه من نقاب بگشا ز جمال كبريايى
كه بتان فرو گذارند اساس خودنمايى
شده انتظارم از حد چه شود ز در درآيى
زد و ديده خون فشانم ز غمت شب جدايى
چه كنم كه هست اينها گل باغى آشنايى
چه كسم چه كاره ام من كه رسم به عاشقانت
شرف است آنكه بوسم قدم ملازمانت
به كمين استخوانى كه شها برم از خوانت
همه شب نهاده ام سر چوسگان بر آستانت
كه رقيب در نيايد به بهانه گدايى
نگشوده عقده دل نه ز شيخ و نه و از برهمن
نه ز دير طرف بستم نه زكعبه و نه زايمن
كه نصيب عاشقان شد ز ازل فضاى گلخن
سر سير گل ندارم ز چه رو روم به گلشن
كه شنيده ام ز گلها همه بوى بى وفايى
ز حدوث پاك گشتم به قدم رهم ندادند
ز وجود هم گذشتم به عدم رهم ندادند
به كنشتن سجده كردم ، به صنم رهم ندادند
به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند
كه تو در برون چه كردى كه درون خانه آيى
چو بناى عشق عاشق زعشوه بى نياز است
دل مبتلاى محمود به كمند طره اياز است
كه مدار شوخ چشمان به كرشمه است و ناز است
در گلستان چشمم ز چه هميشه باز است
باميد آنكه شايد تو به چشم من در آيى
چو بناى كار عاشق همه سوز وساز ديدم
ز جهانيان گروهى همه در مجاز ديدم
به شرابخانه رفتم همه سمت ساز ديدم
به قمارخانه رفتم همه پاكباز ديدم
چو به صومعه رسيدم همه زاهد ريايى
چو خوش است مطرب آيد به سماع ذكرياحى
كند التفات ساقى سوى بزم ما پياپى
غم عشق را دوايى نبود به جز نى و مى
ز فراق چون ننالم من دل شكسته چون نى
كه بسوخت بند بندم ز حرارت جدايى
چو به صحن باغ سروم قد خود عيان نمايد
ز عذار لاله گونش چمن ارغوان نمايد
رخ خود پى نظاره چو به گلستان نمايد
مژه ها و چشم شوخش به نظر چنان نمايد
كه ميان سنبلستان چرد آهويى ختايى
ز حديث لعل گاهى زندم ره دل و دين
كشدم به ناز گاهى به كمند زلف پرچين
زندم به تير مژگان كشدم به خنجر كين
به كدام مذهب است آن به كدام ملت است اين
كه كشند عاشقى را كه تو عاشقم چرايى
سحرى به خواب بودم كه ندا ز در درآمد
كه نويد وصل گويا ز ديار دلبر آمد
بتو مژده باد اى دل كه شب غمت سرآمد
در دير مى زدم من كه يكى ز در درآمد
و اينك شور و اشتياق و عشق در ابيايت پراكنده
گرچه كارى نتوان يافت به دشوار عشق
كارها مى شود آسان به مددكارى عشق
گرچه عنوان صفت از ضعف به خاكم يكسان
زير دستم شده گردون به مددكارى عشق
عشق خود يارى دهد يعنى كه كار كوه كن
قوت بازوى عشق است آن نه از بازوى اوست
اى صبا از من بگو فرهاد بى بنياد را
در ميان عشقبازان تخم ننگى كاشتى
بيستون را كنده اى از بهر شيرين اى عجب
تيشه آهن چه لازم بود مژگان داشتى
شاها دل آگاه ، گدايان دارند
سر رشته عشق بينوايان دارند
گنجى كه زمين و آسمان طالب اوست
چون در نگرى برهنه پايان دارند
كجا ديدى بيابانى كه مجنونش نبودم من
ز هر صحرا كه نامش مى برى خارى است در پايم
شب و روز دگر محتاج مهرو مه نخواهد شد
اگر يك شب خيال او شود شمع شبستانم
مكن در صيد گاه عشق پاى جستجو رنجه
كه صيد اين زمين خود از پى صياد مى آيد
من نمى دانم كه اين عشق و محبت از چه خواست
اين قدر دانم كه ميل از جانب محبوب بود
دل جز ره عشق تو نپويد هرگز
غير از سخن عشق نگويد هرگز
صحراى دلم عشق تو شورستان كرد
تا مهر كسى در آن نرويد هرگز
تا ديه دهد نور به رويت نگرم
تا قوت پا بود به سويت گذرم
چون نور ز ديده پا زقوت ماند
بنشينم و جان به خاك كويت سپرم
عشق باقى به سر و موى سر از غصه سپيد
زير خاكستر خود آتش پنهان دارم
همچو آن آهن از كوره برون آمده ام
كه به سر پتك و به زير تنه سندان دارم
عاشق به مكاان در طلب جانان است
جانانه برون ز حيز امكان است
نايد به مكان آن ، نرود اين ز مكان
اين است كه درد عشق بى درمان است
چه دل شه چه گدا عشق كند يكسان كار
سايه يكرنگ فتد خواه ز گل خواه زخار
در عشق توام تاب و توانايى نيست
در هجر توام صبر و شكيبايى نيست
تا تاب و توان بود تحمل كردم
اكنون چه كنم تاب و توانايى نيست
عشق بازان كه تمناى نگار انديشند
ننگشان باد اگر ز آنكه به عار انديشند
كسوت مردم عيار بر آن قوم حرام
كه در انديشه گنجند و ز مار انديشند
آذرى برگل اين باغ به بويى نرسند
ناز كانى كه ز آزردن خار انديشند
عشق آمد و شد چو جانم اندر رگ و پوست
تا كرد مرا تهى و پر كرد ز دوست
اجزاى وجودم همگى دوست گرفت
نامى است ز من باقى و باقى همه اوست
در سينه تويى وگرنه دل خون كنمش
در ديده تويى و گرنه جيحون كنمش
اميد وصال توست جان را ورنه
از تن به هزار حيله بيرون كنمش
دل داغ تو دارد ارنه بفروختمى
در ديده تويى وگرنه بردوختمى
جان همدم توست ورنه روزى صد بار
در پيش تو چون سپند بر سوختمى
چو كردم تنگدل شرح غمت هم با غمت گويم
كه در شرع محبت كفر باشد محرم ديگر
نهم جنازه عرفى به دوش و مى نازم
كه ساق عرش محبت به روى دوش من است
آن گرد حرم گردد و اين گرد خرابات
من گرد سرت گردم و هرجا كه تو باشى
مرغ حرمت به طوف گردون نرود
خو كرده به باغ سوى هامون نرود
زين گوشه محال است برون رفتن من
كانكس به بهشت رفت بيرون نرود
فلاطون حاذق است اما نيايد گو به بالينم
كه بيمار محبت جز محبت نيست درمانش
انصاف بده كه عشق نيكوكار است
ز آنست خلل كه طبع بد كردار است
تو شهوت خويش را لقب عشق دهى
از شهوت تا به عشق ره بسيار است
شرح غم عشق را بيانى دگر است
داغ دل خسته را نشانى دگر است
گر فهم سخن نمى كنى معذورى
كافسانه عشق را زبانى دگر است
ما به جرم عشق بدناميم و زاهد از ريا
هر دو بدناميم اما ما كجا و او كجا
شبى به ديدن پروانه رفت بلبل زار
كه ناله اى بكن اى مرغ آتشين منظر
جواب داد كه اى هرزه گرد وادى عشق
چو هيچ شكوه ندارم چه نالم از دلبر
تو ناله كن كه ز سر منزل فنا دورى
وگرنه من شدم اين دم تمام خاكستر
نيست اليوم من عشقى غذائى
فلا ادرى غذائى من عشائى
فذكرك يا سيدى اكلى و شربى
و وجهك ان نظرت شفاء دائى
صد باره سوختيم چو پروانه و هنوز
آگاه نيستيم ز سوز و گداز عشق
عشق را طى لسانى است كه صد ساله سخن
يار با يار به يك چشم زدن مى گويد
اى شيخ خاطرم به حديث تو شاد نيست
عاشق نيى مرا به تو هيچ اعتماد نيست
كجاست دل كه از دل حجاب بردارد
ز ديده بار گرانى چو خواب بردارد
رتبه عشق نگه كن كه به وادى طلب
آتش طور برون از شجرى مى آيد
گفتى چه كسانند اسيران ره عشق
ماتم زده اى ، سوخته اى ، در به درى چند
يا مقسم بالمثانى ان لا يجى ء مكانى
كفر يمينك حتما فانت وسط جنانى
متى تباعدت عنى و انت فى القلب دانى
متى تغيبت عنى و انت عين عيانى
والله ما كنت وحدى الا راءيتك ثانى
از هرچه غير دوست چرا نگذرد كسى
كافر براى خاطر بت از خدا گذشت
انى عشقت و ما فى العشق من ياءس
ما اطيب العشق لو لا شنعة الناس
والله ام طلعت شمس و ما غربت
الا و انت منى بقلبى و وسواس
و لا تنفست محزونا و لا فرحا
الا و ذكرك مقرونا بانفساس
و لا جلست الى قوم احدثهم
الا و انت حديثى بين جلاس
ان كان حبكم كالورد منصرفا
فان حبى لكم عطرى من الآس
مالى وللناس كم يحجوننى سفها
دينى لنفسى و دين الناس للناس
غازى كه پى غزوات اندر تك و پوست
غافل كه شهيد عشق فاضلتر از اوست
فرداى قيامت اين به آن كى ماند
كاين كشته دشمن است و آن كشته دوست
ديد مجنون را عزيزى دردناك
كو ميان رهگذر مى بيخت خاك
گفت اى مجنون چه مى جوئى چنين
گفت ليلى را چه مى گوئى ببين
گفت ليلى را كجا يابى ز خاك
كى بود در خاك شارع در پاك
گفت من مى جويمش هرجا كه هست
بو كه جائى آوردم او را به دست
عرفان و تصوف 
در كتاب غوالى اللئالى آمده است كه از: حضرت على عليه السلام پرسيدند معنى تصوف چيست ؟ فرمود: التصوف مشتق من الصوف و هو ثلثه احرف ، ص ، واو - فاء؛فالصاد صبر و صدق و صفاء و الوار ورد و وفاء و الفاء فقر و فرد و فنا.
تصوف از كلمه صوف اشتقاق يافته و مركب از سه حرف صاد - واو - فاء است ؛حرف صاد، كنايه از صبر وصدق و صفا و حرف واو اشاره به ورد و ود و وفاء و حرف فاء نمايشگر فقر و فرد و فناء است .
از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمود:
لما اسرى بى الى السماء و دخلت الجنة ، راءيت فى وسطها قصرا من ياقوتة حمراء، فاستفتح لى جبرائيل بابه فدخلت القصر فراءيت فيه بيتا من درة بيضاء فدخلت البيت فراءيت فى وسطه صندوقا من نور مقفل بقفل من نور فقلت يا جبرائيل ما هذه الصندوق و ما فيه ؟ فقال جبرئيل : يا حبيب الله فيه سر لايعطيه الا لمن يحبه فقلت : افتح له بابه . فقال : انا عبد ماءمور فاساءل ربك حتى ياءذن فى فتحه فساءلت فاذا النداء من قبل الله يا جبرائيل افتح بابه ففتحه فراءيت فيه الفقر و المرقعة فقلت يا سيدى و مولاى ما هذه المرقعة و الفقر؟ فنوديت يا محمد هذان اختر تهما لك و لامتك من الوقت الذى خلقتهما و لا اعطهما الا لمن احب و ما خلقت شى ء اعز منهما. ثم قال عليه السلام : قد اختار الله لى الفقر و المرقع فانهما اعز شى ء عنده فلبسها النبى صلى الله عليه و آله و توجه الله بها فلما رجع من المعارج البسها عليا عليه السلام باذن الله و امره فكان يلبسها و يرقعها بيده و رقعة حتى قال و الله لقدر رقعت و مدرعتى هذه حتى استحييت من راقعها و البسها بعده ابنه الحسن ثم الحسين ثم لبسها اولاد الحسين فلبسها واحد بعد واحد حتى اتصلت بالمهدى فهى معه مع ساير مواريث الانبياء عليهم السلام
يعنى : در آن وقت كه مرا به آسمانها سير دادند، به بهشت وارد شوم ، قصرى از ياقوت قرمز در آن ديدم . جبرائيل درب آن قصر را براى من گشود، داخل شدم ، در آن جا، اطاقى از در سپيد بود، وارد آن شدم ، صندوقى از نور را در آن جا ديدم كه قفلى از نور بر آن نهاده بودند. از جبرائيل پرسيدم اين صندوق چيست و چه چيز در آن است ؟ گفت : اى حبيب خدا، در اين صندوق ، راز بزرگى است و خداوند، آنرا به هر كس دوست بدارد، عنايت مى فرمايد. گفتم : قفل از آن بردار و درب آن را بگشا. گفت : من بنده اى تحت فرمان حقم ، از او بخواه تا اينكار را به من اجازت دهد. من از حضرت پروردگار، استدعا كردم خطاب آمد: اى جبرائيل درب صندوق را براى پيامبر برگشا. به فرمان عالى صندوق را بگشود، ديدم كه در آن فقر و مرقع نهاده است گفتم : خداى من ، اين مرقع و فقر چيست ؟ ندا آمد: اى محمد، اين دو را آغاز براى تو و امت تو آفريده و برگزيده ام و تنها به كسانى كه دوستشان بدارم ، عنايت خواهم كرد هرگز چيزى گرانمايه تر از اين دو نيافريده ام ، پس از آن پيامبر گويد: خداوند متعال فقر و مرقع كه عزيزترين چيزها نزد او است ، براى من انتخاب فرمود. بارى رسول خدا آن لباس ‍ عزت را به بر كرد و خداوند بر آن توجه فرمود و چون از معراج باز آمد، به فرمان خدا، آن را به على عليه السلام در پوشاند. على نيز آن جامه را بر تن مى كرد و به دست خويش بر آن وصله ها مى زد تا آنجا كه وقتى گفت : آن قدر جبه خود را وصله در وصله دوخته ام كه ديگر از روى وصال شرمنده ام . آن حضرت نيز پس از خود، آن جبه را به امام حسن بپوشاند، و پس از وى نوبت امام حسين شد و به همين ترتيب فرزندان حسين عليه السلام يكى پس از ديگرى آن را بر تن مى كردند تا بالاخره به حضرت مهدى عليهم السلام رسيد وهم اكنون آن جامه عزت همراه با ديگر مواريث انبياء خدا نزد آن حضرت است .
صاحب كتاب غوالى اللئالى پس از نقل اين حديث در حاشيه توضيح داده است بدانكه مقصود از خرقه و مرقع در اين روايت ، نه خرقه اى است كه ميان اهل تصوف و عرفان مصطلح است ، زيرا كه اين كلمه نزد ايشان كنايه از امرى معنوى و عبارت از اخذ معنى و حقيقت از صاحب مقامى است كه سالك پس از استعداد و اتصاف به صفات ارشاد و تخلق به اخلاق مرشد، از او مى گيرد، و به ديگر عبارت ، مقصود اين گروه از اصطلاح ، خرقه همان مصاحبت و نسبت سالك است و لبس خرقه ، كنايه از اخذ و تلقى معنويت است كه از معنى آن ، به فقر و از صورت آ، به خرقه تعبير مى شود (151) به اميرالمؤ منين على عليه السلام منسوب است كه فرمود: الشريعة نهر و الحقيقد بحر فالعلماء حول النهر يطوفون و الحكماء فى البحر للدر و يغوصون و العرفاء على سفنن النجاة يسيرون شريعت نهر است و حقيقت دريا. علماء در اطراف نهر شريعت مى گردند، ولى حكما براى يافتن مرواريد معنى در درياى حقيقت زير و زبد مى روند و در اين ميان ، عارفان ، سرنشينان ، كشتى نجات و رستگارى ، بر اين دريا در سير و حركتند.
قال على عليه السلام : الصوفى من لبس الصوف على الصفى و سلك طريق المصطفى و رفض الدنيا خلف القفاء و يستوى عنده الذهب و الحجر و الفضة و المدر و الا فالكلب الكوفى خير من الف الصوفى يعنى : على عليه السلام فرمود: صوفى كسى است كه از روى صفا باطن لباس ‍ پشمينه پوشد و راه مصطفى صلى الله عليه و آله را بپيمايد و دنيا را پشت سراندازد و نزد او طلا و سنگ ، نقره و گل يكسان باشد، در غير اين صورت سگ كوفى از هزار صوفى بهتر است .
بدان اى عزيز كه لباس پشمينه پوشيدن و ترك دنيا گفتن صفت جميع انبياء و اولياء از آدم تا خاتم بوده است . حضرت رسول صلى الله عليه و آله عليكم بلباس الصوف تجدون حلاوة الايمان ، و قله الاكل تعرفون فى الاخرة و ان النظر الى الصوف يورث التكفر و التفكر يورث الحمكة تجرى فى اجوافكم مثل الدم يعنى : شما را به پوشيدن لباس پشمينه سفارش مى نمايم ، كه به وسيله آن شيرينى ايمان را خواهيد چشيد. و شما را كه به خوردن توصيه مى كنم كه بدان سبب در آخرت شناخته مى شويد. نظر كردن بر لباس پشمينه موجب تفكر، و ثمره تفكر حكمت است به نحوى كه حكمت در درون شما همانند خون جريان مى يابد.
فى نهج البلاغه ، قال اميرالمؤ منين عليه السلام : و قد دخل موسى بن عمران و معه اخوه هارون صلى الله عليهما على فرعون و عليهما مدارع الصوف يعنى : حضرت موسى بن عمرن با برادرش هارون در حاليكه لباس پشمين بر تن داشتند، بر فرعون وارد شدند .
در خبر است : جوعوا بطونكم و عطشوا اكبادكم و البسوا جلباب الحزن لعلكم ترون الله فى قلوبكم لانه ليس عند الله شى ء ابغض من بطن ملان يعنى : شكمهاى خود را گرسنگى و جگرهاى خود را تشنگى دهيد ولباس حزن و اندوه بر تن كنيد، شايد كه خدا را در قلبهايتان ببينيد، زيرا كه نزد خداوند چيزى مبغوض تر از شكم پر نيست .
در تفسير مجمع البيان ، ذيل آيه شريفه ولا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون (152) از حضرت باقر عليه السلام روايت شده است كه : و يشتمل كل من قتل فى سبيل الله عزوجل سواء كان قتله بالجهاد الاصغر و بذل النفس طلبا لرضاء الله او بالجهاد الاكبر و كسر النفس و قمع الهوى بالرياضة يعنى : اين آيه شريفه به نحو يكسان شامل هر كسى است كه در راه خداى عزوجل كشته شود، چه آنكس كه جان خود را براى رضاى خدا در جهاد اصغر از دست داده باشد، و چه آنكه در جهاد اكبر نفس خود را به وسيله رياضت و نابود كردن خواهشهاى نفسانى شكسته باشد.
اى عزيز! تصوف طريقه همه انبياء و اولياء است ، اما از آنجا كه هر چيزى داراى ظاهرى و باطنى است ، تصوف نيز چنين است : مثل نماز كه ظاهر آن حركات ركوع و سجود و قرائت است و باطن آن توجه به معانى و ولايت ائمه طاهرين عليهم السلام است ، كه اين ولايت در جميع ازمنه ميان همه خلايق معهود بوده است ؛ و باطن تصوف نيز چيزى جز ولايت نيست . اما همانطور كه هر چيزى غالبا بر اثر مرور زمان حقيقت و معنويت خود را از دست مى دهد، تصوف نيز با گذشت زمان به تدريج حقيقت خود را كه همان ولايت باشد از دست داده است ، و در ميان مردم از آن جز ظاهرى باقى نمانده است . تصوف كه همان طريق وصول الى الله است ، مخصوص ‍ اسلام نبوده است بلكه در همه اديان وجود داشته است ، جز آنكه صورت كامل آن در اسلام به ظهور رسيده است ؛ تصوف چيزى جز شريعت نيست ، چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: الشريعة اقوالى و الطريقة افعالى و المعرفة راءس مالى و العقل اصل دينى و الحب اساسى و الشوق مركبى و الخوف رفيقى و العلم سلاحى و الحلم صاحبى و التوكل ردائى و القناعة كنزى و الصدق منزلى و اليقين ماءواى و الفقر فخرى و به افتخر على سائر الانبياء يعنى : سخنان من شريعت و افعال من طريقت و سرمايه من معرفت و ريشه دين من عقل و اساس من محبت و مركت من شوق و رفيق من خوف و سلاح من علم و مصاحبم حلم و لباسم توكل و گنجم قناعت و منزلم صدق و جايگاه يقين و مايه افتخارم فقر است و به وسيله آن بر ساير انبياء افتخار مى كنم .
بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله خلافت غصب شد و امت از صراط مستقيم كه ولايت اميرالمؤ منين عليه السلام منحرف شد، بالخصوص بعد از رحلت حضرت امير عليه السلام كه به امر معاويه آن حضرت را بر منابر لعن مى كردند، و هر كس به دوستى آن حضرت متهم مى شد خون و مالش مباح بود ولى در آن زمان ، عده معدودى از شيعيان ، كه اهميت حقيقت ولايت را دريافته بودند با استفاده از عناوين تصوف و صوفى كه در زبان شرع نيز آمده بود، اما هنوز براى عوام مردم ناماءنوس بود، مردم را به ولايت اميرالمؤ منين عليه السلام و اولاد طاهرنيش دعوت كردند. از اينرو بود كه گفتند هر كس ‍ داخل طريقت نشود، اعمالش قبول نيست و هر فرد مسلمان بايد به قطب وقت سر بسپرد و سر طريقت نشود تا اعمالش مقبول واقع شود، اگر سرش ‍ را كه همان ولايت حضرت امير عليه السلام بوده است فاش كند سرش ‍ مى رود و اعمال واجبه اش قبول نخواهد شد. مراد از طريقت ولايت حضرت امير عليه السلام بوده است چنانكه در ذيل آيه شريفه و ان لو استقاموا على الطريقة لاسقيناهم ماء غدقا در اصول كافى وارد شده است كه : سئل عن الصادق عليه السلام عن هذه الاية قال : يعنى لو استقاموا على ولاية اميرالمؤ منين على و اولاوصياء من ولده عليهم السلام و قبلوا طاعتهم فى امرهم و نهيهم لاسقيناهم ماء غدقا يقول لاشربناهم فى قلوبهم الايمان و الطريقة هى الايمان بولاية على و الاوصياء عليهم السلام يعنى : از حضرت صادق عليه السلام درباره اين آيه سؤ ال شد و آن حضرت فرمود: يعنى : اگر بر ولايت اميرالمؤ منين على و اوصياء از نسل او عليهم السلام استقامت ورزند و اطاعت از آنان را در امر و نهيشان بپذيرند به آنان آبى گوارا خواهيم نوشاند، يعنى قلبهايشان را از ايمان آبيارى خواهيم كرد و طريقت همان ايمان به ولايت على و اوصياء او عليهم السلام مى باشد.
حضرت امير عليه السلام مى فرمايد: لقد حملتكم على الطريق الواضح التى لايهلك عليها الا هالك من استقام ، فالى الجنة و من زل فالى النار و قال عليه السلام : رحم الله امراء سمع حكما فوعى حتى قال : ركب الطريقة الغراء و لزم المحجة البيضاءو قال عليه السلام : الزموا طرقتكم يعنى من شما را به راه و طريقت واضح و روشنى هدايت كردم كه جز هلاك شونده در آن هلاك نمى شود، هركس كه در اين طريقت استقامت ورزد به سوى بهشت ، و آنكه بغلزد به سوى دوزخ خواهد رفت و نيز فرمود: رحمت خداوند بر شخصى كه حكمى را بشنود و آنرا بپذيرد، تا آنكه ، فرمود: چنين شخصى در طريقتى زيبا و درخشنده و راهى روشن گام مى زند و نيز آن حضرت فرمود: ملازم طريقت خود باشيد
درباره كلمه قطب نيز، عباراتى از حضرت امير عليه السلام به ما رسيده است كه در آن كلمه مزبور به كار رفته است . چنانكه در خطبه شقشقيه ، مى فرمايد: و انه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى يعنى : درحاليكه او - ابوبكر - مى دانست كه جايگاه من در خلافت همچون جايگاه محور در سنگ آسيا است و در جاى ديگر فرمود: انما انا قطب الرحى تدور على و انا بمكانى فاذا فارقته استحار مداره فاضطرب ثقالها يعنى : بدون ترديد من همچون محور آسيا هستم كه چون بر جاى خود هستم ، سنگ آسيا به دور من مى گردد.و اگر از آن جدا شوم در گردش خود سرگردان ، و حركت سنگهايش مختل خواهد شد كلمه قطب مانند كلمه امام است كه براى طريق ضلالت نيز به كار برده مى شود چنانكه آن حضرت مى فرمايد: راية ضلال قد قامت على قطبها و تفرقت بشعبها يعنى : پرچم گمراهى كه بر محور و قطب آن برافراشته شد و شاخه هاى آن پراكنده گرديد .
بنابراين هر كس كه به ولايت و امام وقت اتصال يافته باشد، قطب هدايت است واگر منقطع شود، و مردم را دعوت كند قطب ضلالت و گمراهى است .
از اينرو و تصوف داراى ظاهرى و باطنى است ظاهر آن همان شريعت مصطفوى و باطن آن اتصال به ولى وقت يا اتصال به كسى است كه او متصل به ولى وقت است ، و اين همان دين حقه اسلام است ، كه اميرالمومنين عليه السلام فرمود: ان الدين عند الله الاسلام و الاسلام هو التسليم يعنى : دين در نزد خداوند اسلام است ، و اسلام چيزى جز تسليم نيست .
بنابراين اگر كسى به ولايت متصل نباشد، اگر چه ظاهر اعمالش نيز با شرع نبوى مطابقت كند، او را از اسلام و تصوف بهره اى نيست
شيخ ابوسعيد رحمة الله عليه كه از بزرگان مشايخ است ، مى فرمايد: التوصف التكلف تو را بدتر از توئى تو نيست ، چون به خويشتن مشغول گشتى از خدا بازمانى
. چنانكه رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: اعدى عدوك نفسك التى بين جنبيك يعن ين دشمن ترين دشمنان تو، نفس تو است كه ميان دو پهلويت قرار دارد و نيز در حديث قدسى وارد شده است كه وقتى سؤ ال شد: كيف الطريق اليك يعنى : راه بسوى تو چگونه است ؟ جواب آمد دع نفسك و تعال يعنى : نفس خود را رها كن ، و بيا
يك قدم بر سر وجود بنه
وان دگر بر در ودود بنه
از شيخ ابوسعيد رحمة الله عليه پرسيدند كه صوفى كيست ؟ گفت : آنچه در سر دارى بنهى ، وآنچه در كف دارى ، بدهى و آنچه بر تو آيد نرنجى . و نيز فرمود: اين است و بس و اين بر ناخنى توان نوشت كه : اذبح النفس و الا فلا تشغل بترهات الصوفية يعنى : نفس را سر ببر، و در غير اين صورت خود را به ياوه هاى صوفيه مشغول مساز .
اى عزيز با تو گفتيم كه جان و حقيقت دين محبت به اهل بيت پيغمبر صلى الله عليه وآله به مقام ولايت است ، و تصوف چيزى جز اين نيست ، جز آنكه بيگانگان از اين معنا نيز ظاهرى از تصوف اختيار كرده ، و مدعى تصوف شده اند. چنانكه شيخ ابوسعيد رحمة الله عليه فرمود: كان التصوف حالا ثم صار قالا ثم ذهب الحال و القال و جاء الاحتيال يعنى : تصوف در ابتدا حال بود و سپس تبديل به گفتار شد و آنگاه حال و گفتار از ميان رخت بر بست و حيله و مكر جايگزين آن شد و نيز شيخ فرمود: اين تصوف عزتى است در ذل و توانگرى است در دروشيى و خداوندى است در بندگى و زندگانى است در مرگ و شيرينى است در تلخى ، هر كه در اين راه درآيد و در اين راه بدين صفت نرود، هر روز سرگردان تر بود
.
دانستن راه دين شريعت باشد
گر در عمل آورى طريقت باشد
ور علم و عمل جمع شود با اخلاص
مى دان به يقين كه آن حقيقت باشد
در راه طلب اگر تو نيكو باشى
فرمانده اين سراى نه تو باشى
اول قدم آن است كه او را طلبى
آخر قدم ، آن است كه با او باشى
ليس التصوف ان يلاقيك الفتى
و عليه من خلق الثياب مرقع
ان التصوف ملبس متعارف
و انما ضحكها زور و مختلق
يا رب باك و ليكن لادموع له
و رب ضاحك سن ما به رمق (153)
عارف رومى گويد:
الجوهر فقر و سوى الفقر عرض
و الفقر من العالم لب و غرض
العالم كله خداع و غرور
الفقر شفاء و سوى الفقر مرض (154)
تصوف آن است كه از هر چه جز خداى تبرى جويند، و خويشتن از ما سوى الله خالى سازند .
در چشمت ار حقير بود صورت فقير
كوته نظر مباش كه در سنگ گوهر است
كيمخت نافه را كه حقير است و شوخگين
عزت بدان كنند كه پر مشك از فراست
در مدرسه وجود و در حجره تن
نه ذوق نوشتن و نه ميل خواندن
نه كاسه نه كوزه و نه فرزند و نه زن
بايد آموخت شرح تجريد از من
من مقامات العارفين 
قال بعض العارفين : اعلم ان عالمى الملك و الملكوت اثران نم آثار الجبروت و بحران من بحاراللاهوت وليكن ما يساوى البحران ، هذا هذب فرات سائغ شرابه ، اى بحر الروحانيات الذى هو زلال صاف واف و لشرب العقول و الارواح كاف شاف ، اذ هو لب لاقشر فيه و لاحشو و هذا ملح اجاج ، اى الذى هو زبد كدر جفاء و غثاء، اذ هو قشر كله و مادة لالب فيه فالعقل لب الاجاج كما ان الاجاج قشر اللب فلهذا سمى العقل لبا
و تجرى من كل من البحرين نهران عظيمان ، اما من بحر الجسمانيات فجيحون العنصريات و سيحون الفلكيات و اما من بحر و الروحانايت فنيل عقول العالم و فرات النفوس السائله و هذه الانهار الاربعة تجرى فى الجنة التى وعد المتقون و هى انهار من العيون الاربعة التى هى العلوم الاربعة : المنطقيات و هى ماء غير آسن و الرياضيات و هى انهار من لبن لم يتغير طعمه و الطبيعيات و هى انهر من خمر لذة للشاربين والالهيات و هى انهار من عسل مصفى ، لانه صفى من شمع القشر و الالهيات من لباس العلوم كما ان الاله لب الوجود و لكل من البحرين سفينة و لها راكب اما راكب بحر المعقولات فهو العقل و سفينده قوة النظرية الفكرية و اما راكب بحر المحسوسات فهو الفهم و سفينة قوة المتخليد فقد مرج البحرين يلتقيان ، بينهما برزخ لايبغيان و الروح و هو الحائل بين الشيئين و هو الخيال فانه كالخيل الحائل بين عالم المعقول و عالم المحسوس ولولاه ما صنع موسى بن عمران ... ان رؤ ية الحق و غايته و هذه السباحة و السياحة و هذا السفر فى البر و التجارة لن تبور هو بدل متاع هذا الجوه الفانى ، و اخذ العوض من الوجه الثانى فما عند الله خير للابرار و هذا الوصول الى كعبة المقصود و وجهه الماءمول لايمكن الا بالشير الحسب العلمى الباطنى بقدم التفكر و التدبر لابمجرد، حركات البلدان ، التى لايوجب الا السفر دون تحصيل الزاد و المتاع للمعاد. نعم الفائدة فى العلم البدنى و الفكرى هى صفوة المرآة و ازالة الخبث و هو امر عدمى و انما المطلوب المقصود هو صورة وجه الوجود و من عمل بما علم ورثه الله علم ما لم يعلم و العمل هو التفكر فيه به تمرين القلب و تخميره و تليينه و تخشعه و تخضعه مرة بعد اخرى و كرة بعد اولى حتى يزيد النفس جلاء و ضياء و اشراقا و اعتبارا و نورا و استبصارا و لهذا قال عليه السلام : تفكر ساعة خير من عبادة ستين سنة لم صورة المعشوق الذى صرف العمر مدة مديدة فى الترداد فى ساحة داره و قال صلى الله عليه وآله لباب مدينة علمه :يا على اذا تقرب الناس الى خالقى بانواع البر تقرب اليه بانواع العقل تسبقهم يعنى اذا عنى الناس انفسهم فى تكثير خيرات البدنية فانت عن نفسك فى تكثير العلوم حتى تسبقهم قال ابوعلى بن سينا: هذا الخطاب منه انما يليق و يستقيم لعظيم كريم مثل على العالى حيث كان بين الناس كالمعقول بين المحسوس فيحدث من هذا ان المقصود من العبادات الشرعية الاحكام كالقيام و الصيام و ساير اوضاع (رياضات )البدنية انما هو الفكر فيها من حيث انها تعبد للمعبود الحق و قربان للاله المطلق لاحركات الاركان و لا لقلقلة اللسان ، لان الله غنى ، عن حركات الناسكين كما انه بريى ء عن اعتقادات المشركين

رباعى :
مى از خم معرفت چشيدن مشكل
وز هسيت خويش وارهيدن مشكل
تحقيق نكات اهل عرفان آسان
اما به حقيقتش رسيدن مشكل
معرفت از آدميان برده اند
آدميان را ز ميان برده اند
با نفس هر كه در آميختم
مصلحت آن بود كه بگريختم
سايه كس فر همايى نداشت
شان عسل خانه زنبور گشت
معرفت اندر گل آدم نماند
اهل دلى در همه عالم نماند
در سر كارى كه در آيى نخست
رخنه بيرون شدنش كن درست
تا نكنى جاى قدم استوار
پاى منه در طلب هيچ كار
next page

fehrest page

back page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
عقل و سرنوشت نخودگی اصفهانی
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : دو شنبه 2 آذر 1394

 

next page

fehrest page

back page

عقل 
در حديث از امام محمد باقر عليه السلام آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود:
لم يعبد الله عزوجل بشى ء افضل من العقل و لايكون المؤ من عاقلا حتى يجمتع فيه عشرة خصال : الخير منه ماءمول و الشر منه ماءمون ، يستكثر قليل الخير من غيره و يستقلل كثير الخير من نفسه و لايساءم من طلب العم طول عمره و لايتبرم لطالب الحوائج قلبه الذل احب اليه من العز و الفقر احب اليه من الغناء، نصيبه من الدنيا القوت و العاشرة لايرى احدا الا قال هو خير منى و اتقى ، فانما الناس رجلان : رجل هو خير منه و اتقى و الاخر هو شر منه و ادنى فاذا راءى من هو خير منه و اتقى ، تواضع له ليلحق و به و اذا لقى الذى هو شر منه و ادنى ، قال عسى خير هذا باطن وشره ظاهر و عسى ان يختم له بخير فاذا فعل ذلك فقد على مجده و ساد اهل زمانه
يعنى : خداوند عزوجل به چيزى افضل و والاتر از عقل پرستش نگرديده است (137) مؤ من را آنگاه عاقل و فرزانه توان دانست كه در وى ده خصلت زير جمع باشد: آنكه خلق خدا به خير و احسان او اميدوار و از شرش ايمن باشند، نيكويى ديگران را، هر چند كم و بى مقدار باشد، بسيار شمرد وخوبى خويش را هر قدر بسيار و فراوان باشد، اندك و ناچيز داند، در همه عمر ازطلب دانش سير و خسته نشود و نسبت به حاجت خواهان و نيازمندانى كه به او مراجعه مى كنند ضجرت و تنگدلى نشان ندهد، خوارى را بر عزت ترجيح دهد و فقر و درويشى را از ثرورت و مالدارى بيشتر خواهد(138) از بهره دنيا به همان قوت و روزى خويش قناعت كند و بالاخره دهم آنكه همه خلق را از خود بهتر و پارساتر بيند زيرا كه مردم دو گروهند: گروهى آنان كه واقعا به حقيقت از او بهتر و پارساترند وگروه ديگر كسانى كه از وى بدتر و پست ترند هرگاه در برابر دسته نخست قرار گيرد فروتنى و تواضع كند، تا آنكه شايد توفيق يابد كه خود يكى از آن نيكان شود و چون به گروه دوم رسد گويد: شايد خوبى و صلاح اينان ، از ديده من ، پنهان مانده است و اينان باطنا نيك و نيكوكارند و بدى و شرشان امرى ظاهرى و ناپايدار است و شايد كه سرانجام كارشان به خير مقدر باشد. چون چنين كند به يقين مرتبه اى والا پيدا خواهد كرد و بر مردم زمان خود سيادت خواهد داشت .
اميرالمؤ منين عليه السلام فرمايد: المرء مخبو تحت لسانه يعنى : آدمى بر زبان خود نهفته است بدين مفهوم كه عقل و خرد انسان نيز از خلال گفته هايش آشكار مى گردد.
سعدى مى گويد:

زبان در دهان اى خردمند چيست
كليد در گنج صاحب هنر
چو دربسته باشد چه داند كسى
كه گوهر فروش است يا پيله ور
امام جعفر صادق عليه السلام به هشام فرمود: يا هشام ، من اراد الغنى بلا مال و راحة القلب من الحسد و السلامة فى الدين فليتضرغ الى الله تعالى فى مساءلته بان يكمل عقله فمن عقل ، قنع بما يكفيه و من قنع بما يكفيه ، استغنى : و من لم يقنع بما يكفيه لم يدرك الغنى ابدا يا هشام ، ان الله عزوجل حكى عن قوم صالحين قالوا: ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا و هب لنا من لدنك رحمة انك انت الوهاب حتى علموا ان القلوب تزيغ و تعهود الى عماها و ردها .
يعنى : اى هشام ، كسى كه بخواهد بدون ثروت و مال ، بى نياز باشد، و قلبش از رنج و حسد وارهد و دين و ايمانش سلامت بماند از خداوند متعال به زارى بخواهد كه عقل و خردش راكامل فرمايد كه هر كس عقل و خردش ‍ به كمال رسيده باشد. بقدر كفاف از معيشت ، قناعت كند و هر آنكس كه به اين مقدار قانع باشد، از همه كس احساس بى نيازى خواهد كرد. امام كسى كه به قدر كفاف ، كفاف ، قناعت نكند، هرگز و به هيچ صورت ، روى بى نيازى نخواهد ديد. اى هشام ، خداوند متعال در قرآن مجيد، از قول مردم صالح ، چنين نقل فرموده است : ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمة انك انت الوهاب (139) يعنى : پروردگارا، پس از آنكه راهنمايى و هدايتمان فرمودى ، ديگر دلهاى ما را منحرف و متزلزل مساز و ازجانب خود به ما رحمتى عطا كن كه تو خود بسيار كريم و عطا بخشى چنين فرمود تا معلوم شود كه دلها نيز پس از هدايت ، ممكن است به انحراف و تزلزل مبتلا گردند، و به كورى و پستى واگرايند .
در كتاب مصباح الشريعة از امام جعفر صادق عليه السلام مروى است كه : العاقل من كان ذلولا عند اجابة الحق ، متصا بقوله جموحا عند الباطل خصيما بقوله ، يترك دنياه و لايترك دينه و دليل العاقل شيئان : صدق القول و صواب الفعل و العاقل لايحدث بما ينكرده العقول و لا يتعرض ‍ للتهمة و لايدع مداراة من ابتلى به و يكون العلم دليله فى اعماله و الحلم رفيقه فى احواله و المعرفة يقينه فى مذاهبه و الهوى عدو العقل و مخالف للحق و قرين الباطل و قوة الهوى من الشهوات و اصل علامات الهوى من اكل الحرام و الغفلة عن الفرائض و الاستهانة بالسنن و الخوص فى الملاهى
يعنى : عاقل كسى است كه در برابر حق و حقيقت ، رام و به گفتار، حق ، متصف باشد و به عكس ، در مقابل باطن ، سركش باشد و نسبت به گفتار باطل دشمنى ورزد. از دنياى خود، چشم بپوشد، ولى از دين خود دست برندارد. راستى گفتار و نيكى كردار، دو نشانه انسان خردمند است . عاقل هرگز سخنى را كه خرد انكار كرد، بر زبان نمى راند و خويشتن را در مظان تهمت قرار نمى دهد و با آن ها كه به تهمتى گرفتار آمده اند، به مدارا رفتار ميكند. دانش ، رهنماى اعمال او و بردبارى ، همنشين احوال او و معرفت ، روشنگر راه و روش هاى او است . هواى نفس ، دشمن عقل آدمى و مخالف و قرين باطل هاى است . نيرومندى هواى نفس ، از شهوات انسان حاصل گردد. بالاترين نشانه هاى هواى نفس ، حرامخوارى ، و غفلت از واجبات و فرائض و تحقير سنن الهى و آلودگى به اعمال لهو و بى حاصل است .
از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله حديث شده است كه : قسم الله العقل ثلثة اجزاء فمن كن فيه كمل عقله و من لم يكن فيه فلا عقل له : حسن المعرفة لله و حسن الطاعة لله و حسن الصبر على امر الله يعنى : خداوند متعال عقل را سه جزء فرمود عاقل كامل كسى است كه اين جزاء در وى باشد و آنكس كه از اين سه جزء خالى باشد، تهى از عقل و فرزاندگى است . اجزاء سه گانه عقل عبارت است از: معرفت نيكو نسبت به ذات حق تعالى و اطاعت از او و صبر و شكيبايى در برابر اوامر پروردگار
در كتاب كافى از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام مروى است كه در پاسخ به سؤ ال يكى از اصحاب كه : عقل چيست ؟ فرمود: العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنا قيل : فالذى كان فى معاوية ؟ فقال : تلك النكر او تلك الشيطنة و هى شبيه بالعقل يعنى : عقل گوهرى است كه به هدايت و فرمان او، خداوند مهربان را عبادت و بندگى كنند و بهشت را از آن خود سازند. گفته شد: پس آنچه در معاويه بود، چه نام تواند داشت ؟ فرمود: آنچه در آن مرد بود، همه حيله و غدر و همه شيطنت و ملعنت بود كه با عقل اشتباه شده است .
ملاى رومى فرمايد:
عقل ايمانى چو شحنه عادل است
پاسبان و حاكم شهر دل است
هم چو گربه باشد او بيدار هوش
دزد در سوراخ ماند همچو موش
در هر آنجا كه برآرد موش دست
نيست گربه ور بود آن مرده است
گربه اى چه ؟ شير شير افكن بود
عقل ايمانى كه اندر تن بود
شهر پر دزد است و پرجامه كنى
خواه شحنه باش و خواه نى
عقل در تن حاكم ايمان بود
كه ز بيمش نفس در زندان بود
يعرف عقل الرجل باحدى ثلثة : اما برسوله و اما بكتابه و اما بهديته و اقول : و كثيرا ما يظطر الانسان فى الاول و الثالث الى غير اهله
عقل مرد به يكى از اين سه طريق شناخته مى شود: به فرستاده اش و نامه و نوشته اش و هديه اش و مى گويم : اغلب انسان در موارداول و سوم به اضطرار ناشايسته را اخيتار ميكند.
علم 
از حضرت ابى عبدالله جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام روايت شده است كه : طلبة العلم ثلثه فاعرفهم باعيانهم وصفاتهم : صنف يطلبه للجدل و المراء و صنف يطلبه للاستطاله و الختل و صنف يطلبه للفقه و العق و صاحب الجدل و المراء موذ ممار متعرض للمقال فى انديه الرجال بتذاكر العلم و صفة الحلم قد تسربل بالخشوع و تخلى عن الورع فدق الله منه خيشومه و قطع منه حيزومه و صاحب الاستطالة و الختل ذو خبث و ملق يستطيل به عى مثله من اشباهه و يتواضع للاغنياء من دونه فهو لحوائهم هاضم و لدينهم حاطم فعمى الله على هذا خبره و قطع من آثار العلماء اثره وصاحب الفقه و العقل ذو كئابة و حزن وسهر قد تحنك فى برنسه و قام اليل فى خندسه يعمل و يخشى و جلا و اعيا مشفقا مقبلا على شاءنه عارفا باهل زمانه مستوحشا من اوثق اخوانه فشيدالله من هذا اركانه و اعطاه يوم القيامه امانه .
يعنى : طالبان علم و دانش سه گروهند كه به نام و نشان برايتان معرفيشان مى كنم : گروه نخست ، به خاطر جدال و مراء در جستجوى علم و دانشمند و گروه ديگر براى كسب منزلت و فريبكارى و بالاخره سومين گروه ، آنها كه علم را براى تفقه و دانايى و تعقل و بينايى مى جويد. دسته اول ، مردمى موذى و مردم آزار و اهل جدل و مراءاند. در انجمن بزرگان و اجتماع مردان و دانشمندان ، سخن از علم و حلم ميگويند؛ درونى از تقوى وپرهيز خالى دارند وليكن در ظاهر لباس پارسايى و خشوع برخويشتن آراسته اند به مجازات اين كار، خداوند، بينى آنان را كوفته و كمرشان را خواهد شكست و اما دسته ديگر كه براى كسب قدرت به منظور حيله و فريب مردم ، به طلب علم كمر بسته اند، گروهى خبيث و پليد و متملق و چاپلوسند كه خويشتن را از امثال و اقران خود، در علم و دانش برتر و والاتر مى بينند ولى در برابر ثروتمندان و اهل دنيا، كوچك و متواضع و فروتن اند. چرب و شيرين سفره آنان را مى خورند و در عوض دينشان را فاسد و تباه ميكنند. به مكافات اين سياهكارى خداوند آنان را بى نام و نشان و اثرشان را از دفرت آثار علماء و دانشمندان محو و نابوتد خواهد فرمود. ليكن گروه سوم ، كه علم را براى فقاهت وعقل و دانش و بينش كسب كرده اند، مردمى اندوهگين و غمزده و شب زنده دار هستند. كلاه بردگى و بندگى حق بر سر نهاده اند و پيوسته هنگام شب به عبادت پروردگار خويش مشغول و از خلق جهان دور و مهجورند. گروهى ترسان و هراسان از عاقبت كار، به عمل و عبادت سرگرمند. پندپذير و مهربان و مراقب حال و رفتار خويشتن اند. مردم زمانه را به خوبى مى شناسند و حتى از نزديكترين دوستان و برادران نيز خود را در امان نمى بينند. در برابر اين كردار، خداوند اركان چنين بندگان را به علم استوارى مى بخشد، و در روز قيامت ، از عذاب خود، امانشان ، عطا خواهد فرمود
از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله منقول است كه چون موسى با خضر عليهماالسلام ملاقات كرد، از او خواست كه به وى اندرز و سفارشى دهد. خضر گفت : ياطالب العلم ، ان القائل اقل ملالا من المستمع فلا تمل جلسائك اذا حدثتهم و اعلم ان قلبك و عاء فانظر ماذا تحتويه و عائك و اعرف الدنيا و انبذها ورائك فانها ليست لك بدار و لالك فيها محل و لا قرار و انها جعلت بلغة للعباد ليتزودوا منها للمعاد يا موسى وطن نفسك على الصبر تلقى الحلم و اشعر قلبك التقوى تنل العلم و ارض نفسك على الصبر تخلص من الثم يا موسى تفرغ للعلم ان كنت تريده فانما العلم لمن تفرغ له و لا تكونن مكثارا بالمنطق و مهذارا و زين العلماء و اذا شتمك الجاهل فاسكت عنه سلما و جانبه حزما فان ما بقى من جهله عليك و شتمه اياك اكثريا بن عمران لاتفتحن بابا لاتدرى ما غلقه و لا تغلقن بابا لاتدرى ما فتحه يابنعمران من لاتنتهى من الدنيا نهمته و لاتنقضى فيها رغبته كيف يكون عابدا و من تحصر حاله و يتهم الله بماقضى له يكف يكون زاهدا يا موسى تعلم ما تعلم لتعمل به ولا تتعلمه لتحدث به فيكون عليك بوره و يكون على غيرك نوره يعنى : اى طالب علم (بدان كه )خستگى و ملال گوينده از شنونده كمتر است ؛ پس مراقب باش كه همنشينان را به گفتار خود ملول و خسته نسازى و بدان كه قلب تو به منزله ظرفى است مواظب باشد؟ اين ظرف را از چه پر خواهى كرد دنيا را نيكو بشناس و آنرا پشت سر بيفكن ؛ زيرا كه اين جهان ، خانه اى نخواهد بود كه بدان دل خوش توانى كرد و تو را در آن قرار و آرامى مقرر نگرديده است دنيا را به قدر معيشت و كفاف بندگان قرار داده اند تا در آن ، زاد بهر رستاخيز خويش فراهم سازند.
اى موسى ، نفس خود را به شكيبائى و بردبارى آماده كن ، تا به ملكه حلم دست يابى و تقوى و پارسايى را در دل خود جاى ده ، تا به علم نائل شوى و خويشتن را به صبر راضى و خشنود ساز تا از دام معاصى برهى .
اى موسى اگر جوياى علمى ، خويشتن را وقف آن كن ، كه علم از كسى است كه خويشتن را وقف آن كند. سخن بسيار مگو و از گفتار بيهوده بپرهيز كه پرگوئى ننگ دانشمندان و مايه رسوايى بيمايگان وسبك مغزان است مراقب باش كه در اين راه ، ميانه رو باشى كه ميانه روى از توفيق و سداد آدميزاده است . از نادانان رخ برتاب و با سفيهان به حلم و شكيبايى رفتار كن ، كه فضيلت حكما و آرايش علماء در اين است . در برابر دشمنان نادان ، مسالمت و خاموشى اختيار كن و به احتياط از وى دورى گزين تا از شرارت و بدگويى هاى بيشتر در امان مانى . اى پسر عمران ، درى را كه ندانى چگونه بايد بست ، هرگز مگشا و آن را كه ندانى چگونه بايد گشود، هرگز مبند. اى پسر عمران ، آن كسى كه در جهان ، آرزوى دور و دراز و ميل و رغبتش در آن تمام شدنى نيست ، چگونه تواند كه خدمتگزار حق باشد؟ و آنكس كه به هنگام سختى و تنگى حال و كار خود، خداى را در مقدرات خويش متهم مى سازد، چگونه تواند كه از زاهدان باشد؟
اى موسى ، هرچه مى خواهى بياموز، ليكن بايد كه آموختنت به منظور عمل كردن به آن باشد و مبادا كه از جستجوى دانش ، بخواهى كه خويشتن به ديگران بنمايى كه در چنين حال ، و بال آن علم ترا و نيكويى و روشنى آن ، از آن ديگران خواهد شد
.
و نيز از حضرت امام جعفر صادق (ع ) روايت شده كرده اند كه : كان لموسى من عمران جليسا من اصحابه قدوعى علما كثيرا فاستاءذن موسى فى زيارة اقارب له فقال له موسى عليه السلام ان لصلة القرابة لحقا وليكن اياك ان تركن الى الدينا فان الله قد حملك علما فلا تضيعه فتركن الى غيره فقال الرجل لايكون الا خيرا و مضى نحو اقاربه و طالت غيبته فساءل موسى عنه و لم يخبره احد بحاله فساءل جبرئيل عنه فقال له اخبرنى عن جليسى فلان الك به علم قال نعم هو ذا على الباب قد مسخ قردا فى عنقه سلسلة ففزع موسى الى ربه و قام الى مصلاه يدعوالله و يقول يا رب صاحبى و جليسى فاوحى الله يا موسى لودعتنى حتى تنقطع ترقوتاك ما استجيب لك فيه انى كنت حملته علما فضيعه و ركن الى غيره اقول : لو قال لايكون الا خيرا ان شاء الله تعالى لكان له خيرا .
يعنى : حضرت موسى بن عمران را همنشينى بود كه علم بسيار در سينه انباشته داشت . روزى از حضرت موسى اجازت خواست كه براى ديدار اقوام و خويشاوندان خود برود موسى فرمود: ارتباطس با خويشان ، حقى است لازم الرعايه ، ليكن مبادا كه در اين راه ، به دنيا دل بندى و بر آن اعتماد كنى ، زيرا كه خداوند، علم فراوانى به تو روزى فرموده است ، بايد مراقب باشى كه آن را ضايع نسازى و به ديگرى تكيه و اعتماد نكنى مرد گفت : اميد كه جز خير پيش نيايد (140) و به سوى اقوام خود رفت . اما مدتى مديد از غيبتش گذشت و موسى عليه السلام از هر كس سراغ او را مى گرفت ، ولى هيچكس از وى خبرى نداشت ، تا آنكه ازجبرائيل استفسار كرد كه آيا تو را از همنشين ما آگاهى هست ؟ جبرائيل گفت : آرى او هم اكنون بر در اين خانه ، به صورت بوزينه اى مسخ شده است و رشته اى بر گردن دارد. موسى از اين گفتار به زارى درآمد و در مصلاى خود بايستاد و عرضه داشت : خداوندا، اين مرد، دوست و همنشين من بود، ترحمى فرما. خداوند وحى فرمود: اى موسى ، اگر آنقدر، درباره او دعا كنى كه پيوند ترقوه هايت گسسته شود، نخواهم پذيرفت ، زيرا اين مرد، آنهمه دانشى را كه به وى عطا كرده بودم ، ضايع وبه غير آن علم تكيه و اعتماد كرد.
و از همان امام نقل شده است كه : من تعلم و عمل و علم لله دعى فى ملكوت السموات عظيما يعنى : هر كس كه علم آموزد و به آن عمل كند و براى خاطر حق تعالى به ديگران نيز تعليم دهد، در ملكوت آسمانها او را با وصف عظيم مى خوانند . همچنين فرمود: من ازداد فى الله علما و ازداد للدنيا حبا، ازداد من الله بعدا و ازداد الله عليه غضبا
يعنى : آنكس كه دانشش در حق خداوند متعال فزون تر شود و در عين حال ، محبتش به دنيا زياده تر گردد، از خداوند، دورتر شده است و خشم پروردگار نسبت به او فزونتر خواهد گرديد .
معلم اول ، فارابى گويد:
نظرت بنور العلم اول نظر فغبت عن الاكوان و ارتفع اللبس
يعنى : چون با نور علم نگريستم ، در همان نخستين نظر، دنيا و موجودات از ديده ام پنهان شدند و اشتباه از من برخاست .
در كتاب كافى از حضرت على بن الحسين عليهما السلام منقول است كه در انجيل آمده : لاتطلبوا علم ما لاتعلمون و لما لا تفعلوا بما عملتم فان العلم اذا لم يعمل به لم يزدد صاحبه الاكفرا و لم يزدد من الله الا بعدا
يعنى : جوياى علمى مباشيد كه به آن عمل نخواهيد كرد و چرا به علم خويش ، كار نمى كنيد؟ كه علم ، چون به مقتضاى آن عمل نشود، تنها موجب كفر بيشتر صاحب آن خواهد شد و او را از خداوند، دورتر خواهد ساخت .
علمى كه در آن عمل نباشد عار است
هر سجده كه بى ذكر بود ز نار است
هر كس به علم بى عمل مى نازد
عالم نبود عامى مشعل دار است
غزالى در كتاب منهاج العابدين روايت كرده است كه اوحى الله تعالى الى داود: يا داود تعلم العلم النافع قال : يا الهى ، و ما العلم النافع ؟ قال : ان تعرف جلالى و عظمتى و كبريائى و كمال قدرتى على كل شى ء فان هذا الذى يقربك الى .
يعنى : خداوند به پيامبر خود، داود وحى فرمود: يا داود، علمى بياموز كه سودمند باشد پرسيد خداوندا، علم نافع و سودمند كدام است ؟ فرمود: علمى كه به آن جلالت و عظمت و كبريا و قدرت مرا بازشناسى كه اين علم ، موجب ، تقرب و نزديكى تو به من خواهد شد .
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: راءس الحكمة مخافة الله يعنى : سرآغاز حكمت خوف ازپرودگار است .
و نيز فرمود: من طلب العلم الله عزوجل ، لم يصب من بابا الا ازداد فى نفسه ذلا و للناس تواضعا و لله خوفا و فى الدين اجتهادا فذلك الذى ينتفع بالعلم فليتعلمه و من طلب العلم للدنيا و المنزلة عند الناس و الحوظة عند السلطان ، لم يصب منه بابا الا ازداد فى نفسه عظمة و على الناس ‍ استطالة و بالله اغترارا و فى الدين جفاء فذلك الذى لاينتفع بالعلم فليسف به و ليمسك عن الحجة على نفسه و الندامد و الحزن ليوم القيامة
يعنى هر كس كه براى رضاى خاطر حق تعالى ، در طلب علم ، همت گمارد، با هر بابى از دانش ، كه بر روى او گشوده بود، بر ذلت و خوارى نفس ‍ خود، فروتنى و تواضع نسبت به مردم ، خوف و خشيت در برابر پروردگار خود و بركوشش و سعى خويش براى دين مى افزايد.
آرى اين چنين كسى ، از علم خود، منتفع و بهره مند است و بايد كه در آموختن آن جد و جهد بليغ مبذول دارد. اما كسى از طلب علم به دنيا و منزلت و احترام در ميان مردمان و ره يافتن به آستان پادشاهان نظر داشته باشد، با هر بابى از دانش كه بر رويش باز مى شود، در خويشتن احساس ‍ عظمت مى كند و نسبت به ديگران ، قدر و منزلت خود را افزونتر مى بيند و به پروردگار، مغرورتر و فريفته تر و به دين خدا بى اعتناتر مى شود. چنين كسى از علم خود بهره اى نبرده است ، پس بايد از آن اندوهگين باشد و از آموختن اين دانش كه موجب اتمام حجت عليه وى شده است و باعث ندامت و اندوه او در روز قيامت خواهد گرديد صرف نظر كند
.
حضرت ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام ، در وصيت به فرزند خود اسماعيل چنين فرمايد: يا بنى اجتهد فى تعلم علم السرفان بركته كثيرة مما يظن يا بنى ، من تعلم علم العلانية و ترك علم السر يهلك و لايسعد، يابنى ، ان اردت ان يكمرك ربك بعلم السر فعليك ببغض ‍ الدنيا و اعرف خدمة الصالحين ، و احكم امرك للموت فاذا اجتمعت فيك هذه الخصال الثلاثة يكرمك ربك بعلم السر
يعنى : فرزند عزيزم ، در آموختن علم باطن ، سخت كوشش باش ، كه بيش از آنچه تصور مى رود، سودمند و نافع است ، هر كس كه تنها به علم ظاهر پردازد و از علم سر و باطن بى خبر ماند، بى آنكه خود بداند، موجب هلاك و تباهى خود شده است ، فرزندم ، اگر دوست دارى كه پروردگار ترا به زيور علم باطن ، كرامت بخشد، بايد كه به چشم نفرت در دنيا بنگرى و به ارزش ‍ خدمت به صالحان عارف باشى و كار خويشتن را براى مرگ ، استوارى دهى . در چنين حالت كه تو را اين سه خصلت فراهم آمد، پروردگار متعال ترا به علم و سر و باطن مفتخر و مكر خواهد فرمود .
شعر:
لوكان هذا العلم يحصل بالمنى
ما كان يبقى فى البرية جاهل
اجهد و لاتكسل و لاتك غافلا
فندامه امه العقبى لمن يتكاسل
يعنى : اگر اين علم تنها به تمنى و آرزو به دست مى آمد ديگر در جهان نادانى يافت نمى شد. بكوش و سستى مورز و غافل منشين كه پشيمانى در روز قيامت براى كسى است كه به سستى گذرانده باشد .
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده است كه :الفقهاء امناء الرسل ما لم يدخلوا فى الدنيا قيل : و ما دخلوهم فى الدنيا؟ قال : اتباع السلطان . فاذا فعلوا ذلك فاحذروهم على دينكم
يعنى : دانايان و عارفان به حقايق دين تا زمانى كه به دنيا داخل و به آن آلوده نشده باشند امناء پيامبران خدايند. پرسيدند: منظور از الودگى به دنيا چيست ؟ فرمود: آنكه از پادشاهان پيروى كنند و در فرمان ايشان باشند. اگر چنين كنند از آنان دورى كنيد تا دينتان را تباه نسازند .
و نيز از حضرت رسول صلى الله عليه و آله حديث است كه فرمود: من اراد ان يحفظ العلوم فعليه بخمس خصال : صلوة الليل ولو بركعتين و الدوام على الوضوء و التقوى فى السر و العلانية و ان ياءكل الغذاء لقوة لالشهوة و السواك
يعنى : هر كس بخواهد حافظ علوم شود بايد كه به اين پنج خصلت توجه كند: نماز شب بجاى آرد اگر چه دو ركعت باشد، وپيوسته در حالت وضو و طهارت باشد، و در پيدا و پنهان پارسا و خداى ترس باشد، غذا براى كسب نيرو خورد نه بر اثر شهوت و پنجم آنكه از مسواك زدن دندانهاى خود غافل نشود .
شعر:
يا طالب العلم باشر الورعا
و اهجر النوم و اترك الشعبا
داوم على الدرس لاتفارقه
فالعلم بالدرس قام و ارتفعا
يعنى : اى طالب علم ، پيوسته ورع وپارسايى را رعايت كن و از خواب و پرخورى بپرهيز. بر آموختن دانش مداومت كن و از آن جدا منشين كه علم با آموختن ، پاى مى گيرد و پايدار مى گردد .
حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام مى فرمايد: ولايحصل العلم الا بخشمة اشياء: كثرة السؤ ال و خدمه الرجال و تطهير الافعال و السهر بالليالى و الاستعانة بذى الجلال
يعنى : علم جز به پنج چيز به دست نمى آيد: بسيار پرسيدن و خدمت مردان كردن و افعال و رفتار خويش ، از بديها و پاك ساختن و در شبها بيدار ماندن و از ذات ذى الجلال يارى و مدد خواستن .
شعر:
الا لن تنالوا العلم الا بستة
ساءنبؤ ها عن جمعها بيان
ذكاء و حرص و اصطبار و بلغة
و شفقة استاد و طول زمان
يعنى : به دانش دست نخواهيد يافت ، مگر با اين شش چيز كه من اينك به شمار باز خواهم گفت : فهم و علاقه فراوان و شكيب و قناعت به قدر كفاف و مهر استاد و مدت دراز كه در تحصيل علم بگذرانيد .
دو روايت زير از اميرالمؤ منين عليه السلام درباره حكمت و تحريض ‍ مسلمانان بر آموختن حكمت وارده شده است : الحكمه ضالة المؤ من فليطلبها ولو فى ايدى اهل الشر.
يعنى : حكمت گمشده مردم با ايمان است ؛بايد كه در جستجوى آن همت كنند، گرچه نزد اشرار باشد الحكمة ضالة المؤ من فاطلوبها ولو عند المشرك تكونوا حق بها واهلها
يعنى : حكمت گمشده مؤ من است ، بايد كه در كسب آن بكوشيد، گرچه نزد مشركى يافت شود، كه شما از مشركان به داشتن حكمت سزاوارتريد
و نيز فرمود: لو ان اهل العلم حملوه بحقه لاحبهم الله وملائكته و اهل الطاعته من خلقه و ليكنهم حملوه لطلب الدنيا فمقتهم الله و هانوا على الناس

يعنى : اگر علماء حق علم را رعايت مى كردند، نزد خدا و فرشتگان و بندگان مطيع خدا محبوب مى شدند، ليكن اينان ، علم را بخاطر كسب دنيا تحصيل كرده اند، و به همين سبب ، مرود خشم پروردگار قرار گرفته در چشم مردمان خوار و بى مقدار شده اند.
علم چندانكه بيشتر خوانى
چون عمل در تو نيست نادانى
نه محقق بود نه دانشمند
چارپايى بر او كتابى چند
بزرگى فرمايد: كل علم وبال على صاحبه الا من عمل به يعنى : هر عملى موجب وبال صاحب آن است مگر آنكس كه علم خود را به كار بندد .
از حضرت عيسى عليه السلام مروى است كه : يا عبيدالدنيا مثلكم كمثل السراج يضى ء غيره و يحرقه نفسه يا بنى اسرائيل ، زاحموا العلماء و لو جثوا على الركب فان الله يحيى القلب الميتة بنور الحكمة كما يحيى الارض ‍ الميتة بوابل المطر
يعنى : اى بردگان و فريفتگان دنيا، مثل شما همانند چراغى است كه خود را مى سوزد و ديگران از آن بهره مى برند. اى بنى اسرائل ، در هر حال و به هر صورت از علماء خود بهره برگيرد اگر چه باكنده زانو به سوى آنها برويد، زيرا خداوند متعال قلبهاى مرده را با نور حكمت زنده مى سازد، همان گونه كه زمين مرده را با آب باران زندگى و حيات مى بخشد .
خداوند متعال به حضرت داود پيغمبر عليه السلام وحى فرمود: قل لعبادى لاتجعلوا بينى و بينكم عالما مفتونا بالدنيا فيصدكم عن ذكرى و عن طريق محبتى و مناجاتى اولئك قطاع الطريق من عبادى ان ادنى ما انا صانع بهم ان انزع حلاوة عبادتى و مناجاتى من قلوبهم
يعنى : اى داود، به بندگان من بگو، مبادا ميان من و خودتان عالمى را كه فريفته دنيا باشد واسطه قرار دهيد، زيرا آنان شمارا از ياد من ، از محبت من و از مناجات من باز مى دارند. اينان قاطعان طريق بندگان و خلق خدايند. كمترين مجازاتى كه درباره ايشان مقرر خواهم فرمود آنست كه حلاوت و شيرينى مناجات خود را از قلوب آنان به در خواهم كرد .
حرض بنيك على الاداب فى الصغر
كيما تقر به عيناك فى الكبر
و انما مثل الاداب تجمعها
فى عنفوان الصبى كالنقش فى الحجر
هى النكوز التى تنمو ذخائرها
ولايخاف عليها حادث الغيرى
ان الاديب اذا زلت به قدم
يهوى على فرش الديباج و السرر
الناس ائنان ذو علم و مستمع
واع و ساير هم كاللغو فى الكفر
يعنى : پسرت را در كودكى به فراگرفتن آداب برانگيز تا در زمان كهولت موجب روشنائى چشم تو گردد.
آدابى كه در دوران كودكى در آدمى جمع شود همانند نقشى است كه بر سنگ سخت كنده شود.
گنج ادب سرمايه اى است كه ذخاير آن پيوسته افزون مى گردد و دست حوادث را در آن خللى نيست .
آنكه برخوردار از ادب است ، اگر روزى به لغزشى دچار ايد، بر روى بستر ابريشمين و نرم فرو خواهد افتاد.
مردم جهان بر دو دسته اند يكى دانشمندان و ديگرى آنان كه گوش ، گشوده اند، و پند مى شنوند و باقى خلق ، همگى در انديشه بيهوده گرفتارند.
كيفيت قلب : 
حضرت اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمايد: ما من احد الا و لقله عينان ، يدرك بهما الغيب فاذا اراد الله بعبد خيرا فتح له عينى قلبه يعنى : دل هر انسان را دو ديده است كه با آن از امور غيب و پنهان آگاه مى شود حال اگر خداى براى بنده خود خير خواهد دو چشم دل او را مى گشايد .
نيز فرمود:
زين القلب بالتقى تنل الفوز و البقاء ثم بالصبر و الحجى ثم بالخوف و الرجاء
يعنى : قلب خويش را به زينت تقوى ، بياراى ، تا رستگارى و پايدارى يابى و از آن پس به زيور صبر و فرزانگى و سپس به خوف و رجا مزين ساز .
بيت :
حضور دل نتوان يافت در لباس حرير
كس از فتيله ابربشمين چراغ نسوخت
همچنين امام (ع ) فرمود: القلوب اربعة : صدر و قلب و فؤ اد و لب . فالصدر للاسلام و القلب الايمان و الفؤ داد موضع المعرفة و اللب للذكر
يعنى : قلوب آدميان بر چهار گونه اند: صدر، قلب فؤ اد و لب . صدر، جايگاه اسلام است وقلب ، محل ايمان و فواد، مركز معرفت و لب ، جاى ذكر حق متعال .
شعر:
خانه دل را به نور معرفت تعمير كن
تا نگنجد غير فكرش چاره اى تدبير كن
از تعلق پاك كن خاطره به راه وصل دوست
در دل شبها چو اه خستگان شبگير كن
يكى از محققان گويد: قلب را دو معنى مختلف است يكى همان گوشت صنوبرى شكل كه در جانب چپ سينه آدمى مى تپد. قلب در جريان است و منبع و منشاء روح است . قلب ما به مفهوم فوق ، ويژه انسان نيست ، بلكه در جانوران و مردگان نيز هست ، اما معنى ديگر قلب ، لطيفه اى است الهى و روحانى كه به قلب به معنى نخست ، تعلق و وابستگى دارد و اين لطيفه را گاهى ، قلب و زمانى نفس و روح و انسان ، تعبير مى كنند، قلب به معنى دوم ، واجد صفات درك و علم و معرفت مى باشد و همان است كه مورد خطاب و عتاب و مؤ اخذه قرار مى گيرد و در عين حال ، با بدن انسان نيز در ارتباط است .
در حديث آمده است : ان القلب يصداء كما يصداء الحديد اى يركبه الرين بمباشرة المعاصى و الاثام فيذهب جلائه يعنى : قلب آدمى ، همانند آهن زنگ خورده ، دچار زنگ مى شود، يعنى با ارتكاب معاصى و گناهان ، جلاء و صفاى خود را از دست مى دهد .
و در روايتى ديگر از امام صادق عليه السلام منقول است كه : يصداء القلب فاذا ذكرته به لااله الاالله انجلا يعنى : قلب آدمى ، دچار زنگ و كدورت مى شود و چون آنرا با ذكر لا اله الاالله متذكر سازى ، از كدورت خارج مى شود، و صفا و جلوه خود را باز مى يابد .
سينه صافان محبت فارغ از جام جمند
آنچه بايد ديد در آينه دل ديده ام
نيز از آن حضرت ، روايت شده است كه : ما من مؤ من الا و لقله اذنان فى جوفه : اذن ينفث فيها الوسواس الخناس و اذن ينفث فيها الملك فيؤ يد الله تعالى المؤ من و ذلك قوله و ايدهم بروح منه (141) يعنى : هر انسان مؤ من را در درون قلب ، دو گوش است : گوشى كه وسواس خناس در آن مى دمد، و در گوش ديگر، فرشته اى زمزمه مى كند و به اين ترتيب ، خداوند متعال ، بنده مؤ من خود را كمك و تاءييد مى فرمايد و اشاره به همين معنى است كه در قرآن آمده كه : و ايديهم بروح منه يعنى : پرروردگار متعال ، بندگان خود را به وسيله روحى از جانب خود كمك ، و مساعدت مى فرمايد .
در كتاب كافى است كه ابن عيينه ، از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام از معنى اين ايه شريفه قرآن كه فرمايد: الا من اتى الله بقلب سليم پرسش كرد. امام در پاسخ فرمود: القلب السليم الذى يلقى ربه و ليس فيه احد سواه و قال : كل قلب فيه شرك او شك فهو ساقط و انما اراد و الزهد فى الدنيا لتفرغ قلوبهم للاخرة
يعنى : قلب سليم ، آن قلبى است كه پروردگارش را ملاقات مى كند و در آن جز خدا چيزى نيست ، و سپس فرمود: هر آن قلبى كه به شرك و يا شك و ترديد آلوده باشد، از درجه اعتبار و ارزش ساقط است و روى آوردن صالحان و حق پرستان ، در دنيا، به زهد و پارسايى براى آن است كه دل خود را براى آخرت ، خالى و فارغ نگاهدارند .
و در حديثى ديگر آمده است كه : القلوب اربعة : قلب فيه نفاق و ايمان اذا ادركه الموت و صاحبه على نفاقه هلك و ان ادركه على ايمانه نجا وقلب منكوس و هو قلب المشرك و قلب مطبوع و هو قلب المنافق و قلب از هر اجرد و هو قلب المؤ من كهيئة السراج ان اعطاه الله شكر و ان ابتلاه صبر
يعنى : قلبو آدميان ، بر چهار گونه است : نخست قلبى كه در آن هم نفاق است ، و هم ايمان اگر مرگ صاحب چنين قلبى فرا رسد و آن در حالت نفاق خود باشد، به هلاكت فرو افتد و اگر در حال ايمان ، مرگ او را دريابد، نجات و رستگارى مى يابد. نوع ديگر، قلب منكوس واژگون است كه همان قلوب مردم مشرك است ونوع سوم ، قلب مطبوع است كه مهربر در آن نهاده شده و از ياد خدا و حق تهى مانده است . اينگونه قلوب ، از آن منافقان است و بالاخره نوع چهارم ، قلب روشن و پاك مؤ منان است كه هم چون چراغى نور مى افشاند، اينان كسانى هستند كه چون خداوند به ايشان مرحمتى كند، شاكر و سپاسگزارند، و چون به بلائى گرفتار گردند، صبور و شكيبايند .
از شيشه بى مى مى بى شيشه طلب كن
حق را به دل خالى از انديشه طلب كن
next page

fehrest page

back page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
در بيان قصص حضرت حزقيل عليه السلام
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : دو شنبه 2 آذر 1394
next page

fehrest page

فهرست مطالب 
باب چهاردهم در بيان قصص حضرت حزقيل عليه السلام
باب پانزدهم در بيان قصص حضرت اسماعيل عليه السلام كه حق تعالى او را در قرآن مجيد صادق الوعد ناميده است
باب شانزدهم در بيان قصه هاى حضرت الياس و يسع و اليا عليهم السلام
باب هفدهم در بيان قصه حضرت ذوالكفل عليه السلام است
باب هجدهم در بيان قصه ها و حكمتهاى حضرت لقمان حكيم عليه السلام
باب نوزدهم در بيان قصص اشمويل و طالوت و جالوت است
باب بيستم در بيان ساير قصص حضرت داود عليه السلام است و مشتمل بر چند فصل است
فصل اول در بيان فضايل و كمالات و معجزات و وجه تسميه و كيفيت حكم و قضا و مدت عمر و وفات آن حضرت است
فصل دوم در بيان ترك اولاى حضرت داود عليه السلام است
فصل سوم در بيان وحيهائى است كه بر آن حضرت نازل شده و حكمتهائى است كه از آن جناب به ظهور رسيده و بعضى از نوادر احوال آن حضرت است .
باب بيست و يكم در بيان قصه اصحاب سبت است
باب بيست و دوم در بيان قصص حضرت سليمان بن داود عليه السلام و مشتمل است بر چند فصل
فصل اول در بيان فضايل و كمالات و معجزات و مجملات حالات آن حضرت
فصل دوم در بيان قصه گذشتن آن حضرت به وادى موران و ساير معجزات آن حضرت كه در باب وحوش و طيور به ظهور پيوسته است .
فصل سوم در بيان قصه آن حضرت است با بلقيس
فصل چهارم در بيان مواعظ و احكام و وحيها كه بر آن حضرت نازل گرديده و نوادر احوال آن حضرت است تا وفات او و آنچه بعد از وفات آن حضرت سانح شد
باب بيست و سوم در بيان قصه قوم سباء و اهل ثرثار است
باب بيست و چهارم در بيان قصه حنظله عليه السلام و اسحاب رس است
باب بيست و پنجم در بيان قصص حضرت شعيا و حضرت حيقوق عليهماالسلام
باب بيست و ششم در بيان قصص حضرت زكريا و يحيى عليهماالسلام است
باب بيست و هفتم در بيان قصص حضرت مريم دختر عمران مادر عيسى عليه السلام است .
باب بيست و هشتم در بيان قصص حضرت روح الله عيسى بن مريم عليه السلام است و در آن چند فصل است
فصل اول در بيان ولادت آن حضرت است
فصل دوم در بيان فضايل و كمالات و آداب و سير و سنن و معجزات و تبليغ رسالات و مدت عمر و ساير مجملات حالات آن حضرت است
فصل سوم در بيان قصص تبليغ رسالت آن حضرت است و فرستادن رسولان به اطراف براى هدايت خلق و احوال حواريان آن حضرت است
فصل چهارم در بيان قصه نزول مائده است بر قوم حضرت عيسى عليه السلام به دعاى آن حضرت
فصل پنجم در بيان وحى هائى است كه بر حضرت عيسى عليه السلام نازل گرديده و مواعظ و حكمتهائى كه از آن حضرت صادر شده است
فصل ششم در بيان بالا رفتن عيسى عليه السلام به آسمان و فرود آمدن آن حضرت در آخر الزمان و احوال حضرت شمعون بن حمون الصفا است
باب بيست و نهم در بيان قصه هاى ارميا و دانيال و عزير عليهم السلام و غرائب قصص بخت نصر است
باب سى ام در بيان قصص حضرت يونس بن متى و پدر آن حضرت است
باب سى و يكم در بيان قصه اصحاب كهف و اصحاب رقيم است
باب سى و دوم در بيان قصه اصحاب اخدود و پيغمبر مجوس است
باب سى و سوم در بيان قصه حضرت جرجيس عليه السلام است
باب سى و چهارم در بيان قصه حضرت خالد بن سنان عليه السلام است
باب سى و پنجم در بيان احوال پيغمبرانى كه تصريح به اسم شريف ايشان نشده است.
باب سى و ششم در بيان نوادر اخبار غير پيغمبران از بنىاسرائيل و غير ايشان است
باب سى و هفتم در بيان احوال بعضى از پادشاهان زمين است
باب سى و هشتم در بيان قصه هاروت و ماروت است
باب چهاردهم در بيان قصص حضرت حزقيل عليه السلام 
بسم الله الرحمن الرحيم
حق تعالى در قرآن مجيد فرموده است الم تر الى الذين خرجوا من ديارهم وهم الوف حذر الموت فقال لهم الله موتوا ثم احياهم ان الله لذو فضل على الناس ولكن اكثر الناس لا يشكرون (1) آيا نظر نمى كنى بسوى قصه آن جماعتى كه بيرون رفتند از خانه هاى خود و ايشان چند هزار كس بودند براى حذر از مرگ پس خدا به ايشان گفت : بميريد، پس زنده گردانيد ايشان را بدرستى كه خدا صاحب فضل و احسان است بر مردم و ليكن اكثر مردم شكر او نمى كنند.
شيخ طبرسى قدس الله روحه فرموده است : ايشان گروهى بودند از بنى اسرائيل كه گريختند از طاعونى كه در شهر ايشان بهم رسيده بود؛ و بعضى گفته اند از جهاد گريخته اند؛ و بعضى گفته اند كه ايشان قوم حزقيل بودند كه سومين خليفه هاى موسى عليه السلام بود زيرا كه خليفه اول بعد از موسى در بنى اسرائيل يوشع بن نون بود، بعد از او كالب بن يوقنا و بعد از او حزقيل و او را ابن العجوز مى گفتند زيرا مادرش پيرزالى بود و از حق تعالى اولاد طلبيد بعد از آنكه پير و عقيم شده بود و خدا حزقيل را به او عطا كرد؛ بعضى گفته اند حزقيل ذوالكفل است و از براى اين او را ذوالكفل گفتند كه كفالت و ضامنى هفتاد پيغمبر كرد و ايشان را از كشتن خلاص كرد و به ايشان گفت : برويد كه اگر من كشته شوم بهتر است از آنكه شماها همه كشته شويد، پس چون يهود آمدند و پيغمبران را از او طلبيدند گفت : رفتند و من نمى دانم به كجا رفتند، و حق تعالى حفظ كرد ذوالكفل را كه از ايشان ضررى به او نرسيد.
و گفته است : در عدد اين جماعت خلاف است ميان سه هزار و هشت هزار و ده هزار و سى هزار و چهل هزار و هفتاد هزار، و گفته است : ايشان به دعاى حزقيل زنده شدند؛ و بعضى گفته اند به دعاى شمعون . و اسم شهر ايشان داوردان بود؛ بعضى گفته اند واسط بود (2).
و على بن ابراهيم عليه السلام روايت كرده است كه : ايشان در بعضى از بلاد شام بودند و طاعون در ميان ايشان بهم رسيد و خلق بسيارى از ايشان از ترس مرگ از شهر بيرون رفته و در بيابانى فرود آمدند، پس همه در يك شب مردند، و چنان بر سر راه مردم بودند كه زنده كرد و به خانه هاى خود برگشتند و عمر بسيار بعد از آن كردند و به تدريج مردند و يكديگر را دفن كردند (3).
به سند حسن منقول است كه حمران از حضرت امام محمد باقر عليه السلام پرسيد: آيا چيزى در بنى اسرائيل بوده است كه در اين امت مثل آن نباشد؟
فرمود: نه .
پس از تفسير اين آيه از آن حضرت سؤ ال كرد و گفت : بعد از آنكه زنده شدند همانقدر ماندند كه مردم ايشان را ديدند و در همان روز مردند يا به خانه هاى خود برگشتند؟
فرمود: بلكه زنده شدند و برگشتند و به خانه هاى خود ساكن شدند و طعام خوردند و زنان نكاح كردند و مدتها زنده بودند و بعد از آن به اجلهاى خود مردند (4). و آنها كه در اين امت در رجعت زنده خواهد شد چنين خواهند بود.
مؤلف گويد: اين قصه نيز از شواهد حقيقت رجعت است ، بنا بر اين حديث كه مكرر مذكور شد كه آنچه در بنى اسرائيل واقع شد در اين امت واقع مى شود، و علماى شيعه و مخالفان به اين آيه استدلال كرده اند.
و در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام و حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : چون تفسير اين آيه را از ايشان پرسيدند فرمود: ايشان اهل شهرى بودند از شهرهاى شام و هفتاد هزار خانه بودند، و طاعون در ميان ايشان بسيار بهم رسيد، هرگاه اثر طاعون ظاهر مى شد توانگران كه قوت حركت داشتند بيرون مى رفتند و مردم پريشان به سبب ضعفشان در شهرها مى ماندند بسيار مى مردند و آنها كه بيرون مى رفتند كمتر مى مردند، پس آنها كه بيرون رفته بودند مى گفتند: اگر ما در شهر مى مانديم بسيار مى مرديم ، و آنها كه در شهر مانده بودند مى گفتند: اگر ما بيرون مى رفتيم آنقدر از ما نمى مردند!
پس راءى ايشان بر اين قرار گرفت كه چون اثر طاعون ظاهر شود همه بيرون روند، پس در اين مرتبه اثر طاعون كه ظاهر شد همه بيرون رفتند و در شهرها بسيار گشتند تا رسيدند به شهر خرابى كه اهل آن شهر همه از طاعون مرده بودند، خانه هاى ايشان خالى مانده بود، پس بارهاى خود را به آن شهر فرود آوردند و همه در آن شهر قرار گرفتند پس حقتعالى فرمود: بميريد!همه در يك ساعت مردند، و ماندند بر آن حال تا استخوان شدند، آن شهر بر سر راه قوافل بود، اهل قافله ها استخوانهاى ايشان را از سر راه دور و در يك موضع جمع مى كردند.
پس پيغمبرى از پيغمبران بنى اسرائيل كه او را حزقيل مى گفتند به اين موضع عبور نمود. چون نظرش بر استخوانهاى پوسيده افتاد بسيار گريست گفت : پروردگارا! اگر خواهى در اين ساعت ابشان را زنده مى توانى كرد چنانچه در يك ساعت ايشان را ميرانده اى ، تا شهرهاى تو را آبادان كنند و بندگان تو از ايشان بوجود آيند و تو را عبادت كنند با ساير عبادت كنندگان تو.
پس خدا وحى كرد به او كه : آيا مى خواهى من ايشان را زنده كنم ؟
عرض كرد: بلى اى پروردگار من .
پس خدا اسم اعظم را به او وحى كرد و فرمود: مرا به اين نام بخوان تا ايشان را زنده گردانم .
چون حزقيل اسم اعظم الهى را خواند، نظر كرد به استخوانها كه پرواز مى كردند بسوى يكديگر تا بدنهاى ايشان درست شد. همه به يكديگر نظر مى كردند و تسبيح و تكبير و تهليل مى گفتند، پس حزقيل گفت : شهادت مى دهم كه حق تعالى بر همه چيز قادر است (5).
و به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : اين جماعت در روز نوروز زنده شدند و خدا وحى فرستاد بسوى آن پيغمبرى كه براى ايشان دعا كرد كه : آب بريز بر استخوانهاى ايشان ، چون بر ايشان آب ريخت زنده شدند و ايشان سى هزار كس بودند، به اين سبب در ميان عجم شايع شده است كه در روز نوروز بر يكديگر آب مى پاشند و سببش را نمى دانند (6).
در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه : در ضمن حجتها كه بر يكى از زنادقه تمام كرد و او را به اسلام درآورد اين حديث بود و فرمود كه : جماعتى از وطنهاى خود بيرون آمدند و از طاعون گريختند و عدد ايشان را احصا نمى توانست كرد از بسيارى ايشان ، پس خدا ايشان را هلاك كرد و آنقدر ماندند كه استخوانهاى ايشان پوسيد و بندهاى بدن ايشان گسيخته شد و خاك شدند.
پس خدا در وقتى كه خواست قدرت خود را بر خلق ظاهر گرداند، پيغمبرى را برانگيخت كه او را حزقيل مى گفتند، پس دعا كرد و ايشان را ندا كرد ، پس ‍ بدنهاى ايشان جمع شد و روحهاى ايشان به بدنها برگشت و به هيئت روزى كه مرده بودند زنده شدند و يك كس از ايشان كم نيامد، بعد از آن مدت بسيار زندگانى كردند (7).
به سند معتبر منقول است كه : حضرت امام رضا عليه السلام چون در حضور ماءمون با جاثليق نصارى حجت تمام كرد و فرمود كه : اگر عيسى را از براى آن مى گويند خدا است كه مرده را زنده مى كرد، پس سيع هم كرد آنچه عيسى كرد و امت او او را خدا نخواندند، و حزقيل پيغمبر نيز كرد آنچه عيسى كرد و سى و پنج هزار كس را بعد از آنكه شصت سال از مردن ايشان گذشته بود زنده كرد.
پس به جاثليق خطاب فرمود: آيا نيافته اى كه اينها از جوانان بنى اسرائيلند كه در تورات مذكورند و بخت نصر وقتى كه بيت المقدس را خراب كرد بنى اسرائيل را كشت و ايشان را اسير كرد و برد به بابل (8)، پس خدا حزقيل را مبعوث گردانيد و بسوى بنى اسرائيل فرستاد و ايشان را زنده كرد؟ اى جاثليق ! اينها قبل از عيسى بودند يا بعد از او؟
جاثليق گفت : بلكه قبل از عيسى بودند.
حضرت فرمود: هرگاه عيسى عليه السلام را براى مرده زنده كردن ، خدا مى دانيد، پس يسع و حزقيل را نيز خدا بدانيد زيرا اينها هم مرده زنده كردند، بدرستى كه گروهى از بنى اسرائيل از شهرهاى خود گريختند از طاعون و ايشان چندين هزار كس بودند از ترس مرگ پس خدا ايشان را در يك ساعت ميراند، پس اهل شهر بر دور ايشان حصارى ساختند و در آن حصار بودند تا رميم شدند و استخوانهايشان پوسيد، پس پيغمبرى از پيغمبران بنى اسرائيل بر ايشان گذشت و تعجب كرد از بسيارى استخوانهاى پوسيده ايشان . پس حق تعالى به او وحى فرستاد: مى خواهى ايشان را براى تو زنده كنم تا تبليغ رسالت خود به ايشان نمائى ؟
عرض كرد: بلى اى پروردگار من .
پس خدا وحى فرستاد بسوى او كه : ندا كن ايشان را.
آن پيغمبر ندا كرد ايشان را كه : اى استخوانهاى پوسيده ! برخيزيد به اذن خداى عزوجل . پس همه زنده شدند و برخاستند و خاك از سرهاى خود مى افشاندند (9).
مؤلف گويد: از اين روايت چنان ظاهر مى شود كه اين جماعت را كه از طاعون گريخته بودند پيغمبر ديگر غير از حزقيل زنده كرده باشد و حزقيل كشته هاى بخت نصر را زنده كرده باشد، اين مخالف احاديث گذشته است ، و ممكن است كه حضرت امام رضا عليه السلام در اين حديث موافق آنچه نزد اهل كتاب مشهور بوده بيان فرموده باشد براى آنكه حجت بر او تواند بود در عبارت اين حديث نيز تكلفى مى توان كرد كه موافق شود با اجابت گذشته .
در حديث معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : چون پادشاه قبط به قصد خراب كردن بيت المقدس لشكر كشيد و بيت المقدس را محاصره كرد، مردم به نزد حزقيل جمع شدند و براى دفع اين داعيه و رفع اين بليه به آن حضرت استغاثه كردند، حزقيل گفت : شايد امشب با پروردگار خود در اين باب مناجات كنم .
پس چون شب شد براى رفع اين بليه به درگاه قاضى الحاجات مناجات كرد، حق تعالى وحى فرمود: من كفايت شر ايشان مى كنم . پس امر فرمود حق تعالى ملكى كه موكل بود بر هوا كه نفسهاى ايشان را بگير؛ پس همه به يكمرتبه مردند.
چون صبح شد حزقيل قوم خود را خبر داد كه خدا ايشان را هلاك كرد، چون بنى اسرائيل از شهر بيرون رفتند ديدند كه ايشان همه مرده اند، پس ‍ عجبى در نفس حزقيل بهم رسيد و در خاطر گذرانيد كه : چه فرق است ميان من و سليمان عليه السلام ؟ به اين سبب قرحه اى در كبد آن حضرت بهم رسيد براى تنبيه او و بسيار او را آزار كرد، پس خشوع و تذلل نمود به درگاه حق تعالى و بر روى خاكستر نشست و استغاثه كرد براى دفع آن مرض ، پس ‍ حق تعالى به او وحى فرمود: شير درخت انجير را بگير و به سينه خود بمال ، چون چنين كرد آن مرض برطرف شد (10).
مؤلف گويد: از اين حديث و حديث سابق بر اين چنان ظاهر مى شود كه حزقيل بعد از حضرت سليمان عليه السلام بوده است بر خلاف آنچه مشهور است ميان مفسران كه نزديك به زمان حضرت موسى عليه السلام بوده و خليفه سوم آن حضرت بوده است .
به سند حسن از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى وحى نمود حزقيل پيغمبر كه خبر ده فلان پادشاه را كه : من تو را در فلان روز مى ميرانم ، پس حزقيل به نزد آن پادشاه رفت و رسالت حق تعالى را به او رسانيد، پس پادشاه دعا كرد بر روى تخت و تضرع و تذلل به درگاه خدا نمود تا از تخت خود به زير افتاد، عرض كرد: پروردگارا! آنقدر مرگ مرا پس ‍ انداز كه فرزند من بزرگ شود و او را جانشين خود گردانم .
حق تعالى وحى فرمود بسوى حزقيل كه : برو به نزد پادشاه بگو كه عمرش را پانزده سال زياد كردم .
حزقيل گفت : خداوندا! هرگز قوم من از من دروغ نشنيده اند، چون اين را بگويم بر دروغ حمل خواهند كرد.
حق تعالى به او وحى كرد كه : تو بنده منى و آنچه مى گويم بايد بشنوى ، برو و تبليغ رسالت من به او بكن (11).
باب پانزدهم در بيان قصص حضرت اسماعيل عليه السلام كه حق تعالى او را در قرآن مجيد صادق الوعد ناميده است
حق تعالى فرموده است واذكر فى الكتاب اسماعيل انه كان صادق الوعد و كان رسولا نبيا * وكان ياءمر اهله بالصلوه و الزكوه وكان عند ربه مرضيا (12) يعنى : ياد كن اسماعيل را در قرآن بدرستى كه صادق الوعد بود يعنى وفاكننده بود به وعده خود و او پيغمبر مرسل بود و امر مى كرد اهل خود را به نماز كردن و زكات دادن و نزد پروردگار خود پسنديده بود.
و در حديث معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : حق تعالى براى اين او را صادق الوعد ناميد كه با شخصى در مكانى وعده كرد و يك سال از براى انتظار وعده او در آن مكان ماند و از آنجا حركت نكرد (13).
و به سندهاى معتبر بسيار از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : اين اسماعيل كه حق تعالى او را صادق الوعد ناميده است غير از اسماعيل فرزند ابراهيم خليل عليه السلام است بلكه پيغمبرى بود از پيغمبران كه خدا او را به قوم خود مبعوث گردانيد و قوم او گرفتند او را پوست سر و روى مبارك او را كندند. پس حق تعالى ملكى را بسوى او فرستاد و گفت : پروردگار عالميان تو را سلام مى رساند و مى فرمايد كه : ديدم كه قوم تو با تو چه كردند و مرا فرستاده است بسوى تو كه هر چه حكم در باب ايشان بفرمائى من او را بعمل آورم .
اسماعيل عليه السلام گفت : نمى خواهم در دنيا از قوم خود انتقام بكشم و مى خواهم در اين بليه صبر كنم و تاءسى نمايم به حسين بن على عليه السلام فرزند پيغمبر آخرالزمان صلى الله عليه و آله تا از مرتبه ثواب آن حضرت بهره اى داشته باشم (14).
به سندهاى موثق كالصحيح منقول است كه بريد عجلى از حضرت صادق عليه السلام سؤ ال كرد: اسماعيل كه حق تعالى او را صادق الوعد ناميده است ، اسماعيل پسر ابراهيم است يا غير اوست ؟ مردم مى گويند: اسماعيل بن ابراهيم است .
فرمود: اسماعيل قبل از ابراهيم عليه السلام به رحمت الهى واصل شد و ابراهيم حجت خدا و صاحب شريعت تازه بود و در زمان او پيغمبر مرسل ديگر نمى توانست بود، پس چون اسماعيل فرزند او رسول تواند بود؟ بلكه پيغمبر بود اما رسول نبود. اسماعيل كه خدا در اين آيه فرموده است پسر حزقيل پيغمبر است كه حق تعالى او را مبعوث گردانيد بر قوم او، و تكذيب او كردند و او را كشتنت ، و اول مرتبه پوست سر و روى او را كندند پس حق تعالى بر ايشان غضب كرد و سطاطائيل ملك عذاب را فرستاد به نزد آن حضرت ، چون فرود آمد گفت : اى اسماعيل ! من سطاطائيل ملك عذابم ، رب الغزه مرا به سوى تو فرستاده است كه قوم تو را به انواع عذابها معذب گردانم اگر خواهى .
اسماعيل فرمود: مرا به عذاب ايشان حاجتى نيست اى سطاطائيل .
حق تعالى به او وحى فرمود كه : چه حاجت دارى ؟
عرض كرد: خداوندا! تو پيمان گرفتى از ما براى خود به پروردگارى و براى محمد صلى الله عليه و آله به پيغمبرى و براى اوصياى او به ولايت ، و خبر دادى خلق خود را به آنچه امت او با حسين بن على عليه السلام بعد از پيغمبر خواهند كرد و به آنكه وعده داده اى كه امام حسين عليه السلام را به دنيا برگردانى كه خود از كشندگان خود انتقام بكشد، پروردگارا! حاجت من در درگاه تو آن است كه مرا بدنيا برگردانى كه خود انتقام بكشم از اينها كه نسبت به من چنين كردند چنانچه امام حسين عليه السلام را برخواهى گردانيد.
پس خدا وعده فرمود اسماعيل بن حزقيل را كه او را با حضرت امام حسين عليه السلام به دنيا برگرداند در زمان رجعت (15).
در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: بهترين تصدقها زبان است كه به سخن خير جانهاى مردم را حفظ مى كنى و بديها را دفع مى كنى و نفع به برادر مسلمان خود مى رسانى . پس فرمود: عابدترين بنى اسرائيل آن كسى بود كه نزد پادشاه سعى در حوائج مؤمنان مى كرد، روزى يكى از عباد به نزد پادشاه مى رفت كه براى كارسازى مؤ منى ، پس در راه برخورد به اسماعيل پسر حزقيل عليه السلام و گفت : از اينجا حركت مكن تا من بسوى تو برگردم .
و چون به نزد ملك رفت ، وعده را فراموش كرد، اسماعيل به انتظار وعده در آن مكان يك سال ماند، پس خدا از براى او آنجا چشمه اى جارى كرد و گياهى رويانيد كه از آن گياه و آب مى خورد و مى آشاميد و ابرى را فرستاد بر او كه سايه افكند، پس روزى آن ملك به عزم سير و تنزه با آن عابد سوار شدند تا به آن مكان رسيدند كه اسماعيل در آنجا بود، پس آن عابد چون اسماعيل را ديد گفت : تو هنوز اينجائى ؟
فرمود: تو گفتى از اينجا حركت مكن ، من نيز حركت نكردم . و به اين سبب حق تعالى او را صادق الوعد ناميد.
پس مرد جبارى با آن پادشاه همراه بود گفت : اى پادشاه ! اين دروغ مى گويد كه در اين مدت در اين مكان مانده است ، من مكرر به اين صحرا گذشته ام او را در اينجا نديده ام ، اسماعيل عليه السلام به او گفت : اگر دروغ گوئى خدا از چيزهاى شايسته اى كه به تو داده است بعضى را از تو بردارد! در همان ساعت دندانهاى آن جبار فرو ريخت ، پس آن جبار به پادشاه گفت : من دروغ گفته ام و افترا كردم بر اين بنده صالح ، از او التماس كن دعا كند كه خدا دندانهاى مرا به من برگرداند كه من مرد پيرى شده ام و به دندان محتاجم !
چون آن پادشاه التماس كرد فرمود: دعا خواهم كرد.
پادشاه گفت : الحال دعا كن .
فرمود: سحر دعا خواهم كرد، چون سحر شد دعا كرد تا حق تعالى دندانهاى او را به او برگردانيد.
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود: بهترين وقتها از براى دعا، سحر است چنانچه حق تعالى در مدح جماعتى فرموده است وبالاسحار هم يستغفرون (16) يعنى : در سحرها ايشان از خدا طلب آمرزش مى كنند(17).
و در حديث معتبر ديگرى فرمود: اسماعيل پيغمبر خدا شخصى را وعده كرد در صلاح كه موضعى است در حوالى مكه ، براى انتظار وعده او يك سال در آنجا ماند در آن مدت اهل مكه آن حضرت را طلب مى كردند و نمى دانستند كه در كجاست تا آنكه شخصى به آن حضرت رسيد گفت : اى پيغمبر خدا! ما بعد از تو ضعيف شديم و هلاك شديم چرا از ما كناره كردى ؟ آن حضرت فرمود: فلان مرد از اهل طايف با من وعده كرده است كه از اينجا حركت نكنم تا او بيايد!
اهل مكه كه اين خبر را شنيدند رفتند به نزد آن مرد طايفى و گفتند: اى دشمن خدا! با پيغمبر خدا وعده كرده اى و خلف وعده او كرده اى و يك سال او را در تعب انداخته اى ؟
آن مرد به خدمت آن حضرت شتافت و زبان به معذرت گشود و گفت : اى پيغمبر خدا! والله كه وعده را فراموش كردم .
آن حضرت فرمود: والله اگر نمى آمدى در همين موضع مى ماندم تا بميرم و از اينجا مبعوث شوم . لهذا حق تعالى فرموده است واذكر فى الكتاب اسماعيل انه كان صادق الوعد (18).
باب شانزدهم در بيان قصه هاى حضرت الياس و يسع و اليا عليهم السلام 
ابن بابويه رحمه الله از ابن عباس روايت كرده است كه : حضرت يوشع بن نون بعد از حضرت موسى عليه السلام بنى اسرائيل را در شام جا داد و بلاد شام را در ميان ايشان قسمت نمود، يك سبط ايشان را فرستاد به زمين بعليك و آن سبطى بودند كه الياس پيغمبر عليه السلام از آن سبط بود، پس ‍ حق تعالى الياس را بر ايشان مبعوث گردانيد ، و در آن وقت پادشاهى در آنجا بود كه ايشان را گمراه بود به پرستيدن بتى كه آن را بعل مى گفتند چنانچه حق تعالى مى فرمايد وان الياس لمن المرسلين (19) بدرستى كه الياس از پيغمبران فرستاده شده بود. اذ قال لقومه تتقون (20) در وقتى كه گفت به قوم خود: آيا نمى پرهيزيد از عذاب خدا؟، اتدعون بعلا وتذرون احسن الخالقين (21) آيا مى خوانيد و مى پرستيد بعل را و ترك مى كنيد عبادت بهترين آفرينندگان را؟، الله ربكم ورب آبائكم الاولين (22) خداوند عالميان كه پروردگار شماست و پروردگار پدران گذشته شما، فكذبوه (23) پس الياس را تكذيب كردند و سخن او را باور نداشتند.
و آن پادشاه زن فاجره اى داشت ، هرگاه خود غايب مى شد زن را جانشين خود مى كرد كه در ميان مردم حكم كند، و آن ملعونه را نويسنده اى مؤمن دانائى بود كه سيصد مؤمن را از دست آن ملعونه از كشتن خلاص كرد، و در روى زمين زناكارتر از آن زن زنى نبود و هفت پادشاه از پادشاهان بنى اسرائيل آن زن را نكاح كرده بودند و نود فرزند بهم رسانيده بود بغير از فرزند فرزند.
و پادشاه همسايه صالحى داشت از بنى اسرائيل ، آن مرد باغى داشت در پهلوى قصر پادشاه كه معيشت آن مرد منحصر بود در حاصل آن باغ ، و پادشاه آن مرد را گرامى مى داشت . پس در يك مرتبه كه پادشاه به سفرى رفت ، آن زن فرصت را غنيمت شمرد، آن بنده صالح را كشت و باغ او را از اهل و فرزندان او غصب كرد، به اين سبب حق تعالى بر ايشان غضب فرمود.
چون شوهرش آمد خبر را به او نقل كرد، پادشاه گفت : خوب نكردى .
پس حق تعالى حضرت الياس عليه السلام را بر ايشان مبعوث گردانيد كه ايشان را به عبادت الهى دعوت نمايد، پس ايشان تكذيب او كردند و او را دور كردند و اهانت به او رسانيدند و به كشتن او را ترسانيدند، الياس صبر نمود بر اذيت ايشان و باز ايشان را بسوى خدا دعوت نمود هرچند ببشتر ايشان را دعوت و نصيحت فرمود طغبان و فساد ايشان زياده شد، پس حق تعالى سوگند به ذات مقدس خود باد كرد كه اگر توبه نكنند پادشاه و زن زانيه او را هلاك كند.
الياس عليه السلام اين رسالت را به ايشان رسانيد، پس غضب ايشان بر الياس زياده شد و قصد كشتن و تعذيب او را كردند، پس از ايشان گريخت و به صعب ترين كوهها پناه برد و در آنجا هفت سال ماند كه از گياه زمين و ميوه درخت تعيش مى كرد، حق تعالى مكان او را از ايشان مخفى كرده بود، پس ‍ پسر پادشاه بيمار شد و مرض صعبى او را عارض شد كه از او نااميد شدند و عزيزترين فرزند پادشاه بود نزد او، پس رفتند به نزد عبادت كنندگان بت كه ايشان نزد بت شفاعت كنند كه فرزند پادشاه را شفا بدهد، فايده نبخشيد. پس فرستادند جمعى را زير كوهى كه گمان داشتند كه الياس عليه السلام در آنجاست و فرياد و استغاثه كردند به آن حضرت كه به زير آيد و از براى پسر پادشاه دعا كند.
پس حضرت الياس از كوه پائين آمد و گفت : حق تعالى مرا فرستاده است بسوى شما و بسوى پادشاه و ساير اهل شهر، پس بشنويد رسالت پروردگار خود را، حق تعالى مى فرمايد: برگرديد بسوى پادشاه و بگوئيد كه : منم خداوندى كه بجز من خداوندى نيست ، منم پروردگار بنى اسرائيل كه ايشان را آفريده ام و ايشان را روزى مى دهم و مى ميرانم و زنده مى گردانم و نفع و ضرر به دست من است و تو شفاى پسر خود را از غير من طلب مى كنى ؟!
پس چون برگشتند بسوى پادشاه و قصه را به او نقل كردند، پادشاه در خشم شد و گفت : او را كه ديديد بايست او را بگيريد و ببنديد و از براى من بياوريد كه او دشمن من است .
گفتند: چون او را ديديم ترسى از او در دل ما افتاد كه نتوانستيم او را گرفت ، پس پادشاه پنجاه نفر از اقويا و شجاعان لشكر خود را طلبيد و گفت : برويد و در اول اظهار كنيد كه ما به تو ايمان آورديم تا به نزديك شما بيايد و بعد از آن بگيريد او را و به نزد من بياوريد.
پس آن پنجاه نفر به آن كوه بالا رفتند و به اطراف كوه متفرق شده به آواز بلند او را ندا مى كردند كه : اى پيغمبر خدا! ظاهر شو از براى ما كه به تو ايمان آورده ايم .
در آن وقت حضرت الياس در بيابان بود، چون صداى ايشان را شنيد به طمع افتاد كه شايد ايمان بياورند و گفت : خداوندا! اگر ايشان صادقند در آنچه مى گويند مرا رخصت فرما كه به نزد ايشان بروم ، و اگر دروغ مى گويند كفايت شر ايشان را از من بكن و آتشى بفرست كه ايشان را بسوزاند.
هنوز دعاى حضرت الياس تمام نشده بود كه آتشى بر ايشان نازل شد و همه سوختند. چون خبر ايشان به پادشاه رسيد خشم او زياده شد و كاتب زن خود را كه مؤمن بود طلبيد. با او جمعى را همراه كرد و به او گفت كه : الحال وقت آن شده است كه ما به الياس ايمان بياوريم و تبه كنيم ، تو برو و الياس را بياور كه ما را امر و نهى كند به آنچه موجب رضاى پروردگار ما است . و امر كرد قومش را كه ترك بت پرستى كردند. چون آن كاتب و آن جماعت كه با او بودند بالا رفتند بر آن كوه كه حضرت الياس در آنجا ساكن بود، كاتب ، الياس ‍ عليه السلام را ندا كرد، الياس صداى او را شناخت ، حق تعالى به او وحى فرستاد كه : برو به برادر شايسته خود و بر او سلام كن و با او مصافحه كن .
چون الياس به نزد آن كاتب مؤمن آمد قصه پادشاه را به او نقل كرد و گفت : مى ترسم كه اگر بروم و تو را نبرم مرا بكشد.
پس حق تعالى وحى نمود به حضرت الياس كه : آنچه آن پادشاه به تو پيغام كرده است همه حيله و مكر است و مى خواهد كه بر تو دست بيابد و تو را بكشد، آن مؤمن را بگو كه از او نترسد كه من پسر او را مى ميرانم كه او مشغول به تعزيه او شود و ضرر به آن مؤمن نرساند.
پس چون كاتب با آن جماعت نزد پادشاه برگشتند درد فرزندش عظيم شده بود و مرگ گلوى او را گرفته بود، به ايشان نپرداخت و الياس به سلامت به جاى خود برگشت تا بعد از مدتى كه جزع پادشاه بر مردن فرزندش تسكين يافت از آن كاتب سؤ ال كرد، او گفت : من الياس را نيافتم .
پس الياس از كوه فرود آمد و يك سال نزد مادر يونس بن متى عليه السلام پنهان شد و يونس متولد شده بود، پس باز به كوه برگشت و در جاى خود قرار گرفت ، اندك زمانى كه از برگشتن الياس عليه السلام گذشت يونس ‍ عليه السلام را مادرش از شير گرفت و فوت شد.
پس مصيبت آن زن عظيم شد و در طلب حضرت الياس به كوه بالا رفت و گرديد تا الياس عليه السلام را يافت ، قصه پسر خود را به او نقل كرد گفت : خدا مرا الهام كرد كه بيايم و تو را در درگاه او شفيع گردانم كه پسر مرا زنده كند و او را به همان حال گذاشته ام و به نزد تو آمده ام و او را دفن نكرده ام و مردن او را مخفى داشتم .
الياس پرسيد: چند روز است كه پسر تو مرده است ؟
گفت : هفت روز.
پس حضرت الياس هفت روز ديگر آمد تا به خانه يونس رسيد و دست به دعا برداشت و مبالغه نمود در دعا تا حق تعالى به قدرت كامله خود يونس ‍ را زنده كرد و الياس به جاى خود برگشت .
و چون يونس چهل سال از عمرش گذشت بر قوم خود مبعوث گرديد، چون الياس عليه السلام از خانه يونس برگشت و هفت سال ديگر گذشت حق تعالى او را وحى فرستاد كه : آنچه خواهى از من سؤ ال كن تا به تو عطا نمايم .
الياس گفت : مى خواهم مرا بميرانى و به پدران خود ملحق گردانى كه ملال بهم رسانيده ام از بنى اسرائيل و از براى تو دشمن مى دارم ايشان را.
حق تعالى به او وحى فرستاد كه : اى الياس ! اين زمان وقت آن نيست كه زمين و اهل زمين را از تو خالى كنم ، و امروز قوام زمين به توست ، در هر زمان خليفه اى از من در زمين مى بايد كه باشد و ليكن سؤ ال ديگر بكن تا عطا كنم .
الياس گفت : پس انتقام مرا بكش از آنها كه از براى تو با من دشمنى مى كنند، هفت سال بر ايشان باران مفرست مگر به شفاعت من .
پس قحط و گرسنگى بر بنى اسرائيل زور آورد و مرگ در ميان ايشان بسيار شد، دانستند كه از نفرين الياس است ، پس به نزد آن حضرت استغاثه آمدند و گفتند: ما مطيع توايم ، آنچه مى فرمايى بفرما.
پس الياس از كوه فرود آمد و شاگرد او يسع همراه او بود، به نزد پادشاه آمد، پادشاه به او گفت كه : بنى اسرائيل را به قحط فانى كردى .
الياس عليه السلام گفت : هركه ايشان را گمراه كرد ايشان را كشت .
پادشاه گفت : پس دعا كن تا خدا باران بر ايشان ببارد.
چون شب شد الياس عليه السلام به مناجات ايستاد و دعا كرد و يسع را گفت : به اطراف آسمان نظر كن .
سيع گفت : ابرى مى بينم كه بلند مى شود.
الياس عليه السلام گفت : بشارت باد تو را كه باران مى آيد، بگو كه خود را و متاعهاى خود را از غرق شدن حفظ كنند.
پس باران عظيم بر ايشان باريد و گياههاى ايشان روئيد و قحط از ايشان برطرف شد. و مدتى حضرت الياس در ميان ايشان ماند و ايشان به صلاح و نيكى بودند. پس باز به طغبان و فساد برگشتند و انكار حق الياس كردند و از اطاعت او تمرد كردند، پس حق تعالى دشمنى را بر ايشان مسلط كرد كه ناگاه بر سر ايشان آمد تا بر ايشان مستولى شد. و آن پادشاه را با زنش كشت و در باغ آن مرد صالح كه زن پادشاه او را كشته بود انداخت .
پس الياس عليه السلام يسع او را وصى خود گردانيد و الياس را خدا پر داد و لباس نور بر او پوشانيد و او را به آسمان بالا برد و عباى خود را از ميان هوا از براى يسع به زير انداخت و يسع را حق تعالى پيغمبر بنى اسرائيل گردانيد و وحى بسوى او فرستاد و تقويت او نمود، و بنى اسرائيل تعظيم او مى نمودند و به سيرت حسنه او هدايت مى يافتند (24).
در حديث معتبر منقول است از مفضل بن عمر كه گفت : روزى رفتيم به در خانه حضرت صادق عليه السلام و خواستيم كه رخصت بطلبيم و داخل شويم ، پس شنيديم صداى مبارك آن حضرت را كه به كلامى تكلم مى نمود كه عربى نبود، ما توهم كرديم كه لغت سربانى است ، پس آن حضرت بسيار گريست ، و ما نيز به گريه آن حضرت بسيار گريستيم ، پس غلامى بيرون آمد و ما را رخصت داد كه داخل شديم ، پس من عرض كردم : فداى تو شوم ما در در خانه تو شنيديم كه شما به سختى تكلم مى نموديد كه عربى نبود، ما توهم نموديم كه سربانى است و تو گريستى و ما نيز به گريه تو گريستيم .
فرمود كه : بلى به خاطرم آمد الياس پيغمبر عليه السلام و او از عباد پيغمبران بنى اسرائيل بود، پس دعائى كه او در سجده مى خواند من خواندم . و شروع كرد آن حضرت به خواندن آن دعا به زبان سربانى ، والله كه هرگز نديده بوديم هيچيك از علماى يهود و نصارى كه به آن فصاحت بخوانند، پس به عربى از براى ما ترجمه نمود و فرمود: در سجده مى گفت : اتراك معذبى وقد اظمات لك هواجرى ؟ اتراك معذبى وقد عفرت لك فى التراب وجهى ؟ اتراك معذبى وقد اجتنبت لك المعاصى ؟ اتراك معذبى وقد اسهرت لك ليلى يعنى : آيا مى بينى خود را كه مرا عذاب كنى و حال آنكه تشنه بوده ام به روزه داشتن از براى تو در هواهاى گرم ؟ آيا مى بينى خود را كه مرا عذاب كنى و حال آنكه روى خود را نزد تو در خاك ماليده ام ؟ آيا مى بينى خود را كه مرا عذاب كنى و حال آنكه از گناهان براى رضاى تو دورى كرده ام ؟ آيا مى بينى خود را كه مرا عذاب كنى و حال آنكه شبهاى خود را براى تو به بيدارى گذرانيده ام ؟.
پس حق تعالى به او وحى فرستاد كه : سر بردار كه من تو را عذاب نمى كنم .
پس الياس مناجات كرد كه : پروردگارا! اگر بگوئى كه تو را عذاب نمى كنم پس عذاب كنى چه خواهد شد؟ آيا نيستم من بنده تو و تو پروردگار من ؟
حق تعالى وحى نمود كه : سر بردار كه من وعده اى كه كردم البته وفا مى كنم (25).
و در حديث معتبر ديگر همين قصه را بعينه موسى بن اكيل از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است و در آنجا به جاى الياس ، اليا واقع شده است (26).
و در حديث معتبر ديگر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : بر شما باد به خوردن كرفس كه آن طعام الياس و سيع و يوشع بن نون بوده است (27).
در حديث معتبر ديگر از حضرت امام محمد تقى عليه السلام منقول است كه : حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرمود كه : روزى پدرم امام محمد باقر عليه السلام در طواف بود كه ناگاه مردى به او برخورد كه چيزى بر روى خود بسته بود و طواف آن حضرت را قطع نمود و برد آن حضرت را به خانه اى كه در پهلوى صفا بود و فرستاد و مرا نيز طلبيدند، بغير از ما سه نفر ديگر كسى نبود، پس من گفت : مرحبا! خوش آمدى از فرزند رسول خدا، پس دست خود را بر سر من گذاشت و گفت : خدا بركت بدهد در علوم و كمالات تو اى امين خدا و علوم او بعد از پدران خود.
پس رو كرد به پدرم و گفت : اگر مى خواهى تو مرا خبر ده و اگر مى خواهى من تو را خبر دهم ، و اگر مى خواهى تو از من سؤ ال كن و اگر مى خواهى من از تو سؤ ال كنم ، و اگر مى خواهى تو به من راست بگو و اگر مى خواهى من به تو راست بگويم .
پدرم گفت كه : همه را مى خواهم .
گفت : زنهار كه در وقتى كه من از تو سؤ ال كنم به زبان چيزى را نگوئى كه در دلت غير آن احتمال دهى .
پدرم گفت : اين را كسى مى كند كه در دلش دو علم باشد مخالف يكديگر و علمش را روى اجتهاد و گمان باشد، و در علم خدائى اختلاف نمى باشد.
گفت : سؤ ال من همين بود، قدرى از آن را براى من بيان كردى ، اكنون مرا خبر ده كه آن علمى كه در آن اختلاف نيست كسى مى داند؟
پدرم گفت : جميع آن علم نزد خداست و آنچه از آن مردم را ضرور است نزد اوصياى پيغمبران است .
پس آن مرد نقاب را از رو گشود و درست نشست و شاد و خندان شد و گفت : من همين را مى خواستم و از براى اين آمده بودم ، گفتى : علمى كه مردم را چاره از آن نيست نزد اوصيا است ، پس بگو كه آنها به چه نحو مى دانند؟
فرمود: به آن طريقى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از جانب خدا مى دانست ايشان نيز مى دانند و الهام به ايشان مى رسد و صداى ملك را مى شنوند، اما پيغمبر صلى الله عليه و آله در وقت سخن گفتن مى ديد و ايشان را نمى ببنند، زيرا كه او پيغمبر بود و ايشان محدثند يعنى سخن گفته شده ملكند و پيغمبر صلى الله عليه و آله به معراج مى رفت و بى واسطه سخن خدا را مى شنيد و ايشان را از معنى حاصل نمى شود.
گفت : راستى گفتى اى فرزند رسول خدا! الحال مساءله دشوارى از تو مى پرسم ، بگو كه علم اوصيا چرا حالا پنهان است و ايشان تقيه مى كنند و علم خود را به همه كس اظهار نمى كنند چنانچه رسول خدا صلى الله عليه و آله اظهار مى كرد؟
پس پدرم خنديد و گفت : خدا نخواسته است كه بر علم خود مطلع گرداند مگر كسى را كه دلش را براى ايمان امتحان نموده باشد چنانچه سالها رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكه به امر الهى صبر نمود بر آزار قوم خود و رخصت نيافت كه با ايشان جهاد كند، و مدتى دين خود را و پيغمبرى خود را از مردم مخفى مى داشت تا خدا به او وحى نمود كه : ظاهر كن و علانيه بگو آنچه تو را به آن امر نموده ايم و اعراض نما از مشركان ، والله كه اگر پيشتر مى گفت ايمن بود از ضرر اما براى اين نگفت كه مى خواست وقتى بگويد كه اطاعت او بكنند، از مخالفت مردم ترسيد پس به اين سبب نگفت ، ما نيز براى اين اظهار نمى كنيم كه مى دانيم كه اطاعت ما نمى كنند، از جانب خدا ماءمور نيستيم كه با ايشان جهاد كنيم مى خواهيم كه به چشم خود ببينى آن وقت را كه مهدى اين امت ظاهر شود و ملائكه شمشيرهاى آلا داوود را بكشند در ميان آسمان و زمين و ارواح كافران گذشته را در ميان هوا عذاب نمايند و ارواح اشباه ايشان را از زنده ها به آنها ملحق گردانند.
پس آن شخص شمشيرى بيرون آورد و گفت : اين شمشير نيز از آن شمشيرهاست و من نيز از انصار آن حضرت خواهم بود.
پدرم گفت : بلى بحق آن خداوندى كه محمد صلى الله عليه و آله را از همه خلق برگزيده است چنين است كه مى گوئى .
پس آن مرد باز نقاب خود را بر رو بست و گفت : من الياس ، آنچه از تو پرسيدم همه را مى دانستم و شما را مى شناختم و ليكن مى خواستم كه باعث قوت ايمان اصحاب تو شود. و سؤ ال بسيار ديگر از آن حضرت نمود و برخاست و ناپيدا شد (28).
در تفسير حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام مذكور است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله به زيد بن ارقم فرمود: اگر مى خواهى كه ايمن گرداند خدا تو را از غرق شدن و سوختن و لقمه در گلو گرفتن پس در صبح اين دعا بخوان : بسم الله ماشاء الله لا يصرف السوء الا الله ، بسم الله ماشاء الله لا يسوق الخير الا الله ، بسم الله ماشاء الله ما يكون من نعمه فمن الله ، بسم الله ماشاء الله لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم ، بسم الله ماشاء الله صلى الله على محمد و آله الطيبين بدرستى كه هر كه سه مرتبه بعد از صبح اين دعا بخواند ايمن گردد از سوخته شدن و غرق شدن و لقمه در گلو گرفتن تا شام ، و هر كه بعد از شام سه مرتبه بگويد باز ايمن باشد از اين بلاها تا صبح ، بدرستى كه خضر و الياس عليه السلام يكديگر را ملاقات مى كنند در هر موسم حج ، چون از يكديگر جدا مى شوند اين كلمات را مى خوانند و از يكديگر جدا مى شوند (29).
مؤلف گويد: از اين حديث و حديث سابق بر اين معلوم مى شود كه حضرت الياس مانند حضرت خضر عليه السلام در زمين است و زنده است تا زمان حضرت صاحب الامر صلوات الله عليه و مؤيد اين معنى است آنچه شيخ محمد بن شهر آشوب رحمه الله از طرق عامه روايت كرده است كه :
روزى حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله صدائى از قله كوهى شنيد كه شخصى مى گفت خداوندا! مرا از امت مرحومه آمرزيده شده يعنى امت پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله پس آن حضرت به كوه بالا رفت ، ناگاه مرد سفيد موى را ديد كه قامتش سيصد ذراع بود، چون آن حضرت را مشاهده نمود برخاست دست در گردن آن حضرت آورد و گفت : من سالى يك مرتبه چيزى مى خورم و اين وقت طعام خوردن من است .
ناگاه در اين وقت خوانى از آسمان فرود آمد كه انواع طعامها در آن بود، و حضرت رسول صلى الله عليه و آله با او از آن طعامها تناول نمودند، او الياس پيغمبر بود (30).
به سند موثق از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : در زمان بنى اسرائيل مردى بود كه او را اليا مى گفتند و سركرده چهار صد نفر از بنى اسرائيل بود، پادشاه بنى اسرائيل عاشق زنى شد از جماعتى كه بت پرست بودند از غير بنى اسرائيل بود،پس او را خواستگارى كرد زن گفت : به شرطى به عقد تو در مى آيم كه رخصت بدهى كه بت خود را بياورم و در شهر تو آن را بپرستم ؛ پادشاه ابا كرد.
چون مكرر در ميان ايشان مراسله شد و آن زن بغير از اين شرط راضى نشد، پادشاه به شرط او راضى شد، زن را خواستگارى كرد و آن زن را بابتش به شهر خود آورد، زن هشتصد نفر از بت پرستان را با خود آورده در شهر او بت مى پرستيدند.
پس اليا به نزد آن پادشاه آمد و گفت : خدا تو را پادشاه گردانيد، عمر تو را دراز كرد و تو بغى و طغيان نمودى . پادشاه به سخن اليا التفاتى ننمود. اليا بر ايشان نفرين كرد كه حق تعالى يك قطره باران بر ايشان نبارد.
پس سه سال قحطى شديدى در ميان ايشان بهم رسيد تا آنكه چهارپايان خود را همه كشتند و خوردند و نماند از چهارپايان ايشان مگر يك يابو كه پادشاه بر آن سوار مى شد. و وزير پادشاه مسلمان بود، و اصحاب اليا نزد وزير پنهان بودند در سردابى و او ايشان را طعام مى داد.
پس حق تعالى وحى نمود به اليا كه : برو و متعرض پادشاه بشو كه مى خواهم توبه او را قبول كنم . چون اليا به نزد او آمد پادشاه گفت : چه كردى با ما؟ بنى اسرائيل را همه كشتى .
اليا گفت : آنچه تو را به آن امر كنم اطاعت من خواهى كرد؟
پادشاه گفت : بلى .
پس اليا پيمانها از او گرفت و اصحاب خود را از جاهايى كه پنهان شده بودند بيرون آورد و تقرب جستند بسوى خدا به دو گاو كه قربانى كردند، و زن پادشاه را طلبيد سر او را بريد و بت او را سوزاند. پادشاه توبه نيكوئى كرد و جامه هاى موئين پوشيد تا آنكه حق تعالى قحط را از ميان ايشان برطرف نمود و باران براى ايشان فرستاد و فراوانى در ميان ايشان بهم رسيد (31).
به سندهاى معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه با جاثليق نصارى فرمود در اثناى حجتى كه بر او تمام مى كرد كه : يسع عليه السلام بر روى آب راه رفت و مرده را زنده كرد و پيس و كور را شفا بخشيد (32).
مؤلف گويد: دور نيست كه اليا و الياس يكى بوده باشند چون قصه هاى ايشان و نامهاى ايشان به يكديگر شبيه است و ارباب تفسير و تاريخ اليا را ذكر نكرده اند.
طبرسى رحمه الله فرموده است كه : علما خلاف كرده اند در الياس ؛ بعضى گفته اند او ادريس عليه السلام است ؛ و بعضى گفته اند از پيغمبران بنى اسرائيل است از نسل هارون پسر عمران و پسر عم يسع بوده است و پدرش پسر پسر فنحاص پسر عيزار پسر عمران بوده است ؛ و مشهور اين است ، و گفته اند كه : بعد از حزقيل او مبعوث شد بعد از آنكه او به آسمان رفت يسع پيغمبر شد؛ بعضى گفته اند كه الياس در صحراها هدايت گمشدگان و اعانت ضعيفان مى كند و خضر عليه السلام در جزيره هاى دريا و هر روز دريا و هر روز عرفه در عرفات يكديگر را مى بينند؛ و بعضى گفته اند كه الياس ذوالكفل است ؛ و بعضى گفته اند كه خضر و الياس يكى است ؛ و بعضى گفته اند كه يسع پسر اخطوب است و او را ابن العجوز مى گفته اند (33).

next page

fehrest page


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
پيدايش دين و مذهب در جوامع بشرى
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : دو شنبه 2 آذر 1394
next page

fehrest page

فهرست مطالب
مقدمه ناشر
در آمدى بر: تاريخ
تاريخ
تعريف ، لغت ، اصطلاح ، علم تاريخ ، فلسفه تاريخ ، تاريخ و تمدن ، تاريخ وتكامل ،
آغاز تاءليف تاريخ
تقسيمات تاريخ
تقويم تاريخ
مبداء تاريخ ؟
نظر دانشمندان اسلامى
تاريخ اسلام و مبداء آن
كتاب شناسى
دين و مذهب ؛ تعاريف ، ديدگاهها
پيدايش دين و مذهب در جوامع بشرى
معنى دين و مذهب و اشاره اى به طبقه بندى آنها
معنى و مفهوم ؛
دين در اصطلاح اسلامى
معنى ((مذهب )) و فرق آن با دين
طبقه بندى مذاهب و اديان
دين و مذهب از ديدگان جامعه شناسان :
استبداد دينى بدترين نوع نظامهاى استبدادى
نگاهى كوتاه به پيشينه پرستش ؛ از آغاز تاكنون
وجوه مشترك اديان بزرگ در حكمت عملى
انسان و مذاهب در تاريخ
انسان در تلقى اديان و مذاهب
عهد عتيق ، تورات :
((بندهشن )) (از كتب معتبر زبان پهلوى ):
روايات مذهبى منسوب به اسلام :
ديدگاه اسلامى آفرينش ؛
تحليل فلسفى داستان آفرينش در قرآن ؛
پيدايش انسان و علوم طبيعى ؛
تاريخچه پيدايش نخستين انسان
انسان نئاندرتال و عقايد او
انسان كرومانيون و عقايد او
مراحل شعور دينى انسان ؛
تقسيم بندى تاريخ و انسان شناسى به سه دوره كلى
پيدايش خط مبناى تمدن انسانى
مذاهب بدوى تاريخ
مذهب و عقايد مذهبى انسان ؛
اديان و مذاهب بدوى :
مذاهب ابتدائى
فتيشيسم روح پرستى :
انيميسم روح پرستى ؛
انيميسم چيست ؟
اشكال مختلف جان پرستى
جايگاه سحر و جادو در آنى ميسم
عنصر سحر و جادو در: فلسفه آنى ميسم
آثار و نتايج آنى ميسم
توتميسم ؛
مذهب توتميسم و اصول و اركان آن
1 توتم ؛
2 مانا؛
3 تابو؛
فرائض و واجبات آئين توتمى
تحليل فلسفى انسانى توتميسم ؛
تحليل خصوصيات مشترك اديان بدوى در ذهن انسان ابتدائى ؛
اديان و مذاهب مصر باستان
گزيده اى از تاريخ و جغرافياى مصر باستان
اديان باستانى مصر؛
معابد؛
پس از مرگ ؛
در محكمه اوزيريس ؛
خدايان مصر باستان
راز موميائى مردگان ؛
اهرام سه گانه ؛
طبقه روحانيون و كاهنان ؛
تلاش براى يكتاپرستى و ممانعت روحانيون ؛
اديان و مذاهب روم باستان
جغرافياى تاريخى انسانى روم قديم
عقايد باستانى روم ؛
خدايان رومى ؛
پانتئون خدايان رومى ؛
مراسم دينى ؛
فرجام ؛
اديان و مذاهب يونان باستان
جغرافياى تاريخى انسانى
دين و مذهب
خدايان يونان ؛
اماكن مقدسه ، اساطير، باورهاى مذهبى ؛
روحانيون باستان ؛
مكاتب عرفانى يونان باستان ؛
مذاهب مرموز يونان باستان ؛
فرجام ؛
اديان و مذاهب باستانى ژاپن
جغرافياى تاريخى انسانى
عقايد و اديان ؛
شين تو؟ در گذشته و حال :
شين تو دين بومى مردم ژاپن
ارواح نياكان ؛
تفكر نژاد و سرزمين برتر؛
مناسك و مراسم ؛
روحانيت مذهب شين تو؛
((شين تو)) جديد؛ عقايد و احكام
اساطير و خرافات ؛
نقوذ مذاهب و اديان بيگانه ؛
فرجام ؛
اديان و مذاهب چين باستان
حفرافياى تاريخى انسانى
پيشينه سياسى باستان :
اديان ابتدائى چينى ؛
اديان سه گانه چين باستان ؛
پرستش ارواح و خدايان فراوان
خدايان نر و ماده ؛
روح پرستى ؛
زمين پرستى ؛
آسمان پرستى ؛
ارواح خير و شر؛
جاودانگى ارواح ؛
دين ((تائو)) و بنيانگذار آن ؛
لائوتسه و آئين او
تائو، مبتنى بر وحدت وجود؛
پيشينه تائو؛
ارواح هشتگانه لائوتسه ؛
لائوتسه و تائو؛
فلسفه و تعاليم تائو؛
كنفوسيوس
بيوگرافى
كلمات حكيمانه ؛
تعاليم ؛
آثار؛
فرجام ؛
روحانيت چين باستان ؛
تحليل فلسفه كنفوسيوس ؛
وارثان و شاگردان كنفوسيوس
1 منسيوس :
2 مودزو؛
مكتب و تعاليم مودزو
مكتب هسون دزو؛
اديان و مذاهب هند
جغرافياى تاريخى انسانى
قديمى ترين دين هند؛
دين ودا
پيشينه تاريخى دين ((ودا))؛
معنى كلمه ودا؛
تفسير وداها؛
خدايان ودائى
مراتب خدايان ؛
مفهوم يكتاپرستى در ريگ ودا؛
جوهره عرفانى و انسانى ودا
آئين برهمن ؛
كتب مقدس برهمن ؛
جوهره انسانى برهمن :
مراحل ((كارما))، ((سامسارا)) و ((نيروانا))؛
هندوئيزم ؛
دين هندو پيشينه تاريخى آن
كتب مقدس ؛ و خدايان هندو
مراسم عبادى هندو؛
روحانيون ؛
انشعاب در هندوئيزم ؛
سيكيسم ؛
1- بيوگرافى گورونانگ :
2 پيشه مذهبى - عقيدتى نانگ :
عقايد و آراء سيكيسم :
معابد و مراسم ؛
مراسم ازدواج :
معناى واژه سيك و خلاصه مراسم عبادى و مرگ در آئين سيكها؛
ويژگى هاى مذهب سيك ؛
آئين جين ؛
تاريخچه ، تعاليم و مؤ سس جين
قانون ((اهميسا)) در آئين جين ؛
فلسفه آفرينش از ديدگاه ، آئين جين ؛
رياضت جينى ؛
تحقيق پيرامون بنيانگذار مذهب جين ؛
آئين بودا و زندگى نامه او
بيوگرافى و شرج حال
افسانه هاى بودا؛
اصول اساسى تعاليم بودا؛
اخلاقيات بودا؛
مراسم و علائم بودائى ؛
چهار حقيقت عالى ؛
كتب مقدس ؛
مرگ بودا؛ و انشعاب در آئين او
آيا وجود ((بودا)) يك افسانه است ؟
اديان و مذاهب نوظهور هند؛
الف : آئين برهما سماج ؛
ب : آئين راما كريشنا؛
ويژگى هاى مذهب بهاگتى ؛
اديان نوبنياد و جديد در كشور بزرگ هند
آئين كبير
اكبر شاه و آئين وى در هندوستان
نظام طبقاتى در كشور هند
اعتقاد به تثليث در آئين هندوئى
فرقه جوكيان
كتاب مسلك يوگا يا مرتاضان هند
آب پرستى يا مذهب آب پرستى در هند
گاوپرستى يا توتم پرستى در هند قديم و امروز
بوزينه پرستى در كشور هندوستان
مارپرستى در كشور هندوستان
پرستش آلت تناسلى در هند
پيدايش آئين هندو از ودا
اماكن و عبادتگاههاى مردم هند در آن كشور پهناور
سخن ابن نديم در اين باره
بتكده شهر مولتان
بتخانه شهر باميان هند
عبادت بت بد در هندوستان
بت مهاكاليان در كشور هندوستان
فرقه دنيكيان در هندوستان
فرقه چندرى هكينيان در هندوستان
فرقه انشينيان در هندوستان
فرقه بكرنتينان در هندوستان
فرقه كلنكاياتريان در كشور هندوستان
مذهب مهايانا در هندوستان
اديان و مذاهب ايران باستان
ايرانيان بومى و عقايد اوليه
جغرافياى تاريخى انسانى
سابقه تاريخى نژادى و پيشينه عقيدتى آريائى ها؛
دين قومى ترين سكنه ايران
اعتقادات خاص اقوام آريائى
مذهب مردم عيلام
((ميترائيسم )) يا مهرپرستى باستان ؛
تاريخچه و عقايد
اساس مهرپرستى يا ميترائيسم ؛
روحانيون مهرپرستى ؛ ريشه هاى تاريخى آئين
ميترا در اديان ديگر؛
افسانه پيدايش ميترا؛ تبليغات مهرپرستى
مهر پرستى و تقدس عدد ((هفت ))
عقايد كلى ميترائيسم ؛ و جايگاه آن در جهان
بقاياى آثار مهرپرستى در ايران ؛
مراسم ((قربانى )) و چگونگى آن ؛
شراب مقدس ودائى در ((ميترائيسم ))؛
آئسن ايرانى لرى ((كاست ))؛
عقايد قوم سومر و آكاد؛
عقايد ((ماد))ها؛
عقايد سكاها؛
مذهب هخامنشيان ؛
مذاهب دوره ساسانى ؛
آئين زرتشت
آشنائى با آئين زرتشت
الف : زمينه
ب : اصول تعاليم ؛
ج : زرتشت موبدان ؛
تحريف مذهب زرتشت ؛
زرتشت ؟
دين زرتشت
اوستا
يشت ها و گاتها
سخن ابوريحان بيرونى درباره كتاب زرتشت
نظر يك محقق فرانسوى
عقيده محققين معاصر در اين باره
توضيحات پورداوود پيرامون اوستا و بخشها و شرح هاى آن
بخشهاى اوستا؛
الف : يسنا.
ب : يشتها؛
ج : ونديداد؛
د : ويسبرد؛
ه : خرده اوستا؛
و: دساتير آسمانى ؛
بخشهاى ديگر اوستا
سرنوشت اوستا؛
ديدگاهها؛
الف : منابع اسلامى ؛
ب : در ((تورات )) و انجيل
ج : در ((انجيل ))؛
واژه مجوس ؟
واژه مغ ؟
تعاليم و احكام ؛
نظر محققين درباره توحيدى بودن آئين
اصول تعاليم زرتشت بعقيده جان ناس
الف : نيايش در آتشكده ؛
ب : روحانيت زرتشت ؛
ج : اعياد و مراسم ؛
ه ‍: آتش مقدس ؛
و: آتشكده ها؛
زناشويى و مراسم خاص زرتشتيان
ازدواج و محارم ؛
احكام حقوقى زن و مرد در آئين زرتشت ؛
ازدواج ابدال ؛
مراسم ازدواج ؛
طلاق و علل آن ؛
مراسم سدره پوشى ؛
مراسم گشتى بستن ؛
احكام اموات ؛
تعاليم محورى زرتشت ؛
سر محور اساسى آئين زرتشت
فره ايزدى ؟
زروان ؛ خالق اهورامزدا و اهريمن ؛
بهشت و دوزخ ؛
برج سكوت
شرح حال روان متوفى در متون زرتشتى
آيا ازدواج با محارم در آئين زرتشت وجود دارد؟ يا اين نسبت ، تهمت است ؟
دفاعيه يكى از روحانيون زرتشتى
انواع پيوند زناشوئى در كيش زرتشت
موضوع زناشوئى با محارم و نزديكان
معنى و مفهوم خيتودت چيست ؟
نظر اسلام در مورد نكاح موقت با زنان زرتشتى
مقدمه ناشر
استقبال از ((كتاب )) و گرايش به ((كتابخوانى )) در جامعه ما بعد از انقلاب اسلامى ، داراى فراز و نشيب قابل توجهى بوده و بدين جهت چاپ و نشر كتاب نيز از طرف ناشرين دستخوش تغييرات قابل ملاحظه اى گريده است .
بدون شك تحولات اجتماعى در ابعاد گوناگون تاءثيرات مهمى بر فكر و فرهنگ مردمى كه تاءثير از محيط اجتماعى هستند دارد. ولى از طرف ديگر توانايى فكرى و رشد فرهنگى آگاهان مسائل فكرى مى تواند ساختار حركت هاى كمى و كيفى موجود در بافت هاى گوناگون اجتماعى را در جهت پويائى انديشه هاى آگاه قرار دهد.
و مى دانيم اساس ((فرهنگ پويا)) بر وجود ((كتاب آگاهى بخش )) مبتنى و استوار است . و آگاهى هاى اصيل و زيربنائى كه مغزها را متحول و متكامل مى گرداند، از طريق كتابهاى مفيد و ارزنده حاصل مى گردد.
با توجه به اين نكات ، پيشگامان مسائل فكرى و فرهنگى و آگاهان دردمند مردمى مسئوليت مهمى در قبال نسل چشم انتظار و اميدوار به حال آينده را دارند.
بر همين اساس ما تلاش هاى پيگير پيكارگران عرصه هاى فكرى و فرهنگى را در ستيز با اهريمن جهل و نادانى و ركود مى ستائيم و بر احياءگران انديشه هاى آگاه و بيدار و پوياى اسلامى درود و تحيت مى فرستيم ، و توفيق مؤ لفان محقق و بيدارگر را از درگاه حق مسئلت داريم .
روزى مؤ لف محترم اين كتاب براى تهيه كتاب به انتشارات مراجعه كردند، سخن از كتابهاى ((تاريخ اديان )) به ميان آمد ايشان گفتند كه حدود سه هزار صفحه مطلب را در مدت ده سال درباره تاريخ اديان و مذاهب جمع آورى نموده اند. بر اين مبنا كه مؤ لف كار چشمگيرى انجام داده ، با ملاحظه يادداشت هاى ايشان علاقه مند به چاپ چنين كتابى شدم ، و از طرفى چون يادداشت ها در مقاطع مختلف به مدت ده سال جمع آورى شده بود بدون دسته بندى و نظم كامل بود، و چون هدف ما ارائه كتابى بى عيب و نقص و منقح براى دوستداران كتاب بود، از اين جهت به يكى از دوستان كه در كار ويراستارى و تاءليف سابقه داشت اين مطلب را در ميان گذاشتم و ايشان نيز پذيرفتند كه در مدت يكسال كار ويرايش و مرتب كردن مطالب را به عهده بگيرند و بحمدالله به شايستگى اين كار را انجام دادند.
بدينوسيله ناشر و مؤ لف هر دو، خود را مديون زحمات و تلاش ايشان مى دانند. ولى با همه تلاشى كه در كار چاپ اين كتاب به عمل آمده مسلما خالى از نقص و ايراد نخواهد بود. و ما هم ادعاى كار بدون نقص را نداريم . از اين جهت از دوستداران كتاب و ارباب فضل و دانش خاضعانه خواستار ارائه نظرات اصلاحى هستيم .
در آمدى بر: تاريخ

بنام خداوند جان و خرد
كزين برتر انديشه بر نگذرد
خداوند نام و خداوند جاى
خداوند روزى ده رهنماى
خداوند كيوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهيد و مهر
زنام و نشان و گمان برتر است
نگارنده بر شده پيكرست
به بينندگان آفريننده را
نبينى مرنجان دو بيننده را
نيايد بدو نيز انديشه راه
كه او برتر از نام و از جايگاه
سخن هر چه زين گوهران بگذرد
نيابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزيند همى
همانرا گزيند كه بيند همى
ستودن نداند كس او را چو هست
ميان بندگى را ببايدت بست
خرد را و جان را همى سنجد اوى
در انديشه سخته كى گنجد اوى
بدين آلت راى و جان و زبان
ستوده آفريننده را كى توان
به هستيش بايد كه خستو شوى
زگفتار بى كار يكسو شوى
پرستنده باشد و جوينده راه
بژرفى بفرمانش كردن نگاه
توانا بود هر كه دانا بود
ز دانش دل پير برنا بود
از اين پرده برتر سخن گاه نيست
ز هستى مر انديشه را راه نيست (1)
تاريخ
تعريف ، لغت ، اصطلاح ، علم تاريخ ، فلسفه تاريخ ، تاريخ و تمدن ، تاريخ وتكامل ،
آغاز تاليف تاريخ ، كتب برجسته تاريخ ، تقسيم تاريخ ، و...
ابوريحان بيرونى مى گويد: ((تاريخ مدت معينى است كه از آغاز سال شروع مى شود.))(2) مى توان گفت كه آغاز هر چيزى آن است ؛ مثلا مبداء بعثت پيامبرى يا لحظه قيام مصلحى يا هنگام هلاكت امت و ملتى و... تمام اين حوادث و زمان وقوع آن به وسيله تاريخ شناخته مى شود. بديهى است كه كليه جوامع بشرى در همه حالات دينى و دنيوى خود به ناچار در دايره تاريخ قرار مى گيرند. تاريخ هر ملتى متعلق به مردمى است كه آن را ساخته و پرداخته اند، ((پس اين انسان است كه تاريخ را مى سازد.(3)))
تاريخ در لغت به معناى وقت شناسى است و در اصطلاح يعنى تعيين وقت ؛ زمان گذشته ، حال ، آينده . تاريخ شناسائى وقت است با اسناد به آغاز حدوث امرى شايع و رايج . تاريخ علمى است كه از تعيين وقت (زمان ) و حالات و موضوعات مربوط به آن بحث مى كند.
((كافيجى )) مى گويد: ((لفظ تاريخ معرب (ماه ، روز) فارسى است كه به پيشنهاد هرمزان ايرانى وارد جلسات مسلمانان شده است . تواريخ مشهور عبارت است از:
تاريخ هجرى ، تاريخ رومى ، تاريخ فارسى ، تاريخ سلطانى .))(4)
مؤ لف ((مفتاح السعاده )) مى گويد
مؤ لف ((مفتاح السعادة )) مى گويد: ((علم تاريخ معرف احوال طوايف بشرى است كه آداب و رسوم و انساب آدمى را در بر مى گيرد... هدف علم تاريخ آشنائى و آگاهى از حالات گذشتگان است . فايده علم تاريخ گرفتن عبرت و پند از سرنوشت پيشينيان است .)) (5)
((سخاوى )) مى گويد: ((تاريخ در لغت يعنى وقت . گفته مى شود:
ارخت الكتاب و ورخته زمان و اوقات كتاب را بيان كردم .))(6)
((جوهرى )) مى گويد: ((تاريخ به معناى تعريف وقت و توريخ نيز مانند آن است .
گويند: ورخت و ورخته .))(7)
اصمعى مى گويد: ((قبيله بنو تميم مى گويند: ورخت الكتاب توريخا، و قبيله قيس مى گويند: ورخته تاريخا.))(8) و اين نشانه اصالت عربى وارژه ((تاريخ )) است .
بعضى گفته اند كه اين لغت عربى خالص نيست ، بلكه معرب و ماءخوذ از ((ماه )) و ((روز)) فارسى است كه ((ماه )) به معنى ((قمر)) و روز به معناى ((يوم )) است .
ابو منصور جواليقى مى گويد: ((كلمه تاريخ كه امروز مردم استعمال مى كنند، عربى خالص نيست . مسلمين اين كلمه را از اهل كتاب اقتباس ‍ كرده اند، زيرا تاريخ مسلمانان براساس سال هجرى در زمان خلافت عمر نوشته شده و تاكنون متداول و مرسوم است .))(9)
((سخاوى )) مى گويد: ((موضوع علم تاريخ ، ((انسان )) و ((زمان )) است ، و مسائل تاريخ بررسى جزئيات حالات عارضه بر آدميان در زمانم و در دايره اوضاع و احوال است .)) و مى افزايد: ((علم تاريخ فنى از فنون علم حديث نبوى است و زينتى است كه هرگاه روش استوار و محكم را در آن بپيمايند، ديده را روشن و بينا مى كند و موقعيت اين دانش در دين ، عظيم است و سود حاصله از آن به شرع كمك مى رساند و به سبب شهرتش ‍ از بيان و تفهيم بى نياز است ...))(10)
سيوطى مى گويد: ((از فوائد علم تاريخ آشنائى با نسلها و توطن گزيدن آنها و شمارش عدد آنان و اوقات ويژه و درگذشت بزرگان و تولد آنها و رواة آنان است ، با علم تاريخ دروغ دروغگويان و راست گوئى راستگويان شناخته مى شود. چنانكه خداوند مى فرمايد:
((اى كسانى كه ايمان آورده ايد، هرگاه به قرض و نسيه معامله مى كنيد، براى زمان معلوم شند و نوشته در ميان قرار دهيد (قرآن 2/282).(11)
((ظهير الدين مرعشى )) مى گويد: ((بدان كه علم تاريخ علمى است مشتمل بر حالات گذشتگان اين جهان كه چون اهل بصيرت به نظر اعتبار بر مصداق ((فاعتبروا يا اولى الابصار)) (قرآن ، حشر، 2) نگاه كنند، به دلايل عقلى كه ((فاعتبروا يا اولى الالباب )) بدانند كه احوال مردم حال را مآل كار بر همان منوال خواهد بود و غرض از آن ، مجرد قصه خوانى و خوش ‍ آمد طبع و هواى نفسانى نباشد، و غرض كلى و مقصود اصلى بر آن باشد كه از داشتن آن فايده دين و دنيا حاصل آيد كه اگر مقصود از آن فايده دارين نبودى ، خداى تعالى در كلام مجيد ذكر انبياء و اولياء كه پادشاهان دين و دنيااند، نكردى و احوال كفره و فجره و فسقه را كه خسر الدنيا و الآخره اند هم به استقصاء ياد نفرمودى ...))(12)
((ابن خلدون )) مى گويد: ((بدان كه فن تاريخ را روشى است كه هر كس ‍ بدان دست نيابد، و آن را سورهاى فراوان و هدفى شريف است ، چه اين فن ما را به سرگذشتها و خويها ملتها و سيرتهاى پيامبران و دولت ها و سياستهاى پادشاهان گذشته آگاه مى كند. بايد دانست كه حقيقت تاريخ خبردادن از اجتماع انسانى يعنى اجتماع جهان و كيفياتى است كه بر طبيعت اين اجتماع عارض مى شود، چون توحش و همزيستى ، عصبيت ها و انواع جهانگشائى هاى بشر و چيرگى گروهى بر گروه ديگر و آنچه از اين اجتماع ايجاد مى شود مانند: تشكيل سلطنت و دولت و مراتب و درجات آن و آنچه بشر در پرتو كوشش و كار خويش به دست مى آورد چون پيشه ها و معاش و دانش ها و هنرها و ديگر عادات و احوالى كه در نتيجه طبيعت اين اجتماع روى مى دهد.))(13)
مؤ لف ((ريحانه الادب )) مى گويد: ((بديهى است كه علم تاريخ و دانستن اطوار و ادوار زندگى پيشينيان ، بويژه طبقات علما و اهل فضل و دانش از ايشان ، از مهمات عقليه و نقليه بوده و قسمت عمده از آيات شريفه قرآن به همين موضوع تخصيص داده شده و قلم و رقم از احصاى مزاياى آن قاصر و همين بس كه احياى آثار پيشينيان و سلف تاءمين حيات آيندگان و خلف و به مثابه احياى خودشان و بهترين وسيله تجربه و عبرت ايشان است ، و توان گفت كه در حقيقت عمر ايشان را با عمر خود توام كردن و چندين عمر بر عمر خود افزودن است ...))(14)
در ((كشف الظنون )) آمده است : ((تاريخ )) در لغت به معناى ((وقت )) است . گفته اند كه از لحاظ ريشه غير عربى است ، زيرا مصدر ((مورخ )) است و آن معرب ((ماه )) و ((روز)) است . امام در اصطلاح مورخان ، ((تاريخ )) به معناى شناخت احوال طوايف و شهرها و آداب و رسوم و عادات و اعمال رجحال و انساب و وفيات آنان است . و ((موضوع تاريخ )) عبارت است از شرح رويدادها و بناها و احوال مردم گذشته و رجال بزرگ ؛ مانند پيامبران ، حكما، علما، سلاطين ، شعرا و... و بطور كلى غرض از تاريخ آگاهى بر احوال اقوام گذشته است . و ((فايده تاريخ )) عبرت از اين حالات و حصول ملكه تجربه از راه وقوف بر دگرگونيهاى روزگار است ، تا از مضرات مهمى كه از آنها ياد مى شود، احتراز كرده و از منافع آنها استفاده شود.
و اين علم همان گونه كه گفته اند ((عمر دوباره )) است ....))(15)
دكتر على شريعتى ، مورخ و جامعه شناس معاصر مى گويد:
((... ((تاريخ ))، اطلاع بر گذشته ها نيست ... ((تاريخ ))، مجموعه حوادثى كه پيش از اين روى داده نيست ؛ ((تاريخ ))، مطالعه فرهنگهاى مستقل ، تمدنهاى مستقل و جامعه هاى مستقل و اقوام و نژادهاى مشخص ‍ و معين در يك عمر خاص نيست ، ((تاريخ )) حتى اطلاع بر تغييرات و تحولات گوناگون و مختلف اين واقعيتها در طول زمان و ادوار مختلف نيست ؛ ((تاريخ ))، تاريخ ادبيات ، شغر يا هنرى كه نويسنده ، شاعر يا هنرمندى به نام مورخ با نتخاب عناصر موجود در گذشته خلق مى كند و خود، طبق ذوق ، عقيده و آرمان خويش بدان شكل و جهت و معناى خاصى مى بخشد، نيست ؛ ((تاريخ )) گذشته اى است كه زمان حال را پديد آورده است ، ((تاريخ )) حركتى است كه به سوى آينده در جريان است ... ((تاريخ )) عمر نوع انسان است .))(16)
آغاز تاءليف تاريخ
((هومر)) نخستين مورخى است كه ((تاريخ )) را به ((نظم )) آراست و ((ايلياد)) نام نهاد و به جهانيان تقديم كرد. اما در عين حال ((هرودت )) پدر ((تاريخ )) نام گرفته و نخستين مورخ ((نثر)) نويس ‍ ((تاريخ بشر)) است .(17)
نخستين كسى كه در تاريخ اسلام كتابى نوشته ، ((ابان بن عثمان )) (م 140 ه‍) بوده است ، اما نخستين تاريخ جامع در اسلام تاءليف ((هشام بن محمد بن سائب )) است .(18)
((در دوره نخست خلافت عباسيان (232 132 ه‍) نگارش تاريخ اوج گرفت ؛ ابواسماعيل محمد بن عبدالله ازدى واسطى (نيمه قرن دوم هجرى ) كتاب فتوح الشام را نوشت . ابو عبدالله محمد بن عمر واقدى (م 207 ه‍) كتابهاى : ((المغازى ))، ((فتوح الشام ))، ((فتح العجم ))، ((فتح مصر)) و... را نوشت .
ابو عبدالله محمد بن سعد زهرى كاتب واقدى (م 230 ه‍) كتاب ((الطبقات الكبرى )) را نوشت . ابوالمنذرين هشام بن محمد بن سائب كلبى (م 204 ه‍) و هيثم بن عدى طائى (م 207 ه‍) و ابوالحسن على بن محمد بصرى مدائنى (م 225 ه‍) كتبى در تاريخ و علم الانساب تاءليف كردند.
در دوره دوم خلافت عباسيان (334 232 ه‍) و استقرار آل بويه در بغداد، كار تاءليف و ترجمه رونق فراوان يافت و در رشته هاى گوناگون تاريخ اسلام از فتوحات و تاريخ جزيره العرب و تاريخ عمومى و خصوصى و جز آن ، دانشمندانى كار تحقيق و تاءليف را دنبال كردند و آثارى گرانبها از خود بر جاى گذاشتند)).(19)
تقسيمات تاريخ
الف : تاريخ قديم ؛ كه درباره ادوارى از ازمنه بسيار قديم بحث مى كند. تاريخ قديم به انقراض امپراتورى روم غربى (476 ه‍) و به عقيده برخى به مرگ ((تئودوسيوس )) (395 م ) خاتمه مى يابد.
ب : تاريخ قرون وسطى ؛ شامل ادواربين تاريخ قديم و جديد مى شود.
ج : تاريخ معاصر، شامل حوادث دوران معاصر يا از ادوارى بحث مى كند كه هنوز شواهد و آثار آن دوره موجود است .
تقويم تاريخ
الف : تاريخ جلالى ؛ منسوب به ملك شاه سلجوقى كه مبداء آن را 471 ه‍ قرار داد. تثبيت نوروز در اول فروردين هر سال يادگار آن دوران است . به همين دليل ، به نوروز سلطانى شهرت يافت .
ب : تاريخ غازانى (يا سال غازانى ) منسوب به غازان خان مغول مبداء آن 701 ه‍ ق .
ج : تاريخ يزدگردى (يا تاريخ ايرانيان ) كه مبداء آن جلوس يزدگرد سوم آخرين شاه ساسانى است (632 يا 661 م ).(20)
مبداء تاريخ ؟
نظر دانشمندان اسلامى
ابن خيشمه مى گويد ((چون آدم از بهشت هبوط كرد و فرزندانش در زمين پراكنده شدند، اين جريان مبداء تاريخ بود... تا آنگاه كه خداوند نوح را به رسالت مبعوث كرد، پس مردم مبداء تاريخ را بعثت نوح قرار دادند... و پس ‍ از طوفان نوح تا آتش ابراهيم ، مبداء تاريخ طوفان نوح بود... و فرزندان اسحاق مبداء تاريخ را از آتش ابراهيم تا بعثت يوسف و از بعثت يوسف تا بعثت موسى و از بعثت موسى تا بعثت سرورمان رسول اكرم كه درود خدا بر او باد، گرفتند. و اما فرزندان اسماعيل ، مبداء تاريخ را از به آتش افكندن ابراهيم تا بناى كعبه تا آنگاه كه پراكنده شدند، گرفتند. از آن پس ، هر كسى از آن قوم كه از تهامه بيرون مى رفت ، آن را مبداء تاريخ مى گرفتند تا كه لوئى بمرد.
از مرگ لوئى تا حادثه اصحاب فيل ، مبداء تاريخ مرگ لوئى بود. و از حادثه فيل به بعد تا قبل از هجرت پيامبر اسلام (ص )، مبداء تاريخ عام الفيل بود. تا آنكه مبداء تاريخ را هجرت رسول اكرم (ص ) از مكه به مدينه گرفتند.))(21)
تاريخ اسلام و مبداء آن
((ابن عساكر)) مى گويد: ((رسول اكرم (ص ) در روز ورود به مدينه (ربيع الاول ) امر به نوشتن تاريخ فرمودند.))
((يعقوب بن سفيان )) مى گويد: ((نگارش تاريخ در اسلام از روز ورود پيامبر (ص ) به مدينه است )). ((ابن عساكر)) اين قول را تائيد مى كند و مى افزايد كه مشهور است كه ((عمر بن خطاب )) دستور نگارش تاريخ را داده است .
((سيوطى )) با ارائه سندى مى گويد: ((هنگامى كه ((پيامبر)) (ص ) به نصاراى نجران نامه اى نوشتند، بر اساس تاريخ هجرى نوشتند و به ((على )) (ع ) دستور دادند كه تاريخ نامه را بنويسند و ايشان هم سال پنجم هجرى را مبداء تاريخ قرار داده و نوشتند.)) و اين نشان مى دهد كه ((عمر بن خطاب )) در تعيين مبداء تاريخ دخالتى نداشته است .
((بخارى )) مى گويد: ((عمر پرسيد تاريخ را از چه زمانى بنويسم ؟ براى اين كار مهاجرين را گرد آورد. على عليه السلام به او گفت : تاريخ را از روز هجرت پيامبر (ص ) بنويس .)) در همين رابطه ((ابن عساكر)) مى نويسد: ((ابو موسى الشعرى به عمر نامه اى نوشت كه نامه هاى تو تاريخ ندارد، پس تاريخ بگذار. عمر در اين باره با افرادى مشورت كرد. بعضى گفتند: بر اساس بعثت پيامبر (ص ) و برخى گفتند: بر اساس وفات رسول خدا (ص ). عمر گفت : نه ، بر اساس هجرت ايشان تاريخ را مى نويسم ...)).
بخارى مى گويد: ((قراردادى به دست عمر دادند كه تاريخ آن ماه شعبان بود. عمر گفت : كدام شعبان ، اينكه در آنيم يا آنكه گذشته و يا آنكه هنور نيامده است ؟ سپس عمر به اصحاب پيامبر گفت : چيزى را براى مردم قرار دهيد كه با آن تاريخ را بدانند. بعضى از ياران گفتند: بر اساس تاريخ روم بنويسيد. عمر گفت : تاريخ روم طولانى است ، زيرا آن تاريخ از عصر ذوالقرنين آغاز شده است . برخى گفتند: بر اساس تاريخ پارسيان باشد. عمر گفت : پارسيان نيز هر پادشاهى از آنان كه به سلطنت مى رسد، تاريخ پيشين را فرو مى افكنند. آنگاه نظر همگى بر آن قرار گرفت كه تاريخ را بر اساس ‍ ((هجرت )) كه ده سال از آن زمان مى گذشت ، بنويسند. لذا بر اساس ‍ هجرت رسول اكرم ، مبداء تاريخ اسلام تعيين شد كه تا اين زمان باقى و استوار است .))(22)
...از اين اقاويل كه بگذريم ، در اين ميان آنچه مهم است ، بنيان تاريخ است كه بر گامهاى استوار انسان بنا نهاده شده ؛ يعنى كه انسان علت غائى تاريخ است . و چنين مى نمايد كه تاريخ به مثابه يك كل حقيقى است كه اديان و مذاهب و عقايد و آراء بشرى علت فاعلى آن هستند، چرا كه بخشى از حوادث خاستگاهى فكرى عقيدتى دارند كه طبعا براى شناخت آن حوادث بايد مصدر آن را شناخت و اين مهم مستلزم يك كار تحليلى است و نه نقلى .
تاريخ نقلى كارش همان نقالى است و احيانا گرفتن پندى و دادن اندرزى ! آنچه سرنوشت ساز است ، بيان تحليلى است كه البته رسالتى بس عظيم است و دانش گسترده و بصيرت و بينائى ژرفى را مى طلبد.
كتاب شناسى
خواننده براى دريافت دقيق تاريخ و مباحث آن ر. ك منابع اصلى به فارسى : ادوارد هالت كار / تاريخ چيست ؟ ترجمه حسن كامشاد. تهران . خوارزمى . چاپ دوم . 1356.
كارل پوپر/ فقر تاريخيگرى ترجمه احمد آرام . تهران . خوارزمى . چاپ اول . 1350.
هگل / عقل در تاريخ . ترجمه حميد عنايت . تهران . دانشگاه آريامهر. 1356.
ويل وارى يل دورانت / درسهاى تاريخ . ترجمه احمد بطحائى .
تهران . كتابهاى جيبى . 1350.
دكتر على شريعتى / تاريخ تمدن . م . آ. 11 و 12. تهران . 1359.
دكتر زرين كوب / تاريخ در ترازو. تهران . امير كبير. چاپ دوم . 1362.
دكتر شريعتى / اسلام شناسى . م . آ. 30. تهران . 1364.
دكتر شريعتى / انسان . م .آ 20. تهران . 1361.
دين و مذهب ؛ تعاريف ، ديدگاهها
پيدايش دين و مذهب در جوامع بشرى
روايات مذهبى (عهد عتيق و جديد و قرآن ) و آثار به دست آمده از كهن ترين دوران حيات بشر، همه حكايت از ديندارى انسان مى كنند. روانشناسى تاريخى انسان نشان مى دهد كه بشر از پگاه آفرينش لحظه اى بى دين و بى عقيده نبوده است ؛ اشكال پرستش در كليه ادوار تاريخ همين را ثابت مى كند. بنابراين اگر ما تاريخ تكامل انسان را به دو دوره يا مرحله كلى تقسيم كنيم ، در مى يابيم كه : در دوره تكامل عضوى كه مرحله بدوى حيات انسانى است . بشر معقتد، متدين و صاحب عقيده بوده است . درخشش ‍ عصر ديندارى انسان از مرحله اى است كه تكامل مغزى يا عقلى انسان آغاز مى شود. و همين مرحله ، آن دوره اى است كه گزارشهاى مذهبى سخن از حضور پيامبران دارند.
با نگاهى به داستان آفرينش در قرآن ، مى توان دريافت كه قدمت انسان در زمين بسيار طولانى است . اين واقعيت را مى توان از پرسش و پاسخ فرشتگان و خداوند دريافت . روايات مذهبى شيعه نيز همين را مى رساند. آنجا كه امام على بن ابيطالب (ع ) در پاسخ به اين سوال كه : آيا قبل از پدرمان آدم ، آدم ديگرى هم در زمين زيسته است ، فرمود:
اگر انسان از اكنون تا قيامت هم به شمارش آدم هاى قبل از پدرمان آدم بپردازد، نخواهد توانست تعداد آدم هاى قبل از آدم را احصا كند. و اين ، قدمت حضور انسان در زمين را مى رساند و در نتيجه ، پيشينه پرستش و عقايد انسان را بيان مى كند. و از همين رو است كه :
((هنرى لوكاس )) مى گويد: ((دين پيچيده ترين عنصر فرهنگ ابتدائى انسان است ...
و پيداست كه همه مردم اوليه گونه اى اعتقاد دينى داشته اند و انسان اوليه مانند بازماندگانش به نيروى راز آلودگى كه نگاه دارنده زمين ، آسمان و سراسر زندگى او است ، عميقا احساس وابستگى مى كرد. انسانهاى ابتدائى عموما به نيروهاى فرا طبيعى باور داشته و بسيارى از عادتهاى فرهنگى آنان از اينگونه گرايشهاى ماوراء طبيعى سرچمشه گرفته است . انسان نخستين با موجودات اطراف خود چنين نجوا مى كرد:
من ده ساله بودم ، به زمين ، آسمان ، رودخانه ها و جانوران اطرافم نگاه مى كردم و نمىتوانستم بفهمم كه اينها را كدام نيروى بزرگ تر ساخته است . به قدرى نگران فهماين موضوع بودم كه از درختها و بوته ها سوال مى كردم . پندارى گلها به من خيره شدهبودند. مى خواستم از آنها بپرسم : شما را چه كسى آفريده ؟ به سنگهاى خزه پوشنگاه مى كردم كه بعضى به شكل انسان بودند. اما اينها نمى توانستند جواب مرا بدهند.پس از چندى خواب ديدم . يكى از همين سنگهاى كوچك به خوابم آمد و گفت : آفريدگارهمه چيز واكان تانگاه خداى يكتا است ))(23)
معنى دين و مذهب و اشاره اى به طبقه بندى آنها
معنى و مفهوم ؛
واژه ((دين )) لفظ مشترك آريائى و سامى است .
محققان لفظ دين را در آثار سه قوم ديده اند:
1 در لغت آرامى (لغت اقوام ساكن شمال بين النهرين ) به معناى ((حكم و قضا)) به كار گرفته شده است .
2 در لغت عرب به معناى ((رسم و عادت و شريعت )) آمده است .
3 در ((اوستا)) دين به معناى ((شريعت و مذهب )) آمده است . و در اصطلاح عرف ، دين شريعتى است كه به وسيله يكى از فرستادگان الهى يا مدعيان نبوت آورده شده است .(24)
((دين )) كلمه اى است عربى كه در زبانهاى سامى (عبرى و آرامى ) نيز به كار رفته و به معناى ((قضاوت و جزا)) هم آمده است ؛ مانند: ((يوم الدين )) كه به معناى روز جزا و داورى است .
و در لغت عرب به معناى ((اطاعت و انقياد)) هم آمده آنگونه كه به معناى ((آئين و شريعت )) هم به كار رفته شده است . لفظ دين در اوستا به صورت ((وئنا)) آمده كه به معناى ((وجدان )) و ضمير پاك )) است .
در فرهنگ اسلام دين را اينگونه معنى كرده اند:
((دين عبارت است از اقرار به زبان و اعتقاد به پاداش و كيفر در آن جهان و عمل به اركان و دستورات آن )).(25)
دين در اصطلاح اسلامى
دين در اصطلاح اسلامى به دو معنى آمده است :
1 دين ، احكام و دستوراتى است كه از طرف پروردگار براى راهنمايى جامعه بشرى بر رسولان و پيامبران حق وحى شده باشد.
2 دين ، يعنى ((ملت )) (ملة ابراهيم ) و ((شريعت ))؛ شريعت محمد (ص ).
دستورات پيامبران الهى را مى توان به سه دسته تقسيم كرد:
1 اعتقادات ؛ مانند توحيد و نبوت و معاد.
2 دستورات اخلاقى ؛ سير و سلوك انسانى و....
3 تكاليف عملى ؛ عمل بر طبق احكام و دستورات دينى .
((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: ((شريعت را به اعتبار اطاعت و فرمانبردارى دين گويند.))
((طبرسى )) در ((مجمع البيان )) مى گويد: ((اطاعت را دين گويند، از اين روى كه طاعت براى جزا است .))
در قرآن : دين به معناى ((جزا)) آمده است : مالك يوم الدين (26) ( صاحب روز جزا است). و به معناى شريعت نيز آمده است : ما جعل عليكم فى الدين من حرج (27) و به معنىطاعت نيز: مخلصين له الدين ، همچنين به معناى كيش و شريعت : ان الدين عندالله الاسلام(28)، و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الاخره من الخاسرين (29)،لااكراه فى الدين ...(30)، و ذرالذين اتخذوا دينهم لعبا و لهوا...(31)
امام على بن ابيطالب (ع ) در معناى ((دين )) فرموده اند:
((آغاز دين تسليم بودن در برابر پرورگار و پايان آن بندگى خالص او كردن است ، دين را جز عقل سامان نبخشد، دين و ادب هر دو محصول عقل اند، دين آدمى را از هر كار زشت و ناپسند باز مى دارد.))(32)
معنى ((مذهب )) و فرق آن با دين
((مذهب )) مصدر ميمى و ماءخوذ از ((ذهب )) است كه در زبان عربى به معناى ((طريقه و روش )) است . در تعابير علماء دين ، مذهب طريقه خاص دين است . ((جرجانى )) مى گويد كه : دين منسوب به خداست و ملت منسوب به پيامبر و مذهب مذهب جعفرى يا حنفى ، يا حنبلى ، يا مالكى و شافعى . غالبا اختلافات و افتراقات يك دين را مذهب گويند، مانند: مذهب كاتوليك ، پروتستان ، ارتودكس در دين مسيح .(33) و نيز آمده است كه ((مذهب )) به معناى طريقه و روش است .
در اصطلاح متكلمان ، مذهب به معناى روش خاصى است در فهم مسائل اعتقادى كه منشاء اختلاف در آن توجيه مقدمات منطقى و يا تفسير ظاهر قرآن است ؛ مانند مذهب شيعه اماميه ، مذهب اشاعره ، مذهب و معتزله . و در اصطلاح فقهى به معناى روش خاصى در استنباط احكام از ظواهر كتاب و سنت است ، مانند مذهب جعفرى ، حنفى ، مالكى ، شافعى ، حنبلى و...(34)
طبقه بندى مذاهب و اديان
طبقه بندى مذاهب در تاريخ ؛ بر اساس نژاد شناسى :
1 مذاهب اقوامى كه از ميوه درختان و شكار زندگى مى كنند.
2 مذاهب اقوامى كه به كشت و زرع مى پردازند.
3 مذاهب اقوامى كه از گله دارى امرار معاش مى كنند.
4 مذاهب اقوام و مللى كه متمدن شناخته مى شوند.
طبقه بندى اديان جهانى ؛ بر اساس جامعه شناسى :
1 اديان كلانى ؛ مانند آئين توتم پرستى و...
2 اديان ملى و قبيله اى ؛ مانند آئين چند خدايى يونان باستان .
3 اديان جامع جهانى ؛ يهوديت ، مسيحيت ، اسلام و...
دين و مذهب از ديدگان جامعه شناسان :
ماكس مولر: ((مذهب كوششى است كه براى درك آنچه قابل درك است و بيان آن چيزى كه غير قابل تقرير است .))
((مذهب يعنى ارتباط انسان با قواى ما فوق انسانى كه آدمى به آنها اعتقاد پيدا كرده و خود را وابسته به آنها مى داند.))
((مذهب از يك طرف وجود قواى اعلى را كه بشر به آنها وابسته است ، اعلام مى دارد و از ديگر طرف ، امكان برقرارى رابطه با آنها را ممكن و ضرورى مى شمارد، اين ارتباطات مذهب را تشكيل مى دهند.))
((مذهب يعنى تلاشها و فعاليتهاى بشرى كه از اعتقاد به قواى ما بعدالطبيعه سرچشمه گرفته و بشر وابستگى نهائى خود را به آنها حس ‍ مى كند.))
((مذهب نظام مشتركى از اعتقادات و اعمال مربوط به مقدسات و محرمات مى باشد...))
((مذهب عبارت از نهادى اجتماعى است كه صفت شاخص آن وجود امتى است كه افراد آن در امور زير با هم اتفاق نظر دارند:
الف : اجراى بعضى از مناس مرتب و پذيرش از دستورات و تعبيرات .
ب : اعتقاد به ارزش مطلق كه هيچ چيز با آن ارزش مطلق ، معادل نتوان بود و امت ، نگهبان آن ارزش مطلق است .
ج : مربوط نمودن فرد با قدرتى معنوى و برتر از انسان ؛ اين قدرت در مقام ((توحيد)) خداوند خوانده مى شود...))
((مذهب عبارت است از نظام فردى احاسات و اعتقادات و اعمال كه هدفشان خداوند است .))(35)
((دين مجموعه اى از عقايد موروثى است كه مورد قبول واقع شده است ...))
((دين مكتب خاص اعتقادى و اعمال و عبادات است كه در بردارنده مجموعه اى از قواعد اخلاقى و حكمت هاى فلسفى مى باشد.))
((دين كوششى است براى درك آنچه غير قابل درك است .))
((دين داراى سه مرحله است : 1 مرحله نظرى يا لاهوتى كه در اين مرحله آدمى همه پديده ها را ناشى از اراده اى برتر مى داند. ب : مرحله فلسفى ، مرحله توجيه يا تجريد قواى طبيعت .
ج : مرحله علمى يا تخصصى ، مرحله مقايسه و مقابله پديده ها با يكديگر.))(36)
در همين رابطه برخى محققان معتقدند كه انسان اوليه داراى سه مرحله از ((ديندارى )) بوده است :
الف : درك يك عظمت ، مانند ديدن آتشفشان يا دريا و...
ب : ترس از آن عظمت كه ديده بود.
ج : كمك خواستن از آن عظمت براى حفظ خود.(37)
بنابراين ، بشر در تمام ادوار حياتش به دين مى انديشيده است .
شگفت آنكه ، حتى ديكتاتوران و خون آشامان بزرگ تاريخ از آغاز تاكنون ، معتقدات دينى داشته اند، در شرق از اسكندر گرفته تا چنگيز و... و در غرب ، آيشمن ، نرون ، هيتلر و... و چنين بوده است كه هميشه ديكتاتوران خون آشام در لباس قديسان ظاهر مى شده اند و حرث و نسل ملتى را به خاك و خون مى كشيده اند.
بطور كلى ((دين )) به معناى توجه به كانون آفرينش جهان نيز آمده است ؛ از بدوى ترين شكلش كه به صورت باور به يك نيروى مرموز غيبى بود تا شكل منطقى ، فلسفى ، عقلى ، علمى و مترقى امروزش كه به قول ((ويل دورانت )): ((تشكيل دهنده قدرتها و نهضتهاى طبقات و نهادهاى فرهنگى و معنوى و ايجاد كننده تمدنهاى بشرى است .)) و همين عامل بوده است كه به قول دكتر ((بيل )): ((... نقش مهمى در از بين بردن ترسها و وحشتها دارد.)) او به عنوان يك روانپزشك مى گويد: ((بسيارى از بيماران وحشت زده خود را به وسيله دين و مذهب معالجه كردم ، زيرا كسى كه مبتلا به بيمارى وحشت زدگى است ، اگر توجيه شود كه خداوند او را دوست دارد، رفته رفته از ترس و وحشت او كاسته مى شود و روحش نيرو پيدا مى كند)).(38)
استبداد دينى بدترين نوع نظامهاى استبدادى
در عين حال بايد دانست و آگاه بود كه اين عامل اساسى ((تمدنها)) و ((نهضتها)) و مايه قوت قلبها اگر به وسيله صاحبان قدرت سياسى به بازى گرفته شود و در خدمت زرو زور و تزوير قرار گيرد، مايه جهل و عامل اختناق و استبداد مذهبى مى شود، و مى دانيم كه استبداد دينى بدترين نوع نظامهاى استبدادى است و بياد داشته باشيم كه قرون وسطى يعنى هزار سال تاريكى و نكبت و نفرت و انحطاط غرب ، محصول حاكميت حكومت مذهبى كليسا است ، زيرا: ((حكومت مذهبى رژيمى است كه در آن به جاى رجال سياسى ، رجال مذهبى مقامات سياسى و دولتى را اشغال مى كنند... آثار طبيعى چنين حكومتى يكى استبداد است ، زيرا رجال مذهبى خود را جانشين خدا و مجرى اوامر در زمين مى دانند، و در چنين صورتى مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با آنها را ندارند. يك زعيم روحانى خود را به خودى خود زعيم مى داند، به اعتبار اينكه روحانى است و عالم دين ، نه به اعتبار راءى و نظر و تصويب جمهور مردم . بنابراين يك حاكم غير مسئول است و اين مادر استبداد و ديكتاتورى فردى است و چون خود را سايه و نماينده خدا مى داند، برجان و مال و ناموس همه مسلط است . و در هيچ گونه ستم و تجاوزى ترديد به خود راه نمى دهد و بلكه رضاى خدا را در آن مى پندارد؛ گذشته از آن براى مخالف و براى پيروان مذاهب ديگر حتى حق حيات نيز قابل نيست . آنها را مغضوب خدا، گمراه ، نجس و دشمن راه دين و حق مى شمارد و هر گونه ظلمى را نسبت به آنان عدل خدائى تلقى مى كند. خلاصه حكومت مذهبى همان است كه در قرون وسطى كشيشان داشتند و ويكتور هوگو آن را به دقت ترسيم كرده است .))(39)
نگاهى كوتاه به پيشينه پرستش ؛ از آغاز تاكنون
شواهد باستان شناسى ، دوره اى از تاريخ را نشان مى دهد كه مربوط به چهل تا شصت هزار سال پيش است . آثار مكشوفه از غرب ايران (لرستان ) حكايت از رواج گسترده مراسم مذهبى و دينى در اين سرزمين دارد و اين ناقض نظريه جان بولاك انگليسى است كه به مرحله بيدينى در ادوار اوليه تاريخ انسان معتقد بود. همو بود كه مى گفت : پائين ترين مرحله حيات انسان ، مرحله ((لادينى و خدانشناسى )) است ؛ مرحله بعدى مرحله ((فتيش پرستى )) است ؛ مرحله سوم ، دوره توتميسم يا طبيعت پرستى است ، مرحله چهارم دوره جادوگرى است و مرحله پنجم دوره بت پرستى است و مرحله ششم دوره توحيد اخلاقى مى باشد.
((اندرولانگ )) دانشمند اسكاتلندى مى گويد كه بشر اوليه به يك نوع يكتاپرستى اعتقاد داشته و به يك مبداء متعال اخلاقى در دين خود مؤ من بوده است . همان طور كه انسان نمى تواند بيش از يك پدر داشته باشد، بشر اوليه نيز كم و بيش يكتاپرست بوده و به يك خداى برتر اعتقاد داشته باشد. او جغرافياى پرستش را چنين ترسيم كرده است : 1 دين پست يا اساطير و افسانه خدايان ، 2 دين عالى توحيد خداى يكتا.(40)
((فرايز)) مى گويد: ((دين يعنى نيروى تسكين دهنده فوق انسانى كه رفتار و زندگى انسان را تحت نظم در مى آورد. و جادو بر اساس قوانين تغيير ناپذير طبيعت استوار است . اعتقاد به نيروهاى منظبط كننده اساس دين را تشكيل مى دهند. فرق بنيادين دين و جادو در همين است كه جادو يك حالت تشويش آميز دارد و دين حالت آرامش خاطر و اطمينان قلب در انسان به وجود مى آورد. دين ، ذاتى ذهن انسان و مكمل طبيعت بشرى است . شايد همه چيز تحليل رود، ولى اعتقاد به خدا كه اصل نهائى همه اديان است ، بر جاى خواهد ماند... اديان همه از سرزمين مقدس ذهن انسانى سرچشمه گرفته و از يك روح ، جان يافته اند.))(41)
وجوه مشترك اديان بزرگ در حكمت عملى
1 خداشناسى و يكتاپرستى .
2 نيكوكارى و دستگيرى از ضعفا.
3 راستى و درستى و حرمت دروغ .
4 حرمت زنا.
5 منع دزدى و رشوه گيرى .
6 وفاى به عهد.
7 پاكيزگى و طهارت .
8 عبادت استعانت .
9 نيازردن و حيوانات بى آزار.
10 احترام به والدين .
11 آنچه به خود نمى پسندى به ديگران روا مدار.
12 ميانه روى و اعتدال .
13 محبت به يكديگر و خدمت به خلق .
14 تقوى و پرهيزكارى .
15 نكشتن بيگناه .
16 آباد كردن جهان .
17 خيرات براى مردگان و ياد آنان .
18 اعتقاد به پاداش و كيفر پس از مرگ .
19 كسب معاش از راه حلال .(42)
بديهى است كه اين عناوين در دين اسلام از گستردگى و عمق بسيار بيشترى برخوردار است .
كتاب شناسى :
براى دريافت پيشينه دين در تاريخ حيات انسان ن . ك : به فارسى : اطلاعات اوليه : جان ناس / تاريخ جامع اديان . ترجمه على اصغر حكمت . تهران . 1354. فليسين شاله / تاريخ مختصر اديان بزرگ . ترجمه منوچهر خدايار محبى . مصادر تحقيق و تخصصى : داريوش شايگان / اديان و مكتبهاى فلسفى هند. تهران . 1356. 2 جلد جوجاى و وينبرگ جاى / تاريخ فلسفه چين باستان . ترجمه پاشائى . تهران . 1354. احمد بهمنش / اساطير يونان و روم . تهران . 1351. دكتر على شريعتى / تاريخ و شناخت اديان . م . آ. 14 و 15. تهران . 1359. ويل دورانت / تاريخ تمدن ، جلد دين . 18.
تاين بى / فلسفه نوين تاريخ ترجمه پازارگاد. تهران . 1359.
2 مذاهب بدوى تاريخ ؛
((فتيشيسم ، آنى ميسم ، توتميسم ))
انسان و مذاهب در تاريخ
انسان در تلقى اديان و مذاهب
عهد عتيق ، تورات :
((... خداوند خدا پس آدم را از خاك زمين بسرشت و در بينى وى روح حيات دميد و آدم نفس زنده شد و خداوند خدا باغى در عدن بطرف شرق غرس نمود و آن آدم را كه سرشته بود در آنجا گذاشت و خداوند خدا درخت خوشنما و خوشخوراك را از زمين رويانيد و درخت حيات را در وسط باغ و درخت معرفت نيك و بد را و نهرى از عدن بيرون آمد تا باغ را سيراب كند از آنجا منقسم گشته چهار شعبه شد ...خداوند خدا آدم را گرفت و او را باغ عدن گذاشت تا كار آن را بكند و آن را محافظت نمايد و خداوند خدا آدم را امر فرمود گفت از همه درختان باغ بى ممانعت بخور اما از درخت معرفت نيك و بد زنهار نخورى زيرا روزى كه از آن خوردى هر آينه خواهى مرد و خداوند خدا گفت خوب نيست آدم تنها باشد پس ‍ برايش معاونى موافق وى بسازم ... خداوند خدا خوابى گران بر آدم مستولى گردانيد تا بخفت و يكى از دنده هايش را گرفت و گوشت در جايش ‍ پر كرد و خداوند خدا آن دنده را كه از آدم گرفته بود زنى بنا كرد و ويرا بنزد آدم آورد و آدم گفت همانا اين است استخوانى از استخوانهايم و گوشتى از گوشتم از اين سبب نساء ناميده شود زيرا كه از انسان گرفته شد از اين سبب مرد پدر و مادر خود را ترك كرده با زن خويش خواهد پيوست و يك تن خواهند بود آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند و مار از همه حيوانات صحرا كه خداوند ساخته بود هوشيارتر بود و بزن گفت آيا خدا حقيقتا گفته است كه از همه درختان باغ نخوريد زن بمار گفت از ميوه درختان باغ مى خوريم لكن از ميوه درختى كه در وسط باغ است خدا گفت از آن مخوريد و آن را لمس مكنيد مبادا بميريد مار بزن گفت هر آينه نخواهيد مرد بلكه خدا مى داند در روزى كه از آن بخوريد چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نيك و بد خواهيد بود و چون زن ديد كه آن درخت براى خوراك نيكوست و بنظر خوشنما و درختى دلپذير دانش افزا پس از ميوه اش گرفته بخورد و بشوهر خود نيز داد و او خورد آنگاه چشمان هر دوى ايشان باز شد و فهميدند كه عريانند پس برگهاى انجير بهم دوخته سرها براى خويش ساختند و...(43)
next page

fehrest page


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
هدف ازدواج
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : دو شنبه 2 آذر 1394
next page

index page

 

پيشگفتار

بسم الله الرحمن الرحيم

هر پسر و دخترى كه به سن رشد و بلوغ مى‏رسند بزرگترين‏آرزويشان اينست كه ازدواج كنند،با تاسيس زندگى مشترك زناشويى،استقلال و آزادى بيشترى بدست آورند،يار و مونس مهربان و محرم رازى‏داشته باشند.آغاز زندگى سعادتمندانه خويش را از زمان ازدواج حساب‏مى‏كنند و برايش جشن مى‏گيرند.زن براى مرد آفريده شده و مرد براى زن،و مانند مغناطيسى يكديگر را جذب مى‏كنند.زناشويى و تاسيس زندگى‏مشترك خانوادگى يك خواسته طبيعى است كه غرائزش در وجود انسانهانهاده شده است.و اين خود يكى از نعمتهاى بزرگ الهى است.راستى به‏غير از كانون گرم خانوادگى كجا را سراغ داريد كه براى جوانان پناهگاه‏مطمئنى باشد؟علاقه به خانواده است كه جوانان را از افكار پراكنده واضطرابهاى درونى نجات مى‏دهد.در آنجاست كه مى‏توانند يار و مونس‏با وفا و مهربانى پيدا كنند كه در شدائد و گرفتاريها يار و غمگسارشان‏باشد.پيمان مقدس زناشويى رشته‏اى است آسمانى كه دلها را بهم پيوندمى‏زند،دلهاى پريشان را آرامش مى‏دهد افكار پراكنده را به يك هدف متوجه مى‏سازد.خانه،جايگاه عشق و محبت،كانون انس و مودت وبهترين آسايشگاه است.

خداوند بزرگ در قرآن مجيد از اين نعمت‏بزرگ ياد كرده‏مى‏فرمايد:

يكى از آيات خدا اينست كه از خود شما برايتان همسران آفريد تابا آنها انس بگيريد و آرامش خاطر پيدا كنيد،و در ميانتان دوستى ومهربانى افكند.و در اين موضوع براى انديشمندان آيات و نشانه‏هايى‏است. (1)

پيغمبر اسلام فرمود:مردى كه زن نداشته باشد مسكين و بيچاره‏است،گر چه ثروتمند باشد. و زنى كه شوهر نداشته باشد مسكين و بيچاره‏است گر چه ثروتمند باشد. (2)

حضرت صادق عليه السلام از مردى پرسيد:همسر دارى؟عرض‏كرد:نه.فرمود:

دوست ندارم يك شب بى‏همسر بمانم گر چه مالك تمام دنيا باشم. (3)

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:بنائى در اسلام پايه گذارى‏نشده كه نزد خدا محبوبتر و عزيزتر از ازدواج باشد. (4)

آرى خداى مهربان يك چنين نعمت گرانبهايى را به بشر عطا كرده‏است ليكن افسوس و صد افسوس كه از اين نعمت‏بزرگ قدردانى نمى‏كند و چه بسا،بواسطه نادانى و خودخواهى، همين كانون مهر و مودت‏را به صورت يك زندان تاريك بلكه جهنم سوزانى تبديل مى‏سازد. در اثرجهالت و نادانى بشر است كه محيط نورانى و با صفاى خانواده به صورت‏زندان دردناكى تبديل مى‏شود كه اعضاء خانواده ناچارند تا آخر عمر در آن‏زندان تاريك بسر برند يا پيمان مقدس زناشويى را متلاشى سازند.

آرى اگر زن و شوهر به وظيفه خويش آشنا باشند و عمل كنندمحيط خانه مانند بهشت‏برين با صفا و نورانى مى‏گردد.و اگر اختلاف وكشمكشهاى خانوادگى به ميان آمد محيط خانه به صورت يك زندان‏حقيقى تبديل خواهد شد.

اختلافات خانوادگى علل و عوامل مختلفى دارد.از قبيل عوامل‏اقتصادى،تربيت‏خانوادگى زن يا شوهر،محيط زندگى،دخالتهاى بيجاى‏پدر و مادر زن و شوهر يا ساير بستگان آنها.و دهها چيز ديگر.

ليكن به عقيده نگارنده،مهمترين عامل ناسازگارى و اختلافات‏داخلى،آشنا نبودن زن و شوهر به وظائف زناشويى و عدم آمادگى براى‏زندگى مشترك خانوادگى است،براى تصدى هر مقام و انجام هر كارى،تخصص و آمادگى يك شرط اساسى محسوب مى‏شود.و كسى كه‏اطلاعات كافى و آمادگى قبلى نداشته باشد نمى‏تواند كارى را بخوبى‏انجام دهد.بهمين جهت،براى تصدى هر مقامى كلاسهاى كارآموزى‏تاسيس مى‏شود.

براى ازدواج و تاسيس زندگى مشترك خانوادگى نيز تخصص وآمادگى و اطلاعات كافى لازم است.پسر بايد از طرز تفكر همسرش وخواسته‏هاى درونى او و مشكلات زناشوئى و راه علاج آنها و آداب معاشرت اطلاعات كافى داشته باشد.بايد توجه داشته باشد كه زن گرفتن‏به معناى جنس خريدن يا كلفت گرفتن نيست،بلكه به معناى پيمان وفا وصداقت و محبت و همكارى و شركت در زندگى مشترك خانوادگى است.

زن نيز بايد به طرز تفكر شوهرش و خواسته‏هاى درونى او توجه‏داشته باشد و بداند كه شوهر كردن به معناى نوكر گرفتن و تامين بدون قيدو شرط خواسته‏ها و آرزوهاى درونى نيست. بلكه پيمان همكارى وتشريك مساعى است.و براى رسيدن به اين هدف مقدس،گذشت وفداكارى و همكارى و تفاهم لازم است.

با اينكه سرنوشت پسر و دختر با ازدواج روشن مى‏شود واطلاعات لازم و آمادگى اخلاقى برايش ضرورى است متاسفانه اجتماع مانسبت‏به اين موضوع حياتى غفلت دارد.

نسبت‏به جهاز و مهر و زيبائى و شخصيت پدر و مادر كاملا عنايت‏دارند.ليكن آمادگى براى زندارى و شوهردارى و تاسيس زندگى مشترك‏خانوادگى را اصلا شرط نمى‏دانند.

دختر را به خانه بخت مى‏فرستند با اينكه شوهردارى و كدبانوگرى‏را نياموخته است.پسر را زن مى‏دهند با اينكه از زندارى و سرپرستى‏خانواده اطلاع ندارد.

دو نوجوان بى‏اطلاع و كم تجربه وارد زندگى نوين مى‏شوند.بدين‏جهت صدها مشكل بوجود مى‏آيد.اختلافات و ناسازگاريها و قهر ودعواها شروع مى‏شود.دخالت پدر و مادرها هم چون از روى عقل و تدبيرنيست،نه تنها مشكلى را حل نمى‏كند بلكه اختلافات را عميق‏تر وريشه‏دارتر مى‏سازد.دوران اول ازدواج يك دوران پر آشوب و بحرانى است.بسيارى از زندگيها در همين دوران بواسطه طلاق متلاشى مى‏گردد.

بعضى از آنها هم با حفظ ازدواج،تا آخر عمر به كشمكش و زورآزمايى‏ادامه مى‏دهند و عذاب در اين زندان اختيارى را بر طلاق مقدم مى‏دارند.

بعضى از خانواده‏ها هم پس از مدتى،كوتاه يا دراز،با اخلاق و رفتاريكديگر آشنا مى‏شوند و آسايش و آرامش نسبى پيدا مى‏كنند.

اى كاش براى پسران و دخترانى كه در صدد ازدواج بودندكلاسهايى به عنوان‏«آموزش ازدواج‏»تاسيس مى‏شد و بعد از اينكه يك‏دوره راهنمايى مى‏ديدند و براى زندگى مشترك خانوادگى آماده مى‏شدند وبرگ صلاحيت‏برايشان صادر مى‏شد اقدام به ازدواج مى‏كردند. (به اميدآنروز انشاء اله) .

نگارنده چون بدين نياز اجتماعى توجه داشته و ضرورت آن رااحساس نموده كتاب حاضر را نگاشته است.در اين كتاب مشكلات‏زناشويى مورد بررسى قرار گرفته و با استفاده از قرآن شريف و احاديث‏پيغمبر و ائمه عليهم السلام و گاهى با استفاده از آمار عمومى و تجربه‏هاى‏شخصى،تذكراتى داده شده و راهنماييهاى لازم بعمل آمده است.

نگارنده مدعى نيست كه با خواندن اين كتاب تمام مشكلات‏خانوادگى حل و فصل خواهد شد.زيرا عوامل ديگرى نيز بدون شك‏دخالت دارند.ليكن اميدوار است كه خواندن اين كتاب و بكار بستن آن،در حل بسيارى از مشكلات به خانواده‏ها كمك كند.از دانشمندان وخيرخواهان ملت انتظار مى‏رود كه ضرورت اين موضوع را دريابند و بااقدامات جدى و مؤثر خانواده‏ها را از پريشانى و بدبختى نجات دهند (به‏اميد آن روز) . در اين كتاب وظائف هر يك از زن و مرد بطور جداگانه موردبررسى قرار گرفته و كتاب به دو بخش تقسيم شده است: بخش اول،وظيفه‏زن نسبت‏به شوهرش.بخش دوم،وظيفه مرد نسبت‏به همسرش.ليكن لازم‏است كه زن و شوهر هر دو بخش را بخوانند تا به وظائف مشترك آشناشوند و بينايى بهترى پيدا كنند.وقتى يكى از دو بخش كتاب را مى‏خوانيدممكن است‏خيال كنيد كه از يك طرف جانبدارى شده و وظيفه ديگرى‏مورد غفلت واقع شده است،ليكن چنين نيست،وقتى بخش ديگر رابخوانيد تصديق خواهيد كرد كه تعصبى در كار نبوده و بيطرفانه قضاوت‏شده است.

قم،حوزه علميه ابراهيم امينى

تير ماه 1354

هدف ازدواج

ازدواج براى انسان يك نياز طبيعى است و فوائد مهمى را در بردارد كه اهم آنها عبارت است از:

1-نجات از سرگردانى و بى‏پناهى و تشكيل خانواده.دختر وپسرى كه ازدواج نكرده‏اند بمنزله كبوترانى بى‏آشيانه هستند،كه بوسيله‏ازدواج خانه و آشيانه و پناهگاه مى‏يابند.شريك در زندگى و مونس ومحرم راز و غمخوار و مدافع و كمك بدست مى‏آورند.

2-ارضاى غريزه جنسى،غريزه جنسى در وجود انسان غريزه‏بسيار نيرومند و ارزنده‏اى است. و بهمين جهت نياز دارد به وجود همسرى‏كه در يك محيط امن و آرامش،در مواقع احتياج،از وجودش بهره بگيردو لذت ببرد.تامين صحيح خواسته‏هاى غريزه جنسى يك نياز طبيعى است‏كه بايد اجابت‏شود و الا ممكن است پى‏آمدهاى بد روانى و جسمانى واجتماعى داشته باشد.كسانيكه از ازدواج امتناع مى‏ورزند غالبا به‏بيماريهاى روانى و جسمانى مبتلا مى‏گردند.

3-توليد و تكثير نسل،بوسيله ازدواج انسان فرزند پيدا ميكند.

وجود فرزند ثمره ازدواج و باعث تحكيم بنياد خانواده و آرامش و دلگرمى‏زن و شوهر ميباشد. و بهمين جهت در قرآن و احاديث نسبت‏به ازدواج تاكيدات‏فراوانى بعمل آمده است.از باب نمونه:خدا در قرآن مى‏فرمايد:و از آيات‏خدا اينست كه براى شما همسرانى را آفريد تا با آنها انس بگيريد (5) رسول‏خدا صلى الله عليه و آله فرمود:در اسلام بنائى بر پا نشده كه بهتر از تزويج‏باشد. (6)

امير المؤمنين عليه السلام فرمود:تزويج كنيد كه سنت رسول‏خداست.پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏فرمود:هر كسى مى‏خواهد از سنت‏من پيروى كند بايد ازدواج نمايد.بوسيله ازدواج فرزند بياوريد (و تعدادمسلمانها را زياده گردانيد) كه من در قيامت‏با كثرت شما به امتهاى ديگرمباهات و افتخار مى‏كنم. (7)

امام رضا عليه السلام فرمود:هيچكس فائده‏اى بدست نياورد كه‏بهتر از همسر شايسته باشد. همسرى كه وقتى به او نگاه مى‏كند شادمانش‏ميگرداند و در غياب او نفس خودش و مال او را نگهدارى مينمايد. (8)

مطالب مذكور آثار و منافع دنيوى و حيوانى ازدواج بود،كه‏حيوانات نيز برخى از آنها را دارند اين قبيل امور را نمى‏توان هدف اصلى‏ازدواج انسان باعتبار اينكه انسان است،محسوب داشت. انسان در اين‏جهان نيامده تا مدتى بخورد و بياشامد و بخوابد و شهوترانى و لذتجوئى‏كند آنگاه بميرد و نابود شود.مقام انسان عالى‏تر از اينهاست.انسان آمده تا با علم و عمل و اخلاق نيك نفس خويش را پرورش دهد و در راه كمال وصراط مستقيم انسانيت‏سير و صعود كند تا به مقام خوب پروردگار جهان‏نائل گردد.انسان موجودى است عالى كه با تهذيب و تزكيه نفس و اجتناب‏از بديها و پرورش فضائل و مكارم اخلاق و انجام كارهاى نيك،مى‏تواندبه مقام شامخى نائل گردد كه فرشتگان بدان مقام راه ندارند.انسان‏موجودى است جاودانه و در اين جهان آمده تا با راهنمائيهاى پيامبران وبكار بستن قوانين و برنامه‏هاى دين،سعادت دنيا و آخرت خويش را تامين‏كند و در جهان آخرت،در جوار حق،در خوشى و آسايش تا ابد زندگى‏كند.

بنابراين هدف اصلى ازدواج انسان را در اين برنامه بايد جستجوكرد.هدف ازدواج يك انسان ديندار بايد اين باشد كه با تعاون و همكارى‏همسرش بتواند نفس خويش را از گناهان و بديها و اخلاق زشت تهذيب‏نمايد و با عمل صالح و اخلاق نيك پرورش دهد تا به مقام شامخ انسانيت‏و تقرب به خدا نائل گردد.و همسر شايسته و خوب و موافق براى رسيدن‏به چنين هدف مهمى ضرورت دارد.

دو انسان مؤمن كه با ازدواج تشكيل خانواده ميدهند،از انس ومحبت و آرامش و كاميابيهاى مشروع جنسى برخوردار ميشوند،و درنتيجه از انحراف و تمتعات غير مشروع و راه يافتن به مراكز فساد واعتيادهاى خطرناك و ولگرديها و شب نشينيهاى خانمانسوز محفوظ و درامان خواهند بود.و بهمين جهت پيامبر اكرم و ائمه اطهار عليهم السلام‏نسبت‏به ازدواج بسيار تاكيد نموده‏اند.رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:هر كس كه ازدواج كند نصف دينش را حفظ نموده است. (9)

امام صادق عليه السلام فرمود:دو ركعت نمازى را كه افراد متاهل‏بخوانند،از هفتاد ركعت نمازى كه افراد غير متاهل بخوانند افضل‏ميباشد. (10)

وجود همسر ديندار و موافق (چه زن چه مرد) در امكان انجام‏وظيفه و عمل به واجبات و مستحبات و ترك محرمات و مكروهات،وتخلق به اخلاق نيك و اجتناب از اخلاق زشت،نقش بسيار مهمى را ايفاميكند.اگر زن و شوهر هر دو ديندار و در طريق پرورش و تزكيه نفس‏باشند،در پيمودن اين راه دشوار نه تنها مانع نخواهند بود بلكه تعاون وتشويق خواهند داشت.مگر يك نفر مجاهد فى سبيل الله بدون تاييد وتوافق همسرش مى‏تواند در ميدان جهاد خوب بجنگد و حماسه آفرينى كند؟

مگر انسان،بدون توافق همسرش مى‏تواند در كسب و كار و تحصيل اموال‏همه جهات شرعى و اخلاقى را رعايت كند،حقوق واجب مالى را بپردازد،از اسراف و تبذير اجتناب نمايد،و مازاد مخارج ضرورى خويش را درامور خيريه انفاق كند؟

همسر ديندار و مؤمن همسرش را بخوبى و صلاح دعوت ميكند وهمسر لاابالى و بد اخلاق همسرش را به فساد و بد اخلاقى ميكشد و ازهدف مقدس انسانيت دور ميگرداند.و بهمين جهت‏به مرد و زن سفارش‏شده كه بهنگام ازدواج موضوع ايمان و ديندارى و اخلاق را شرط اساسى‏محسوب بدارند.

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:خداوند عز و جل فرموده‏است وقتى اراده كنم كه تمام خوبيهاى دنيا و آخرت را براى شخص‏مسلمانى جمع كنم به او قلبى خاشع و زبانى ذاكر و بدنى كه بر بلاها صابرباشد عطا ميكنم.و همسر مؤمنى به او ميدهم كه هر گاه باو نگاه كندخوشنودش سازد و در غياب،حافظ نفس خويش و مال او باشد. (11)

شخصى خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كرد:

همسرى دارم كه بهنگام ورود به خانه باستقبالم مى‏آيد و بهنگام خروج‏بدرقه‏ام ميكند. هنگامى كه مرا اندوهناك يافت در تسليت من ميگويد:اگردرباره رزق و روزى مى‏انديشى غصه نخور كه خدا ضامن روزى است.واگر در امور آخرت مى‏انديشى خدا انديشه و اهتمام ترا زياده گرداند.پس‏رسول خدا فرمود:خداى را در اين جهان عمال و كارگزارانى است و اين‏زن از عمال خدا ميباشد.چنين همسرى نصف اجر يك شهيد را خواهدداشت. (12)

امير المؤمنين عليه السلام نيز چنين هدف بزرگى را در نظر داشته‏كه درباره حضرت زهرا عليها السلام فرمود:بهترين كمك است در راه‏اطاعت‏خدا.در تاريخ چنين آمده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله روزبعد از عروسى حضرت على و حضرت زهرا براى تبريك و احوالپرسى، به منزل آنها تشريف فرما شد.از حضرت على عليه السلام پرسيد:همسرت‏را چگونه يافتى؟ گفت:زهرا را بهترين كمك براى اطاعت‏خدا يافتم.

آنگاه از حضرت زهرا پرسيد:شوهرت را چگونه يافتى؟گفت:بهترين شوهر است. (13)

امير المؤمنين عليه السلام در اين جمله كوتاه هم بانوى شايسته ونمونه اسلام را معرفى نمود،هم هدف اساسى و اصلى ازدواج را بيان كرد.

بخش اول:وظائف بانوان

شوهردارى

شوهردارى يعنى مواظبت و نگهدارى شوهر.شوهردارى كار سهل‏و آسانى نيست كه از هر زن بى‏لياقت و نادانى ساخته باشد،بلكه كاردانى وذوق و سليقه و زيركى مخصوص لازم دارد، زنيكه بخواهد شوهردارى كندبايد دل او را بدست آورد،اسباب رضايت‏خاطرش را فراهم سازد.مواظب‏اخلاق و رفتارش باشد،به كارهاى نيك تشويقش كند،از كارهاى بدنگهداريش كند،مواظب بهداشت و حفظ الصحه و تغذيه او باشد.سعى كنداو را به صورت يك شوهر آبرومند و محبوب و مهربان در آورد تا براى‏خانواده‏اش بهترين سرپرست و براى فرزندانش بهترين پدر و مربى باشد.

خداوند حكيم قدرت فوق العاده‏اى به زن عطا فرموده است.

سعادت و خوشبختى خانواده در دست اوست،بدبختى خانواده نيزدر دست اوست.

زن ميتواند خانه را به صورت بهشت‏برين در آورد،و ميتواند به‏صورت جهنم سوزانى تبديلش سازد،ميتواند شوهرش را به اوج ترقى‏برساند و ميتواند به خاك سياهش بنشاند.زن اگر به فن شوهردارى آشناباشد و وظائفى را كه خدا برايش مقرر فرموده انجام دهد ميتواند از يك‏مرد عادى بلكه از يك مرد بى‏عرضه و بى‏لياقت‏يك شوهر لائق و آبرومندبسازد. يكى از دانشمندان مينويسد:زن قدرت عجيبى دارد،مثل قضا وقدر است،هر چه بخواهد همانست. (14)

اسمايلز ميگويد:اگر زن با تقوى و خوش خلق و كدبانويى در خانه‏محقر و فقيرى باشد آن خانه را محل آسايش و فضيلت و خوشبختى‏ميسازد.

ناپلئون ميگويد:اگر ميخواهيد اندازه تمدن و پيشرفت ملتى رابدانيد به زنان آن ملت‏بنگريد.

بالزاك ميگويد:خانه بى‏زن عفيف،قبرستان است.

شوهردارى به قدرى در نظر اسلام اهميت داشته كه آنرا در رديف‏جهاد در راه خدا قرار داده، حضرت على (ع) ميفرمايد:جهاد زن باين‏است كه خوب شوهردارى كند. (15) با توجه باينكه جهاد در راه خدا براى‏ترقى و عظمت اسلام و دفاع از كشورهاى اسلامى و اجراى عدالت‏اجتماعى بزرگترين عبادت است ارزش شوهردارى معلوم ميشود.

رسول خدا (ص) فرمود:هر زنيكه بميرد در حاليكه شوهرش‏راضى باشد داخل بهشت ميشود. (16)

رسول خدا (ص) فرمود:زن نميتواند حق خدا را ادا كند مگر اينكه‏حق شوهرش را ادا كند (17) .

پى‏نوشتها:

1-سوره روم آيه 21

2-مجمع الزوائد ج 4 ص 252.

3-بحار الانوار ج 103 ص 217.

4-بحار ج 103 ص 222.

5-سوره روم آيه 21.

6-وسائل الشيعه ج 14 ص 3.

7-وسائل الشيعه ج 14 ص 3.

8-وسائل الشيعه ج 14 ص 23

9-وسائل الشيعة ج 14 ص 5

10-وسائل الشيعة ج 14 ص 6

11-وسائل الشيعة ج 14 ص 23

12-وسائل الشيعة ج 14 ص 17

13-بحار الانوار ج 43 ص 117

14-در آغوش خوشبختى ص 142.

15-بحار الانوار ج 103 ص 252.

16-محجة البيضاء ج 2 ص 70.

17-مستدرك ج 2 ص 552.

next page

index page

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانهاي شیرین بهلول دانا
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : دو شنبه 2 آذر 1394



٢
درباره بهلول
بهلول به ضم باء و سکون ها به معنی گشاده رو و صاحبصورت زیبا و جامع خیراتاطلاق می گردد .
این اسم را براي اشخاصبذله گو و در عین حال حق گو و حاضر جواب نیز به کار می برند . اشخاصی
دیگري هم به این اسم بوده اند ولی بهلول معروفهمان شخصی استکه در زمان هارون الرشید
میزیسته و از شاگرد هاي مخصوصامام جعفر صادق (ع) بوده و از محبان اهل بیت محسوب شده است
و به روایتی برادر مادري هارون الرشید و به روایت دیگر از بستگان نزدیکهارون عباسی بوده است.
چنانچه در مجالسالمومنین قاضی نو اله بیان فرموده بهلول از افاضل عقلاي زمان هارون الرشید و به
مصلحتی خود را به دیوانگی زده است . از بنی اعمام هارون الرشید عباسی و از شاگرد هاي خاصامام
جعفر صادق (ع) بوده و در زمره متقیان عصر هارون الرشید می باشد .
محل تولد او شهر کرفه و اسم اصلی او وهب بن عمرو است. دیوانگی او بدین لحاظ بوده که چون
هارون الرشید براي بقاي خلافت و حفظ سلطنت بیم زیاد از امام هفتم موسی بن جعفر (ع) داشت
درصدد از بین بردن حضرت برآمدو بهانه می انگیختتا آن امام به حق را به درجه شهادت برساند و
براي این کار آن حضرت را متهم بداعیه خروج نمود و از متقیان زمان خود که از آن جمله بهلول بود
استفنا به قتل امام معصوم نمود .
دیگران فتوا دادند ولی بهلول با راي آنها مخالفت نمود . فوري به خدمتامام رفتو صورت واقعه را به
عرضرساند و التماس نمود تا آن حضرت او را ارشاد نماید و چاره فرماید . در آن وقتآن امام به او
دستور داد که به دیوانگی تظاهر نماید .
این بود که بهلول به مقتضاي وقتو به اشاره امام واجبالاطاعت، خود را به دیوانگی زد و از تکلیفو
قصاصهارون الرشید خلاصی یافت و در این حال حرفحق از مظلومین را بدون ترسولی با بیانی
مجنون وار و شیرین بیان دفاع می نمود و گاه خلیفه وقتو ارکان دولترا با بیاناتخود رسوا و محکوم
می ساخت . با این وصفمردم به فضل و کمال او ایمان داشته و حکایات مطالباو را سر مشق قرار می
دادند و هنوز در این عصر بیشتر حکایاتاو در محافل ذکر و از آنها پند گرفته می شود .
اما این روایت ضعیفاست . چون خیلی بعید است که معصوم (ع) شخصعاقلی را صریحاً امر کند که
خود را به دیوانگی بزند و آنچه صحیح تر به نظر می رسد بدینگونه استکه گویند چند تن از صاحبه و
دوستان خاصامام (ع) که به مناسبت دوستی آن حضرت تحت تعقیب قرار گرفته بودند با مشورت
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٣
همدیگر به خدمت امام (ع) رسیدند و کسب تکلیفنمودند . امام (ع) جواب آنها را با یکحرف
بوده که همگی دانستند « ج » تحجی ( کتبی یا شفاهی آن معلوم نیست) نمودار ساختند و آن فقط حرف
که جایز نیست بیشاز این سوال کنند . پسهرکدام آن را طوري تعبیر کرده و از خدمتامام مرخص
شدند .
را جلاء وطن دانسته و دیگري جبال و از شهر خارج شدند . بهلول آن را جنون دانسته « ج » یکی از آنها
و خود را به دیوانگی زد و همگی از آن بلیه رفتند .
شرحی از زندگی بهلول
بهلول پیشاز آنکه خود را به دیوانگی ظاهر سازد ، زندگانی اعیانی داشت و چون به اشاره امام (ع) به
جنون و دیوانگی ظاهر شد دست از تمام تجملات دنیایی کشید و در حقیقتدیوانه حق و ژنده پوش
حقیقت شد و خرابه را بر قصر هاي هارون ترجیح داد و در این حال خود را بهتر از خلیفه و ارکان دولت
می دانست.
در شخصیت بهلول
بهلول در حقیقت مردي عارف و فاضل و عالمی کامل بود و صاحبعقل و هوشسرشار و در حاضر
جوابی و حل مسائل سرآمد فضلاء عصر خود بود . ولی بواسطه حفظ دین و ترویج شرع و مبین حقائق
اهل بیت اطهار با اشاره امام (ع) به دیوانگی تظاهر نمود . در آن عصر و زمان غیر از این حال چاره اي
نداشت و الا خون او را می ریختند چنانکه هارون الرشید وقتی در اثبات امامتموسی بن جعفر (ع)
حجتهاي هشام ابن الحکم را که یکی از شاگردهاي امام صادق(ع) بود شنید به یحی ابن خالد برمکی
گفت زبان این مرد از صد هزار شمشیر براي من زیان آورتر استو عجیباستکه این شخصزنده
استو من خلافتمی کنم .
هارون درصدد قتل هشام برآمد و چون هشام از آن واقعه خبردار شد به کوفه فرار کرد و در خانه یکی از
دوستان پنهان شد و طولی نکشید که از خوفهارون وفات نمود .
بهلول و طعام خلیفه
آورده اند که هارون الرشید خوان طعامی براي بهلول فرستاد . خادم خلیفه طعام را نزد بهلول آورد و
پیشاوگذاشت و گفت این طعام مخصوصخلیفه استو براي تو فرستاده استتا بخوري . بهلول طعام
را پیشسگی که در آن خرابه بود گذاشت . خادم بانگبه او زد که چرا طعام خلیفه را پیشسگ
گذاردي ؟بهلول گفت: دم مزن اگر سگبشنود این طعام از آن خلیفه استاو هم نخواهد خورد .
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٤
نشستن بهلول در مسند هارون
روزي بهلول وارد قصر هارون شد و چون مسند ( جاي ) خلافترا خالی و بلامانع دید فوراً بدون ترس
بالا رفت و بر جاي هارون قرار گرفت . چون غلامان خاصدربار آن حال را مشاهده کردند فوراً بهلول
را با ضرب تازیانه از مسند هارون پایین آوردند . بهلول به گریه افتاد و در همین حال هارون سر رسید و
دید بهلول گریه می کند . از پاسبانان سبب گریه بهلول را سوال نمود . غلامان واقعه را به عرضهارون
رساندند . هارون آنها را ملامت نمود و بهلول را دلداري داد و نوازشنمود . بهلول گفتمن بر حال تو
گریه می کنم نه بر حال خودم به جهت اینکه من به اندازه چند ثانیه بر جاي تو نشستم ، اینقدر صدمه و
اذیت و آزار کشیدم و تو در مدت عمر که در بالاي این مسند نشسته آیا تورا چقدر آزار و اذیتمی
دهند و تو از عاقبتامر خود نمی اندیشی ؟
بهلول و سودا گر
روزي سوداگر بغدادي از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زیاد ببرم ؟ بهلول جواب داد آهن و
پنبه .
آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خرید و انبار نمود . اتفاقاً پساز چند ماهی فروختو سود فراوان
برد. باز روزي به بهلول برخورد این دفعه گفت : بهلول دیوانه من چه بخرم تا منافع زیاد ببرم . جواب داد
پیاز بخر و هندوانه . سوداگر ایندفعه رفتو تمام سرمایه خود را پیاز و هندوانه خرید و انبار نمود . پساز
مدت کمی تمام پیاز و هندوانه هاي او پوسید و از بین رفتو ضرر فراوان نمود . فوري به سرغ بهلول
رفت و گفت که بار اول که با تو مشورت نمودم گفتی آهن بخر و پنبه و نفعی برده ولی دفعه دوم این
چه پیشنهادي بود کردي ؟ تمام سرمایه من از بین رفت.
بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول که مرا صدا زدي گفتی آقاي شیخ بهلول و چون مرا شخص
عاقلی خطاب نمودي منهم از روي عقل به تو جواب دادم . ولی دفعه دوم مرا دیوانه خطاب نمودي ، من
هم از روي دیوانگی جوابترا دادم . مرد از گفته دوم خود خجل شد و مطلبرا دركنمود .
بهلول با دوست خود
شخصی که سابقه دوستی با بهلول داشت روزي مقداري گندم به آسیاب برد . چون آرد نمود بر الاغ
خود نمود و چون نزدیکمنزل بهلول رسید اتفاقاً خرشلنگشد و به زمین افتاد . آن شخصچون با
بهلول سابقه دوستی داشت او را صدا زد و درخواستنمود تا الاغشرا به او بدهد و بارشرا به منزل
برساند و چون بهلول قبلاً قسم خورده بود که الاغشرا به کسی ندهد ، به آن مرد گفت: الاغ من نیست
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٥
اتفاقاً صداي الاغ بلند شد و بناي عر عر کردن گذارد .آن مرد به بهلول گفتالاغ تو در خانه استو تو
میگویی نیست؟!
بهلول گفت عجب دوست احمقی هستی . تو پنجاه سال با من رفیقی ، حرفمرا باور نداري ولی حرف
الاغ را باور می نمایی ؟!!
بهلول و طبیب دربار هارون
آورده اند که هارون الرشید طبیب مخصوصی جهت دربار خود از یونان خواست . چون آن طبیبوارد
بغداد شد هارون الرشید با جلال خاصی آن طبیبرا وارد دربار نمود و بسیار با او احترام نمود . تا چند
روز ارکان دولت و اکابر شهر بغداد به دیدن آن طبیبمی رفتند تا اینکه روز سوم بهلول هم به اتفاق
چند تن به دیدن آن طبیبرفتو در ضمن تعارفات و صحبتهاي معمولی ناگهان بهلول از آن طبیب
سوال نمود : شغل شما چه می باشد ؟
طبیب چون سابقه بهلول را شنیده و او را می شناختکه دیوانه استخواستاو را مسخره نماید . به او
جواب داد : من طبیبهستم و مرده ها را زنده می نمایم . بهلول د رجواب گفت:
تو زنده ها را نکش، مرده زنده کردنتپیشکش.
از جواب بهلول هارون و اهل مجلسخنده بسیار نمودند و طبیباز رو رفتو بغداد را تركنمود .
پند دادن بهلول به هارون
روزي بهلول بر هارون وارد شد . هارون گفت اي بهلول مرا پندي ده . بهلول گفتاي هارون اگر در
بیابانی که هیچ آبی در آن نیستو تشنگی بر تو غلبه نماید و غریببه موت شوي ، آیا چه میدهی که تو
را جرعه اي آب دهند که عطشخود را فرو نشانی ؟ گفت صد دینار طلا . بهلول گفت: اگر صاحب
آن به پول رضایتندهد چه می دهی ؟ گفت: نصفپادشاهی خود را می دهم .
بهلول گفتپساز آنکه آب را آشامیدي ، اگر به مرضحبسالیوم مبتلا گردي و رفع آن نتوانی باز چه
میدهی که کسی علاج آن درد را بنماید ؟
هارون گفت نصفدیگر پادشاهی خود را . بهلول جواب داد : پسمغرور به این پادشاهی مباشکه
قیمتآن یکجرعه آب بیشنیست. آیا سزاوار نیستکه با خلق خداي عزوجل نیکویی کنی ؟!
عطیه خلیفه به بهلول
روزي هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که آن را در میان فقرا و نیازمندان تقسیم نماید . بهلول وجه را
گرفتو بعد از چند لحظه به خود خلیفه پسداد . هارون علتآن را سوال نمود .
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٦
بهلول جواب داد که من هرچه فکر کردم از خود خلیفه محتاج تر و فقیر تر کسی نیستاین بود که من
وجه را به خود خلیفه رد کردم . چون می بینم مامورین و گماشتگان تودر دکانها ایستاده و به ضرب
تازیانه مالیات و باج و خراج از مردم می گیرند و در خزانه تو می ریزند و از این جهتدیدم که احتیاج
تو از همه بیشتر است. لذا وجه را به شما برگرداندم .
بهلول و امیر کوفه
اسحق بن محمد بن صباح امیر کوفه بود . زوجه او دختري زایید . امیر از این جهتبسیار محزون و
غمگین گردید و از غذا و آب خوردن خودداري نمود . چون بهلول این مطلبرا شنید به نزد وي رفت
و گفت: اي امیر این ناله و اندوه براي چیست؟
امیر جواب داد من آرزوي اولادي ذکور را داشتم ، متاسفانه زوجه ام دختري آورده است . بهلول
جواب داد : آیا خوش داشتی که به جاري این دختر زیبا و تام الاعضاء و صحیح و سالم ، خداوند پسري
دیوانه مثل من به تو عطا می کرد ؟
امیر بی اختیار خنده اشگرفت و شکر خداي را به جاي آورد و طعام و آبخواست و اجازه داد تا
مردم براي تبریکو تهنیتبه نزد او بیایند .
در محضر قاضی
آورده اند که در شهر بغداد تاجري بود که به امانتداري و مروت و انصافو مردم داري شهره شهر
شده بود و بیشتر اجناسمطلوب آن زمان را از خارج وارد می نمود و با سود مختصري به مردم می
فروخت و از این لحاظ محبوبیتی خاصبین مردم پیدا کرده بود و نیز رقیبو همکار تاجر یکنفر
یهودي بود که خیلی سنگدل و بیرحم بود و برعکسآن تاجر همه مردم مکروهشمی داشتند و
اجناسخود را باسود گزاف به مردم می فروختو نیز شغل صرافی شهر را هم بر عهده داشتو هر یک
از بازرگانان که احتیاج به پول پیدا می کردند از او وام می گرفتند و او با شرایطی سختبه آنها پول
قرضمی داد . از قضاي روزگار آن تاجر با مروت احتیاج به پول پیدا نمود و نزد یهودي آمد و مطالبه
مبلغی به عنوان قرضنمود . یهودي از آنجایی که با این تاجر عداوت دیرینه داشتگفت:
من با یکشرط به تو پول قرضمی دهم و آن این استکه باید سند و مدركمعتبري بدهی تا چنانچه
در موعد مقرر نتوانی مبلغ را بپردازي ، من حق داشته باشم تا یکرطل از هرمحل که بخواهم از گوشت
بدنت را ببرم و چون آبروي آن تاجر در خطر بود ، با این شرط تسلیم شده و مدركمعتبر به آن یهودي
سپرد که چنانچه تا موعد مقرر در سند پول آن یهودي را نپردازد علاوه بر پرداختوام یهودي حق دارد
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٧
تا یکرطل از گوشت تن او را از هر محل که بخواهد ببرد . و از آنجایی که هر نوشی بی نیشنیست
آن تاجر با مروت در موعد مقرر نتوانستدین خود را ادا نماید . پسیهودي از خداخواسته قضیه را به
محضر قاضی شکایتنمود و قاضی تاجر را احضار نموده و چون طبق قرارداد قبلی تاجر محکوم بود تا
بدن خود را در اختیار یهودي بگذارد .
آن یهودي با دشمنی که داشت البته عضوي را می برید که قطع حیات تاجر بدبخترا می نمود و از این
لحاظ قاضی حکم را به امروز و فردا موکول می نمود تا شاید یهودي از عمل خود منصرفشود ولی
یهودي دست بردار نبود و هر روز مطالبه حق خود و اجراي حکم را داشتو این قضیه در تمام شهر
بغداد پیچید وهمه مردم دلشان به حال آن تاجر با مروت می سوختواز طرفی چاره دیگري نیز نداشت.
تا اینکه این خبر به بهلول رسید و فوراً در محضر قاضی حاضر شد و جزء تماشاچیان ایستاد و خوب به
قرار داد آن یهودي و تاجر گوشداد . در آخرین مرحله که قاضی به تاجر گفت:
تو طبق مداركموجود محکوم هستی و باید بدن خود را در اختیار این مرد یهودي قرار دهی تا یک
رطل از هر محل که بخواهد قطع نماید . براي دفاع هر مطلبی داري بیان نما .
مرد تاجر با صداي بلند گفت : یا قاضی الحاجات تو دانایی و بس. ناگهان بهلول گفت: اي قاضی آیا به
حکم انسانیت می توانم وکیل این تاجر مظلوم شوم . قاضی جواب داد البته می توانی هر دفاعی داري
بنما بهلول بین تاجر و یهودي نشستو گفت:
البته بر حسب مدرکی که قاعده است این شخصحق دارد یکرطل از گوشتبدن تاجر را ببرد ولی
باید از جایی ببرد که یکقطره خون از این تاجر به زمین نریزد و نیز چنان باید ببرد که درستیکرطل
نه کم و نه زیاد . چنانچه بر خلافاین دو مطلببریده شود این مرد یهودي محکوم به قتل و تمام اموال
او باید ضبط دولت شود . قاضی از دفاع به حق بهلول متعجبو بی اختیار زبان به تحسین او گشود و
یهودي قانع گشت. قاضی نیز حکم نمود که فقط عین پول را به یهودي رد نماید .
تدیبر نمودن بهلول
آورده اند روزي بهلول از راهی می گذشت . مردي را دید که غریبوار و سر به گریبان ناله می کند .
بهلول به نزد او رفتسلام نمود و سپسگفت:
آیا به تو ظلمی شده که چنین دلگیر و نالان هستی . آن مرد گفت: من مردي غریبو سیاحتپیشه ام و
چون به این شهر رسیدم ، قصد حمام و چند روزي استراحتنمودم و چون مقداري پول و جواهرات
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٨
داشتم از بیم سارقین آنها را به دکان عطاري به امانتسپردم و پساز چند روز که مطالبه آن امانترا از
شخصعطار نمودم به من ناسزا گفتو مرا فردي دیوانه خطاب نمود .
بهلول گفت : غم مخور . من امانت تو را به آسانی از آن مرد عطار پسخواهم گرفت. آنگاه نشانی آن
عطار را سوال نمود و چون او را شناختبه آن مرد غریبگفتمن فردا فلان ساعتنزد آن عطار هستم
تو در همان ساعت که معین می کنم در دکان آن مرد بیا و با من ابداً تکلم منما . اما به عطار بگو امانت
مرا بده . آن مرد قبول نمود و برفت.
بهلول فوري نزد آن عطار شتافت و به او گفت : من خیال مسافرت به شهر هاي خراسان را دارم و چون
مقداري جواهرات که قیمت آنها معادل 30 هزار دینار طلا می شود دارم ، می خواهم نزد تو به امانت
بگذارم تا چنانچه به سلامتبازگردم آن جواهرات را بفروشی و از قیمتآنها مسجدي بسازي .
عطار از سخن او خوشحال شد و گفت: به دیده منت. چه وقتامانترا می آوري ؟
بهلول گفت : فردا فلان ساعت و بعد به خرابه رفت و کیسه اي چرمی بساختو مقداري خورده آهنی و
شیشه در آن جاي داد و سر آن را محکم بدوخت و در همان ساعتمعین به دکان عطار برد . مرد عطار
از دیدن کیسه که تصور می نمود در آن جواهرات است بسیار خوشحال شد و در همان وقتآن مرد
غریبآمد و مطالبه امانتخود را نمود . آن مرد عطار فوراً شاگرد خود را صدا بزد و گفت:
کیسه امانت این شخصدر انبار است . فوري بیاور و به این مرد بده . شاگرد فوري امانترا آورد و به
آن مرد داد و آن شخصامانتخود را گرفتو برفتو دعاي خیر براي بهلول نمود .
هارون و مرد شیاد
آورده اند که شیادي به حضور هارون الرشید خلیفه عباسی بار یافتو خود را سیاح معرفی نمود . هارون
الرشید از محصولات و جواهرات و صنایع و ممالکی که آن سیاح رفته بود سوالاتی می نمود تا به
محصولات و جواهرات و صنایع هندوستان رسید . آن مرد شیاد شرح جواهراتی را براي خلیفه عباسی
بیان می نمود که خلیفه نادیده عاشق و طالبآنها بود . منجمله به خلیفه گفت:
در هندوستان معجونی می سازند که قوه و نیروي جوانی را به انسان بازمی گرداند و مرد شصتساله اگر
از آن معجون بخورد مانند جوانی بیستساله با نشاط و مقتدر می شود .
خلیفه بی اندازه طالبآن معجون و پاره اي از جواهراتکه آن سیاح شرح داد گردید و گفت:
چه مبلغ هزینه لازم داري تا از آن معجون و جواهراتی که شرح دادي برایم بیاوري ؟
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٩
آن مرد شیاد براي آوردن آنها مبلغ 50 هزار دینار طلا درخواستنمود . هارون 50 هزار دینار را حواله
نمود تا خازن ( خزانه دار ) به آن مرد شیاد بدهد . آن مرد شیاد مبلغ را گرفتو رهسپار وطن خود
گردید .
خلیفه تا مدتی به انتظار نشستولی خبري از آن مرد شیاد نشد . خلیفه از موضوع بی اندازه غمگین و
هرموقع به یاد می آورد افسوسمی خورد و روزي که جعفر برمکی و چند نفر دیگر در حضور بودند
سخن آن مرد شیاد به میان آمد . خلیفه گفت:
اگر این مرد شیاد را به چنگآورم علاوه برآنکه چند برابر مبلغی که به او دادم ، خواهم گرفت، دستور
می دهم سر او را از بدن جدا و به دروازه بغداد آویزان نمایند تا عبرت دیگران گردد .
بهلول قهقهه زد و گفت: اي هارون قصه تو و مرد شیاد درستمانند قصه خروسو پیره زن و روباه است
هارون گفتچگونه استقصه خروسو روباه و پیره زن بیان نما .
بهلول گفت : گویند توره اي خروسی را از پیره زنی گرفت. آن پیره زن به عقبتوره می دوید و فریاد
می زد به دادم برسید توره خروس دو منی مرا دزدید . توره پریشان باخود می گفتاین زن چرا دروغ
می گوید این خروساین مقدار که این پیره زن می گوید نیست . از قضا روباهی سر رسید و به توره
گفت: چرا متفکري ؟ - توره ماوقع را بیان نمود .
روباه گفت : خروسرا زمین را بگذار تا من آن را وزن نمایم . چون توره خروسرا زمین گذارد روباه
آن را برداشت و فرار نمود و گفت به پیره زن بگو پاي من این خروسرا سه من حساب کند . هارون از
قصه بهلول خنده بسیار نمود و او را آفرین گفت.
بهلول و مستخدم
آورده اند که یکی از مستخدمین خلیفه هارون الرشید ماست خورده و مقداري از آن در ریششریخته
بود . بهلول از او سوال نمود چه خورده اي ؟ مستخدم براي تمسخر گفت: کبوتر خورده ام . بهلول
جواب داد قبل از آنکه بگویی من دانسته بودم و مستخدم پرسید از کجا میدانستی ؟
بهلول گفت: فضله اي بر ریشتنمودار است.
سوال و جواب هارون و بهلول
آورده اند موقعی که هارون الرشید از سفر حج مراجعتمی کرد . بهلول در سر راه اوایستاد و منتظر بود
و همینکه چشمشبه هارون افتاد سه مرتبه به آواز بلند صدا زد هارون خلیفه پرسید صاحبصدا کیست
گفتند بهلول مجنون است.
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

١٠
هارون بهلول را صدا زد و چون به نزد هارون رسید خلیفه گفتمن کیستم ؟
تو آن کسی هستی که اگر به ضعیفی در مشرق ظلم کنند تو را بازخواستخواهند کرد . هارون از
شنیدن این سخن به گریه افتاد و گفت: راستگفتی الحال از من حاجتی بخواه . بهلول گفت:
حاجت من این است که گناهان مرا بخشیده و مرا داخل بهشت کنی . هارون گفتاین کار از عهده من
خارج استولی من می توانم قرضهاي تو را ادا نمایم . بهلول گفت:
قرضبه قرضادا نمی شود که تو خود مقروضمردمی . پسشما اموال مردم را به خودشان برگردانید و
سزاوار نیست که مال مردم را به من بدهی . گفت دستور می دهم که براي تامین معاشتو حقوقی بدهند
تا مادام العمر براحتی زندگی کنی .
بهلول گفت : ما همه بندگان وظیفه خوار خدا هستیم آیا ممکن استکه خداوند رزق تو را در نظر
بگیرد و مرا فراموشنماید ؟
بهلول و غلامی که از تلاطم دریا می ترسید
آورده اند که یکی از بازرگانان بغداد با غلام خود در کشتی نشسته و به عزم بصره در حرکتبودند و نیز
در همان کشتی بهلول و جمعی دیگر بودند . غلام از تلاطم دریا وحشتداشتو مدام گریه و زاري می
نمود . مسافران از گریه و زاري آن غلام به ستوه آمدند و از آن میان بهلول از صاحبغلام خواستتا
اجازه دهد به طریقی آن غلام را ساکت نماید . بازرگان اجازه داد . بهلول فوري امر نمود تا غلام را به
دریا انداختند و چون نزدیکبه هلاکت رسید او را بیرون آوردند . غلام از آن پسبه گوشه اي از
کشتی ساکتو آرام نشست.
اهل کشتی از بهلول سوال نمودند در این عمل چه حکمتبود که غلام ساکتو آرام شد ؟
بهلول گفت : این غلام قدر عافیتاین کشتی را نمی دانستو چون به دریا افتاد فهمید که کشتی جاي
امن و آرامی است.
جایزه هارون به بهلول
روزي هارون الرشید امر کرد تا جایزه به بهلول بدهند و چون آن جایزه را به بهلول دادند نگرفتو او را
رد کرد و گفت:
این مال را به اشخاصی بدهید که از آنها گرفته اید و اگر این مال را به صاحبشبرنگردانید هر آئینه
روزي خواهد رسید که از خلیفه مطالبه شود ولی در آن روز دستخلیفه خالی و چاره اي جز ندامتو
پشیمانی نداشته باشد .
هارون از شنیدن این کلمات بر خود لرزید و به گریه افتاد و گفتار بهلول را تصدیق نمود .
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

١١
هارون و صیاد
آورده اند که خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازي شطرنج
بودند . بهلول بر آنها وارد شد او هم نشستو به تماشاي آنها مشغول شد . در آن حال صیادي زمین ادب
را بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهتخلیفه آورده بود .
هارون در آن روز سر خوش بود امر نمود تا چهار هزار درهم به صیاد انعام بدهند . زبیده به عمل هارون
اعتراضنمود و گفت : این مبلغ براي صیادي زیاد است به جهت اینکه تو باید هر روز به افراد لشگري و
کشوري انعام بدهی و چنانکه تو به آنها از این مبلغ کمتر بدهی خواهند گفتکه ما به قدر صیادي هم
نبودیم و اگر زیاد بدهی خزینه تو به اندكمدتی تهی خواهد شد .
هارون سخن زبیده را پسندیده و گفتالحال چه کنم ؟ گفتصیاد را صدا کن و از او سوال نما این
ماهی نر استیا ماده ؟ اگر گفتنر استبگو پسند مانیستو اگر گفتماده استباز هم بگو پسند ما
نیستو او مجبور می شود ماهی را پسببرد و انعام را بگذارد .
بهلول به هارون گفت: فریبزن نخور مزاحم صیاد نشو ولی هارون قبول ننمود . صیاد را صدا زد و به او
گفت: ماهی نر استیا ماده ؟
صیاد باز زمین ادب بوسید و عرضنمود این ماهی نه نر استنه ماده بلکه خنثی است.
هارون از این جواب صیاد خوششآمد و امر نمود تا چهار هزار درهم دیگر هم انعام به او بدهند . صیاد
پولها را گرفته ، در بندي ریخت و موقعی که از پله هاي قصر پایین می رفتیکدرهم از پولها به زمین
افتاد . صیاد خم شد و پول را برداشت. زبیده به هارون گفت:
این مرد چه اندازه پست همت است که از یکدرهم هم نمی گذرد . هارون هم از پستفطرتی صیاد
بدش آمد و او را صدازد و باز بهلول گفتمزاحم او نشوید . هارون قبول ننمود و صیاد را صدا زد و
گفت: چقدر پستفطرتی که حاضر نیستی حتی یکدرهم از این پولها قسمتغلامان من شود .
صیاد باز زمین ادب بوسه زد و عرضکرد : من پستفطرت نیستم . بلکه نمکشناسم و از این جهت
پول را برداشتم که دیدم یکطرفاین پول آیات قرآن و سمت دیگر آن اسم خلیفه استو چنانچه
روي زمین بماند شاید پا به آن نهند و از ادب دور است.
خلیفه باز از سخن صیاد خوششآمد و امر نمود چهار هزار درهم دیگر هم به صیاد انعام دادند و هارون
گفت : من از تو دیوانه ترم به جهتاینکه سه دفعه مرا مانع شدي من حرفتو را قبول ننمودم و حرف
آن زن را به کار بستم و این همه متضرر شدم .
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

١٢
حمام رفتن بهلول و هارون
روزي خلیفه هارون الرشید به اتفاق بهلول به حمام رفت . خلیفه از روي شوخی از بهلول سوال نمود اگر
من غلام بودم چند ارزشداشتم ؟
بهلول جواب داد پنجاه دینار
خلیفه غضبناكشده گفت:
دیوانه تنها لنگی که به خود بسته ام پنجاه دینار ارزش دارد . بهلول جواب داد من هم فقط لنگرا قیمت
کردم . و الا خلیفه قیمتی ندارد .
بهشت فروختن بهلول
روزي بهلول نزدیکرودخانه لب جوبی نشسته بود و چون بیکار بود مانند بچه ها با گِل چند باغچه
کوچکساخته بود . در این هنگام زبیده زن هارون الرشید از آن محل عبور می نمود . چون به نزدیک
بهلول رسید سوال نمود چه می کنی ؟
بهلول جواب داد بهشت می سازم . زن هارون گفت : از این بهشتها که ساخته اي می فروشی ؟ بهلول
گفت: می فروشم . زبیده گفت: چند دینار ؟ بهلول جواب داد صد دینار .
زن هارون می خواستاز این راه کمکی به بهلول نموده باشد فوري به خادم گفت: صد دینار به بهلول
بده خادم پول را به بهلول رد نمود . بهلول گفتقباله نمی خواهد ؟ زبیده گفت: بنویسو بیاور . این را
بگفت و به راه خود رفت . از آن طرف زبیده همان شب خواب دید که باغ بسیار عالی که مانند آن در
بیداري ندیده بود و تمام عمارات و قصور آن با جواهراتهفترنگو با طرزي بسیار اعلا زینتیافته و
جوي هاي آب روان با گل و ریحان و درختهاي بسیار قشنگو با خدمه و کنیز هاي ماه روو همه
آماده به خدمت به او عرضنمودند و قباله تنظیم شده به آب طلا به او دادند و گفتند این همان بهشت
است که از بهلول خریدي . زبیده چون از خواب بیدار شد خوشحال شد و خوابخود را به هارون
گفت.
فرداي آن روز هارون عقب بهلول فرستاد . چون بهلول آمد به او گفتاز تو می خواهم این صد دینار را
از من بگیري و یکی از همان بهشتها که به زبیده فروختی به من هم بفروشی ؟ بهلول قهقهه اي سر داد
و گفت: زبیده نادیده خرید و تو شنیده می خواهی بخري ولی افسوسکه به تو نخواهم فروخت.
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

١٣
بهلول و خرقه و نان و جو و سرکه
آورده اند که بهلول بیشتر وقتها در قبرستان می نشستو روزي که براي عبادت به قبرستان رفته بود و
هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت: بهلول چه می کنی ؟
بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبتمردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه
مرا اذیتو آزار می دهند . هارون گفت:
آیا می توانی از قیامتو صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟
بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتشنمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب
داغ شود هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتشگذاردند تا داغ شد . آنگاه بهلول گفت:
اي هارون من با پاي برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و آنچه خورده ام و هرچه
پوشیده ام ذکر می نمایم و سپستو هم باید پاي خود را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و
آنچه خورده اي و پوشیده اي ذکر نمایی . هارون قبول نمود .
آنگاه بهلول روي تابه داغ ایستاد و فوري گفت: بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوري پایین آمد که
ابداً پایشنسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محضاینکه خواستخود را معرفی نماید نتوانستو
پایشبسوختو به پایین افتاد .سپسبهلول گفت:
اي هارون سوال و جواب قیامتنیز به همین صورتاست. آنها که درویشبوده ند و از تجملاتدنیایی
بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند .
مصاحبه بهلول و ابو حنیفه
آورده اند که روزي ابوحنیفه در مدرسه مشغول تدریسبود . بهلول هم در گوشه اي نشسته و به درساو
گوشمی داد . ابوحنیفه در بین درسگفتن اظهار نمود که امام جعفر صادق (ع) سه مطلباظهار می
نماید که مورد تصدیق من نمی باشد و آن سه مطلببدین نحو است.
اول آنکه می گوید شیطان در آتشجهنم معذبخواهد شد و حال آنکه شیطان خود از آتشخلق شده
و چگونه ممکن استآتشاو را معذب نماید و جنساز جنسمتاذي نمی شود .
دوم آنکه می گوید خدا رانتوان دید حال آنکه چیزي که موجود استباید دیده شود . پسخدا را با
چشم می توان دید .
سوم آنکه می گوید مکلففاعل فعل خود استکه خودشاعمال را به جا می آورد حال آنکه تصور و
شواهد بر خلافاین است. یعنی عملی که از بنده سر میزند از جانبخداستو ربطی به بنده ندارد .
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

١٤
چون ابوجنیفه این مطالبرا گفتبهلول کلوخی از زمین برداشتو به طرفابوحنیفه پرتاب نمود که از
قضا آن کلوخ به پیشانی ابوحنیفه خورد و او را سخت ناراحت نمود و سپسبهلول فرار کرد شاگردان
ابوحنیفه عقب او دویده و او را گرفتند و چون با خلیفه قرابتداشتاو را نزد خلیفه بردند و جریان را به
او گفتند .
بهلول جواب داد ابوحنیفه را حاضر نمایید تا جواباو را بدهم . چون ابوحنیفه حاضر شد بهلول به او
گفت: از من چه ستمی به تو رسیده ؟
ابو حنیفه گفت : کلوخی به پیشانی من زده اي و پیشانی و سر من درد گرفت. بهلول گفتدرد را می
توانی به من نشان دهی ؟ ابوحنیفه گفت: مگر می شود درد را نشان داد ؟
بهلول جواب داد تو خود می گفتی که چیزي که وجود دارد را می توان دید و بر امام صادق (ع)
اعتراضمی نمودي و می گفتی چه معنی دارد خداي تعالی وجود داشته باشد و او را نتوان دید و دیگر
آنکه تو در دعوي خود کاذب و دروغگویی که که می گویی کلوخ سر تو را به درد آورد زیرا کلوخ از
جنسخاكاست و تو هم از خاكآفریده شده اي پسچگونه از جنسخود متاذي می شوي و مطلب
سوم خود گفتی که افعال بندگان از جانبخداستپسچگونه می توانی مرا مقصر کنی و مرا پیش
خلیفه آورده اي و از من شکایتداري و ادعاي قصاصمی نمایی . ابوحنیفه چون سخن معقول بهلول را
شنید شرمنده و خجل شده و از مجلسخلیفه بیرون رفت.
بهلول و منجم
آورده اند که شخصی به نزد خلیفه هارون الرشید آمد و ادعاي دانستن علم نجوم نمود . بهلول در آن
مجلسحاضر بود و اتفاقاً آن منجم کنار بهلول قرار گرفته بود بهلول از او سوال نمود آیا میتوانی بگویی
که در همسایگی تو که نشسته ؟
آن مرد گفتنمی دانم .
بهلول گفت: تو که همسایه استرا نمی شناسی چه طور از ستاره هاي آسمان خبر می دهی ؟
آن مرد از حرفبهلول جا خورد و مجلسرا تركنمود .
بهلول و مرد شیاد
آورده اند که بهلول سکه طلائی در دستداشتو با آن بازي می نمود . شیادي چون شنیده بود بهلول
دیوانه استجلو آمد و گفت:
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

١٥
اگر این سکه را به من بدهی در عوضده سکه که به همین رنگاستبه تو میدهم . بهلول چون سکه
هاي او را دید دانستکه آنها از مسهستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفتبه یکشرط قبول می کنم
اگر سه مرتبه با صداي بلند مانند الاغ عر عر کنی !!!
شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت:
خوب الاغ تو که با این خریتفهمیدي سکه اي که در دستمن استاز طلا می باشد ، من نمی فهمم
که سکه هاي تو از مساست. آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود .
شکار رفتن بهلول و هارون
روزي خلیفه هارون الرشید و جمعی از درباریان به شکار رفته بودند . بهلول با آنها بود در شکارگاه
آهویی نمودار شد . خلیفه تیري به سوي آهو انداختولی به هدفنخورد . بهلول گفتاحسنت!!!
خلیفه غضبناكشد و گفتمرا مسخره می کنی ؟
بهلول جواب داد : احسنتمن براي آهو بود که خوب فرار نمود .
پند خواستن هارون از بهلول
آورده اند که روزي هارون الرشید از راهی می گذشت. بهلول رادید که چوبی سوار شده و با کودکان
می دود . هارون او را صدا زد . بهلول پیشرفتو گفتچه حاجتداري ؟
هارون گفتمرا پندي ده . بهلول گفت:
به بصره هاي خلفاي ماضیه و قبرهاي ایشان از روي دیده بصیرت نگاه کن و این خود موعظه و پند عظیم
است و به دیده تحقیق میدانی آنها مدتی با ناز و نعمت و عیشو عشرت در این قصرها به سر بردند و
الآن همه آنها در آغوشخاكتیره در مجاورت مار و مور به سر می برند و با هزاران افسوسو حسرت
از اعمال بد خودشان پشیمان هستند ولی چاره ندارند . بدان که ما هم به سرنوشتآنها عنقریبخواهیم
رسید .
هارون از پند بهلول بر خود لرزید و باز سوال نمود چه کنم که خدا از من راضی باشد . بهلول گفت:
عملی انجام ده که خلق خدا از تو راضی باشند . گفت: چه کنم که خلق خدا راضی باشند :
گفت : عدل و انصافرا پیشه کن و آنچه به خود روا نداري به دیگري روا مدار و عرضو ناله مظلوم را
با بردباري بشنو و با فضیلتجواب ده و با دقترسیدگی کن و با عدالتتصمیم بگیر و حکم کن .
هارون گفت: احسنتبر تو باد اي بهلول پندي نیکو دادي . امر می کنم قرضتو را بدهند . بهلول گفت
حاشا کز دین به دین ادا نمی شود و آنچه فی الحال در دستتوستمال مردم استبه ایشان بازده .
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

١٦
هارون گفت حاجتی دیگر از من طلب کن . بهلول گفت : حاجتمن همین استکه به نصایح من عمل
کنی ، ولی افسوسکه جاه و جلال دنیا چنان قلبتو را سختنموده که زره نصایح من در تو تاثیر نمی
کند و بعد چوبخود را به حرکتدرآورد و گفت:
دور شوید که اسبمن لگد می زند . این را بگفتو برچوبخود سوار و فرار نمود .
بهلول و هارون
روزي هارون الرشید به بهلول گفت: بزرگترین نعمتهاي الهی چیست؟
بهلول جواب داد بزرگترین نعمت هاي الهی عقل استو خواجه عبدالله انصاري نیز در مناجاتخود
میگوید (( خداوندا آنکه را عقل دادي چه ندادي و آنکه را عقل ندادي چه دادي))
در خبر است که چون خداوند اراده فرمود که نعمتی را از بنده زایل کند اولین چیزي که از او سلبمی
نماید عقل اوستو عقل از رزق محسوب شده است. افسوسکه حقتعالی این نعمترا از من سلب
نموده است.
بهلول و داروغه
آوره اند که داروغه بغداد در بین جمعی ادعا می کرد که تا به حال هیچکسنتوانسته استمرا گول بزند
بهلول در میان آن جمع بود گفت: گول زدن تو کار آسانی استولی به زحمتشنمی ارزد .
داروغه گفت چون از عهده آن بر نمی آیی این حرفرا می زنی . بهلول گفتحیفکه الساعه کار
خیلی واجبی دارم والا همین الساعه تو را گول می زدم .
داروغه گفتحاضري بري و فوري کارت را انجام بدهی و برگردي ؟
بهلول گفت بلی . پسهمین جا منتظر من باشفوري می آیم . بهلول رفتو دیگر برنگشت. داروغه
پساز دو ساعتمعطلی بنا کرد به غرغر کردن و بعد گفتاین اولین دفعه استکه این دیوانه مرا به این
قسم گول زد و چندین ساعتبی جهتمرا معطل و از کار باز نمود .
قضاوت بهلول
آورده اند که اعرابی فقیر وارد بغداد شد و چون عبورشاز جلوي دکان خوراكپزي افتاد از بوي
خوراکیهاي متنوع خوششآمد و چون پول نداشتنان خشکی که در توبره داشتبیرون آورده و به
بخار دیگخوراكگرفته و چون نرم میشد می خورد .
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

١٧
آشپز چند دقیقه این منظره را به حیرت نگاه کرد تا نان اعرابی تمام شد و چون خواستبرود آشپز جلوي
او را گرفت و مطالبه پول نمود و بین آنها مشاجره شد و اتفاقاً بهلول از آنجا عبور مینمود . اعرابی از
بهلول قضاوتخواستبهلول به آشپز گفت:
این مرد از خوراکی هاي تو خورده استیا نه ؟ آشپز گفتاز خوراکی ها نخورده ولی از بو و بخار آنها
استفاده نموده است. بهلول به او گفت:
درست گوش بده و بعد چند سکه اي از جیبشبیرون آورد یکی یکی آنها را نشان آشپز می دادو به
زمین می انداخت و آنها را بر میداشتو به آشپز می گفتصداي پولها را تحویل بگیر . آشپر با کمال
تحیر گفت : این چه قسم پول دادن است ؟ بهلول گفت : مطابق عدالت و قضاوت من ، کسی که بخار و
بوي غذایشرا بفروشد ، باید در عوضهم صداي پول را دریافتنماید .
قصه مسجد ساختن فضل بن ربیع
آورده اند که فضل بن ربیع در شهر بغداد مسجدي بنا نمود و روزي که سر در مسجد را بنا بود کتیبه
کنند ، از فضل سوال نمودند تا دستور دهد عناوین کتیبه را به چه قسم انشاء نمایند . بهلول که در آنجا
حاضر بود از فضل پرسید ، مسجد را براي که ساخته اي ؟
فضل جواب داد براي خدا . بهلول گفتاگر براي خدا ساخته اي اسم خود را در کتیبه ذکر نکن !!!
فضل عصبانی شده و گفت براي چه اسم خود را در کتبیه ذکر ننمایم ، مردم باید بفهمند بانی این مسجد
کیست؟ بهلول گفت:
پسدر کتیبه ذکر کن بانی این مسجد بهلول است. فضل گفت: هرگز چنین کاري نمی کنم .
بهلول اگر این مسجد را براي خود نمایی و شهرتساخته ، اجر خود را ضایع نمودي . فضل از جواب
بهلول عاجز ماند و سکوت اختیار نمود و بعد گفتهرچه بهلول می گوید بنویسید .
آنگاه بهلول امر نمود آیه اي از قرآن کریم را نوشته و بر سردر مسجد نصبنمایند .
سوال هارون از بهلول
روزي بهلول بر هارون وارد شد و بر صدر مجلسکنار هارون نشست. هارون از رفتار بهلول رنجیده
خاطر گشت و خواست بهلول را در انظار کوچکنماید و سوال نمود آیا بهلول حاضر استجواب
معماي مرا بدهد ؟
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

١٨
بهلول گفت : اگر شرط نمایی و مانند دفعات پیشپشت پا نزنی حاضرم . سپسهارون گفتاگر جواب
معماي مرا فوري بدهی هزار دینار زر سرخ به تو میدهم و چنانچه در جواب عاجز مانی امر می نمایم تا
ریشو سبیل تو را بتراشند و بر الاغی سوارت نمایند و در کوچه و بازار بغداد با رسوایی تمام بگردانند .
بهلول گفت که من به زر احتیاجی ندارم ولی با یکشرط حاضرم جواب معماي تو را بدهم . هارون
گفتآن شرط چیست؟
بهلول جواب داد : اگر جواب معماي تو را دادم از تو میخواهم که امر نمایی مگسها مرا آزار ندهند .
هارون دقیقه اي سر به زیر انداختو بعد گفت: این امر محال استو مگسها مطیع من نیستند .
بهلول گفتپسکسی از که در مقابل مگسهاي ناچیز عاجر استچه توقعی می توان داشت. حاضران
مجلسبر عقل و جرات بهلول متحیر بودند . هارون هم در مقابل جوابهاي بهلول از رو رفتولی
بهلول فهمید که هارون در صدد تلافی استو براي دل جویی او گفت:
الحال حاضرم بدون شرط جواب معماي تو را بدهم . سپسهارون سوال نمود این چه درختی است(یک
سال عمر دارد ) که دوازده شاخه و هرشاخه سی برگو یکروي آن برگها روشن و روي دیگر
تاریک.
بهلول فوري جواب داد این درختسال و ماه و روز و شباست. به دلیل اینکه هر سال 12 ماه استو
هر ماه شامل 30 روز استکه نصفآن روز و نصفدیگر شباست. هارون گفت: احسنتصحیح
است. حضار زبان به تحسین بهلول گشودند .
بهلول و دزد
گویند روزي بهلول کفشنو پوشیده بود . داخل مسجدي شد تا نماز بگذارد . در آن محل مردي را دید
که به کفشهاي او نگاه می کند . فهمید که طمع به کفشاو دارد . ناچاراً با کفشبه نماز ایستاد .آن دزد
گفتبا کفشنماز نباشد . بهلول گفت: اگر نماز نباشد کفشباشد .
تاثیر دعاي بهلول
آورده اند که اعرابی شترش به مرضجرب مبتلا شده بود . به او توصیه نمودند تا روغن کرچکبه او
بمالد . اعرابی شتر را سوار شده تا به شهر رود و روغن بخرد . نزدیکشهر به بهلول گفت:
شترم به مرضجرب مبتلا شده و گفته اند روغن کرچکبمالم خوب می شود ، ولی من عقده دارم که
تاثیر نفستو بهتر است . استدعا می کنم دعایی بخوانی تا شترم از این مرضنجاتپیدا کند . بهلول
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

١٩
جواب داد : اگر روغن کرچکبخري و با دعاوي من قاطی کنی ممکن استشتر خوب شود . والا
دعاي تنها تاثیري نخواهد داشت.
سوال هارون درباره امین و مامون
آورده اند که روزي بهلول به قصر هارون رفتو در بین راه هارون رادید . هارون پرسید : بهلول کجا می
روي ؟ بهلول جواب داد به نزد تو می آیم . هارون گفت:
من به قصد رفتن به مکتبخانه می روم تا از نزدیکوضع فرزندانم امین و مامون را ببینم و چنانچه مایل
باشی می توانی همراه من بیایی .
بهلول قبول نمود و به اتفاق هارون وارد مکتبخانه شدند .ولی آن وقتامین و مامون براي چند دقیقه
اجازه گرفته و بیرون رفته بودند . هارون از معلم از وضع امین و مامون سولاتی نمود . معلم گفت:
امین که فرزند زبیده که سرور زنان عرب است ولی بسیار کودن و بی هوشاستو بلعکسمامون بسیار
بافراستو زیركو چیز فهم . هارون قبول ننمود .
آموزگار کاغذي زیر فرشمحل نشستن مامون گذارد و خشتی هم زیر فرشامین نهاد و پساز چند
دقیقه که امین و مامون وارد مکتبخانه شدند و چون پدر خود را دیدند زمین ادب را بوسه داده و سر جاي
خود نشستند . مامون چون نشستمتفکر به سقفو اطرافخود نگاه می کرد . معلم به مامون گفت:
تو را چه می شود که چنین متفکري ؟
مامون جواب داد ، از موقعی که از مکتب خانه خارج شدم و تا به حال که نشسته ام یا زمین به اندازه
کاغذي بالا آمده یا اینکه سقفبه همین اندازه پایین رفته است.
در این حال آموزگار از امین سوال نمود آیا تو هم چنین احساسی می نمایی ؟
امین جواب داد : چیزي حسنمی کنم . آموزگار لبخندي زده و آن دو را مرخصنمود . چون امین و
مامون از مکتبخانه خارج شدند معلم به هارون گفت: بحمدالله که به حضرتخلیفه حرفمن ثابتشد.
خلیفه سوال نمود : آیا سببآن را می دانی ؟
بهلول جواب داد اگر به من امان دهی حاضرم علت آن را بگویم . هارون جواب داد در امانی هرچه می
دانی بگو . بهلول گفت:
ذکاوت و چالاکی اولاد از دو جهتاست. جهتاول چنانچه مرد و زن به میل و رغبتسرشار و
شهوت طبیعی با هم آمیزش نمایند اولاد آنها با ذکاوت و زیركمی شود و سببدوم چنانچه زن و
شوهر از حیثخون و نژاد با هم تفاوت داشته باشند ، اولاد آنها زیركو باهوشو قوي می شود چنانچه
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٢٠
این امر در درختان و حیواناتهم به تجربه رسیده استو چنانچه درختمیوه را به درختمیوه دیگر
پیوند بزنند آن میوه آن شاخه پیوند خورده بسیار مرغوب و اعلا می شود و نیز اگر دو حیوان مثلاً الاغ و
اسببا هم آمیزشدهند قاطر از آن دو متولد می شود که بسیار باهوشو قوي و چالاكمی باشد .
بنابراین امین که فراستخوبی ندارد از این سبباستکه خلیفه و زبیده از یکخون و یکنژاد می
باشند و مامون که با این فراست و ذکاوت قوي می باشد از آن لحاظ استکه مادر او از نژادي غریبو
با خون خلیفه تفاوت بسیار دارد .
خلیفه از جواب بهلول خنده نمود و گفت: از دیوانه غیر از این توقعی نمی توان داشت. ولی معلم در دل
حرفبهلول را تصدیق نمود .
سوال مردي از بهلول در باره شیطان
روزي مردي زشت و بداخلاق از بهلول سوال نمود که خیلی میل دارم که شیطان را ببینم . بهلول گفت:
اگر آئینه در خانه نداري در آب ذلال نگاه کن شیطان را خواهی دید .
سوال هارون از بهلول درباره شراب
روزي بهلول بر هارون وارد شد . خلیفه مشغول صرف شراب بود و خواستخود را از خوردن حرام
تبرئه نماید . بدین لحاظ از بهلول سوال نمود :
اگر کسی انگور خورد حرام است؟ بهلول جواب داد نه . خلیفه گفتبعد از خوردن انگور آبهم
بالاي آن خورد چه طور است؟ بهلول جواب داد اشکالی ندارد . باز خلیفه گفتبعد از خوردن انگور و
آب مدتی هم در آفتاب نشیند ؟ بهلول گفت: بازهم اشکالی ندارد .
پسخلیفه گفت: چطور همین انگور و آب را اگر مدتی در آفتاب گذارند حرام است؟
بهلول جواب داد اگر قدري خاكبر سر انسان ریزند آیا به او صدمه می رساند ؟ خلیفه جواب داد نه .
بهلول گفتبعد از آن هم مقداري آب بر سر انسان ریزند صدمه می رساند ؟ خلیفه جواب داد نه .
بهلول گفتاگر همین آب و خاكرا به هم مخلوط نمایند و از آن خشتی بسازند و به سر انسان بزنند
صدمه می رسد یا نه ؟ خلیفه : البته سر انسان می شکند .
بهلول گفت چنانکه از ترکیب آب و خاكسر آدم می شکند و به او صدمه می رسد ، از ترکیبآب و
انگور هم متاعی بدستمی آید که از خوردن آن صدمه هاي فراوان به انسان وارد می آید و خورنده آن
حد لازم دارد . خلیفه از جواب بهلول متحیر و دستور داد تا بساط شراب را بردارند .
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٢١
بهلول و دزد
آورده اند که بهلول در خرابه اي مسکن داشتو جنبآن خرابه کفشدوزي دکان داشتکه پنجره اي
از کفشدوزي به خرابه بود . بهلول چند درهمی ذخیره نموده بود و آنها را در زیر خاكپنهان کرده و
گه گاه پولها را بیرون آورده و به قدر احتیاج از آنها بر می داشت. از قضا روزي به پول احتیاج داشت
رفت و جاي پولها را زیر و رو نمود ، اثري از پولها ندید. فهمید که پولها را همان کفشدوز که پنجره
دکان او رو به خرابه استبرده است . بدون آنکه سرو صدایی کند نزد او رفتو کنار او نشستو بنا
نمود از هر دري سخن گفتن و خوبکه سر کفشدوز را گرم کرد آنگاه گفت:
رفیق عزیز براي من حسابی بنما . کفشدوز گفت بگو تا حساب کنم . بهلول اسم چند خرابه و محل را
برد و اسم هر محل را که می برد مبلغی هم ذکر می نمود تا آخر و آخرین مرتبه گفت: در این خرابه هم
که من منزل دارم فلان مبلغ . بعد جمع حسابها را از کفشدوز پرسید که دو هزار دینار می شد . بهلول
تاملی نمود و بعد گفت : رفیق عزیز الحال می خواهم یکشورت هم از تو بنمایم . کفشدوز گفت
بکن . بهلول گفت: می خواهم این پولها را که در جاهاي دیگر پنهان نموده ام تمامی را در همین خرابه
که منزل دارم پنهان نمایم آیا صلاح استیا خیر ؟
کفشدوز گفت : بسیار فکر خوب و عالی است و تمام پولهایی را که در جاهاي دیگر داري در این منزل
پنهان نما . بهلول گفت پسفرمایشتو را قبول می نمایم و می روم تا تمام پولها را بردارم و بیاورم و در
همین خرابه پنهان نمایم و این را بگفتو فوراً از نزد کفشدوز دور شد . کفشدوز با خود گفتخوب
است این مختصر پولی را که از زیر خاكبیرون آورده ام سرجاي خود بگذارم بعد که بهلول تمامی
پولها را آورد به یکبار محل آنها را پیدا نمایم و تمام پولهاي او را بردارم . با این فکر تمام پولهایی را که
از بهلول ربوده بود سر جایشگذاشت. پساز چند ساعتی که بهلول به آن خرابه آمد و محل پولها را
نگاه کرد دید که کفشدوز پولها را باز آورده و سر جاي خود گذارده است. پولها را برداشتو شکر
خداي را به جاي آورد و آن خرابه را تركنمود و به محل دیگري رفتولی کفشدوز هرچه انتظار
بهلول را می کشید اثري از او نمی دید . بعد از چند روز فهمید که بهلول او را فریبداده و به این ترتیب
پولهاي خود را باز گرفته است.
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٢٢
حمام رفتن بهلول
روزي بهلول به حمام رفتولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را
کیسه ننمودند . با این حال وقتخروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشترا به استاد حمام داد و
کارگران چون این بذل و بخششرا دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبتبه او بی اعتنایی کردند.
بهلول باز هفته دیگر به حمام رفتولی این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شستو شو نموده و
مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوششکارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک
دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبببخششبی جهتهفته قبل و رفتار امروزت
چیست؟
بهلول گفت : مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداختنمودم و مزد آن روز حمام را امروز
می پردازم تا شماها ادب و رعایتمشتري هاي خود را بنمایید .
سوال هارون از بهلول در باره حضرت علی (ع)
روزي هارون بر بهلول وارد شد . هارون در آن وقتسرخوشو سرحال بود از بهلول پرسید :
آیا علی ابن ابیطالبافضل بر عباسعموي پیغمبر بود یا ابن عباسافضل بر علی ؟
بهلول جواب داد اگر حقیقترا بگویم در امانم هارون گفتدر امانی . بهلول گفت:
علی (ع) بعد از محمد ابن عبدالله (ص) افضل استبرجمیع اهل اسلام بلکه افضل استبر جمیع پیغمبران
سلف، به دلیل اینکه رادمردي با فتوت دین باوري است با حقیقت و جمیع فصائل نیکو در او جمع و در
مقابل دین و دستورات الهی ذره اي قصور نورزیده و تمام دستوراتالهی را مو به مو به مرحله عمل در
آورده است و چنان عقیده راسخ و محکم داشتکه جان خود بلکه جان اولاد خود را درمقابل
دستورات دینی ناچیز می شمرد و در تمام غزوات خود از پیشقراولان لشکر بود و هرگز دیده نشد که
در جنگی پشت به دشمن نماید و در این خصوصاز جنابشسوال نمودند که در غزوات ملاحضه جان
خود را نمی فرمایید و خداي نخواسته ممکن استازعقبسر قصد جان شما را بنمایند .جواب فرمودند :
جنگمن براي دین خدا استو ذره اي هوا و هوسو سود و غرضشخصی در کار نیستو جان من
در ید قدرت الهی استو چنانچه کشته شوم به خواستخدا و به راه خدا بوده و چه سعادت و لذتی از
این افضل تر که در راه خدا کشته شوم و در جوار مردان خدا و مومنین راه حق و حقیقتجاي گیرم و
نیز علی (ع) در موقعی که امیر و خلیفه مسلمین بود شبو روز آسایشنداشتو تمام وقتشریفخود
را صرف امور مسلمین و عبادتخداوند متعال می نمود و دیناري از مال مسلمین و بیتالمال را بیهوده
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٢٣
صرف ننموده و حتی عقیل برادر او که عائله زیادي داشت خواهشنمود که حق او را از بیتالمال غیر
از آنچه که به او میرسد دهد ، علی (ع) خواهشاو را رد نمود . عقیل اصرار نمود آن حضرت عقیل را
به خانه خود دعوت نمود و چون عقیل به خانه حضرت رفتو وضع زندگی امیر و خلیفه مسلمین را دید
دیگر شرم نمود که خواهشخود را تکرار نماید و نیز به تمام حکام دستور می داد که به مردم ظلم
ننمایند و با عدالت و انصاف بین آنها حکم نمایند و هر حاکمی که ذره اي ظلم و ستم روا می داشتبر
او سخت می گرفت و او را فوراً معزول می نمود و او را از مجازات معافنمی کرد اگر چه از نزدیک
ترین بستگانشبود .
چنانچه ابن عباسدر موقعی که حاکم بصره بود مبلغی از وجوه بیتالمال را صرفامور شخصی نموده
بود آن حضرت آن مبلغ را از او بازخواستنمود و براي این عمل او را سرزنشکرد و موعدي مقرر
فرمود تا ابن عباس آن وجه را ارسال دارد ولی ابن عباس نتوانست و می دانستکه علی خلیفه اي نیست
که خطاي او را نادیده گیرد از این لحاظ به مکه فرار نمود و در خانه خدا بستنشستتا در امان باشد .
هارون از شنیدن این مطالبمنفعل و مسجل شد و خواستدل بهلول را به درد آورد گفت:
پسبا این همه فضل و کرامتچرا او را کشتند ؟ بهلول جواب داد :
بیشتر مردان راه حق و حقیقت را کشتند مانند عیسی بن مریم و داوود و یحیی و هزاران پیامبران و
نیکوکاران در راه خدا مجادله می فرمودند . هارون گفت:
الحال کشته شدن علی (ع) را برایم تعریفنما . بهلول گفت: از حضرتامام زین العابدین روایتاست
که چون ابن ملجم قصد قتل علی (ع) را کرد دیگري را با خود آورده بود ، آن ملعون به خواب عمیقی
فرو رفته بود و نیز خود ابن ملجم هم به خواب بود و چون امیرالمومنین وارد مسجد شد خفتگان را بیدار
فرمود تا مشغول نماز شوند . چون اقامه نماز نمود و به سجده رفتابن ملجم ضربتی به سر آن حضرت
زد و آن ضربت به جایی اصابتنمود که قبلاً عمرو بن عبدود در جنگبر سر مباركآن حضرت زده
بود و از این ضربت فرق تا به ابروي آن حضرت شکافته شد و چون شمشیر آن ملعون با زهر آلوده بود
پساز سه روز دار فانی را وداع نمود و در ساعتآخر روي به جانبفرزندان خود کرد و فرمود :
رفیق اعلا و صحبت انبیاء اوصیا بهتر استبراي دوستان خدا از دنیاي بی بقاء اگر من از این ضربتکشته
شوم قاتل مرا جز یکضربت نزنید چون او یکضربتبه من زده استو بدن او را قطعه قطعه ننمایید
این را فرمود و ساعتی مدهوششد . چون به هوشآمد باز فرمود که در این وقترسول خدا (ص) را
دیدم که مرا تکلیفرفتن می کند و فرمود که فردا نزد ما خواهی بود . این بگفتو از دنیا رحلتفرمود
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٢٤
و در آن ساعتآسمان متغیر گردید و زمین بلرزید و صداي تسبیح و تقدیساز میان هوا به گوشمردم
رسید و همه دانستند که صداي ملکوتاست .
بهلول و سیاح
آورده اند یکی از سیاحان خارجی وارد شهر بغداد شد و به دربار هارون الرشید بار یافتو چون به
حضور خلیفه رسید سوالاتی چند از وزراء و دانشمندان در حضور خلیفه نمود ولی هیچکدام نتوانستند به
سوالات آن سیاح جوابصحیح دهند .
خلیفه غضبانکشده و به وزراء و علماء دربار گفت اگر جواب این شخصرا ندهید ، کلیه اموال شماها
را به او خواهم داد . حاضرین 24 ساعتمهلتخواستند و خلیفه به آنها فرجه داد و بعد یکی از آنها
گفت فکر می کنم باید به سراغ بهلول برویم و غیر از بهلول دیگري نمی تواند جوابسوالاتسیاح را
به درستی و راستی بدهد . پسبه دنبال بهلول رفتند و او را از ماوقع خبردار نمودند و بهلول قبول نمود
که جواب سوالات سیاح را بدهد . فرداي آن روز که بنا بود در حضور خلیفه جوابسیاح را بدهند ،
بهلول حاضر شد و رو به سیاح نمود و گفت : هر سوالی دارید بنمایید من براي جواب دادن حاضرم
سیاح با عصاي خود دایره اي کشید و بعد رو به بهلول نمود . بهلول بدون معطلی خطی وسط دایره
کشید و آن را به دو قسمت نمود . سیاح باز دایره اي کشید بهلول این دفعه دایره را به چهار قسمتکرد
و با دست یکقسمت را به سیاح نشان داد و گفت: این قسمتخشکی و این سه قسمتآباست.
سیاح دانست که بهلول غرضاو را دانسته و به سوالاتاو درستجواب داده است. پسدر حضور
علماء و حاضرین و خلیفه بهلول را تحسین فراوان نمود و بعد پشتدستشرا به زمین گذاشته و انگشتها
را به طرف آسمان گرفت . بهلول عکسعمل او را نمود . یعنی انگشتها را به زمین گذاشتو پشت
دسترا رو به هوا کرد . سیاح بی اندازه او را تحسین نمود و به خلیفه گفت:
از داشتن چنین عالم دانشمندي باید خیلی به خود بالید . خلیفه پرسید مقصود از این سوال و جواب را
نفهمیدم . سیاح جواب داد من اول دایره کشیدم و مقصودم نشان دادن شکل کره زمین بود . بهلول فهمید
و آن را به دو قسمت تقسیم نمود و به من فهماند که به کرویتزمین معتقد استو بلکه رموز را به دو
قسمتنیم کره شمالی و جنوبی تقسیم کرد و مرتبه دوم که دایره کشیدم و آن را به چهار قسمتنمود به
من فهمانید که زمین چهار قسمتاستکه یکقسمتآن خشکی و چهار قسمتدیگر آباست.
مرتبه سوم که من کفدست را به زمین و انگشتان را به هوا نمودم و غرضمن از نباتات و رستنی هاي
زمین و اسرار نمو و رشد آنها بود . بهلول هم با دستخود باران و اشعه آفتاب را نشان داد و فهمانید که
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٢٥
نمو نباتات بوسیله باران و اشعه آفتاباست، پسبه چنین دانشمندي باید بالید . حاضران از حاضر جوابی
بهلول و نجات دادن آنها از غضبهارون شکر خداي را بجا آورده و از بهلول تشکر فراوان نمودند .
پند دادن بهلول به ابن ربیع
آورده اند که روزي فضل ابن ربیع وزیر هارون الرشید از راهی می گذشت. بهلول را دید که به گوشه
اي نشسته و سر به تفکر فرو برده فضل با صداي بلند نهیبزد بهلول چه میکنی ؟
بهلول سر بلند کرد و چون دید فضل است، به او گفتبه عاقبتتو می اندیشم ، تو هم به سرنوشت
جعفر برمکی گرفتار خواهی شد . فضل از این سخن بهلول بر خود لرزید و بعد گفت: اي بهلول
سرنوشتجعفر را زیاد شنیده ام ولی هنوز از زبان تو نشنیده ام . میل دارم واقعه کشته شدن جعفر را بدون
کم و زیاد برایم تعریفکنی . بهلول گفت:
در ایام خلافت مهدي پسر منصور یحیی بن خالد برمکی به کتابتو پیشکاري هارون الرشید منصوب
گردید و در اندكمدتی هارون را به شخصیحیی و فرزندشجعفر سپرد و علاقه و محبتهاي هارون
نسبت به جعفر به قدري بود که عباسه را به عقد او در آورد . جعفر بر خلافسفارشهارون عباسه را
تصرف نمود و چون هارون از این واقعه خبردار شد آن همه محبتهاي خود را به کینه و کدورت مبدل
ساخت و هارون هر روز به بهانه هاي مختلفدر صدد نابود کردن جعفر و بر انداختن خاندان برمکیان
بود تا شبی به یکی از غلامان خود به نام مسرور گفت : امشب از تو می خواهم تا سر جعفر را برایم
بیاوري . مسرور از این ماموریتلرزه بر اندامشافتاد و متفکر و حیران سر به زیر انداخت.
هارون خطاب نمود چرا سکوت اختیار کرده و به چه می اندیشی ؟ مسرور گفت:
کاري بسبزرگاست و کاشپیشاز آنکه اجراي چنین کاري به من محول گردد ، می مردم . هارون
گفت: اگر امر مرا اجرا ننمایی ، به قهر و غضبمن گرفتار خواهی شد و چنان تو را بکشم که مرغان هوا
برایت بگریند . مسرور ناچاراً به خانه جعفر رفتو گرفته و پریشان فرمان وحشتانگیز خلیفه بی رحم را
به جعفر گفت . جعفر گفت: شاید این حکم در حالتی بیرون از طبیعتصادر شده و خلیفه در هشیاري
از آن پشیمان گردد . بنابراین از تو می خواه که بازگردي و خبر کشته شدن مرا به خلیفه دهی . اگر تا
بامداد آثار پشیمانی در او دیده نشد من سرم را تسلیم تیغ تو خواهم کرد . مسرور جرات نکرد که
خواهشجعفر را قبول کند و به جعفر گفت: تو به همراه من به سراپرده هارون بیا تا شاید هارون محبت
تو را از سر گیرد و از فرمان خود عدول نماید . جعفر گفته مسرور را قبول نمود و به سوي سرنوشت
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٢٦
حسرت بار خود رفت و چون به پشت سرا پرده رسیدند مسرور دو دل و ترسان به پیشخلیفه رفت .
هارون پرسید مسرور چه کردي ؟
مسرور گفت که جعفر را آورده ام و اکنون در بیرون سرا پرده ایستاده است. خلیفه نهیبزده و گفت
اگر در فرمان من کمترین درنگو تعللی نمایی ، تو را پیشاز او خواهم کشت. با این گفتار دیگر
جاي درنگ نبود . مسرور به نزد جعفر شتافتو از اندام برازنده جوانی جمیل که سرآمد بزرگواران و
سردفتر فضل و هنر و سرحلقه کریمان و بخشندگان زمان بود سر جدا کرد و بر سر نهاد و پیشهارون
آورد و خلیفه بی رحم به این اکتفا نکرد و امر نمود تا تمام خاندان برمکیان را نابود سازند و اموال آنها
را ضبط نمودند و کشته جعفر را بر بالاي حصار بغداد آویختند و پساز چند روز بسوختند .
الحال اي فضل از عاقبتتو هم بیمناکم و می ترسم تو هم به سرنوشتجعفر گرفتا آیی . فضل از سخنان
بهلول سختترسید و از بهلول خواستتا براي سلامتی او دعا نماید .
سوال هارون از بهلول
روزي هارون الرشید که مستباده ناب بود در قصري مشرفبه دجله بود و به تماشاي آبهاي خروشان
دجله مشغول . در این حال بهلول بر هارون وارد شد . هارون الرشید خنده مستانه نمود و بعد از خوش
آمد به بهلول امر نشستن داد و به او گفت:
امروز یکمعما از تو سوال می نمایم . اگر جوابصحیح دادي هزار دینار زر سرخ به تو می دهم و
چنانچه از جواب عاجز بمانی امر می کنم از همین محل تو را به دجله اندازند ، بهلول گفتمن به زر
احتیاجی ندارم ولی به یکشرط قبول می نمایم .که اگر جواب معماي تو را صحیح دادم ، باید صد نفر
از اشخاصی که در زندانهاي تو و از دوستان من می باشند را آزاد نمایی و اگر جوابصحیح ندادم مرا
در دجله غرق نما . هارون قبول نمود و معما را بدین طریق طرح نمود :
اگر یکگوسفند و یکگرگو یکدسته علفداشته باشیم و بخواهیم این سه را به تنهایی یکیک
از این طرفرودخانه به آن طرفببریم ، آیا به چند طریق باید آنها را به آن طرفرودخانه برد که نه
گوسفند علفرا بخورد و نه گرگگوسفند را ؟ بهلول گفت:
اول باید گرگرا بگذاریم و گوسفند را آن طرفرودخانه ببریم و بعد برگردیم علفرا برداریم و
ببریم و چون علفرا آن طرف رودخانه بردیم باز گوسفند را برگردانیم به جاي اول و گوسفند را
بگذاریم و گرگرا ببریم و بعد هم برگردیم و گوسفند را بر داریم و ببریم . پساینها یکبه یکبرده
می شوند و نه گوسفند می تواند علفرا بخورد و نه گرگمی تواند گوسفند را بدرد .
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٢٧
هارون گفت : احسنت جوابصحیح دادي ، بعد بهلول نام یکصد نفر از دوستان را که همه آنها از
شیعیان علی (ع) بودند گفت و م  نشی همه آنها را ذکر نمودند و چون به نظر هارون رسید و آنها را
شناختاز شرط خود سرباز زد ولی با اصرار بهلول فقط ده نفر را بخشید و از زندان آزاد نمود .
مباحثه بهلول با مرد فقیه
آورده اند که فقیهی مشهور از اهل خراسان وارد بغداد شد و چون هارون الرشید شنید که آن مرد به شهر
بغداد آمده اورا به دارالخلافه طلبید .
آن مرد نزد هارون الرشید رفت . خلیفه مقدم او را گرامی داشت و با عزتاو را نزدیکخود نشاند و
مشغول مباحثه شدند . در همین اثنا بهلول وارد شد . هارون او را به امر جلوسداد . آن مرد نگاهی به
وضع بهلول انداخت و به هارون الرشید گفت : عجب است از مهر و محبتخلیفه که مردمان عادي را
اینطور محبت می نماید و به نزد خود راه میدهد . چون بهلول فهمید که آن شخصنظرشبه اوستبا
کمال قدرت به آن مرد تغییر نمود و گفت:
به علم ناقصخود غره مشو و به وضع ظاهر من نگاه منما . من حاضرم با تو مباحثه نمایم و به خلیفه ثابت
نمایم که تو هنوز چیزي نمی دانی ؟
آن مرد در جواب گفت : شنیده ام که تو دیوانه اي و مرا با دیوانه کاري نیست. بهلول گفت: من به
دیوانگی خود اقرار می نمایم ولی تو به نفهمی خود قائل نیستی ؟
هارون الرشید نگاهی از روي غضب به بهلول انداخت و او را امر به سکوت داد ولی بهلول ساکتنشد
و به هارون الرشید گفت اگر این مرد به علم خود اطمینان دارد مباحثه نماید . هارون به آن مرد فقیه
گفت: چه ضرر دارد مسائلی از بهلول سوال نمایی ؟
آن مرد گفت به یکشرط حاضرم و آن شرط بدین قرار استکه من یکمعما از بهلول می پرسم ،
اگر جواب صحیح داد من هزار دینار زر سرخ به او می دهم ولی اگر در جواب عاجز ماند باید هزار
دینار زر سرخ به من بدهد .
بهلول گفت : من از مال دنیا چیزي را مالکنیستم و زر و دیناري موجود ندارم ولی حاضر چنانچه
جواب معماي تو را دادم زر از تو بگیریم و به مستحقان بدهم و چنانچه در جواب عاجز ماندم در اختیار
تو قرار بگیرم و مانند غلامی به تو خدمتنمایم . آن مرد قبول نمود و بعد معمایی بدین نحو از بهلول
سوال کرد :
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٢٨
در خانه اي زنی با شوهر شرعی خود نشسته و در همین خانه یکنفر در حال نماز گذاردن استو نفر
دیگر هم روزه دارد . در این حال مردي از خارج وارد این خانه میشود به محضوارد شدن آن زن و
شوهري که در آن خانه بودند به یکدیگر حرام می شوند و آن مردي که نماز می خواند نمازشباطل و
مرد دیگر روزه اشباطل می گردد . آیا میتوانی بگویی این مرد که بود ؟
بهلول فوراً جواب داد :
مردي که وارد این خانه شد سابقاً شوهر این زن بود . به مسافرت می رود و چون سفر او به طول می
انجامد و خبر می آورند که او مرده است، آن زن با اجازه حاکم شرعی به ازدواج این مرد که پهلوي او
نشسته بود در می آید و به دو نفر پول می دهد که یکی براي شوهر فوت شده اشنماز و دیگري روزه
بگیرد . در این بین شوهر سفر رفته که خبر کشته شدن او را منتشر کرده بودند ، از سفر باز می گردد .
پساز شوهر دومی بر زن حرام می شود و آن مرد که نماز براي میتمی خواند نمازشباطل می گردد
و همچنین آن یکنفر که روزه داشتچون براي میتبود روزه او هم باطل می شود .
هارون الرشید و حاضرین مجلساز حل معما و جوابصحیح بهلول بسیار خوشحال شدند و همه به
بهلول آفرین گفتند . بعد بهلول گفتالحال نوبتمن استتا معمایی سوال نمایم . آن مرد گفتسوال
کن . بهلول گفت:
اگر خمره اي پر از شیره و خمره اي پر از سرکه داشته باشیم و بخواهیم سکنگبین درستنماییم . پس
یکظرف از سرکه برداریم و یکظرفهم از شیره و این دو را در ظرفی ریخته و بعد متوجه شویم که
موشی در آنهاست ، آیا می توانی تشخیصبدهی که آن موشمرده در خمره سرکه بوده یا در خمره
شیره ؟
آن مرد بسیار فکر نمود و عاقبت در جواب دادن عاجز ماند . هارون الرشید از بهلول خواستتا خود
جواب معما را بدهد . پسبهلول گفت:
اگر این مرد به نفهمی خود اقرار نماید جواب معما را می دهم . ناچاراً آن مرد اقرار نمود . سپسبهلول
گفت:
باید آن موشرا برداریم و در آب شسته و پساز آنکه کاملاً از شیره و سرکه پاكشد شکم او را پاره
نماییم اگر در شکم او سرکه باشد پسدر خمره سرکه افتاده و باید سرکه را دور ریختو اگر در شکم
او شیره باشد پسدر خمره شیره افتاده و باید شیره ها را بیرون ریخت. تمام اهل مجلس از علوم و
فراستبهلول تعجبنمودند و بی اختیار او را آفرین می گفتند و آن مرد فقیه سر به زیر ناچاراً هزار دینار
که شرط نموده بود را تسلیم بهلول نمود و بهلول تمانی آنها را در میان فقیریان تقسیم نمود .
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٢٩
پند دادن بهلول به عبدالله مبارك
روزي عبدالله مباركبه قصد دیدن بهلول دانا به صحرا رفته بهلول را دید که سراپا برهنه الله الله گویان
بود . جلو رفته سلام کرد . بهلول جواب سلام بداد . سپسعبدالله مباركعرضکرد یا شیخ استدعا و
التماسمن آن است که مراپندي دهی و نصیحتی کنی که در دنیا چگونه باید زیستکرد تا از معصیت
دور بود که من مردمی گناهکارم و از عهده نفسسرکشبر نمی آیم . راهی بنما تا از دم مباركتو
رستگاري یابم . بهلول گفت:
یا عبدالله خود سرگردانم و به خود درمانده ام از من چه توقع داري اگر مرا عقل بودي مردم مرا دیوانه
نگفتندي سخن دیوانگان را چه اثر باشد که قبول کنند برو دیگري را طلبکن که عاقل باشد .
عبدالله گفت : یا شیخ ، دیوانه به کار خویشتن هشیار است. سخن راسترا از دیوانه می باید شنید .
بهلول خاموشبود عبدالله باز الحاح و تضرع کرد که یا شیخ مرا نومید که به امیدي آمده ام .
من از روي اخلاصو اعتقاد از راه دوري آمده ام تا راه به من بنمایی ، چرا خاموششدي ؟ بهلول سر
برداشتو گفت:
اي عبدالله اول بامن چهار شرط بکن که از سخن دیوانه بیرون نروي . آنگاه تو را پندي و چیزي بگویم
که سبب رستگاري تو باشد و دیگر بر تو ننویسند . عرضکرد آن چهار شرط کدام است، بفرما قبول
می نمایم .
بهلول گفت : شرط اول آنکه وقتی گناه کنی و خلافامر او نمایی روزي او را نخوري . عبدالله گفت
پسرزق که را بخورم . بهلول گفت : تو مرد عاقلی باشی و دعوت بندگی کنی و روزي او را خوري و
خلافحکم او نمایی خود انصاف بده شرط بندگی چنین باشد عبدالله عرضکرد حق فرمودي شرط
دوم کدام است؟
بهلول گفت: شرط دوم این استکه هرگاه خواستی معصیتکنی زنهار که در ملکاو نباشی . عبدالله
عرضکرد . این از اول مشکلتر است . همه جا ملکو زمین خداست پسکجا روم . بهلول گفتپس
قبیح باشد که رزق او خوري و در ملکاو باشی و فرمان او نبري . خود انصافبده شرط بندگی این
باشد . عبدالله گفتقبول ، شرط سوم کدام است؟
شرط سوم آن است که اگر خواهی گناهی یا خلافامر او نمایی جایی پنهان شو که او تو را نبیند و از
حال تو واقفنشودآن وقت هرچه خواهی بکن . عبدالله گفت : این از همه مشکل تر استحقتعالی به
همه چیز دانا و بینا و در همه جا حاضر و ناظر است و هرچه بنده می کند او می بیند و می داند بهلول
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٣٠
گفت پستو مرد عاقلی باید باشی که خود میدانی که او همه جا حاضر استو ناظر استو به همه چیز
دانا و بیناست پسشنیع باشد که روزي او خوري و در ملکاو نافرمانی کنی که او خود می داند و می
ولا تحسین الله غافلاً عما » : بیند با این حال تو دعوي بندگی می کنی با آن که در کتابخود فرموده
یعنی گمان مبر که حقتعالی غافل استاز عملی که ظالمان می کنند . « یعمل الضالمون
عبدالله عرضکرد درستفرمودي شرط چهارم کدام است؟
شرط چهارم آن است که در آن وقت که ملکالموت ناگاه نزد تو آید تا فرمان حق به جا آورده و
قبضروح تو کند در آن ساعت بگو صبر کن تا اقوام را وداع کنم و از ایشان حلالیتطلبم و توشه راه
آخرت بردارم آن وقتقبضروحم کن .
عبداللع عرضکرد این شرط چهارم از همه مشکلتر است. ملکالموتکی در آن وقتمهلتمی دهد
که نفسبرآرم . بهلول گفتاي مرد عاقل تو این را می دانی که مرگرا چاره نیستو به هیچ نوع او را
از خود دور نتوان کرد و آن دم ملکالموت امان ندهد ناگاه در عین معصیتپیکاجل در رسد و یک
« فاذا جاء اجلهم لایسخرون ساعه و لا یستقدمون » : دم امان ندهد چنانچه حقتعالی فرموده
پساي عبدالله سخن راستاز دیوانه بشنو و از خواب غفلتبیدار شو . از غرور و مستی هشیار شو و به
کار آخرت در شو که راه دور و دراز در پیشاست و از این عمر کوتاه توشه بردار و کار امروز به فردا
مینداز شاید به فردا نرسی همین دم را غنیمتشمار و اهمال در آخرت منما . امروز توشه آخرت بردار
که فردا در آنجا مالتسودي ندهد .
بهلول و قاضی
آورده اند که شخصی عزیمت حج نمود چون فرزندان صغیر داشتهزار دینار طلا نزد قاضی برده و در
حضور اعضاء دارالقضاء تسلیم قاضی نمود و گفت: چنانچه در این سفر مرا اجل در رسید شما وصی
من هستید و آنچه شما خود خواهید به فرزندان من دهید و چنانچه به سلامتبازآمدم این امانترا خودم
خواهم گرفت.
وقتی به سفر حج عزیمت نمود از قضاي الهی در راه درگذشتو چون فرزندان او به حد رشد و بلوغ
رسیدند امانتی را که از پدر نزد قاضی بود مطالبه نمودند قاضی گفت:
بنا بر وصیت پدر شما که در حضور جمعی نموده هرچه دلم بخواهد باید به شما بدهم . بنابراین فقط صد
دینار به شماها می توانم بدهم . ایشان بناي داد و فریاد و تظلم را گذاردند .
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٣١
قاضی کسانی را که در محضر حاضر بودند که در آن زمان پدر بچه ها پول را تسلیم قاضی کرده بود
حاضر نمود و به آنها گفت: آیا شما گواه بودید آن روزي که پدر این بچه ها هزار دینار طلا به من داد
مصیت نمود چنانچه در راه سفر به رحمتخدا رفتم هرچه دلم خواستاز این زرها به فرزندان من بده
آنها همه گواهی دادند که چنین گفت.
پسقاضی گفت : الحال بیشاز صد دینار به شما ها نخواهم داد آن بیچاره ها متحیر ماندند و به هرکس
التجا می نمودند آنها هم براي این حیله شرعی راهی پیدا نمی نمودندتا این خبر به بهلول رسید . بچه ها را
با خود نزد قاضی برد و گفتچرا حق این ایتام را نمی دهی ؟
قاضی گفت : پدرشان وصیت نموده که آنچه من خود بخواهم به ایشان بدهم و من صد دینار بیشتر نمی
دهم . بهلول گفت : اي قاضی آنچه تو می خواهی نهصد دینار است بر حسبگفته خودت . بنابراین
الحال که تو نهصد دینار می خواهی بنابر وصیتآن مرحوم که هرچه خودتخواستی به فرزندان من بده
الحال همین نهصد دینار که خودت می خواهی به فرزندان آن مرحوم بده که حق آنهاست. قاضی از
جواب بهلول ملزم به پرداختنهصد دینار به فرزندان آن مرحوم گردید .
ملاقات بهلول و شیخ جنید
آورده اند که شیخ جنید بغدادي به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفتو مریدان از عقباو می رفتند شیخ
از احوال بهلول پرسید . مریدان گفتند او مرد دیوانه اي است. شیخ گفتاو را طلبکنید و بیاورید که
مرا با او کار است. تفحصکردند و او را در صحرایی یافتند و شیخ را پیشبهلول بردند .
چون شیخ پیشاو رفت دید که خشتی زیر سر نهاد و در مقام حیرت مانده شیخ سلام نمود بهلول جواب
او را داد و پرسید کیست ؟ گفتمن جنید بغدادي ام بهلول گفتتو اي ابوالقاسم که مردم را ارشاد می
کنی آیا آداب غذا خوردن خود را می دانی ؟ گفت:
بسم الله می گویم و از جلوي خود می خورم . لقمه کوچک برمی دارم . به طرفراستمی گذارم
آهسته می جوم و به لقمه دیگران نظر نمی کنم . در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی شوم .هر لقمه که
می خورم الحمد لله می گویم و در اول و آخر دست می شویم . بهلول برخواستو گفت: تو می
خواهی مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز آداب غذا خوردن خود را نمی دانی و به راه خود رفت.
پسمریدان شیخ گفتند یا شیخ این مرد دیوانه است. جنید گفت: دیوانه اي استکه به کار خویشتن
هشیار است و سخن راست را از او باید شنید و از عقببهلول روان شد و گفتمرا با او کار است.
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٣٢
چون بهلول به خرابه اي رسید باز نشست . بهلول باز از او سوال نمود تو که آداب طعام خوردن خود را
نمی دانی آیا آدابسخن گفتن خود را می دانی ؟
گفت: سخن به قدر اندازه میگویم و بی موقع و بی حساب نمی گویم و به قدر فهم مستمعان می گویم و
خلق خدا را به خدا و رسولشدعوت می نمایم . چندان سخن نمی گویم که مردم از من ملول شوند و
دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایتمی کنم پسهرچه تعلق به آدابکلام داشتبیان نمود .
بهلول گفت : چه جاي طعام خوردن که سخن گفتن نیز نمی دانی . پسبرخواستو به راه خود برفت.
مردیان شیخ گفتند این مرد دیوانه است تو از دیوانه چه توقع داري . جنید گفت : مرا با او کار استشما
نمی دانید . باز به دنبال او رفت تا به بهلول او رسید . بهلول گفت تو از من چه میخواهی تو که آداب
طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی دانی آیا آدابخوابیدن خود را می دانی ؟ گفتآري می دانم .
چون از نماز عشا فارغ می شوم داخل جامه خواب می گردم پسآنچه آدابخوابیدن بود که از بزرگان
دین رسیده بیان نمود .
بهلول گفت : فهمیدم که آدابخوابیدن هم نمی دانی خواستبرخیزد جنید دامنشرا گرفتو گفت
اي بهلول من نمی دانم تو قربه الی الله مرا بیاموز . گفتتو ادعاي دانایی می کردي ؟ شیخ گفت: اکنون
به نادانی خود معترفشدم . بهلول گفت:
اینها که تو گفتی همه فرع استو اصل شام خوردن آن استکه لقمه حلال را باید و اگر حرام را صد از
اینگونه آداب به جاي آوري فایده ندارد و سبب تاریکی دل می شود . و در سخن گفتن باید اول دل
پاكباشد و نیتدرستباشدو آن سخن گفتن براي رضاي خدا باشد و اگر براي غرضی یا براي امور
دنیوي باشد یا بیهوده و هرزه باشد به هر عبارتکه بگویی وبال تو باشد پسسکوت و خاموشی بهتر و
نیکتر باشد و در آدابخوابیدن اینها که گفتی فرع است.
اصل این است که در دل تو بغضو کینه و حسد مسلمانان نباشد . حبدنیا و مال در دل تو نباشد و در
ذکرحق باشی تا به خواب روي .
جنید دستبهلول را بوسید و او را دعا کرد و مریدان که حال او را بدیدند که او را دیوانه می دانستند
خود را و عمل خود را فراموشکردند و از سر گرفتند . نتیجه آن استکه هر فرد بداند از آموختن آن
چیزي که نمی داند ننگو عار نباید داشت، چنانچه شیخ جنید از بهلول آدابخوردن ، سخن گفتن و
خوابیدن را آموخت.
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٣٣
تعلیم دادن بهلول به یکی از دوستان
آورده اند که شخصی الاغ قشنگی جهتحاکم کوفه تحفه آورده بود . حاضرین مجلسبه تعریفو
توصیفالاغ پرداختند . یکی از حاضرین براي مزاح گفت: من حاضرم به این الاغ قشنگخواندن
بیاموزم .
حاکم از شنیدن این سخن از کوره در رفتو به آن مرد گفت: الحال که این سخن را می گویی باید از
عهده آن برآیی و چنانچه به این الاغ خواندن بیاموزي به تو جایزه بزرگی می دهم ولی چنانچه از عهده
آن بر نیائی دستور می دهم تو را بکشند . آن مرد از مزاح خود پشیمان شده ناچاراً مدتی فرجه خواستو
حاکم ده روز براي این کار به او فرصتداد .
آن مرد الاغ را برداشت به خانه آورد حیران و سرگردان و نمی دانستاین کار به کجا خواهد رسید .
لاعلاج به بازار رفت و در بین راه بهلول را دید و چون سابقه آشنایی با او داشتدستبه دامن اوزد و
قضیه مجلسحاکم و الاغ را براي او تعریفنمود . بهلول گفتغم مخور که این کار از دستمن بر
می آید و هر دستوري به تو می دهم عمل نما .
پسبه او دستور داد تا یکروز تمام به الاغ غذا ندهد و سپسدر بین صفحات کتابی براي الاغ جو
گذارد و کتاب را جلوي الاغ ورق بزند . الاغ چون گرسنه استبا زبان جو هاي صفحات کتاب را
برداشته و می خورد و گفتاین عمل را هر روز به همین نحو تکرار نما . و روز دهم او را گرسنه نگهدار
و وقتی به مجلسحاکم رفتی همان کتاب را با الاغ به نزد حاکم ببر . آن روز دیگر بین صفحات کتاب
جو نگذار و آن کتاب را در حضور حاکم جلوي الاغ قرار بده . آن مرد به همین نحو عمل نمودو چون
روز موعود فرا رسید الاغ را برداشته با کتاب به نزد حاکم برد و در حضور حاکم و جمعی از دوستانش
کتاب را جلوي الاغ گذارد . الاغ بیچاره چون گرسنه بود به عادات روزهاي قبل که فکر می کرد بین
صفحات کتاب ، جو می باشد شروع به ورق زدن کتاب نمود و چون به صفحه آخر رسید و دید که جو
بین صفحات نیست ، بناي عرعر نمود و بدین وسیله خواست بفهماند که گرسنه استو حاضرین مجلس
و حاکم که نمی دانستند چه ابتکاري در این عمل است، باور نمودند که در حقیقتالاغ می خواهد
کتاب بخواند و همه در این کار متعجببودند . ناچار حاکم بر عهد خود وفا نمود و انعام قابل توجهی
به آن مرد داد .
reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر

٣٤
بهلول و صاحب حساب
روزي بهلول به شهر بصره رفتو چون در آن شهر آشنایی نداشتاتاقی اجاره نمود ولی آن اتاق از بس
کهنه ساز و مخروبه بود به کمترین باد یا بارانی تیرهایشصدا می کرد . بهلول پیشصاحبخانه رفته و
گفت : اتاقی که به من دادي بی اندازه خطرناكاست. زیرا به محضوزشمختصر بادي صدا از سقف
و دیوارششنیده می شود .
صاحب خانه که مرد شوخی بود در جواب بهلول گفت : عیبی ندارد . البته میدانید که تمام موجودات به
موقع حمد و تسبیح خداي را می گویند و این صداي تسبیح و حمد خداي است. بهلول گفت:
صحیح است ، ولی چون تسبیح و تجلیل موجودات به سجده منجر می شود من از ترسسجده خواستم
زودتر فکري بنمایم .
آمدن بهلول از قبرستان و سوال از او
روزي بهلول از طرفقبرستان می آمد . از او پرسیدند از کجا می آیی ؟ گفت:
از پیشاین قافله که در این سرزمین نزول نموده اند . گفتند : آیا از آنها سوالاتی هم کردي ؟
گفت : آري . از آنها پرسیدم کی از اینجا حرکتو کوچ می نمایید ؟ جواب دادند که ما انتظار شما را
داریم هروقتهمگی به ما ملحق شدید حرکتمی نماییم .
**********************************************
ابوعلی سینا و کودك
از شیخ ابوعلی سینا که سرآمد حکماي ایران استپرسیدند آیا از خود کسی را داناتر دیده اي یا نه ؟
گفت: بلی . روزي نزد زرگري نشسته بودم که کودکی آمد و از زرگر آتشخواست. استاد به او گفت
برو ظرفی بیاور و آتشببر . آن کودكگفت ظرف لازم نیست و می توانم بدون ظرفآتشببرم . من
و استاد زرگر در تعجب بودیم تا به چه وسیله اي آن کودكمی تواند آتشببرد . پسبه او گفتم
چگونه می توانی آتشببري ؟
آن کودكمقداري خاکستر در کفدستگذارد و آتشرا روي آن نهاد و ببرد . به هوشو دانایی آن
کودكآفرین گفتم .
پایان


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
صد حگایت تربیتی
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : دو شنبه 2 آذر 1394

 

 

صد حكايت تربيتى

مقدمه

تـربـيـت فـرزند, مقوله اى سهل و ممتنع است .
سهل است چون اگر به روال طبيعى و تحت ثاثير فطرت سالم انجام گيرد, نه مشكل خاصى دارد و نه كمبودى .
ممتنع است زيرا با توسعه زندگى شـهـرنشينى , ارتباطات , تكنولوژى , كاناليزه شدن بسيارى از مجارى تربيتى , آموزشى , اقتصادى , سـياسى و...
هزاران معضل وموضوع تازه در مسير تربيت كودكان و نوجوانان و جوانان حادث شده است وبسيارى از خانواده ها به كانون هاى بحران اخلاقى و تربيتى و عاطفى تبديل گشته اند.
ديـگـر بـى سواد بودن والدين توجيه پذير نيست .
آنها هرگز نمى توانند مشكلات اخلاقى و عاطفى فـرزنـدانشان را تجزيه و تحليل كنند و راهى براى اصلاح بيابند.
اينك پدر و مادر بايد با مقوله هاى تـربـيـتـى و روان شـنـاسى كودك و نوجوان و جوان آشنا باشند.
در صورت امكان بايد با مشاوران صاحب نظر گفتگو كنند و چگونگى ارتباط با فرزندان را زير نظر آنها تنظيم نمايند.
حداقل كارى كه هر پدر و مادرى بايد انجام دهد آن است كه مسائل ساده وسهل الوصول و كلى را دربـاره تـربـيـت و برخورد با فرزندان خويش فراگيرد و خود رااز فراگيرى و اعمال آنها بى نياز نداند.
شـيـوه پيامبر اسلام (ص ) و ائمه اطهار(ع ) در تربيت و ارتباط با مردم , به ويژه باكودكان , اين امور سـهـل الوصول و كلى و در عين حال مطابق با فطرت و عقل سليم رابه ما مى آموزد.
به عقيده ما آنها به خاطر وصل بودن به منبع وحى و داشتن گوهرعصمت , از خطا و لغزش در امان هستند و لذا شيوه اى را كه در تربيت كودكان توصيه مى كنند سالم ترين و دست يافتنى ترين روش هاست .
در اين مجموعه كه محور آن , شيوه ارتباط والدين با كودكان است روايات وحكايات برگزيده اى از پـيـامـبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار(ع ) و سالكان راه ايشان ونكته هايى از دوران كودكى بزرگان و...
جـمـع آورى شده است كه تا حدى طريقه مواجهه و هماهنگى با دنياى كودكان را تصوير مى كند.
اميد است كه مفيد واقع شود.
1 - توجه به كودك

گروهى از كودكان مشغول بازى بودند.
ناگهان با ديدن پيامبر(ص )كه به مسجد مى رفت , دست از بـازى كـشـيـدنـد و بـه سـوى حـضـرت دويدند و اطرافش را گرفتند.
آنها ديده بودند پيامبر اكـرم (ص ),حسن (ع ) و حسين (ع ) را به دوش خود مى گيرد و با آنها بازى مى كند.
به اين اميد, هر يك دامن پيامبر را گرفته , مى گفتند: شتر من باش ! پـيامبر مى خواست هر چه زودتر خود را براى نماز جماعت به مسجد برساند, اما دوست نداشت دل پـاك كـودكـان را بـرنـجاند.
بلال درجستجوى پيامبر از مسجد بيرون آمد, وقتى جريان را فهميد خـواسـت بـچه ها را تنبيه كند تا پيامبر را رها كنند.
آن حضرت وقتى متوجه منظوربلال شد, به او فرمود: تنگ شدن وقت نماز براى من ازاين كه بخواهم بچه ها را برنجانم بهتر است .
پيامبر از بلال خواست برود و از منزل چيزى براى كودكان بياورد.
بلال رفت و با هشت دانه گردو بـرگـشـت .
پـيـامـبـر(ص ) گـردوهـا را بين بچه ها تقسيم كرد و آنها راضى و خوشحال به بازى خودشان مشغول شدند.
((1))

بيان : توجه به نياز و خواسته هاى كودك از اصول اوليه تربيت است .
آسان ترين و پسنديده ترين راه , راضـى كـردن كودكان و همان روش متواضعانه پيامبر است كه علاوه بر تامين نياز كودك , به آنها نوعى شخصيت نيز مى بخشد.
2 - مسؤوليت پدران

روزى عده اى از كودكان در كوچه مشغول بازى بودند.
پيامبر(ص )در حين عبور, چشمش به آنها افتاد و خواست نقش بسيار بزرگ پدران و مسؤوليت سنگين آنها را در رشد كودك به همراهانشان گوشزدكند.
فرمود:واى بر فرزندان آخرالزمان از دست پدرانشان .
اطـرافـيـان پيامبر با شنيدن اين جمله به فكر فرو رفتند.
لحظه اى فكركردند شايد منظور پيامبر, فرزندان مشركان است كه در تربيت فرزندانشان كوتاهى مى كنند.
عرض كردند: يا رسول اللّه , آيا منظورتان مشركين است ؟ - نـه , بلكه پدران مسلمانى را مى گويم كه چيزى از فرايض دينى رابه فرزندان خود نمى آموزند و اگـر فـرزنـدانشان پاره اى از مسائل دينى رافراگيرند, پدران آنها,ايشان را از اداى اين وظيفه باز مى دارند.
اطرافيان پيامبر با شنيدن اين سخن , تعجب كردند كه آيا چنين پدران بى مسؤوليتى نيز هستند.
پـيامبر كه تعجب آنها را از چهره شان خوانده بود ادامه داد: تنهابه اين قانع هستند كه فرزندانشان از مال دنيا چيزى را به دست آورند.... آنگاه فرمود: من از اين قبيل پدران بيزار و آنان نيز از من بيزارند.
((2))

بـيـان : در عـصـر حاضر, دليل دور بودن و ناآگاهى قشر عظيمى ازكودكان و نوجوانان از مسائل مذهبى , بى توجهى والدينشان به اين مساله مهم است .
3 - تبعيض ناروا

سـال هـا از بعثت پيامبر اكرم (ص ) گذشته بود.
هنوز افكار دوران جاهليت و تبعيض بين فرزندان وجـود داشت .
مردى عرب , آن روزبراى انجام دادن كارى دست دو فرزندش را گرفت و شرفياب محضررسول اكرم (ص ) شد.
هنگامى كه نشسته بود, يكى از فرزندان خود رادرآغوش گرفت , به او محبت كرد و او را بوسيد و به فرزند ديگرش توجهى نكرد.
پيغمبر كه اين صحنه تاثرانگيز را مشاهده كرد نتوانست طاقت بياورد, پس فرمود: چرا با فرزندان خود به طور عادلانه رفتارنمى كنى ؟ آن مرد عرب جوابى جز سكوت نداشت .
سرش را پايين انداخت وعرق شرم بر پيشانى اش نشست .
او در آن روز دريـافت كه كارش اشتباه بوده است و فهميد كه درنگاه كردن نيز نبايد بين فرزندان فرقى گذاشت .
((3))

4 - تربيت قبل از تولد

مـلامحمدتقى مجلسى از علماى بزرگ اسلام است .
وى در تربيت فرزندش اهتمام فراوان داشت و نـسـبـت به حرام و حلال , دقت فراوان نشان مى داد تا مبادا گوشت و پوست فرزندش با مال حرام رشدكند.
مـحمدباقر, فرزند ملامحمدتقى , كمى بازيگوش بود.
شبى پدربراى نماز و عبادت به مسجد جامع اصـفـهـان رفـت .
آن كـودك نـيـز همراه پدر بود.
محمدباقر در حياط مسجد ماند و به بازيگوشى پرداخت .
وى مشك پر از آبى را كه در گوشه حياطمسجد قرار داشت با سوزن سوراخ ‌كرد و آب آن را بـه زمـين ريخت .
با تمام شدن نماز, وقتى پدر از مسجدبيرون آمد, با ديدن اين صحنه , ناراحت شد.
دست فرزند را گرفت وبه سوى منزل رهسپار شد.
رو به همسرش كرد و گفت : مى دانيد كه مـن در تربيت فرزندم دقت بسيار داشته ام .
امروز عملى از او ديدم كه مرابه فكر واداشت .
با اين كه در مورد غذايش دقت كرده ام كه از راه حلال به دست بيايد, نمى دانم به چه دليل دست به اين عمل زشت زده است .
حال بگو چه كرده اى كه فرزندمان چنين كارى را مرتكب شده است .
زن كمى فكر كرد و عاقبت گفت : راستش هنگامى كه محمدباقر رادر رحم داشتم , يك بار وقتى به خانه همسايه رفتم , درخت انارى كه درخانه شان بود, توجه مرا جلب كرد.
سوزنى را در يكى از انارها فروبردم و مقدارى از آب آن را چشيدم .
ملامحمدتقى مجلسى با شنيدن سخن همسرش آهى كشيد و به رازمطلب پى برد.
((4))

بـيان : اگر در روايات اسلامى تاكيد شده كه خوردن غذاى حرام ولواندك در نطفه تاثير سوء دارد به همين جهت است .
لذا بزرگان علم تربيت گفته اند: تربيت قبل از تولد شروع مى شود.
5 - فرزند, نتيجه دعا

عـلـى بـن بـابويه آن مرد بزرگ الهى , در پنجاه سالگى , هنوز صاحب فرزندى نبود.
او كه عشق و علاقه وافرى به اهل بيت و ائمه اطهار(ع )داشت , طى نامه اى به يكى از نايبان خاص امام زمان (ع ) از اوخواست كه از محضر حضرت بقية اللّه بخواهد براى او دعا كندتاخداوند فرزندى صالح و فقيه به او عـنـايـت فـرمـايـد.
تقاضاى آن مردعارف و خداشناس به محضر امام (ع ) رسيد.
آن حضرت در جـواب فرمود: او از همسر خود صاحب فرزند نخواهد شد, اما به زودى همسرى نصيب وى خواهد گرديد كه از وى داراى دو پسر فقيه خواهدگشت .
مطابق وعده حضرت امام زمان (ع ), دوران بى فرزندى سپرى شدوخداوند به او سه فرزند پسر داد كـه دو پـسـرش بـه نـام هـاى محمدوحسين به بركت هوش و حافظه فوق العاده شان به بالاترين مراتب فقاهت رسيدند.
مـحـمـد مـعروف به شيخ صدوق در همان دوران طفوليت صاحب نبوغ و هوش سرشارى بود و اساتيد خود را به شگفتى وامى داشت .
((5))

6 - كودك و تاثيرات محيط

سـال هـاى سال از حادثه مصيبت بار جنگ دوم جهانى گذشته بود.
زنى فرانسوى به جراحى مغز احتياج پيدا كرد.
با اين كه آن زن آلمانى نمى دانست , اما وقتى چاقوى جراحى به رگى از مغز وى اصابت كرد,زن در حال بى هوشى شروع به خواندن سرودى به زبان آلمانى نمود.
چاقو را كه از رگ برداشتند, خواندن سرود نيز قطع شد.
تكرار اين عمل تعجب پزشكان را در پى داشت .
پـس از تحقيقات فراوان , پرده از اين راز برداشته شد: هنگام هجوم آلمان به فرانسه , اين زن كه در آن هنگام كودك خردسالى بيش نبوده ,درخيابان شاهد سرودهايى بوده است كه سربازان اشغالگر آلـمـانـى مـى خـوانـده انـد.
اين سرودها از آن هنگام در ضمير ناخودآگاه وى محفوظ مانده بوده است .
((6))

بـيـان : مـوضوع تاثير پذيرى در سنين كودكى , در روايات بسيارى مورد تاكيد قرار گرفته است و شايد حكمت خواندن اذان و اقامه درگوش راست و چپ كودك بعد از تولد, همين جهت باشد.
7 - بوسيدن كودك

بـسـيـار ديـده مـى شـد كـه پـيـامبر اسلام (ص ) حسن (ع ) و حسين (ع ) رادر آغوش مى گرفت و مى بوسيد.
روزى آن دو را در بغل گرفت وبوسيد.
شخصى كه حضور داشت , وقتى علاقه پيامبر و رفـتـار وى رابـااطفال ديد به فكر فرو رفت و پيش خود گفت : آيا تا به حال در اشتباه بوده ام ؟ آيا روش اسـلام در تـربـيت فرزند اين است ؟ اگر اين طور است پس من در اين مساله بسيار كوتاهى كرده ام .
بـه پـيـامبر نزديك شد و در حالى كه خجالت مى كشيد سخن بگويد,عرض كرد: يا رسول اللّه من داراى ده فرزند كوچك و بزرگ هستم ,اماتاكنون هيچ يك از آنها را نبوسيده ام .
پـيـامـبر از گفته او به قدرى ناراحت شد كه رنگ چهره مباركشان تغيير كرد.
ايشان به او فرمود: خـداوند مهر و محبت را از قلب توبيرون كرده است .
آن كس كه به كودكان ما رحم نمى كند و به بزرگ مااحترام نمى گذارد, از ما نيست .
((7))

8 - پدر خيانتكار

اواخر آن شب زمستانى , مسافران در ايستگاه اتوبوس به انتظارماشين ايستاده بودند.
مردى تنومند بـا چـهره اى غير عادى , به همراه طفل شش ساله اش در كنار ديگر مسافران منتظر آمدن اتوبوس بـود.
حـالـت سـرگـيـجه و تهوع , آن طفل بى چاره را راحت نمى گذاشت .
تااين كه حال آن طفل مـعصوم بدتر شد و در كنار خيابان استفراغ كرد.
همه فكر مى كردند غذايى آلوده كودك را مسموم كرده است .
كنجكاوى , يكى از مسافران را واداشت از پدر طفل بپرسدفرزندش چه مرضى دارد.
آن مـرد پـس از كمى سكوت با صداى درشتى گفت : فرزندم مريض نيست .
امشب او را به مجلس عيش و نوش يكى از دوستانم بردم وعلى رغم ميل كودك , به او شراب خوراندم ! ((8))

بيان : فكر مى كنيد پرورش اين كودك در چنين خانواده اى ,چه نتيجه اى به دنبال خواهد داشت .
آيا خيانتى بالاتر از اين تصورمى شود؟ 9 - گام اول در تنبيه كودك

خـانـواده اى از دسـت فرزند شرورشان كلافه شده بودند.
بى ادبى فرزند خردسال , پدر و همه اهل منزل را رنج مى داد.
بيرون از منزل نيزكسى از آزار و اذيت او آسايش نداشت .
پدر نيز هر بار او را به باد كتك مى گرفت , به اميد اين كه بر اثر تنبيه , دست از كارهاى زشت بردارد, امافايده اى نداشت .
روزى دسـت فـرزنـد خـود را گرفت و نفس زنان , نزدحضرت ابوالحسن (ع ) آورد و از وى شكايت كـرد.
حـضـرت نـگـاهـى بـه آن مـرد كـرد و خـواسـت راه و روش تربيت كردن را به او بياموزد.
فرمود:فرزندت را نزن .
مرد از خودش پرسيد: پس چگونه فرزندم را تربيت كنم .
منتظربودتا ادامه كلام امام را بشنود.
امام ادامه داد: براى ادب كردنش ازاو دورى و قهر كن .
مـرد گـويا دنياى جديدى در تربيت فرزند به رويش گشوده شد.
درهمان لحظه تصميم گرفت شـيـوه قهر و دورى را پيشه خود سازدوبافرزندش سخنى نگويد.
در همين فكر بود كه ادامه كلام امـام , او راآگـاه تـر كـرد.
امـام فرمود: ولى مواظب باش قهرت زياد طول نكشد وهرچه زودتر با فرزندت آشتى كن .
((9))

بيان : شيوه تنبيه بدنى در تربيت كودك هيچ تاثيرى ندارد, بلكه نتيجه عكس دارد.
چون علاوه بر عـادت بـه تـنـبيه , عظمت و ابهت پدر ومادر و يا معلم را نزد كودك خدشه دار مى كند و راه براى تربيت بعدى نيز بسته مى شود.
10 - كودكان امروز بزرگان فردا

حـضـرت امام حسن مجتبى (ع ) هر از گاهى فرزندان را دور خودجمع مى كرد و آنان را نصيحت مـى نـمـود.
روزى فـرزنـدان خـود وفرزندان برادرش را فرا خواند.
كودكان قبل از شرفياب شدن بـه حضورامام , نمى دانستند ايشان به چه قصدى آنها را دعوت كرده است ,ولى خوشحال بودند كه هر وقت نزد امام مى روند, با دست پربازمى گردند.
همه كودكان كه دور امام (ع ) گرد آمدند, امام (ع ) فرمود: همه شما,كودكان امروز هستيد و اميد مـى رود كـه بـزرگان اجتماع فردا نيز باشيد,پس دانش بياموزيد و در كسب علم كوشش كنيد.
((10))

11 - مجال تحرك كودكان را سلب نكنيد

آن روز پس از تعمير راديو, صداى امام توجه مرا به خود جلب كرد:راديو را كجا مى گذاريد؟ عرض كردم : روى ميز, كنار دستتان .
- نه , جايى بگذاريد كه دست بچه به آن نرسد و بهتر است روى تاقچه بگذاريد.
بـا كمى تامل مقصود امام را دريافتم .
حضرت امام براى آن كه هم راديو محفوظ باشد و هم مجبور نـبـاشـد مـجـال تحرك كودك را محدود وسلب نمايد و او را با امر و نهى آزرده خاطر سازد, اين دستور رافرمود.
((11))

12 - مادر و فرزندى پاك

خـلـيـفـه دوم , گـاهـى شـب ها از منزل بيرون مى رفت .
شبى صداى زنى را شنيد كه از دخترش مـى خـواست شير گوسفندان را براى فروش بيشتر, با آب مخلوط كند, اما دختر از اين كار امتناع مى كرد.
وقتى كه مادر از روى تمسخر گفت : خليفه ما را نمى بيند.
دختر گفت : خداى خليفه كه ما را مى بيند.
خليفه به پسرش عاصم گفت : تحقيق كن تا او را برايت خواستگارى كنيم .
بعد از تحقيق , متوجه پاك بودن دختر شدند.
ازدواج كه صورت گرفت , خداوند دخترى به آنها داد كـه ام عـاصـم نـام نـهـاده شد, اين دختربا عبدالعزيزبن مروان ازدواج كرد.
خداوند پسرى به نام عمربن عبدالعزيز به آنها عطا كرد.
عـمـربـن عبدالعزيز وقتى به خلافت رسيد, سب اميرالمؤمنين راممنوع كرد, فدك را به فرزندان حـضـرت زهـرا بـرگـرداند و وقتى كه به اين كار او اعتراض مى كردند مى گفت : حق با حضرت فاطمه (س )است .
((12))

13 - كودكان را قرآن بياموزيد

زمـانـى كـه فرزدق ((13))

در دوران كودكى , همراه پدرش به حضورامام على (ع ) رسيد, امام از پدرش سؤال كرد: اين پسركيست ؟ جواب داد: او فرزند من است و همام نام دارد.
پـدر فـرزدق در ادامه سخنش گفت : شعر و كلام عرب را آن چنان به او آموختم كه مهارت كامل در اين فن دارد.
آن مـرد انتظار داشت كه فرزندش مورد تشويق امام (ع ) قرار بگيرد,ولى امام (ع ) كه افتخار كودك مسلمان را در فراگيرى قرآن مى دانست فرمود: اگر قرآن را به او ياد مى دادى برايش بهتر بود.
فـرزدق وقتى اين سخن امام را شنيد به فكر فرو رفت .
كلام امام (ع )در قلبش نشست و اين سخن هميشه در خاطرش ماند.
از آن لحظه خودش را مقيد كرد تا وقتى قرآن را حفظ نكند آرام ننشيند.
چنين نيزكرد و قرآن را كاملا حفظ نمود.
((14))

14 - از حرف تا عمل

در زمـان پـيـغمبر اكرم (ص ), طفلى بسيار خرما مى خورد.
هر چه اورا نصيحت مى كردند كه زياد خوردن خرما ضرر دارد, فايده نداشت .
مادرش تصميم گرفت او را به نزد پيغمبر(ص ) بياورد تا او را نـصـيـحت كند.
وقتى او را به حضور پيغمبر آورد, از پيغمبر خواست تا به طفل بفرمايد كه خرما نخورد, اما آن حضرت فرمود: امروز برويد و او رافردا دوباره بياوريد.
روز ديـگر زن به همراه فرزندش خدمت پيغمبر(ص ) حاضر شد.
حضرت به كودك فرمود كه خرما نـخورد.
در اين هنگام زن , كه نتوانست كنجكاوى و تعجب خود را مخفى كند, از ايشان سؤال كرد: يارسول اللّه , چرا ديروز به او نفرموديد خرما نخورد؟ حـضـرت فـرمـود: ديـروز وقتى اين كودك را حاضر كرديد, خودم خرما خورده بودم و اگر او را نصيحت مى كردم , تاثيرى نداشت .
امـام صـادق (ع ) فـرمود: به راستى هنگامى كه عالم به علم خودعمل نكرد, موعظه او در دل هاى مردم اثر نمى كند, همان طور كه باران از روى سنگ صاف مى لغزد و در آن نفوذ نمى كند.
((15))

15 - اثرات پرورش آرزو در كودك

مـى گـويـند: زنى ديوانه شد و او را به دارالمجانين بردند.
براى معالجه اش هر كار كردند فايده اى نـبـخشيد.
اين زن هر روز صبح ,ديوانه ها را دور خودش جمع مى كرد و مى گفت : من يك شوهر زيبادارم .
يك پسر و يك دختر خوشگل دارم .
ماشين سوارى قشنگى داريم .
عصر به عصر كه شوهرم از سـر كـار مـى آيـد, پـشت فرمان ماشين مى نشيند و من و بچه ها هم عقب ماشين مى نشينيم .
از قصرمان كه درشميران است مى رويم به ويلايى كه داريم و در آنجا تفريح مى كنيم .... بـعد از تحقيقات درباره كودكى اين زن , معلوم شد كه وى در زمان درس خواندن آمال و آرزوهاى عـجـيبى داشته است , مثلا آرزوداشته است كه شوهر آينده اش يك ادارى عالى رتبه و خوش قيافه بـاشد,بچه هاى آنها, قصر و ويلايشان , ماشين و ...
چنين و چنان باشد.
سال هابا اين آرزوها زندگى مـى كـنـد تـا ايـن كـه از قـضـا به همسرى مردى عادى ,فاقد زيبايى و ثروت در مى آيد.
زندگى مـشـتـركـشـان را در خـانـه اى كـوچـك و اجـاره اى آغـاز مـى كـنـنـد و صـاحـب فـرزنـد نـيز نـمـى شـونـد.
عـمـلـى نـشدن آرزوها, چنان روان زن بيچاره را آزار مى دهد تا سرانجام ديوانه اش مى كند.
((16))

بـيـان : رؤيـايـى بارآمدن كودك , بيشتر بر اثر تلقينى است كه از طرف اطرافيان به ذهن او تزريق مـى شـود.
خـصـوصا پدر و مادر, به فرزند خودوعده هايى ندهند كه توان انجام دادن آن را نداشته بـاشند تا نتيجه اش اين بشود كه او يك عمر در رؤياهاى خيالى خود پرواز كند و هيچ وقت دسترسى به آن نداشته باشد.
16 - تاثير تقواى مادر برفرزند

شـيـخ مـفيد(ره ) در خواب ديد: فاطمه زهرا(س ) در حالى كه دست حسن (ع ) و حسين (ع ) را در دست داشت پيش آمد و رو به او فرمود:ياشيخ , به اين دو كودك , فقه را تعليم بده .
شيخ مفيد از خواب بيدار شد.
تعجب كرد از اين كه فاطمه زهرا(س ) به همراه حسنين بيايد و بگويد به آنها تعليم بده .
روزى شيخ در جلسه درس نشسته بود.
ناگهان زنى را ديد كه دست دو پسرش را در دست داشت و در بـرابـرش ايـستاده بود.
زن به شيخ مفيد گفت : يا شيخ به اين دو كودك (سيد رضى و سيد مرتضى ),فقه را تعليم بده .
شـيخ مفيد كه تعبير خوابش را دريافته بود, آن دو كودك را به بهترين وجه پرورش داد تا جايى كه سيد رضى و سيد مرتضى ازمفاخر جهان تشيع گرديدند.
روزى شـيـخ مفيد مقدارى سهم امام به اين دو كودك داد كه به مادرشان بدهند.
مادر آنها پول را قـبـول نـكرد و گفت : سلام مرا به شيخ ‌مفيد برسانيد و بگوييد پدرمان مغازه اى به ارث گذاشته اسـت .
مـادرمـان , مال الاجاره اين مغازه را مى گيرد و خرج مى كند, لذا احتياج زيادى نداريم و با قناعت زندگى مى كنيم .
((17))

17 - بهترين نام

چـهـارمـيـن فرزندم كه به دنيا آمد, او را خدمت حضرت امام بردم تانامى برايش انتخاب كند.
به ايـشـان عـرض كـردم : تـصـميم داشتم نامش راعلى بگذارم , ولى ترجيح دادم شما نامى براى او انتخاب فرماييد.
امام لبخند شيرينى به لب آورد و فرمود: از على بهترچيست ؟ ((18))

18 - شيوه تبريك گفتن نوزاد

مردى به هنگام تبريك تولد فرزند يكى از دوستانش , به او گفت :تولد اين نوزاد كه سوار بر مركب مراد خواهد بود, بر تو مبارك باد.
حـضرت امير(ع ) كه حضور داشت به او فرمود: به هنگام تبريك وشادباش نوزاد چنين بگو: خداى بـخـشـنـده را شكرگذار باش و اين بخشش او, بر تو مبارك باد.
اميد كه فرزندت به كمال توانايى برسد و ازنيكوكارى اش بهره مند شوى .
((19))

بيان : اسلام در هر مورد دستور كاملى دارد كه محور آن گام زدن انسان در مسير توحيد و رسيدن بـه كمال است .
اين هدف مقدس حتى در محتواى شادباش نوزاد از طرف ائمه (ع ) پيشنهاد شده است .
19 - دختر, خيلى خوب است

در زمـسـتـان 1363, خداوند به من دخترى عطا فرمود.
اورابه خدمت حضرت امام بردم .
ايشان با ديدن نوزاد, بى درنگ دست ها راپيش آورد و قنداق كودك را گرفت .
پرسيد: پسر است يا دختر؟.
گفتم : دختر است .
ايـشـان بـا شـنـيدن اين حرف , نوزاد را در آغوش فشرد.
صورتشان رابه صورت كودك گذاشت , پيشانى اش را بوسيد و سه بار فرمود: دختر,خيلى خوب است .
آن گاه از نامش سؤال كرد.
گفتم : دلمان مى خواهد شما نامى برايش انتخاب بفرماييد.
حضرت امام بدون تامل سه بار فرمود: فاطمه , خيلى خوب است .
((20))

20 - بهترين نام براى دختر

از سـكـونـى روايت شده است كه بر امام صادق (ع ) وارد شدم ,درحالى كه خسته و غمگين بودم .
ايشان رو به من كرد و فرمود:اى سكونى , علت غم و ناراحتى تو چيست ؟ عرض كردم : خداوند به من فرزندى داده است كه دختراست .
فرمودند: اى سكونى , سنگينى او بر روى زمين است و روزى اوباخداوند.
او بدون اين كه به تو نياز داشته باشد, زندگى مى كند و نيزبدون استفاده از روزى تو, غذا مى خورد.
آن گاه پرسيدند: اسم او را چه گذاشته اى ؟ گفتم : نامش را فاطمه گذاشته ام .
آن حضرت با شنيدن نام مقدس فاطمه (س ) سه بار آه كشيد.
سـپس دست بر پيشانى گذاشت و فرمود: اما اگر اسم او را فاطمه گذاشته اى به او فحش نده و او را لعنت نكن .
((21))

21 - موفقيت در علاقه و استعداد كودك

يـكـى از نقاشان بزرگ روزگار, در كودكى , هنگامى كه به مدرسه مى رفت , بسيار نامرتب و شلوغ بـود.
نـه خـود درس مـى خـواند و نه مى گذاشت ساير شاگردها به درس استاد گوش فرا دهند.
روزى استاداو را به حضور طلبيد تا در خلوت پندش دهد و عاقبت بازيگوشى وسهل انگارى را به او گوشزد نمايد.
در حينى كه شاگرد تنبل را نصيحت مى كرد, مشاهده نمود كه وى با قطعه زغالى , روى زمـيـن , تـصـاويرزيبايى را نقش مى زند.
استاد با تجربه به فراست دريافت كه آن كودك براى نـقـاشـى آفريده شده است .
براى همين با پدرش صحبت كرد و او رابه تغيير دادن رشته تحصيلى فـرزنـدش تـرغـيـب نمود.
بعدها كه آن كودك , نقاش بزرگى شد, صحت پيش بينى آن آموزگار هوشمند,پديدار گرديد.
از اديسون پرسيدند كه چرا اكثر جوانان به قله هاى موفقيت دست پيدا نمى كنند؟ وى جواب داد: چون در مسيرى كه استعدادش را دارندگام نمى زنند.
((22))

22 - جايزه براى نقاشى كودك

حجة الاسلام رحيميان نقل مى كند: يـكـى از دوسـتـان , همراه با خانواده اش به دستبوسى حضرت امام نائل شدند.
او پس از آن به من مـراجـعـه كرد و گفت : اين پسرم كه كلاس پنجم دبستان است , دفتر نقاشى اش را براى تقديم به امـام آورده بـود كه محافظان مانع آوردن آن به خدمت امام شدند, براى همين خيلى ناراحت شده است .
مـن دفتر نقاشى را گرفتم و در روز بعد خدمت امام تقديم كردم .
حضرت امام با دقت تمام اوراق آن را ملاحظه فرمود و با ديدن تصويرى از يك تانك كه چرخ ‌هاى آن را مداد تراش , تنه آن را كتاب , لـولـه آن رايـك مـداد و سـرنـشـيـن آن را يك طفل دانش آموز تشكيل داده بود, فرمودكه به آن دانـش آموز خردسال جايزه اى مناسب پرداخت شود, كه جايزه همراه با نامه اى از سوى دفتر امام به او تقديم شد.
((23))

23 - شناخت لياقت هاى كودك

مـى گـويـنـد: انـيـشـتين دانشمند بزرگ و فيزيكدان عصر حاضر,دركلاس هاى ابتدايى چهره درخشانى نداشت , ولى در سال هاى بعد,استعداد شگرف و مخفى مانده خود را بروز داد.
*** بـه مـلـكـشاه سلجوقى خبر رسيد كه قيصر روم , در صدد تسخيربغداد است .
ملكشاه با ارتش مـنـظـم خود به سوى مرز ايران حركت كرد.
خواجه نظام الملك روزى از ارتش سان مى ديد كه نـاگاه قيافه سربازى كوتاه قد, توجه او را به خود جلب كرد.
دستور داد كه او راازصف بيرون كنند.
او تـصـور كـرده بـود كـه از آن سرباز كوتاه قد,كارى ساخته نيست .
ملكشاه به خواجه گفت : چه مى دانى ؟ شايد همين سرباز قيصر را اسير كند.
اتفاقا مسلمانان در اين نبرد پيروز شدند و قيصر روم به دست همين سرباز اسير گرديد.
((24))

بـيان : مربى يا پدر و مادر موفق , آنهايى هستند كه از شاگرد و ياكودك خود شناخت خوبى داشته بـاشـنـد, اسـتعدادهاى آنها را بيابند وزمينه شكوفايى آن را فراهم كنند.
چون خداوند در هر كس استعدادخاصى را قرار داده است كه شخص با شكوفايى آن استعداد به توفيق دست خواهد يافت .
24 - پرورش بلند همتى در كودك

سـعدالدين تفتازانى از پايه گذاران فن بلاغت در عالم اسلام است .
روزى خواست از اندازه همت فرزند خود, آگاه شود.
براى همين به اوگفت : پسرم ! هدف تو از تحصيل چيست ؟ پسر گفت : تمام همت من اين است كه از نظر معلومات به پايه شمابرسم .
پدر از كوتاهى فكر فرزند, متاثر شد و با تاسف گفت : اگر همت توهمين است , هرگز به نيمى از مـراتب علمى من نخواهى رسيد, زيرا افق فكر تو بسيار كوتاه است .
من سعدالدين كه پدر تو هستم آوازه عـلـمى امام صادق (ع ) را شنيده و از مراتب دانش او آگاه بودم .
در آغاز تحصيل تمام هم من اين بود كه به پايه علمى اين شخصيت بى همتا برسم .
من بااين همه همت بلند, به اين درجه از علم رسـيده ام كه مشاهده مى كنى و مى بينى كه هرگز در خور قياس با مقام علمى آن پيشواى بزرگ نيست .
تو كه اكنون چنين همت كوتاهى دارى به كجا خواهى رسيد؟ ((25))

25 - اثر يك تذكر

بـانوى جوانى مى نويسد: در دوران كودكى , بسيار حساس وخجالتى بودم .
از طرفى وزنم بيش از حـد مـعـمـول بـود و گـونـه هـايـم مرابيش از آنچه بودم , چاق نشان مى داد.
هرگز به مجالس ميهمانى نمى رفتم و تفريحى نداشتم .
در مدرسه حتى در ورزش شركت نمى كردم .
حس مى كردم با ديگران فرق دارم و موجودى نامطلوب وزايد هستم .
وقتى بزرگ شدم , با مردى كه چند سال از خـودم بـزرگ تـربود ازدواج كردم و باز به همان وضع روحى باقى ماندم .
بستگان شوهرم افرادى با وقار و داراى اعتماد به نفس بودند و من هر چه كوشش مى كردم مانند آنها شوم نمى توانستم .
تمام اين مسائل دست به دست هم داد و مرا به ياس و نااميدى كشاند تا جايى كه به فكرخودكشى افتادم .
امـا يك تذكر, مرا دگرگون ساخت و نجات داد.
روزى مادر شوهرم درباره طرز پرورش بچه هاى خود صحبت مى كردو مى گفت : من هميشه اصرار دارم بچه هايم آن گونه كه هستند و براى آن آفريده شده اند باشند.
اين سخن در من به سختى اثر كرد و دانستم كه هنوز خود رانشناخته ام و همه بدبختى هايم براى همين است كه مى خواهم خود رادر قالبى بريزم كه براى آن ساخته نشده ام .
((26))

بـيـان : بـا ساختن الگوى مناسب از شخصيت ها براى كودكان مى توان طرز فكر آنها را جهت داد تا امثال اين خانم از راضى نبودن وضع ظاهرى , به فكر خودكشى نيفتند.
26 - نتيجه بد اخلاقى معلم

مـعـلمى بود كه شاگردان زيادى داشت , اما وى از نظر اخلاقى فردى تندخو بود و بچه ها را اذيت مى كرد.
بچه ها به همين علت دلخوشى شان اين بود كه ولو براى يك روز هم كه شده از دست وى خـلاص شـونـد ودرس را تـعـطيل كنند.
لذا با هم نشستند و نقشه كشيدند.
روز بعد كه به كلاس آمـدنـد, هنگامى كه معلم وارد شد, يكى از بچه ها به معلم سلام كردو گفت : جناب معلم , خدا بد ندهد.
مثل اين كه كسالتى داريد؟ معلم جواب داد: نه كسل نيستم .
برو بنشين .
شـاگـردى ديـگـر آمـد و گـفت : جناب معلم رنگ و رويتان امروزپريده , خداى نكرده كسالتى داريد؟ اين دفعه معلم يكه خورد و آهسته گفت : برو بنشين سرجايت .
بـعـد يكى ديگر از شاگردها آمد و همان حرف ها را تكرار كرد.
معلم ترديد كرد كه شايد من مريض هـسـتم .
سرانجام وقتى چند شاگرد ديگرهمان حرف ها را با ثاثر و تاسف تكرار كردند, امر بر معلم مشتبه شد وگفت : بله , گويا امروز حالم خوش نيست .
بچه ها وقتى كه اقرار گرفتند كه او ناخوش است گفتند:آقا معلم ,اجازه بدهيد تا امروز شوربايى برايتان تهيه كنيم و از شماپرستارى نماييم .
كـم كـم مـعـلـم واقـعـا مريض شد, رفت دراز كشيد و شروع كرد به ناله كردن و به بچه ها گفت : برخيزيد و به منزل برويد.
امروزناخوش هستم و نمى توانم د بدهم .
بـچـه هـا كـه هـمـيـن را مـى خـواسـتـند, مكتب را رها كردند و به دنبال تفريح و بازى خودشان رفتند.
((27))

27 - تاثير شير

مرحوم شهيد آية اللّه حاج شيخ فضل اللّه نورى را در زمان مشروطه به دار زدند.
اين مجتهد عادل انقلابى , عليه مشروطه غيرمشروعه آن زمان قد علم كرد.
با اين كه اول مشروطه خواه بود, اماچون مـشـروطـه در جـهت اسلام نبود, با آن مخالفت كرد.
عاقبت او راگرفتند و زندانى كردند.
شيخ پـسرى داشت .
اين پسر, بيش از بقيه اصرار داشت كه پدرش را اعدام كنند.
يكى از بزرگان گفته بـود, مـن بـه زندان رفتم و علت را از شيخ فضل اللّه نورى سؤال كردم .
ايشان فرمود:خود من هم انتظارش را داشتم كه پسرم چنين از كار درآيد.
چـون شـيخ شهيد, اثر تعجب را در چهره آن مرد ديد, اضافه كرد:اين بچه در نجف متولد شد.
در آن هـنگام مادرش بيمار بود, لذا شيرنداشت .
مجبور شديم يك دايه شيرده براى او بگيريم .
پس از مـدتى كه آن زن به پسرم شير مى داد, ناگهان متوجه شديم كه وى زن آلوده اى است , علاوه بر آن از دشمنان اميرالمومنين (ع ) نيز بود.... كـار ايـن پـسـر به جايى رسيد كه در هنگام اعدام پدرش كف زد.
آن پسر فاسد, پسرى ديگر تحويل جامعه داد به نام كيانورى كه رئيس حزب توده شد.
((28))

بـيـان : كـودك وقـتى كه خون و پوست و گوشت و استخوانش پرورش يافته مادر است , روحيات فرزند نيز جداى از روحيات مادرنخواهد بود.
28 - منشا جسارت به پدر

شخصى از جايى عبور مى كرد.
پسرى را ديد كه پدر خود راكتك مى زند.
به او اعتراض كرد.
پسر در پـاسـخ گـفـت : مـگر نه اين است كه فرزند بر گردن پدر حقوقى دارد, از جمله اين كه نام نيك برايش انتخاب كند و او را تربيت نمايد و به او قرآن بياموزد؟ آن شخص در پاسخ گفت : آرى .
پـسر گفت : پدرم نام مرا برغوث (كك ) گذاشته و در تربيتم كوچك ترين كوششى نكرده است , به گونه اى كه با وجود رسيدن به سن بلوغ يك كلمه از قرآن را نمى دانم .
((29))

بيان : والدينى كه در تربيت فرزندانشان اهتمام نمى ورزند وفرزندانشان به صورت گياهانى هرز و خودرو بار مى آيند, نبايد از آنهاانتظار داشته باشند كه به ايشان احترام و خدمت كنند.
29 - احترام به كودك

شـبى مرحوم آية اللّه محمد تقى خوانسارى در حال بازگشت ازنماز جماعت , در خيابان اطراف حرم مطهر حضرت معصومه (س )كودكى را در حال گريه كردن مى بيند.
وقتى علت گريه اش را مى پرسد,كودك جواب مى دهد: پولى را كه براى گرفتن نان به همراه داشتم گم كرده ام .
بـى درنـگ آن مـرجـع بزرگ به حالت نيمه نشسته , مشغول جستجومى شود تا اين كه آن دو ريال گـمشده را پيدا مى كند و به كودك مى دهد.
ايشان به راحتى مى توانستند چند برابر آن پول را به كودك بدهند,امابراى اين كه او احساس شرمندگى نكند, به اين شكل به اوكمك كردند.
((30))

30 - نتيجه تحميل عبادت

مـردى بـا آن كـه پـدرش از مـؤمنان بود, خدا و معاد را انكار مى كردوبه هيچ يك از اصول و فروع مذهبى پاى بند نبود.
شخصى از او پرسيد:چه شده است كه با داشتن چنين پدر مؤمن و با تقوايى , توچنين از آب در آمدى ؟ مـرد جـواب داد: اتـفـاقـاپدرم باعث شده است كه چنين باشم .
يادم مى آيد زمانى كه هنوز كودك نـوپـايـى بـودم , هر سحر, پدرم با زور مرااز خواب بيدار مى كرد تا وضو بگيرم و مشغول نماز و دعا شـوم .
ايـن كـاراو آن قـدر بـر مـن سنگين و طافت فرسا مى آمد كه كم كم از عبادت و نمازمتنفر گرديدم و با آن كه سال ها از آن ماجرا مى گذرد, هنوز به هيچ يك ازمقدسات و معتقدات مذهبى , علاقه اى ندارم .
((31))

31 - احترام به شاگرد نوجوان

يـكـى از عـلـمـاى وارسـتـه , كلاس درسى داشت و از ميان شاگردانش به نوجوانى بيشتر احترام مـى گـذاشـت .
روزى يـكـى از شاگردان از آن عالم پرسيد: چرا بى دليل , اين نوجوان را آن همه احترام مى كنيد؟ آن عالم دستور داد چند مرغ آوردند.
آن مرغ ها را بين شاگردان تقسيم نمود و به هر كدام كاردى داد و گفت : هريك از شما مرغ خود رادر جايى كه كسى نبيند ذبح كند و بياورد.
شاگردان به سرعت به راه افتادند و پس از ساعتى هر يك از آنها,مرغ ذبح كرده خود را نزد استاد آورد, اما نوجوان مرغ را زنده آورد.
عالم به او گفت : چرا مرغ را ذبح نكرده اى ؟ او در پـاسخ گفت : شما فرموديد مرغ را در جايى ذبح كنيد كه كسى نبيند, من هر جا رفتم ديدم خداوند مرا مى بيند.
شاگردان به تيزنگرى و توجه عميق آن شاگرد برگزيده پى بردند,اورا تحسين كردند و دريافتند كه آن عالم وارسته چرا آن قدر به اواحترام مى گذارد.
((32))

32 - نتيجه دوستى با نادان

پهلوانى از بيابانى مى گذشت .
خرسى را ديد كه در تله اى گرفتارشده بود.
پهلوان خرس را نجات داد.
خـرس نـيز با او دوست شد وپس ازآن , همه جا همراه او بود.
روزى حكيمى به پهلوان گفت : خرس يك حيوان نااهل است .
دوستى با نااهلان نيز روا نيست .
به دوستى خرس دل مبند.
پـهلوان سخن حكيم را گوش نكرد.
تا آن كه روزى خرس و پهلوان در گوشه اى خوابيده بودند.
از قـضـا مـگسى به سراغ خرس آمد.
خرس هر چه با دستش آن مگس را رد مى كرد, باز مگس مى آمد واوراآزار مـى داد.
سـرانجام خرس برخاست و رفت از كنار كوه ,سنگى بزرگ برداشت و آورد.
چون ديـد آن مگس روى صورت پهلوان نشسته است , آن سنگ بزرگ را با خشم روى آن مگس انداخت تـااورابـكـشـد, در نـتـيجه سر پهلوان , زير آن سنگ بزرگ كوفته شد و او جان داد.
اين بود نتيجه دوستى با خرس كه به دوستى خاله خرسه معروف است .
((33))

33 - اهميت درس

شيخ مرتضى انصارى كه از بزرگ ترين اساتيد و فقهاى شيعه است , از يكى از شاگردانش پرسيد: چرا ديروز در جلسه دحاضرنبودى ؟ شاگردگفت : كار داشتم .
شيخ فرمود: بعد از اين به د مگو كار دارم , به كار بگوددارم .
((34))

34 - شخصى كه درس خوان نمى شود

وقـتـى سـيـد حـسن مد در مدرسه سپهسالار د مى داد ومسؤول مدرسه بود, يكى از نـزديـكـان وى , شـخصى را به عنوان محصل به مدرسه آورد, به وى معرفى نمود و گفت : ايشان مى خواهددرخدمت شما د بخواند.
مد نگاهى به داوطلب كرد و گفت : ايشان دخوان نمى شود.

 

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
بر على مظلوم چه گذشت
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : دو شنبه 2 آذر 1394

 

next page

fehrest page

پيشگفتار 
بر على مظلوم چه گذشت ؟
بر على چه گذشت بعد از رحلت رسول خدا (ص )؟
بر على چه گذشت بعد از شهادت فاطمه زهرا (س )؟
بر على چه گذشت هنگامى كه بعد از فاطمه زهرا تنها ماند؟
بر فرزندان على چه گذشت هنگامى كه پدر خود را از دست دادند؟
بر يتيمان على چه گذشت ؟
بر على چه گذشت كنار بستر رسول خدا؟
بر اميرمؤ منان چه گذشت ؟ آن زمان كه فاطمه زهرا(س )، امام حسن (ع )، امام حسين (ع )، زينب كبرى (س ) كنار رسول خدا بودند، و آن حضرت حسين را بغل كرد و گريه مى كرد و فرمود: همه شما را مى كشند.
بر على چه گذشت ؟ هنگامى كه ديد در خانه را آتش زدند و فاطمه زهرا بين در و ديوار قرار گرفت و محسنش را شهيد كردند.
على (ع ) چقدر مظلوم بود، براى بيعت دامن و گريبانش را گرفتند و او را به مسجد كشاندند و به او گفتند: با ابوبكر بيعت كن . او فرمود: اگر بيعت نكنم چه مى شود؟ در پاسخ گفتند: گردنت را مى زنيم . على (ع ) سرش را به سوى آن آسمان بلند كرد و گفت : خدايا من تو را گواه مى گيرم اين قوم آمدند تا مرا به قتل برسانند، با اين كه من بنده خدا و برادر رسول خدا (ص ) هستم .
بر على چه گذشت هنگامى كه او را دست بسته به سوى مسجد براى بيعت مى بردند، حضرت زهرا (س ) جلوى در خانه بين مردم و اميرالمؤ منين مانع شد، قنفذ ملعون با تازيانه به گونه اى به آن حضرت زد كه اثر آن تازيانه تا وقتى كه حضرت از دنيا رفت باقى مانده بود.
چه گذشت بر على وقتى خبر شهادت فاطمه زهرا را به او دادند؟
چه گذشت بر على كنار بستر همسرش ؟
چه گذشت بر على هنگام غسل و كفن كردن همسرش ؟
چه گذشت بر على وقتى فهميد همسرش را در كوچه سيلى زدند؟
چه گذشت بر على جلو چشمش همسرش را تازيانه زدند و نتوانست كارى كند.
چه گذشت بر على وقتى همسرش گفت : (مرا شبانه دفن كن تا قبر من پنهان بماند).
چه گذشت بر على وقتى كه همسرش را شبانه دفن كرد؟
چه گذشت بر على وقتى ديد عمر از قنفذ به خاطر تازيانه اى كه به فاطمه زهرا زده است تشكر نمود.
چه گذشت بر على شب نوزدهم ، در منزل دخترش .
چه گذشت بر فرزندان على در فراق پدر.
چه گذشت بر على ... زمانى كه شمشير بر فرقش خورد... و آخرين كلام نمازش چه بود؟... و وقتى پيشانى او شكافت چه گفت ؟
چه گذشت بر على در لحظه آخر عمر كنار فرزندانش در حالى كه به فكر مصايب امام حسن و امام حسين و زينب كبرى است ؛ چه سفارش ‍ دلخراشى به عباس كرد، آن زمان كه فرمود: (حسينم را در كربلا تنها نگذار، تا او تشنه است آب نخور).
واقعا اميرمؤ منان چقدر مظلوم است ؛ تمام زندگى او پر از رنج و اندوه و مصيبت بود.
نمى دانم على (ع ) و فرزندانش چگونه آن همه مصايب را تحمل كردند.
در عالم مظلوم تر از على كسى نبود.
آيا مى توان مظلوميت على (ع ) را به سادگى بر زبان آورد. يا با قلم توصيف كرد، حتى تجسم دور نماى زندگى پر درد آن حضرت هر دلى را مى سوزاند و هر چشمى را اشكبار خواهد كرد. اين كتاب شمه اى از مصايب و رنجهايى را كه على (ع ) در زمان حيات و دوران كوتاه خلافتش تحمل نموده است ، بازگو مى كند.
از خداوند منان مى خواهم كه به ما توفيق و لياقت اين اين را بدهد كه شيعه واقعى على (ع ) باشيم و چشم خود را وقف اشك ريختن بر مظلوميت على (ع ) و فرزندانش كنيم .
از خداوند متعال خواهان پاداش و جزاى خير و رحمت براى برادران و خواهران ، از جمله كادر ويراستارى ، حروفچينى و طراحى ، و مديريت انتشارات سلسله مى باشم .
اميد آن داريم هنگام مرگ و در عالم برزخ و در پل صراط، على (ع ) به فرياد همه ما برسد.
فصل اول : على (ع ) در سوگ پدر و مادر و فرزندان
بخش اول : على (ع ) در سوگ پدر و مادرش
1 گريه على در مرگ مادر 

يك روز على بن ابى طالب گريان نزد پيغمبر (ص ) آمد و مى گفت : (انا لله و انا اليه راجعون ). رسول خدا (ص ) به او فرمود: اى على چرا گريه مى كنى ؟ عرض كرد: يا رسول اللّه مادرم فاطمه بنت اسد مرد. پيغمبر گريست و فرمود: اگر مادر تو بود، مادر من هم بود اين عمامه مرا با اين پيراهنم برگير و او را در آن كفن كن و به زنها بگو خوب غسلش بدهند و بيرونش نبر تا من بيايم كه كار او با من است . پيغمبر پس از ساعتى آمد و جنازه او را برآورد و بر او نمازى خواند كه بر ديگرى نخوانده بود مانند آن را، و چهل تكبير بر او گفت و در قبر او دراز خوابيد بى ناله و حركت ، و على و حسن (ع ) را با خود وارد قبر كرد و چون از كار خود فارغ شد به على و حسن فرمود: از قبر بيرون شدند و خود را بالين فاطمه كشانيد تا بالاى سرش رسيد و فرمود: اى فاطمه من محمد سيد اولاد آدمم و بر خود نبالم اگر منكر و نكير آمدند و از تو پرسيدند: پروردگارت كيست ؟ بگو خدا پروردگار من است و محمد پيغمبر من است و اسلام دين من است و قرآن كتاب من پسرم امام و ولى من .
سپس فرمود: خدايا فاطمه را به قول حق بر جا دار و از قبر او بيرون آمد و چند مشت خاك روى آن پاشيد و دو دست بر هم زد و آن را تكانيد و فرمود: به آن كه جان محمد به دست او است فاطمه دست بر هم زدنم را شنيد. عمار بن ياسر از جا برخاست و عرض كرد: پدرم و مادرم قربانت يا رسول اللّه نمازى بر او خواندى كه بر احدى پيش از او نخواندى ؟ فرمود: اى ابويقظان او لايق آن بود ابوطالب فرزندان بسيار داشت و خير آنها فراوان و خير ما كم ، اين فاطمه مرا سير مى كرد و آنها را گرسنه مى داشت مرا جامه در بر مى كرد و آنها برهنه بودند و مرا با صابون مى شست و آنها ژوليده بودند، عرض كرد: چرا چهل تكبير بر او گفتى ؟ فرمود: به راست خود نگريستم چهل صف فرشته حاضر بودند براى هر صفى تكبيرى گفتم ، عرض كرد: بى ناله و حركت در قبر دراز كشيدى ؟ فرمود: مردم روز قيامت برهنه محشور شوند و من از خدا بر اصرار خواستم كه او با ستر عورت محشور كند به آن كه جان محمد در دست او است از قبرش بيرون نشدم تا ديدم دو چراغ نور بالاى سر او است و دو چراغ نو برابر او و دو چراغ نور نزد پاهاى او و دو فرشته بر قبر او موكلند كه تا روز قيامت برايش آمرزش جويند.(1)


2 اندوه على (ع ) در مرگ مادر 

حضرت صادق (ع ) فرمود: هنگامى كه فاطمه بنت اسد مادر اميرالمؤ منين (ع ) از دنيا رفت ، على (ع ) (با حالتى كه غم و اندوه كاملا در رخسارش ‍ ديده مى شد) خدمت پيغمبر (ص ) آمد آن جناب فرمود: چه شده ؟ عرض ‍ كرد: مادرم از دنيا رفت .
پيغمبر (ص ) فرمود: مادر من از دنيا رفته ، شروع به گريه كرد و همى پيوسته مى گفت مادر جان ! پيراهن و رداى خود را به على (ع ) داد، فرمود: با اينها او را كفن كنيد وقتى فارغ شديد مرا نيز اطلاع دهيد. جنازه را كه به مدفن آوردند، پيغمبر (ص ) بر او نمازى گذاشت كه بر احدى قبل از او و بعد از او چنين نمازى نخواند. آنگاه در قبر فاطمه داخل شد و در آن جا خوابيد، پس از دفن فرمود: فاطمه ! جواب داد: لبيك يا رسول اللّه (ص ).
پرسيد: آن چه پروردگارت وعده داده بود درست يافتى ؟
جواب داد: بلى ، خدا شما را بهترين پاداش عنايت كند. پيغمبر (ص ) در ميان قبر فاطمه بنت اسد مناجاتى طولانى كرد.
همين كه خارج شد، سؤ ال كردند: عملى كه با جنازه فاطمه كرديد از خوابيدن در قبر و كفن نمودن با لباس خود و نماز طولانى و راز و نياز دراز با احدى اين كار را نكرديد؟(2)
فرمود: آرى اين كه لباس خودم را كفنش قرار دادم ، براى آن بود، كه روزى كيفيت محشور شدن مردم را در قيامت برايش شرح مى دادم . بسيار متاءثر شده ، گفت : آه ! واى به من ، به لباس خود كفنش كردم و در نماز از خدا خواستم كه آنها كهنه نشود تا همان طور قيامت محشور گردد و داخل بهشت شود خداوند پذيرفت .
اين كه داخل قبرش شدم به واسطه آن بود كه روزى به او گفتم ، وقتى ميت را در قبر مى گذارند دو ملك (نكير و منكر) از او سؤ ال خواهند نمود.
گفت : آه ! به خدا پناه مى برم از چنين روزى ، در قبرش خوابيدم و پيوسته از خدا درخواست كردم تا درى از بهشت براى او باز شد و وارد باغستانى از باغ هاى بهشت گرديد.(3)
ابوبصير گفت : از حضرت صادق (ع ) شيندم . مى فرمود: وقتى رقيه دختر پيغمبر (ص ) از دنيا رفت ، حضرت رسول بر فراز قبر او ايستاده ، و دست هاى خود را به طرف آسمان بلند نموده ، شروع به اشك ريختن كرد. عرض كردند: يا رسول اللّه به سوى آسمان دست بلند نموده گريه كرديد براى چه بود؟
(فقال انّى ساءلت ربى ان يهب لى رقية من ضغطة القبر) از خدا درخواست كردم دخترم رقيه را از فشار قبر به من ببخشد.(4)


3 شفاعت ابوطالب  

هنگامى كه ابوطالب پدر بزرگوار على (ع ) (اواخر سال دهم بعثت ) از دنيا رفت ، على (ع ) به حضور پيامبر (ص ) آمد و به او خبر داد.
پيامبر (ص ) از اين خبر، فوق العاده ناراحت شد و اندوهى جانكاه سراسر وجود پيامبر (ص ) را فرا گرفت ، به على (ع ) فرمود: (برو امور غسل و حنوط و كفن او را انجام بده ، سپس وقتى كه او را در تابوت گذاشتى ، مرا با خبر كن ).
على (ع ) اين دستورات را انجام داد وقتى كه جنازه ابوطالب را در تابوت گذارد، به حضور پيامبر (ص ) آمد و جريان را به عرض رساند.
وقتى كه پيامبر (ص ) كنار جسد ابوطالب آمد و چشمش به تابوت افتاد، سخت متاءثر گرديد و قطرات اشك از چشم هايش سرازير شد، و خطاب به ابوطالب گفت : (تو به خوبى صله رحم كردى ، و به جزاى خير نايل شدى ، سرپرستى از كودك يتيم كردى ، و او را بزرگ نمودى و از بزرگ ، حمايت و يارى كردى )، سپس به جمعيت حاضر رو كرد و فرمود:
(لا شفعنّ لعمى شفاعة يعجب بها الثقلين ).
(قطعا از عمويم شفاعتى خواهم نمود كه همه جنّ و انس ، از آن ، تعجب كنند).
امام حسين (ع ) نقل مى كند: پدرم على (ع ) در رحبه (ميدان معروف كوفه ) نشسته بود، و مردم به گردش حلقه زده بودند، مردى برخاست و به على (ع ) گفت : (اى اميرالمؤ منان ! تو در چنين مقام ارجمندى از ناحيه خدا هستى ولى پدرت در آتش دوزخ است ؟).
اميرمؤ منان فرمود:
فض الله فاك ، و الذى بعث محمدا بالحق نبيا لو شفّع ابى فى كلّ مذنب على وجه الارض لشفّعّه اللّه ...
(خدا دهانت را بشكند، سوگند به خداوندى كه محمد (ص ) را به حق به پيامبرى برانگيخت ، اگر پدرم از همه گنهكاران زمين شفاعت كند، خدا شفاعت او را مى پذيرد...).
سپس فرمود: (آيا پدرم در آتش است و پسر او تقسيم كننده بهشتيان به بهشت و دوزخيان به دوزخ است ، سوگند به پيامبر (ص ) نور ابوطالب در روز قيامت ، نورهاى همه خلايق از تحت الشعاع قرار مى دهد، جز نور محمد و فاطمه و حسن و حسين و امامان معصوم از فرزندانش ، آگاه باشيد كه نور ابوطالب از نور ما است كه خداوند دو هزار سال قبل آفرينش آدم (ع ) آن را آفريده است ).(5)


بخش دوم : على (ع ) در سوگ امام حسين
4 نوحه حيوانات وحشى بر حسين (ع ) 

اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: پدر و مادرم فداى حسين باد! در پشت كوفه كشته مى شود، گويا مى بينم حيوانات وحشى را كه كنار قبر او گردن كشيدند و شب تا صبح بر او مى گريند و نوحه مى كنند وقتى آن زمان شد مبادا كه جفا كنيد. (يعنى شما از حيوانات وحشى كمتر نباشيد شما هم گريان باشيد.)(6)


5 گريه على (ع ) در نينوا 

ابن عباس گويد: در سفر صفين خدمت اميرالمؤ منين على (ع ) بودم چون به نينوا در كنار فرات رسيد به آواز بلند فرياد زد: اى پسر عباس اين جا را مى شناسى ؟
گفتم : يا اميرالمؤ منين نه .
فرمود: اگر مانند من اين جا را مى شناختى از آن نمى گذشتى تا چون من گريه كنى و چندان گريست كه ريشش خيس شد و اشك بر سينه اش روان شد و با هم گريه كرديم و مى فرمود: واى واى مرا چه كار با آل ابوسفيان ، چه كار با آل حرب حزب شيطان و اولياى كفر صبر كن اى عبداللّه كه پدرت مى بيند آن چه را تو مى بينى از آنها. سپس آبى خواست و وضوى نماز گرفت و تا خدا خواست نماز كرد. سپس سخن خود را باز گفت و بعد از نماز و گفتارش چرتى زد و بيدار شد و گفت : يابن عباس .
گفتم : من حاضرم .
فرمود: خوابى كه اكنون ديدم برايت بگويم .
گفتم : خواب ديدى خير است انشاءاللّه .
گفت : در خواب ديدم گويا مردانى فرود آمدند از آسمان با پرچم هاى سفيد و شمشيرهاى درخشان به كمر و گرد اين زمين خطى كشيدند و ديدم گويا اين نخل ها شاخه هاى خود را با خون تازه به زمين زدند و ديدم گويا حسين فرزند و جگر گوشه ام در آن غرق است و فرياد مى زند و كسى به دادش نمى رسد و آن مردان آسمانى مى گويند صبر كنيد اى آل رسول شما به دست بدترين مردم كشته مى شويد و اين بهشت است اى حسين كه مشتاق تو است و سپس مرا تسليت گويند و گويند اى ابوالحسن مژده گير كه چشمت را در روز قيامت روشن گردد و سپس به اين وضع بيدار شدم و بدان كه جانم به دست او است صادق مصدوق ابوالقاسم احمد برايم باز گفت كه من آن را در خروج براى شورشيان بر ما خواهم ديد، اين زمين كرب و بلا است كه حسين به هفده مرد از فرزندان من و فاصله در آن به خاك مى روند و آن در آسمانها معروف است و به نام زمين كرب و بلا شناخته شده است چنان چه زمين حرمين (مكه و مدينه ) و زمين بيت المقدس ياد شوند پس از آن فرمود: يابن عباس برايم در اطراف آن پشك آهو جستجوى كن كه به خدا دروغ نگويم و دروغ نشنوم آنها زرد رنگند و چون زعفرانند.
ابن عباس گويد: آن را جستم و گرد يافتم و فرياد كردم : يا اميرالمؤ منين آنها را يافتم به همان وضعى كه على فرموده بود.
فرمود: خدا و رسولش راست گفتند و برخاست و به سوى آنها دويد و آنها را برداشت و بوييد و فرمود: همان خود آنها است . ابن عباس مى دانى اين پشك ها چيست ؟ اينها را عيسى بن مردم (ع ) بوييده و اين براى آن است كه به آنها گذر كرده با حواريون و ديده آهوها اين جا گرد هم مى گريند عيسى با حواريون خود نشستند و گريستند و ندانستند براى چه گريه مى كنند و چرا نشستند. حواريون گفتند: اى روح خدا و كلمه او، چرا گريه مى كنيد؟
فرمود: شما مى دانيد اين چه زمينى است ؟
گفتند: نه ، گفت : اين زمينى است كه در آن جگر گوشه رسول احمد و جگر گوشه حره طاهره بتول همانند مادرم را مى كشند، و در آن به خاكى سپرده شود كه خوشبوتر از پشك است چون خاك سليل شهيد است و خساك پيغمبران و پيغمبرزادگان چنين است ، اين آهوان با من سخن مى گويند در اين زمين مى چرند به اشتياق تربت نژاد با بركت و معتقدند كه در اين زمين در امانند. سپس دست به آنها زد و آنها را بوييد و فرمود: اين مشك همان آهوان است كه چنين خوشبو است به خاطر گياهش . خدايا آنها را نگهدار تا پدرش ببويد و تسلى جويد فرمود تا امروز مانده اند و به طول زمان زرد شدند اين زمين كرب و بلا است و فرياد كشيد: اى پرودگار عيسى بن مريم بركت به كشندگان حسين مده و به يارى كنندگان آنان خاذلان او و با آن حضرت گريستم تا به رو در افتاد و مدتى از هوش رفت و به هوش آمد و آن پشك ها را در رداى خود بست و به من گفت : تو هم در ردايت بينداز و فرمود: يابن عباس هرگاه ديدى خون تازه از آنها روان شد بدان كه ابو عبداللّه در آن زمين كشته شده و دفن شده .
ابن عباس گويد: من آنها را بيشتر از يك فريضه محافظت مى كردم و از گوشه آستينم نمى گشودم تا در اين ميان كه در خانه خوابيده بودم به ناگاه بيدار شدم ديدم خون تازه از آنها روان است و آستينم پر از خون تازه است من گريان نشستم و گفتم : به خدا حسين كشته شده على در هيچ حديث و خبرى كه به من داده دروغ نگفته و همان طور بوده چون رسول خدا به او خبرها داده كه به ديگران نداده من در هراس شدم و سپيده دم بيرون آمدم و ديدم كه شهر مدينه يكپارچه مه است و چشم جايى را نبيند و آفتاب برآمد و گويا پرده اى نداشت و گويا ديوارهاى مدينه خون تازه بود من گريان نشستم و گفتم : به خدا حسين كشته شد و از گوشه خانه آوازى شنيدم كه مى گويد صبر كنيد خاندان رسول كشته شد فرخ نحول روح الامين فرود شد با گريه و زارى .
سپس به فرياد بلند گريست و من هم گريستم در آن ساعت كه دهم ماه محرم بود بر من ثابت شد كه حسين را كشتند و چون خبر او به ما رسيد چنين بود و من حديث را به آنها كه با آن حضرت بودند گفتم و گفتند: ما در جبهه آن چه شنيدى شنيديم و ندانستيم چه خبر است و گمان كرديم كه او خضر است .(7)


6 اشك هر مؤ من  

اميرالمؤ منين (ع ) به حضرت حسين (ع ) نظر نموده پس فرمودند:
اى اشك هر مؤ منى .
حضرت حسين (ع ) عرض نمود: اى پدر، من اشك هر مؤ منى هستم ؟
اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: بلى پسرم . (8)


7 خبر شهادت حسين (ع ) 

ابى عبداللّه جدلى گفت : بر اميرالمؤ منين (ع ) داخل شدم در حالى كه حضرت حسين (ع ) در كنار آن حضرت نشسته بودند، اميرالمؤ منين (ع ) دست بر شانه حسين (ع ) زد و سپس فرمود: اين كشته خواهد شد و احدى يارى او نخواهد نمود.
راوى مى گويد: عرضه داشتم يا اميرالمؤ منين به خدا قسم اين زندگى بدى است . حضرت فرمودند: اين حادثه حتما به وقوع مى پيوندد.
حضرت على (ع ) به حضرت امام حسين (ع ) فرمودند: اى ابا عبداللّه از قديم ثابت و مسلم شده كه تو اسوه و مقتداى خلق مى باشى . حسين (ع ) عرضه داشت : فدايت شوم حالم چيست ؟
حضرت على (ع ) فرمودند: مى دانى آن چه را كه خلق نمى دانند و عن قريب عالم به آن چه مى داند منتفع خواهد شد، فرزندم بشنو و ببين پيش ‍ از آن كه مبتلا گردى ، قسم به كسى كه جانم در دست اوست ، بنى اميه خون تو را خواهند ريخت ولى نمى توانند تو را از دينت جدا كرده و قادر نيستند ياد پروردگارت را از خاطرت ببرند.
حسين (ع ) عرضه كرد: قسم به كسى كه جانم در دست اوست همين قدر مرا كافى است به آن چه خدا نازل فرموده اقرار داشته و گفتار پيامبر خدا را تصديق داشته و كلام پدرم را تكذيب نمى كنم .
اميرالمؤ منين (ع ) بيرون آمده و در مسجد نزول اجلال فرموده و اصحاب و ياران دور آن حضرت حلقه زدند در اين هنگام حضرت حسين (ع ) تشريف آوردند تا رسيدند مقابل اميرالمؤ منين (ع ) و آن جا ايستادند، اميرالمؤ منين (ع ) دست مبارك بر سر ايشان نهاده و فرمودند: پسرم ، خداوند متعال ، اقوام و طوايفى را به وسيله قرآن تقبيح نموده و مورد سرزنش و ملامت قرار داده و فرموده است :
(فما بكت عليهم السماء و الارض و ما كانوا منظرين ).
به خدا قسم حتما پس از من تو را خواهند كشت سپس آسمان و زمين بر تو گريه خواهند نمود.(9)


8 گريه على (ع ) بر شهادت حسين (ع ) 

هنگامى كه جبرييل (ع ) خبر شهادت ابا عبداللّه الحسين (ع ) را به پيامبر خدا(ص ) رساند آن جناب دست اميرالمؤ منين را گرفته و مقدار زيادى از روز را با هم خلوت كرده و هر دو گريستند، و از يكديگر جدا نشدند مگر آن كه جبرييل (ع ) بر ايشان نازل شد و عرضه داشت :
پروردگارتان سلام مى رساند و مى فرمايد: صبر نمودن را بر شما واجب و لازم نمودم . پس هر دو صبر كرده و بى تابى نكردند.(10)


9 گذر على (ع ) از كربلا 

اما سجاد مى فرمايد: على (ع ) از كربلا عبور كرد، در حالى كه چشمانش پر از اشك شده بود، فرمود: اين جا محل زانو زدن شتران آنها است . و اين جا محل انداختن بارهاى آنها است . و در اين جا خون آنها ريخته مى شود، خوشا به حال خاكى كه در آن خود دوستان ، ريخته مى شود!
امام باقر (ع ) مى فرمايد: على (ع ) با مردم مى رفت تا به يك يا دو ميلى كربلا رسيدند، حضرت جلوتر از مردم رفت و جايى را طواف كرد كه به آن (مقذفان ) مى گفتند. فرمود: (در اينجا دويست پيامبر و دويست سبط پيامبر كشته شده است و همه آنها شهيد بودند. و اين جا مركب ها را مى خوابانند و اينجا شهدا به خاك مى افتند كه هيچ كس قبل از آنها مثل ايشان نبوده و در آينده نيز هيچ كس نمى تواند مانند آنها باشد).(11)


10 تعزيت على (ع ) در كربلا 

ابن عباس گفت : با على (ع ) در زمان خروج او به سوى صفين (يعنى براى جنگ با معاويه )، پس زمانى كه وارد زمين نينوا شد. آن زمين نزديك شط فرات بود. با صداى بلند فرمود: اى پسر عباس آيا مى شناسى اين موضع را؟
عرض كردم : نمى شناسم .
فرمود: اگر بشناسى اين زمين را از اين زمين عبور نمى كنى تا اينكه گريه كنى .
ابن عباس گفت : پس على (ع ) گريست ، گريه طولانى ، تا آنكه محاسن شريفش تر شد و دانه هاى اشك آن جناب بر سينه او ريخت و ما نيز گريه كرديم با آن حضرت و او مى فرمود: آه آه چه مى خواهند از من آل ابى سفيان كه حزب شيطان و اولياى كفرند.
سپس آب طلبيد براى نماز و وضو گرفت و بعد از نماز مختصرى چشمانش به خواب رفت چون بيدار شد فرمود: ابن عباس براى تو چيزى را بگويم كه الآن در خواب ديده ام .
فرمود: ديدم مردهايى از آسمان نازل شدند كه با آنها علم هاى سفيد بود و در شمشيرهاى سفيد حمايل داشتند كه مى درخشيد و كشيدند اطراف اين زمين خطى را، و گويا درختانى بود در اين زمين كه شاخه هاى آنها به زمين آمد و خونى تازه در اين زمين پيدا شد مانند دريا و گويا حسين من كه پاره تن من است غرق بود در آن درياى خون ، استغاثه و طلب يارى مى كرد و كسى به داد او نمى رسيد.
و آن مردمان سفيد كه از آسمان آمدند ندا مى كردند او را و مى گفتند: اى آل رسول صبر كنيد البته شما كشته مى شويد به دست بدترين مردم و اينك بهشت به شما مشتاق است .
پس مرا تعزيت گفتند و گفتند: يا اءباالحسن بشارت باد تو را خداوند چشم تو را روشن گرداند در روزى كه مردم بلند مى شوند براى حساب .
سپس فرمود: قسم به آن كسى كه جانم به دست اوست خبر داد مرا صادق مصدق ابوالقاسم (ع ) (يعنى حضرت محمد (ص ) به اينكه عبور مى كنم به اين زمين در وقت رفتن به سوى اهل طغيان و اين كه اين زمين كرب و بلا است .
دفن مى شود در اين زمين حسين من و هفده نفر از اولاد من و فاطمه (ع ) و اين زمين در آسمانها معروف است به زمين كرب و بلاى حسين هم چنان كه ذكر مى شود بقعه مكّه و مدينه و بيت المقدّس . (12)


11 افسوس براء بن عازب  

اسماعيل بن زياد گفته : روزى على (ع ) به براء بن عازب فرمود: اى براء، فرزند من به شهادت مى رسد و تو زنده هستى و از او يارى نمى كنى .
چون پيشامد كربلا اتفاق افتاد، براء مى گفت : حقانيت على (ع ) محقق شد، زيرا فرزندش شهيد شد و من از او يارى ننمودم ، آنگاه از كار خود دريغ خورد. اين پيشامد نيز از جمله خبرهاى على (ع ) و نشانه هاى ولايت اوست .(13)


12 خبر دادن از قاتل امام حسين (ع ) 

ابوالحكم گويد: از پيرمردان و دانشمندان خود شنيدم مى گفتند: على (ع ) در ذيل خطبه فرمود: هنوز كه دستتان از دامن من كوتاه نشده هر چه مى خواهيد از من بپرسيد، سوگند به خدا از عده مردمى كه صد نفر آنها گمراه كننده ديگران و صد نفرشان هدايت كننده آنان باشند، سؤ ال نكنيد جز اين كه از خواننده و رهنماى آنها كه تا فرداى قيامت پايدارند اطلاع خواهم داد. مردى همان وقت از جاى برخاست پرسيد: بر سر و روى من چند تار موى روييده ؟
على (ع ) فرمود: سوگند به خدا دوست من رسول خدا (ص ) از پرسش تو به من اطلاع داده و اضافه كرد همانا بر هر تار موى سر تو فرشته موكل است كه تو را لعنت مى كند و بر هر تار موى ريش تو شيطانى موكل است كه اسباب سرگردانى و بيچارگى تو را فراهم مى سازند و همانا در منزل تو بزغاله اى است كه فرزند رسول خدا (ص ) را مى كشد و نشانه اين پيشامد صحت و درستى سخن من است و هرگاه پاسخ پرسش تو دشوار نبود از حقيقت آن تو را با خبر مى ساختم ، باز هم نشانه همان است كه گفتم : فرشته و شيطان تو را لعنت مى كنند.
پسر او در آن روزگار خردسال بود و تازه مى توانست بنشيند و در هنگام پيشامد كربلا او قاتل حسين شد و قضيه چنان بود كه على خبر داد.(14)


13 پرچم دارى حبيب بن جماز 

سويد بن غفله گفت : مردى حضور اميرالمؤ منين (ع ) شرفياب شده عرض ‍ كرد: از وادى القرى گذشتم و ديدم خالد بن عرفطه در گذشته اينك براى آمرزش گناهان او براى وى استغفار كن .
على (ع ) فرمود: از اين سخن دست بردار زيرا نمرده و نخواهد مرد مگر هنگامى كه پيش آهنگ لشكر گمراهى شود كه پرچم دار آن ، حبيب بن جماز باشد، مردى از پايين منبر عرضه داشت سوگند به خدا من شيعه و دوست توام ، على (ع ) پرسيد: تو كيستى ؟ گفت : من حبيب بن جمازم .
على (ع ) فرمود:اى پسر جماز از چنان پرچمى خوددارى كن با اين كه مى دانم آن را به دوش خواهى كشيد و از باب الفيل وارد خواهى شد.
پس از آن كه على و حسن عليهماالسلام شربت شهادت نوشيدند و نوبت امامت به امام حسين (ع ) رسيد و پيشامد كربلاى او اتفاق افتاد ابن زياد، عمر بن سعد را رياست لشكر داد و خالد نامبرده را پيش آهنگ و حبيب را پرچم دار آن قرار داد. او با همان پرچم از باب الفيل وارد مسجد كوفه شد و اين قضيه از جمله اخبارى است كه دانشمندان و ناقلين آثار به صحت پذيرفته اند و در ميان كوفى ها مشهور و مخالفى ندارد و از معجزات است .(15)


بخش سوم : گريه امام على (ع ) بر مصايب زينب (س )
14 گريه امام هنگام ولادت زينب  

هر پدرى را كه بشارت به ولادت فرزند دادند، شاد و خرم گرديد، جز على بن ابى طالب (ع ) كه ولادت هر يك از اولاد او سبب حزن او گرديد.
در روايت است كه چون حضرت زينب متولد شد، اميرالمؤ منين (ع ) متوجه به حجره طاهره گرديد، در آن وقت حسين (ع ) به استقبال پدر شتافت و عرض كرد: اى پدر بزرگوار! همانا خداى تعالى خواهرى به من عطا فرموده .
اميرالمؤ منين (ع ) از شنيدن اين سخن بى اختيار اشك از ديده هاى مبارك به رخسار همايونش جارى شد. چون حسين (ع ) اين حال را از پدر بزرگوارش مشاهده نمود افسرده خاطر گشت . چه ، آمد پدر را بشارت دهد، بشارت مبدل به مصيبت و سبب حزن و اندوه پدر گرديد، دل مباركش به درد آمد و اشك از ديده مباركش بر رخسارش جارى گشت و عرض كرد: (بابا فدايت شوم ، من شما را بشارت آوردم شما گريه مى كنيد، سبب چيست و اين گريه بر كيست ؟)
على (ع ) حسينش را در برگرفت و نوازش نمود و فرمود: (نور ديده ! زود باشد كه سرّ اين گريه آشكار و اثرش نمودار شود.) كه اشاره به واقعه كربلا مى كند. همين بشارت را سلمان به پيغمبر داد و آن حضرت هم منقلب گرديد.
چنان كه در بعضى كتب است كه حضرت رسالت در مسجد تشريف داشت آن وقت سلمان شرفياب شد و آن سرور را به ولادت آن مظلومه بشارت داد و تهنيت گفت . آن حضرت گريست و فرمود: (اى سلمان ! جبرييل از جانب خداوند جليل خبر آورد كه اين مولود گرامى مصيبتش ‍ غير معدود باشد تا به آلام كربلا مبتلا شود).(16)


15 مفسّر قرآن  

فاضل گرامى سيد نورالدين جزايرى در كتاب خود (خصايص ‍ الزينبيه ) جنين نقل مى كند:
(روزگارى كه اميرالمؤ منين (ع ) در كوفه بود، زينب (س ) در خانه اش ‍ مجلسى داشت كه براى زن ها قرآن تفسير و معنى آن را آشكار مى كرد. روزى (كهيعص ) را تفسير مى نمود كه ناگاه اميرالمؤ منين (ع ) به خانه او آمد و فرمود: اى نور و روشنى دو چشمانم ! شنيدم براى زن ها (كهيعص ) را تفسير مى نمايى ؟
زينب (س ) گفت : آرى . اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: اين رمز و نشانه اى است كه براى مصيبت و اندوهى كه به شما عترت و فرزندان رسول خدا (ص ) روى مى آورد. پس از آن مصايب و اندوه ها را شرح داد و آشكار ساخت . پس از آن زينب گريه كرد، گريه با صدا صلوات اللّه عليهما.(17)


16 على (ع ) از واقعه كربلا مى گويد 

امام زين العابدين (ع ) گفت كه : خبر داد مرا امّ ايمن كه حضرت رسالت (ص ) به ديدن حضرت فاطمه زهرا (س ) آمد، پس فاطمه براى آن حضرت حريره ساخت و نزد رسول خدا حاضر كرد، حضرت اميرالمؤ منين (ع ) طبق خرمايى آورد، ام ايمن گفت : من كاسه آوردم كه در آن شير و مسكه بود، پس حضرت رسول (ص ) و اميرالمؤ منين و فاطمه و حسن و حسين (ع ) از آن حريره تناول نمودند و از آن شير آشاميدند و از آن خرما و مسكه ميل فرمودند، پس حضرت على (ع ) ابريق و طشتى آورد و آب بر دست حضرت رسالت (ص ) ريخت .
چون حضرت دست هاى خود را شست دست تر بر روى مباركش كشيد پس نظر كرد به سوى على و فاطمه و حسن و حسين (ع ) نظرى كه آثار سرور و شادى در روى مباركش مشاهده كرديم ، آنگاه مدتى به سوى آسمان نظر كرد، پس روى مبارك خود را به جانب قبله گردانيد و دست هاى خود را به سوى آسمان گشود، بسيار دعا كرد پس به سجده رفت و در سجده برداشت و ساعتى سر در زير افكند و مانند باران تند آب از ديده مباركش مى ريخت . چون اهل بيت رسالت اين حالت را در او مشاهده كردند، همه اندوهناك شدند، من نيز از حزن ايشان محزون گرديدم و جراءت نمى كردم كه از سبب اين گريه از آن حضرت سؤ ال كنم .
چون اين حالت بسيار به طول انجاميد، على و فاطمه (ع ) گفتند: سبب گريه تو چيست يا رسول اللّه خدا هرگز ديده هاى تو را گريان نگرداند، به درستى كه اين حالت كه در تو مشاهده كرديم دل هاى ما را مجروح كرد. پس حضرت رسول (ص ) رو به حضرت اميرالمؤ منين (ع ) آورد گفت : اى برادر و حبيب من ! چون شما را نزد خود مجتمع ديدم ، از مشاهده شما مرا سرورى حاصل شد كه هرگز چنين شادى در خود نيافته بودم ، و من در شما نظر مى كردم و خدا را شكر مى كردم كه چنين نعمت هابه من كرامت كرده كه ناگاه جبرييل (ع ) بر من نازل شد گفت : يا محمد به درستى كه خداى تعالى مطلع شد بر آنچه در نفس تو حادث گرديد، و دانست شادى كه تو را عارض شد به ديدن برادر و دختر و دو فرزند زاده خود، پس تمام كرد براى تو نعمت و گوارا گردانيد براى تو اين عطيّه را با آنكه گردانيد ايشان را و فرزندان ايشان را و شيعيان ايشان را با تو در بهشت ، و جدايى نخواهد افكند ميان تو و ايشان ، چنانچه به تو عطا مى كند در آن روز خوبى به ايشان عطا خواهد كرد، چنانچه به تو بخشش مى نمايد به ايشان خواهد بخشيد، تا آنكه تو خشنود گردى ، و زياده از مرتبه خوشنودى تو به ايشان كرامت خواهد كرد با بليّه بسيارى كه به ايشان خواهد رسيد در دنيا، و مكروه بسيارى كه ايشان را در خواهد يافت بر دست هاى گروهى از منافقان كه ملت تو را بر خود بندند و دعوى كنند كه از امت تواند، و حال آنكه برى اند از خدا و ايشان را به شمشير آب دار و انواع زجرها و ستم ها بكشند، و هر يك را در ناحيه اى از زمين به قتل رسانند، و قبرهاى ايشان از يكديگر دور باشد، و حق تعالى اين حالت را از براى ايشان پسنديده است و ايشان را اهل اين سعادت گردانيده است ، پس حمد كن خدا را بر آنچه از براى شما پسنديده و راضى شو به قضاى الهى ، پس خدا را حمد كردم و راضى شدم به قضاى او بر آنچه براى شما اختيار نموده است .
پس جبرئيل گفت : يا محمد به درستى كه برادر تو على مقهور و مظلوم خواهد شد بعد از تو، منافقان امت بر او غالب خواهند شد و غصب خلافت او خواهند كرد و از دشمنان تو تعب هابه او خواهد رسيد، و در آخر كشته خواهد شد به دست بدترين خلايق و بدبخت ترين اولين و آخرين ، نظير پى كننده ناقه صالح ، در شهرى كه به سوى آن شهر هجرت خواهد نمود، و آن شهر محل شيعيان او و شيعيان فرزندان او خواهند بود. به سبب اين حال بلاى اهل بيت رسالت بسيار خواهد شد و مصيبت ايشان عظيم تر خواهد شد، اين فرزند زاده تو و اشاره كرد به سوى حسين (ع ) شهيد خواهد شد با گروهى از اهل بيت و ذريت تو و نيكان امت تو، در كنار نهر فرات ، در زمينى كه آن را كربلا گويند، به سبب آن كرب و بلا بر دشمنان تو و دشمنان ذريت تو بسيار خواهد شد در روزى كه كرب آن روز منقضى نشود و حسرت آن روز به آخر نرسد، آن بهترين بقعه هاى زمين است و حرمت آن از همه زمين ها عظيم تر، و آن قطعه اى است از بهشت .
پس زينب گفت : چون ابن ملجم پدرم را ضربت زد، اثر مرگ در او مشاهده كردم گفتم : اى پدر بزگوار، ام ايمن چنين حديثى به من روايت كرد، مى خواهم آن را از تو بشنوم ، فرمود: اى دختر حديث چنان است كه ام ايمن به تو روايت كرده ، گويا مى بينم تو را و زنان ديگر از اهل بيت مرا در اين شهر اسير كرده باشند، و به ذلت و خوارى شما را برند از دشمنان خود خائف و ترسان باشيد، پس در آن وقت صبر كنيد و شكيبايى نماييد، به حق آن خداوندى كه حبّه ها را شكافته و خلايق را آفريده است ، در آن وقت در روى زمين خدا را دوستى به غير از شما و دوستان و شيعيان شما نباشد.
چون حضرت رسول (ص ) اين حديث را نقل كرد براى ما، فرمود: در آن روز شيطان از روى شادى پرواز خواهد كرد و بر دور زمين با ياوران خود جولان خواهد نمود، خواهد گفت : اى گروه شياطين آنچه مطلب ما بود از فرزند آدم به آن رسيديم و در هلاكت ايشان منتهاى آرزوى خود را يافتيم ، و همه را مستحق جهنم نموديم مگر جماعت قليلى كه چنگ در دامان اهل بيت رسالت زده اند، پس تا توانيد سعى كنيد كه مردم را به شك اندازيد در حق ايشان و بداريد مردم را بر عداوت ايشان و تحريص كنيد مردم را بر ضرر رسانيدن به ايشان و دوستان ايشان ، تا كفر و ضلالت خلق مستحكم گردد و از ايشان هيچ كس نجات نيابد، آن ملعون گمان خود را در حق اكثر مردم راست كرد زيرا كه با عداوت شما هيچ عمل صالح فايده نمى بخشد، و با محبت و موالات شما هيچ گناهى جز كباير ضرر نمى رساند.


بخش چهارم : گريه امام على (ع ) بر مصايب عباس (س )
17 بوسيدن دست هاى عباس (ع ) 

پس از ولادت حضرت قمر بنى هاشم (ع )، ام البنين (س ) قنداقه او را به دست اميرالمؤ منين على (ع ) داد كه با خواندن اذان و اقامه در گوش وى ، از همان آغاز حق ببيند و حق بشنود.
حضرت در گوش راست فرزند اذان ، و در گوش چپش اقامه گفت و نام او را، به نام عمويش عباس ، عباس نهاد.
(ثم قبل يديه و استعبر و بكى )(18)
سپس دست هاى او را بوسيد و قطرات اشك به صورت نازنينش جارى شد و فرمود: گويا مى بينم اين دست ها يوم الطف در كنار شريعه فرات در راه يارى برادرش حسين (ع ) از بدن جدا خواهد شد.
و از اين جاست كه گفته اند: مى توان دست فرزند را، از سر عطوفت و شفقت ، بوسيد. چنان كه وارد است رسول خدا (ص ) دست دخترش ، حضرت فاطمه زهرا (س ) را مى بوسيد و وى را به جاى خود مى نشانيد. و از اين جا كثرت عطوفت شاه ولايت ، اميرالمؤ منين على بن ابى طالب (ع ) مظلوم تاريخ ، نسبت به اين مولود بزرگوار معلوم مى شود.


18 گريه بر دست هاى عباس  

در روز ولادت ابوالفضل العباس (ع ) ام البنين (س ) قنداقه او را به دست على (ع ) داد تا نامى بر او بگذارد. حضرت زبان مبارك را به ديده و گوش ‍ و دهان او گردانيد تا حق بگويد و حق ببيند و حق بشنود.
(ثم اءذن فى اذنه اليمنى و اءقام فى اليسرى ). سپس در گوش راست وى اذان و در گوش چپش اقامه گفت . يكى از سنت هاى رسول خدا (ص ) كه براى مسلمين ارث گذارده اين است كه در حين تولد فرزند، در گوش ‍ راستش اذان و در گوش چپش اقامه بگويند تا از همان بدو تولد با اسامى خدا و رسول خدا (ص ) و امام و ولى خدا آشنا گردد.
حضرت اميرالمؤ منين على (ع ) به ام البنين (س ) فرمود: چه اسمى بر اين طفل گذارده ايد عرض كرد: من در هيچ امرى بر شما سبقت نگرفته ام ، هر چه خودتان ميل داريد اسم بگذاريد. فرمود: من او را به اسم عمويم ، عباس ، عباس ناميدم . پس دست هاى او را بوسيده و اشك به صورت نازنينش جارى شد و فرمود: گويا مى بينم اين دست ها در يوم الطف در كنايه شريعه فرات در راه يارى خدا قطع خواهد شد. (19)


19 خبر از آينده عباس (ع )  

مورخان نقل مى كنند: در دوران طفوليت حضرت عباس (ع ) يك روز اميرالمؤ منين على بن ابى طالب (ع ) وى را در دامان خود گذاشت و آستين هايش را بالا زد و در حالى كه به شدت مى گريست به بوسيدن بازوهاى عباس (ع ) پرداخت .
ام البنين (س )، حيرت زده از اين صحنه ، از امام (ع ) پرسيد: چرا گريه مى كنيد؟! حضرت با صداى آرام و اندوه زده پاسخ داد: به اين دو دست نگريستم و آن چه را كه بر سرشان خواهد آمد به ياد آوردم .
ام البنين (س )، شتابان و هراسان ، پرسيد: چه بر سر آنها خواهد آمد؟!
امام (ع ) با لحن مملو از غم و اندوه و تاءثر گفت : اين دستها از بازو قطع خواهد شد. كلام حضرت چون صاعقه اى بر ام البنين (س ) فرود آمد و قلبش را ذوب كرد و با وحشت و شتاب پرسيد: (چرا دستهايش قطع مى شوند)؟!
امام (ع ) به او خبر داد كه دستان فرزندش در راه يارى اسلام و دفاع از برادرش ، حافظ شريعت الهى و ريحانه رسول الله (ص )، قطع خواهد شد. ام البنين (س ) گريه كرد و زنان همراه او نيز در غم و رنج و اندوهش ‍ شريك شدند.
سپس ام البنين (س ) به دامن صبر و بردبارى چنگ زد و خداى را سپاس ‍ گفت كه فرزندش فداى سبط گرامى رسول خدا (ص ) و ريحانه او خواهد گرديد.(20)
اميرالمؤ منين على (ع ) فرمود: ام البنين ، فرزندت عباس (ع ) نزد خداى تبارك و تعالى منزلتى عظيم دارد و خداى متعال در عوض دو دستش ، دو بال به مرحمت خواهد كرد كه با آنها با ملايكه در بهشت پرواز كند، همان گونه كه قبلا اين عنايت را به جعفر بن ابى طالب (ع ) نموده است . و ام البنين (س ) با شنيدن اين بشارت ابدى و سعادت جاودانه مسرور شد.(21)


20 سفارش على (ع ) به عباس (ع ) در واقعه كربلا  

علامه شيخ عبدالحسين حلى در النقد النزيه (جلد 1، صفحه 100) از فخرالذاكرين ، عالم بزرگوار، شيخ ميرزا هادى خراسانى نجفى ، نقل مى كند كه گويد: اميرالمؤ منين (ع ) حضرت عباس (ع ) را فرا خواند و به سينه چسبانيد و چشمانش را بوسيد و از او عهد گرفت كه چون در كربلا بر آب دست يافت ، تا برادرش حسين تشنه است ، قطره اى از آن را ننوشد، و اين كه ارباب مقاتل گويند حضرت عباس (ع ) در شريعه فرات آب را نخورد و آن را ريخت به سبب اطاعت از سفارش پدرش على مرتضى (ع ) بوده است . (22)(23)


فصل دوم على (ع ) در سوگ رسول خدا (ص )
بخش اول : على در كنار بستر پيامبر
21 توطئه عمر  

يك روز صبح كه پيغمبر اكرم به نقاهت شديد مبتلا بود بلال به خانه آن جناب آمد و نماز صبح را اعلام كرد. رسول خدا (ص ) فرمود: من اكنون از آمدن به مسجد معذورم يكى از مسلمانان را به نماز وادار كنيد و ديگران به وى اقتدا نماييد. عايشه گفت : پدرم ابوبكر را به اقامه جماعت برقرار سازيد. حفصه گفت : والد بزرگوارم عمر را بگوييد نماز صبح را بپاى آورد.
رسول خدا (ص ) هنگامى كه ديد هر يك از اينها حريص اند بر اين كه پدرشان به امامت مردم برقرار شوند و در حيات وى آشوب نمايند فرمود: دست از آشوب گرى خود برداريد و فتنه برپا نكنيد شما مانند زن هاى فتنه گر زمان يوسفيد كه هر يك پنهانى به يوسف پيغام فرستادند.
رسول خدا (ص ) نظر به اين كه مبادا يكى از آن دو به اقامه جماعت بپردازند با آن كه دستور داده بود همراه جيش اسامه به خارج شهر بروند و خيال نمى كرد تخلف كرده باشند با همان حال ناتوانى كه داشت خود را براى رفتن به مسجد مهيا كرد و از آن طرف وقتى متوجه شد عايشه و حفصه درصدد امامت پدر خود هستند، دانست كه ابوبكر و عمر از رفتن همراه اسامه تخلف نموده اند. اين معنى بيشتر رسول خدا (ص ) را به مسجد متوجه ساخت تا مگر بدين وسيله بتواند آتش فتنه را خاموش ‍ بسازد و رفع شبهه نمايد.
بالاخره رسول خدا (ص ) با ضعف بى اندازه كه داشت و نمى توانست روى زمين آرام بگيرد على (ع ) و فضل بن عباس زير بغل آن جناب را گرفتند و آن حضرت پاهاى مبارك را بر روى زمين مى كشيد و با اين حال به مسجد وارد گرديده ديد ابوبكر داخل محراب شده و نزديك است با گفتن تكبيرة الاحرام كه ركن مقدم اسلام است اركان حقيقى آن را از يكديگر بپاشد و نابود سازد. رسول خدا (ص ) با دست اشاره كرد عقب بايست او ناچار عقب ايستاد، ليكن در نظر داشت ، روزى براى آنكه بفهماند حق با من بود نه با پيغمبر (ص )، در ميان محراب بايستد و با گفتن الله اكبر رگ و پيوند رهبر بزرگ اسلام نه ، بلكه قائمه عرش الهى را به لرزه درآورد.
رسول خدا (ص ) خود در محراب ايستاد و نماز را آغاز كرد و اعمال نمازى ابوبكر را به هيچ گرفته نماز را از سر شروع كرد، چون نماز را سلام داد به خانه رفت . ابوبكر و عمر و عده اى را كه در مسجد حضور داشتند طلبيد، فرمود: مگر دستور ندادم شما همراه جيش اسامه به خارج شهر كوچ كنيد. عرض كردند: آرى فرمودى . فرمود: بنابراين براى چه مخالفت كرديد؟!
ابوبكر گفت : من حسب الامر همراه جيش اسامه به خارج مدينه رفتم ليكن براى آن كه عهدى تازه كردم باشم مراجعت نمودم . عمر گفت : يا رسول الله من از مدينه خارج نشدم و با جيش اسامه شركت نكردم زيرا مى خواستم خودم از بيمارى شما باخبر باشم و از ديگران خبر ناراحتى شما را نپرسم .
رسول خدا (ص ) كه دانست آنان مخالفت كرده اند بار سوم آنها را به همراهى با جيش اسامه دعوت كرد و از رنج بسيارى كه ديده و اندوه فراوانى كه به حضرتش رسيده غشوه بر او عارض گرديد و ساعتى بدين حال بسر برد. مسلمانان گريستند و صداى گريه زنان و فرزندان و زنان مسلمان و همه حاضران بلند شد، رسول خدا (ص ) افاقه يافته نگاهى به مردم كرده فرمود: دوات و شانه گوسفندى حاضر كنيد تا مطلبى را بنويسم كه پس از آن براى هميشه گمراه نشويد و همان دم عارضه غشوه بر حضرتش مستولى شد.
يكى از حاضران برخاست تا امريه حضرت را به انجام آورد عمر ديد هرگاه دستور رسول خدا (ص ) عملى شود ممكن است تير غرض او به هدف مقصود نرسد و كار از كار بگذرد، بدين ملاحظه به آن مرد گفت : به سخن رسول خدا (ص ) توجه نكن زيرا او بيمار است و هذيان مى گويد، آن مرد از اراده خود منصرف شد و از اين كه در احضار امريه رسول خدا تقصير و كوتاهى نمودند متاءثر بوده و گفتگو در ميانشان افتاد و كلمه استرجاع انالله و انا اليه راجعون را به زبان رانده و از مخالفت آن جناب بيمناك بودند.
هنگامى كه رسول خدا (ص ) افاقه حاصل كرد، برخى گفتند: آيا اجازه مى دهيد تا دوات و شانه حاضر نماييم . فرمود: پس از اين همه سخنان نابجا محتاج به دوات و شانه نيستم ، ليكن درباره بازماندگانم وصيت مى كنم از آنها دست بر مداريد و از نيت خير درباره آنان خوددارى ننماييد و روى از مردم برگردانيد مسلمانان تقصير كار از جاى برخواسته به خانه هاى خود رفتند و به جز از عباس و فضل و على بن ابى طالب (ع ) و خاندان مخصوصش ديگرى باقى نماند.
عباس عرض كرد: يا رسول الله (ص ) هرگاه مى دانيد غلبه با ماست و ما پس از شما به مقام حق پيروز مى آييم و مستقر مى شويم اطلاع فرماييد. رسول خدا (ص ) فرمود: پس از من درمانده و بى چاره خواهيد شد و سخن ديگرى نفرمود. اين عده هم با كمال نااميدى از حضور رسول خدا (ص ) مرخص گرديدند. (24)


next page

fehrest page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالبی از نتهج البلاغه
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : دو شنبه 2 آذر 1394

 

next page

fehrest page

بابُ المختارِ مِنْ كُتب مَولانا اءمير المؤ منين علي عليه السلام إ لى اءعدائه و اءمراء بلاده و يدخل في ذلك ما اختير من عهوده إ لى عماله و وصاياه لا هله و اءصحابه .
باب گزيده اى از نامه هاى مولاى ما اميرالمؤ منين (عليه السلام ) به دشمنان و كارگزارانش در شهرها و نيز گزيده اى از عهدنامه هايش به عمّالش و وصاياى آن حضرت به كسان و يارانش .

 

نامه شماره : 1
و من كتاب له ع إ لى اءَهْلِ اَلْكُوفَةِ عِنْدَ مَسِيرِهِ مِنَ اءلْمَدِينَةٍ إ لَى اءلْبصْرةِ:
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيِّ اءَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى اءَهْلِ الْكُوفَةِ جَبْهَةِ الْاءَنْصَارِ وَ سَنَامِ الْعَرَبِ:
اءَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي اءُخْبِرُكُمْ عَنْ اءَمْرِ عُثْمَانَ حَتَّى يَكُونَ سَمْعُهُ كَعِيَانِهِ، إِنَّ النَّاسَ طَعَنُوا عَلَيْهِ فَكُنْتُ رَجُلاً مِنَ الْمُهَاجِرِينَ اءُكْثِرُ اسْتِعْتَابَهُ وَ اءُقِلُّ عِتَابَهُ وَ كَانَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ اءَهْوَنُ سَيْرِهِمَا فِيهِ الْوَجِيفُ، وَ اءَرْفَقُ حِدَائِهِمَا الْعَنِيفُ وَ كَانَ مِنْ عَائِشَةَ فِيهِ فَلْتَةُ غَضَبٍ، فَأُتِيحَ لَهُ قَوْمٌ قَتَلُوهُ وَ بَايَعَنِي النَّاسُ غَيْرَ مُسْتَكْرَهِينَ وَ لاَ مُجْبَرِينَ،بَلْ طَائِعِينَ مُخَيَّرِينَ.
وَ اعْلَمُوا اءَنَّ دَارَ الْهِجْرَةِ قَدْ قَلَعَتْ بِاءَهْلِهَا وَ قَلَعُوا بِهَا، وَ جَاشَتْ جَيْشَ الْمِرْجَلِ، وَ قَامَتِ الْفِتْنَةُ عَلَى الْقُطْبِ، فَاءَسْرِعُوا إِلَى اءَمِيرِكُمْ وَ بَادِرُوا جِهَادَ عَدُوِّكُمْ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.
نامه اى از آن حضرت (ع ) به مردم كوفه هنگام حركتش از مدينه به بصره .
از بنده خدا، على ، اميرالمؤ منين به مردم كوفه كه بزرگواران ياران و ارجمندان عرب اند.
اما بعد. شما را از كار عثمان خبر مى دهم ، به گونه اى كه شنيدنش چون ديدن باشد مردم بر او خرده گرفتند و من كه مردى از مهاجران بودم ، همواره خشنودى او را مى خواستم و كمتر سرزنش مى كردم . ولى طلحه و زبير در باره او شيوه ديگر داشتند و آسانترين كارشان ، تاختن بر او بود و نرمترين رفتارشان ، رفتارى ناهموار بود. بناگاه ، عايشه بى تاءمل بر او خشم گرفت و مردمى بر او شوريدند و كشتندش . آنگاه مردم با من بيعت كردند نه از روى اكراه يا اجبار، بل به رضا و اختيار.
بدانيد كه سراى هجرت (مدينه ) مردمش را از خود راند و مردم نيز از آنجا رفتند.ناگاه ، چون ديگى كه بر آتش باشد، جوشيدن گرفت و فتنه سر برداشت . پس به سوى اميرتان بشتابيد و اگر خدا خواهد، براى جهاد با دشمن ، به پيش تازيد.
نامه شماره : 2
و من كتاب له ع إ لَيهِمْ بَعْدَ فَتْحِ اءلْبَصْرةِ:
وَ جَزَاكُمُ اللَّهُ مِنْ اءَهْلِ مِصْرٍ عَنْ اءَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ اءَحْسَنَ مَا يَجْزِي الْعَامِلِينَ بِطَاعَتِهِ، وَ الشَّاكِرِينَ لِنِعْمَتِهِ، فَقَدْ سَمِعْتُمْ وَ اءَطَعْتُمْ، وَ دُعِيتُمْ فَاءَجَبْتُمْ.
نامه اى از آن حضرت (ع ) پس از فتح بصره به مردم كوفه نوشته است .
خداوند به شما مردم شهر از جانب خاندان پيامبرتان پاداش نيكو دهد، همان پاداش كه به فرمانبران و سپاسگويان نعمتش مى دهد. شما شنيديد و اطاعت كرديد، فراخوانده شديد و پاسخ داديد.
نامه شماره : 3
من كتاب له ع كَتَبَهُ لِشُرَيْحِ بْنِ اءلْحارِثِ قاضِيهِ:
رُوِيَ اءَنَّ شُرَيْحَ بْنَ الْحَارِثِ قَاضِيَ اءَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع اشْتَرَى عَلَى عَهْدِهِ دَارا بِثَمَانِينَ دِينَارا، فَبَلَغَهُ ذَلِكَ فَاسْتَدْعَى شُرَيْحا فَاسْتَدْعَاهُ وَ قَالَ لَهُ:
بَلَغَنِي اءَنَّكَ ابْتَعْتَ دَارا بِثَمَانِينَ دِينَارا وَ كَتَبْتَ لَهَا كِتَابا وَ اءَشْهَدْتَ فِيهِ شُهُودا.
فَقَالَ لَهُ: شُرَيْحٌ قَدْ كَانَ ذَلِكَ يَا اءَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، قَالَ فَنَظَرَ إِلَيْهِ نَظَرَ الْمُغْضَبِ ثُمَّ قَالَ لَهُ:
يَا شُرَيْحُ اءَمَا إِنَّهُ سَيَأْتِيكَ مَنْ لاَ يَنْظُرُ فِي كِتَابِكَ وَ لاَ يَسْاءَلُكَ عَنْ بَيِّنَتِكَ حَتَّى يُخْرِجَكَ مِنْهَا شَاخِصا، وَ يُسْلِمَكَ إِلَى قَبْرِكَ خَالِصا، فَانْظُرْ يَا شُرَيْحُ لاَ تَكُونُ ابْتَعْتَ هَذِهِ الدَّارَ مِنْ غَيْرِ مَالِكَ اءَوْ نَقَدْتَ الثَّمَنَ مِنْ غَيْرِ حَلاَلِكَ، فَإِذَا اءَنْتَ قَدْ خَسِرْتَ دَارَ الدُّنْيَا وَ دَارَ الْآخِرَةِ.
اءَمَا إِنَّكَ لَوْ كُنْتَ اءَتَيْتَنِي عِنْدَ شِرَائِكَ مَا اشْتَرَيْتَ لَكَتَبْتُ لَكَ كِتَابا عَلَى هَذِهِ النُّسْخَةِ، فَلَمْ تَرْغَبْ فِي شِرَاءِ هَذِهِ الدَّارِ بِدِرْهَمٍ فَمَا فَوْقَهُ. وَانُّسْخَةُ هَذِهِ:
(((هَذَا مَا اشْتَرَى عَبْدٌ ذَلِيلٌ مِنْ مَيِّتٍ قَدْ اءُزْعِجَ لِلرَّحِيلِ، اشْتَرَى مِنْهُ دَارا مِنْ دَارِ الْغُرُورِ مِنْ جَانِبِ الْفَانِينَ، وَ خِطَّةِ الْهَالِكِينَ وَ تَجْمَعُ هَذِهِ الدَّارَ حُدُودٌ اءَرْبَعَةٌ: الْحَدُّ الْاءَوَّلُ يَنْتَهِي إِلَى دَوَاعِي الْآفَاتِ، وَ الْحَدُّ الثَّانِي يَنْتَهِي إِلَى دَوَاعِي الْمُصِيبَاتِ، وَ الْحَدُّ الثَّالِثُ يَنْتَهِي إِلَى الْهَوَى الْمُرْدِي وَ الْحَدُّ الرَّابِعُ يَنْتَهِي إِلَى الشَّيْطَانِ الْمُغْوِي وَ فِيهِ يُشْرَعُ بَابُ هَذِهِ الدَّارِ.
اشْتَرَى هَذَا الْمُغْتَرُّ بِالْاءَمَلِ، مِنْ هَذَا الْمُزْعَجِ بِالْاءَجَلِ، هَذِهِ الدَّارَ بِالْخُرُوجِ مِنْ عِزِّ الْقَنَاعَةِ وَ الدُّخُولِ فِي ذُلِّ الطَّلَبِ وَ الضَّرَاعَةِ، فَمَا اءَدْرَكَ هَذَا الْمُشْتَرِي فِيمَا اشْتَرَى مِنْهُ مِنْ دَرَكٍ فَعَلَى مُبَلْبِلِ اءَجْسَامِ الْمُلُوكِ وَ سَالِبِ نُفُوسِ الْجَبَابِرَةِ وَ مُزِيلِ مُلْكِ الْفَرَاعِنَةِ، مِثْلِ كِسْرَى وَ قَيْصَرَ وَ تُبَّعٍ وَ حِمْيَرَ وَ مَنْ جَمَعَ الْمَالَ عَلَى الْمَالِ فَاءَكْثَرَ وَ مَنْ بَنَى وَ شَيَّدَ وَ زَخْرَفَ وَ نَجَّدَ وَ ادَّخَرَ وَ اعْتَقَدَ وَ نَظَرَ بِزَعْمِهِ لِلْوَلَدِ، إِشْخَاصُهُمْ جَمِيعا إِلَى مَوْقِفِ الْعَرْضِ وَ الْحِسَابِ وَ مَوْضِعِ الثَّوَابِ وَ الْعِقَابِ: إِذَا وَقَعَ الْاءَمْرُ بِفَصْلِ الْقَضَاءِ (وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ) شَهِدَ عَلَى ذَلِكَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ اءَسْرِ الْهَوَى ، وَ سَلِمَ مِنْ عَلاَئِقِ الدُّنْيَا))).
نامه اى از آن حضرت (ع ) به قاضى اش شريح بن الحارث .
گويند كه شريح بن الحارث قاضى اميرالمؤ منين (ع ) در زمان او خانه اى خريد به هشتاد دينار.اين خبر به على (ع ) رسيد. او را فرا خواند. و گفت شنيده ام خانه اى خريده اى به هشتاد دينار و براى آن قباله نوشته اى و چند تن را هم به شهادت گرفته اى . شريح گفت چنين است يا اميرالمؤ منين . على (ع ) به خشم در او نظر كرد، سپس فرمود:
اى شريح ، زودا كه كسى بر سر تو آيد كه در قباله ات ننگرد و از شاهدانت نپرسد، تا از آنجا براندت و بى هيچ مال و خواسته اى به گورت سپارد. پس ، اى شريح ، بنگر، نكند كه اين خانه را از دارايى خود نخريده باشى ، يا نقدى كه بر شمرده اى از حلال به دست نيامده باشد. كه اگر چنين باشد هم در دنيا زيان كرده اى و هم در آخرت .
اما اگر آنگاه كه اين خانه را مى خريدى نزد من آمده بودى ، برايت قباله اى مى نوشتم به اين نسخت و تو حتى يك درهم و چه جاى بيش از آن رغبت نمى كردى كه به بهاى اين خانه دهى . و نسخه آن قباله چنين است :
اين خانه اى است كه بنده اى ذليل ، از مرده اى كه براى كوچ كردن او را از جاى خود برانگيخته اند، خريده است . خانه اى از سراى فريب در كوى از دست شدگان و محلت به هلاكت رسيدگان . اين خانه را چهار حدّ است حد نخستين ، منتهى مى شود به آنجا كه آفات كمين گرفته اند، و حدّ دوم به آنجا كه مصيبتها را سبب است ، و حدّ سوم به خواهشهاى تباه كننده نفسانى ، و حدّ چهارم به شيطان اغواگر. و در آن از حد چهارم باز مى شود. خريدار كه فريب خورده آمال خويش است آن را از فروشنده اى كه اجل او را برانگيخته تا براندش ، به بهاى خارج شدن از عزّ قناعت و دخول در ذلّ طلب و خوارى خريده است . در اين معامله ضرر و زيان خريدار در آنچه خريده است ، بر عهده كسى است كه اندامهاى پادشاهان را ويران سازد و جان از تن جباران بيرون كند و پادشاهى از فرعونان چون شهرياران ايران و قيصرهاى روم و تبّعهاى يمن و حميرهابستانده است ، و نيز آن كس كه دارايى خود را گرد آورد و همواره بر آن در افزود و كاخهاى استوار برآورد و آنها را بياراست و آرايه ها ساخت و اندوخته ها نهاد تا به گمان خود براى فرزند، مرده ريگى نهد. همه اينان را براى عرضه در پيشگاه حسابگران و آنجا كه ثواب و عقاب را معين مى كنند، حاضر آورد. در آنجا حكم قطعى صادر شود و كار داورى به پايان آيد. ((در آنجا تبهكاران زيانمند شوند)) عقل هر گاه كه از اسارت هوس بيرون آيد و از علايق دنيوى در امان ماند، به اين رسند گواهى دهد.
نامه شماره : 4
و من كتاب له ع إ لى بعض اءمراء جيشه :
فَإِنْ عَادُوا إِلَى ظِلِّ الطَّاعَةِ فَذَاكَ الَّذِي نُحِبُّ، وَ إِنْ تَوَافَتِ الْاءُمُورُ بِالْقَوْمِ إِلَى الشِّقَاقِ وَ الْعِصْيَانِ فَانْهَدْ بِمَنْ اءَطَاعَكَ إِلَى مَنْ عَصَاكَ وَ اسْتَغْنِ بِمَنِ انْقَادَ مَعَكَ عَمَّنْ تَقَاعَسَ عَنْكَ، فَإِنَّ الْمُتَكَارِهَ مَغِيبُهُ خَيْرٌ مِنْ مَشْهَدِهِ وَ قُعُودُهُ اءَغْنَى مِنْ نُهُوضِهِ.
نامه اى از آن حضرت (ع ) به يكى از فرماندهان سپاهش
اگر در سايه فرمانبردارى باز آيند، اين چيزى است كه ما خواستار آنيم و اگر حوادث و پيشامدها، آنان را به جدايى و نافرمانى كشانيد، بايد به يارى كسانى كه از تو فرمان مى برند، به خلاف آنكه فرمانت نمى برند، برخيزى . و به پايمردى آنكه مطيع توست از آنكه به ياريت برنمى خيزد، بى نياز باشى . زيرا، آنكه به اكراه همراه تو به نبرد مى آيد، غيبت او بهتر از حضور اوست و در خانه نشستنش ، بهتر است از به يارى برخاستنش .
نامه شماره : 5
و من كتاب له ع إ لى اءشعث بن قيس و هو عامل اءذربيجان :
وَ إِنَّ عَمَلَكَ لَيْسَ لَكَ بِطُعْمَةٍ، وَ لَكِنَّهُ فِي عُنُقِكَ اءَمَانَةٌ وَ اءَنْتَ مُسْتَرْعىً لِمَنْ فَوْقَكَ لَيْسَ لَكَ اءَنْ تَفْتَاتَ فِي رَعِيَّةٍ، وَ لاَ تُخَاطِرَ إِلا بِوَثِيقَةٍ وَ فِي يَدَيْكَ مَالٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ اءَنْتَ مِنْ خُزَّانِهِ حَتَّى تُسَلِّمَهُ إِلَيَّ وَ لَعَلِّي اءنْ لا اءَكُونَ شَرَّ وُلاَتِكَ لَكَ، وَ السَّلاَمُ.
نامه اى از آن حضرت (ع ) كه به اشعث بن قيس ، عامل خود در آذربايجان نوشته است .
حوزه فرمانرواييت طعمه تو نيست ، بلكه امانتى است بر گردن تو، و از تو خواسته اند كه فرمانبردار كسى باشى كه فراتر از توست .تو را نرسد كه خود هر چه خواهى رعيت را فرمان دهى . يا خود را درگير كارى بزرگ كنى ، مگر آنكه ، دستورى به تو رسيده باشد. در دستان تو مالى است از اموال خداوند، عزّ و جلّ، و تو خزانه دار هستى تا آن را به من تسليم كنى . اميد است كه من براى تو بدترين واليان نباشم . و السلام .
نامه شماره : 6
و من كتاب له ع إ لى معاوية :
إِنَّهُ بايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بايَعُوا اءَبابَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمانَ عَلى ما بايَعُوهُمْ عَلَيْهِ، فَلَمْ يَكُنْ لِلشَّاهِدِ اءَنْ يَخْتارَ، وَ لا لِلْغائِبِ اءَنْ يَرُدَّ، وَ إِنَّمَا الشُّورى لِلْمُهاجِرِينَ وَ الْاءَنْصارِ، فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلى رَجُلٍ وَ سَمَّوهُ إِماما كانَ ذلِكَ لِلَّهِ رِضىً، فَإِنْ خَرَجَ عَنْ اءَمْرِهِمْ خارِجٌ بِطَعْنٍ اءَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إ لى ما خَرَجَ مِنْهُ، فَإِنْ اءَبى قاتَلُوهُ عَلَى اتَّباعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ، وَ وَلاّهُ اللَّهُ ما تَوَلّى .
وَ لَعَمْرِي - يا مُعاوِيَةُ - لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِكَ دُونَ هَواكَ لَتَجِدَنِّي اءَبْرَاءَ النَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمانَ، وَ لَتَعْلَمَنَّ اءَنِّي كُنْتُ فِي عُزْلَةٍ عَنْهُ إِلاّ اءَنْ تَتَجَنَّى ، فَتَجَنَّ ما بَدا لَكَ، وَ السَّلاَمُ.
نامه اى از آن حضرت (ع ) به معاويه
اين مردمى كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند، به همان شيوه با من بيعت كردند. پس آن را كه حاضر است ، نرسد كه ديگرى را اختيار كند و آن را كه غايب بوده است نرسد كه آنچه حاضران پذيرفته اند نپذيرد. شورا از آن مهاجران و انصار است . اگر آنان بر مردى همراءى شدند و او را امام خواندند، كارشان براى خشنودى خدا بوده است ، و اگر كسى از فرمان شورا بيرون آمد و بر آن عيب گرفت يا بدعتى نهاد بايد او را به جمعى كه از آن بيرون شده است باز آورند. اگر سر بر تافت با او پيكار كنند، زيرا راهى را برگزيده كه خلاف راه مؤ منان است و خدا نيز در گردن او كند، گناه آنچه را خود متولى آن شده است .
اى معاويه ، به جان خودم سوگند، كه اگر به ديده خرد بنگرى ، نه از روى هوا و هوس ، در خواهى يافت كه من از هر كس ديگر از كشتن عثمان بيزارتر بودم و من از آن كنارى جسته بودم ، مگر آنكه بخواهى جنايت را به گردن من نهى و چيزى را كه بر تو آشكار است پنهان دارى . والسلام .
نامه شماره : 7
و من كتاب منه ع إ لَيْهِ اءَيْضا:
اءَمّا بَعْدُ فَقَدْ اءَتَتْنِي مِنْكَ مَوْعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ، وَ رِسالَةٌ مُحَبَّرَةٌ نَمَّقْتَها بِضَلالِكَ، وَ اءَمْضَيْتَها بِسُوءِ رَاءْيِكَ! وَ كِتابُ امْرِئٍ لَيْسَ لَهُ بَصَرٌ يَهْدِيهِ، وَ لا قائِدٌ يُرْشِدُهُ، قَدْ دَعاهُ الْهَوى فَاءَجابَهُ، وَ قادَهُ الضَّلالُ فَاتَّبَعَهُ، فَهَجَرَ لاغِطا وَ ضَلَّ خابِطا.
وَ مِنْهُ وَ مِنْ هذَا الْكِتابِ:
لِاءَنَّها بَيْعَةٌ واحِدَةٌ لا يُثَنَّى فِيهَا النَّظَرُ، وَ لا يُسْتَاءنَفُ فِيهَا الْخِيارُ، الْخارِجُ مِنْها طاعِنٌ، وَ الْمُرَوِّي فِيها مُداهِنٌ.
نامه اى ديگر از آن حضرت (ع ) به معاويه :
اما بعد، اندرزنامه اى از تو به من رسيد با جمله هايى بربافته و عباراتى كه به ضلالت خويش آراسته بودى و از روى بدانديشى روانه كرده بودى . اين نامه ، نامه كسى است كه نه خود ديده بينا دارد تا راه هدايت را به او نشان دهد، و نه او را رهبرى است كه راهش ‍ بنمايد. هوا و هواس او را فراخوانده و او نيز پاسخش گفته و ضلالت رهنمونش گشته و او نيز متابعتش نموده . هذيانى در هم آميخته ، گم گشته و به خطا رفته است .
و از اين نامه :
بيعت كردن فقط يك بار است و دوباره در آن نظر نتوان كرد. گزينش از سر گرفته نشود. هر كه از بيعت بيرون رود، طعن زننده است ، و هر كه در پذيرفتنش درنگ كند و دو دلى نشان دهد، منافق است .
نامه شماره : 8
و من كتاب له ع إ لى جَرِيرِ بْنِ عَبْدِ اللّهِ البَجَلِىٍّّ لَمَا اءَرْسَلَهُ إ لى مُعاوِيَةَ:
اءَمّا بَعْدُ، فَإِذا اءَتاكَ كِتابِي فَاحْمِلْ مُعاوِيَةَ عَلَى الْفَصْلِ، وَخُذْهُ بِالْاءَمْرِ الْجَزْمِ، ثُمَّ خَيِّرْهُ بَيْنَ حَرْبٍ مُجْلِيَةٍ، اءَوْ سِلْمٍ مُخْزِيَةٍ، فَإِنِ اخْتارَ الْحَرْبَ فَانْبِذْ إِلَيْهِ، وَ إِنِ اخْتارَ السِّلْمَ فَخُذْ بَيْعَتَهُ، وَالسَّلامُ.
نامه اى از آن حضرت (ع ) به جرير بن عبد الله البجلى هنگامى كه او را نزد معاويه فرستاده بود:(1)
اما بعد. چون نامه من به تو رسد، معاويه را وادار كه كارش را با ما يكسره كند و بخواه كه به طور جزم تصميم بگيرد. آنگاه مخيّرش كن ميان جنگى كه مردم را از خانه هايشان براند يا صلحى كه به خوارى بپذيرد. اگر جنگ را اختيار كرد، همانند خودش عمل كن و اعلان جنگ نماى و اگر صلح را اختيار كرد، از او بيعت بستان . والسلام .
نامه شماره : 9
و من كتاب له ع إ لى مُعاوِيَة :
فَاءَرادَ قَوْمُنا قَتْلَ نَبِيِّنا، وَاجْتِياحَ اءَصْلِنا، وَهَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ، وَ فَعَلُوا بِنَا الْاءَفاعِيلَ، وَ مَنَعُونَا الْعَذْبَ، وَ اءَحْلَسُونَا الْخَوْفَ، وَاضْطَرُّونا إِلى جَبَلٍ وَعْرٍ، وَ اءَوْ قَدُوا لَنا نارَ الْحَرْبِ، فَعَزَمَ اللَّهُ لَنا عَلَى الذَّبِّ عَنْ حَوْزَتِهِ، وَالرَّمْي مِنْ وَراءِ حُرْمَتِهِ، مُؤْمِنُنا يَبْغِي بِذلِكَ الْاءَجْرَ، وَ كافِرُنا يُحامِي عَنِ الْاءَصْلِ، وَ مَنْ اءَسْلَمَ مِنْ قُرَيْشٍ خِلْوٌ مِمّا نَحْنُ فِيهِ بِحِلْفٍ يَمْنَعُهُ، اءَوْ عَشِيرَةٍ تَقُومُ دُونَهُ، فَهُوَ مِنَ الْقَتْلِ بِمَكانِ اءَمْنٍ.
وَ كانَ رَسُولُ اللَّهِ، ص إِذا احْمَرَّ الْبَاءْسُ، وَ اءَحْجَمَ النّاسُ قَدَّمَ اءَهْلَ بَيْتِهِ فَوَقَى بِهِمْ اءَصْحابَهُ حَرَّ السُّيُوفِ وَالْاءَسِنَّةِ، فَقُتِلَ عُبَيْدَةُ بْنُ الْحارِثِ يَوْمَ بَدْرٍ، وَ قُتِلَ حَمْزَةُ يَوْمَ اءُحُدٍ، وَ قُتِلَ جَعْفَرٌ يَوْمَ مُؤْتَةَ، وَ اءَرادَ مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَكَرْتُ اسْمَهُ مِثْلَ الَّذِي اءَرادُوا مِنَ الشَّهادَةِ، وَ لَكِنَّ آجالُهُمْ عُجِّلَتْ، وَ مَنِيَّتَهُ اءُخِّرَتْ، فَيا عَجَبا لِلدَّهْرِ إِذْ صِرْتُ يُقْرَنُ بِي مَنْ لَمْ يَسْعَ بِقَدَمِي ، وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ كَسابِقَتِي ، الَّتِي لا يُدْلِي اءَحَدٌ بِمِثْلِها إِلاّ اءَنْ يَدَّعِيَ مُدَّعٍ مَا لا اءَعْرِفُهُ، وَ لا اءَظُنُّ اللَّهَ يَعْرِفُهُ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ حالٍ.
وَ اءَمَّا ما سَاءَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَةِ عُثْمانَ إِلَيْكَ فَإِنِّي نَظَرْتُ فِي هَذا الْاءَمْرِ فَلَمْ اءَرَهُ يَسَعُنِي دَفْعُهُمْ إِلَيْكَ وَ لا إِلى غَيْرِكَ وَ لَعَمْرِي لَئِنْ لَمْ تَنْزِعْ عَنْ غَيِّكَ وَ شِقاقِكَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِيلٍ يَطْلُبُونَكَ، لا يُكَلِّفُونَكَ طَلَبَهُمْ فِي بَرِّ وَ لا بَحْرٍ وَ لا جَبَلٍ وَ لا سَهْلٍ إِلاّ اءَنَّهُ طَلَبٌ يَسُوْءُكَ وِجْدانُهُ، وَ زَوْرٌ لا يَسُرُّكَ لُقْيانُهُ، وَالسَّلامُ لِاءَهْلِهِ.
از نامه آن حضرت (ع ) به معاويه :
قوم ما (قريش ) آهنگ كشتن پيامبر ما كردند و خواستند كه ريشه ما بركنند. پس درباره ما بارها نشستند و راءى زدند و بسا كارها كردند. از زندگى شيرين منعمان نمودند و با وحشت دست به گريبانمان ساختند. ما را وادار كردند كه بر كوهى صعب (2) زيستن گيريم ، سپس ، براى ما آتش جنگ افروختند. ولى خداوند خواسته بود كه ما از آيين بر حق او نگهدارى كنيم و نگذاريم كه كس به حريم حرمتش دست يازد. در ميان ما، آنان كه ايمان آورده بودند، خواستاران پاداش آن جهانى بودند و آنان كه ايمان نياورده بودند از خاندان و تبار خود حمايت مى كردند. از قريشيان هر كه ايمان مى آورد از آن آزار كه ما گرفتارش بوديم در امان بود. زيرا يا هم سوگندى بود كه از او دفاع مى كرد و يا عشيره اش به ياريش برمى خاست . به هر حال ، از كشته شدن در امان بود.
چون كارزار سخت مى شد و مردم پاى واپس مى نهادند، رسول الله (صلى الله عليه و آله ) اهل بيت خود را پيش مى داشت و آنها را سپر اصحاب خود از ضربتهاى سخت شمشير و نيزه مى نمود. چنانكه عبيدة بن الحارث (3) در روز بدر به شهادت رسيد و حمزه (4) در روز احد، و جعفر(5) در جنگ موته . يكى ديگر بود كه اگر خواهم نامش را بياورم . او نيز چون آنان خواستار شهادت مى بود، ولى مرگ آنها زودتر فرا رسيد و مرگ او به تاءخير افتاد. و شگفتا از اين روزگار كه مرا قرين كسى ساخته كه هرگز چون من براى اسلام قدمى برنداشته و او را در دين سابقه اى چون سابقه من نبوده است . سابقه اى كه كس را بدان دسترس ‍ نيست ، مگر كسى ادعايى كند كه من او را نمى شناسم و نپندارم كه خدا هم او را بشناسد. در هر حال ، خدا را مى ستايم .
و اما از من خواسته بودى كه قاتلان عثمان را نزد تو فرستم ، من در اين كار انديشيدم .
ديدم براى من ميسر نيست كه آنها را به تو يا به ديگرى سپارم . به جان خودم سوگند، كه اگر از اين گمراهى بازنيايى و از تفرقه و جدايى باز نايستى ، بزودى آنها را خواهى شناخت كه تو را مى جويند و تو را به رنج نمى افكنند كه در بيابان و دريا و كوه و دشت به سراغشان روى .
البته تو در پى يافتن چيزى هستى كه يافتنش براى تو خوشايند نيست و اينان كسانى هستند كه ديدارشان تو را شادمان نخواهد كرد. سلام بر آنكه شايسته سلام باشد.
نامه شماره : 10
و من كتاب له ع إ ليْهِ اءَيْضَا:
وَ كَيْفَ اءَنْتَ صانِعٌ إِذا تَكَشَّفَتْ عَنْكَ جَلابِيبُ ما اءَنْتَ فِيهِ مِنْ دُنْيا قَدْ تَبَهَّجَتْ بِزِينَتِها، وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِها، دَعَتْكَ فَاءَجَبْتَها، وَ قادَتْكَ فَاتَّبَعْتَها، وَ اءَمَرَتْكَ فَاءَطَعْتَها، وَ إِنَّهُ يُوشِكُ اءَنْ يَقِفَكَ واقِفٌ عَلى ما لا يُنْجِيكَ مِنْهُ مُنْجٍ.
فَاقْعَسْ عَنْ هَذا الْاءَمْرِ، وَخُذْ اءُهْبَةَ الْحِسابِ، وَ شَمِّرْ لِما قَدْ نَزَلَ بِكَ، وَ لا تُمَكِّنِ الْغُواةَ مِنْ سَمْعِكَ، وَ إِلاّ تَفْعَلْ اءُعْلِمْكَ ما اءَغْفَلْتَ مِنْ نَفْسِكَ فَإِنَّكَ مُتْرَفٌ قَدْ اءَخَذَ الشَّيْطانُ مِنْكَ مَاءْخَذَهُ، وَ بَلَغَ فِيكَ اءَمَلَهُ، وَ جَرى مِنْكَ مَجْرَى الرُّوحِ وَالدَّمِ.
وَ مَتى كُنْتُمْ يا مُعاوِيَةُ ساسَةَ الرَّعِيَّةِ، وَ وُلاةَ اءَمْرِ الْاءُمَّةِ، بِغَيْرِ قَدَمٍ سابِقٍ، وَ لا شَرَفٍ باسِقٍ؟ وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ لُزُومِ سَوابِقِ الشَّقاءِ! وَ اءُحَذِّرُكَ اءَنْ تَكونَ مُتَمادِيا فِي غِرَّةِ الْاءُمْنِيِّةِ، مُخْتَلِفَ الْعَلانِيَةِ وَالسَّرِيرَةِ.
وَ قَدْ دَعَوْتَ إِلَى الْحَرْبِ فَدَعِ النّاسَ جانِبا وَاخْرُجْ إِلَيَّ، وَ اءَعْفِ الْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْقِتالِ لِيُعْلَمَ اءَيُّنَا الْمَرِينُ عَلى قَلْبِهِ وَالْمُغَطّى عَلَى بَصَرِهِ؛ فَاءَنَا اءَبُو حَسَنٍ قاتِلُ جَدِّكَ وَ خالِكَ وَ اءَخِيكَ شَدْخا يَوْمَ بَدْرٍ، وَ ذلِكَ السَّيْفُ مَعِي ، وَ بِذلِكَ الْقَلْبِ اءَلْقى عَدُوِّي ! مَا اسْتَبْدَلْتُ دِينا، وَ لا اسْتَحْدَثْتُ نَبِيّا، وَ إِنِّي لَعَلَى الْمِنْهاجِ الَّذِي تَرَكْتُمُوهُ طائِعِينَ، وَ دَخَلْتُمْ فِيهِ مُكْرَهِينَ.
وَ زَعَمْتَ اءَنَّكَ جِئتَ ثائِرا بعُثْمانَ، وَ لَقَدْ عَلِمْتَ حَيْثُ وَقَعَ دَمُ عُثْمانَ فَاطْلُبْهُ مِنْ هُناكَ إِنْ كُنْتَ طالِبا، فَكَاءَنِّي قَدْ رَاءَيْتُكَ تَضِجُّ مِنَ الْحَرْبِ إِذا عَضَّتْكَ ضَجِيجَ الْجِمالِ بِالْاءَثْقالِ، وَ كَاءَنِّي بِجَماعَتِكَ تَدْعُونِي - جَزَعا مِنَ الضَّرْبِ الْمُتَتابِعِ، وَالْقَضاءِ الْواقِعِ، وَ مَصارِعَ بَعْدَ مَصارِعَ - إِلى كِتابِ اللَّهِ وَ هِيَ كافِرَةٌ جاحِدَةٌ، اءَوْ مُبايِعَةٌ حائِدَةٌ.
از نامه آن حضرت (ع ) به معاويه :
چه مى كنى اگر اين حجابهاى دنيوى ، كه خود را در آنها پوشيده اى ، به كنارى روند؟ دنيايى كه آرايه هايش به زيبايى جلوه گرند و خوشيها و لذتهايش فريبنده است . دنيا تو را به خود فراخواند و تو پاسخش دادى ، و تو را در پى خود كشيد و از پى او رفتى و فرمانت داد و اطاعتش كردى . چه بسا، بناگاه ، كسى تو را از رفتن باز دارد، به گونه اى كه هيچ سپرى تو را از آسيب او نرهاند. پس عنان بكش و از تاختن باز ايست ، و براى روز حساب توشه اى برگير، و براى رويارويى با حادثه اى كه در راه است ، دامن بر كمر زن ، و به سخن گمراهان گوش فرامده . و اگر نكنى تو را از چيزى كه از آن غافل مانده اى ، مى آگاهانم . تو مردى هستى غرقه در ناز و نعمت . شيطانت به بند كشيده و آرزوى خويش در تو يافته است و اينك در سراسر وجود تو چون روح و خون در جريان است .
اى معاويه ، از چه زمان شما زمامداران رعيّت و واليان امر امّت بوده ايد و حال آنكه ، نه در دين سابقه اى ديرين داريد و نه در شرف مقامى رفيع . پناه مى بريم به خدا از شقاوتى دامنگير. و تو را بر حذر مى دارم از اينكه ، همچنان ، مفتون آرزوهاى خويش باشى و نهانت چون آشكارت نباشد.
مرا به جنگ فراخواندى . مردم را به يكسو نه ، خود به تن خويش به پيكار من آى . دو سپاه را از آن معاف دار تا همگان بدانند كه كداميك از ما قلبش را زنگ گناه تيره كرده است و پرده غفلت بر ديدگانش افتاده .
من ابو الحسنم . كشنده نياى تو(6) و دايى تو(7) و برادر تو(8) در روز بدر سرشان شكافتم . اكنون همان شمشير با من است و با همان دل با دشمن روبرو مى شوم . نه دين ديگرى برگزيده ام و نه پيامبرى نو. بر همان راه و روشى هستم كه شما به اختيار تركش كرديد و به اكراه در آن داخل شديد.
پنداشته اى كه براى خونخواهى عثمان آمده اى ، مى دانى كه خون عثمان در كجا ريخته شده ، پس آن را از همانجا بطلب ، اگر به خونخواهى او آمده اى . گويى چنان است كه مى بينمت كه چون جنگ بر تو دندان فرو برد، مى نالى آنسان ، كه شتران گرانبار از سنگينى بار خود مى نالند. و مى بينم كه سپاهيانت درگير و دار ضربتهاى پياپى و حوادث دردناك و سرنگون شدنها مى نالند و مرا به كتاب خدا مى خوانند، حال آنكه ، مشتى كافرند و منكر يا بيعت كرده و بيعت شكسته .
نامه شماره : 11
و من وصية له ع وصَى بِها جَيْشا بَعَثَهُ إ لَى الْعَدُوِّ:
فَإِذا نَزَلْتُمْ بِعَدُوِّ اءَوْ نَزَلَ بِكُمْ فَلْيَكُنْ مُعَسْكَرُكُمْ فِي قُبُلِ الْاءَشْرافِ، اءَوْ سِفاحِ الْجِبالِ، اءَوْ اءَثْناءِ الْاءَنْهارِ، كَيْما يَكُونَ لَكُمْ رِدْءا، وَ دُونَكُمْ مَرَدّا، وَلْتَكُنْ مُقاتَلَتُكُمْ مِنْ وَجْهٍ وَاحِدٍ اءَوِاثْنَيْنِ، وَاجْعَلُوا لَكُمْ رُقَباءَ فِي صَياصِي الْجِبالِ، وَ مَناكِبِ الْهِضابِ، لِئَلاّ يَاءْتِيَكُمُ الْعَدُوُّ مِنْ مَكانِ مَخافَةٍ اءَوْ اءَمْنٍ.
وَاعْلَمُوا اءَنَّ مُقَدِّمَةَ الْقَوْمِ عُيُونُهُمْ، وَ عُيُونَ الْمُقَدِّمَةِ طَلائِعُهُمْ، وَ إِيّاكُمْ وَالتَّفَرُّقَ، فَإِذا نَزَلْتُمْ فَانْزِلُوا جَمِيعا، وَ إِذا ارْتَحَلْتُمْ فَارْتَحِلُوا جَمِيعا، وَ إِذا غَشِيَكُمُ الليْلُ فَاجْعَلُوا الرِّماحَ كِفَّةً، وَ لا تَذُوقُوا النَّوْمَ إِلاّ غِرارا اءَوْ مَضْمَضَةً.
سفارشى از آن حضرت (ع ) هنگامى كه سپاهى بر سر دشمن مى فرستاد:
چون بر دشمن فرود آمديد يا دشمن بر شما فرود آمد، بايد كه لشكرگاهتان بر فراز بلنديها يا دامنه كوهها يا در بين رودخانه ها باشد تا شما را پناهگاه بود و دشمن را مانع . و بايد كه جنگتان در يك سو باشد يا دو سو. و ديده بانها بر سر كوهها و تپه ها بگماريد تا مباد، كه دشمن از جايى كه مى ترسيد يا خود را در امان مى دانيد، بناگاه ، بر شما تاخت آورد. بدانيد كه مقدمه لشكر، همان چشمان لشكر است ، و چشمان مقدمه ، طلايه داران هستند. از پراكندگى بپرهيزيد. چون فرود مى آييد همه فرود آييد، و چون كوچ مى كنيد همه كوچ كنيد. هنگامى كه شب در رسيد، نيزه ها را گرداگرد خود قرار دهيد. به خواب مرويد يا اندك اندك بخوابيد.
نامه شماره : 12
و من وصية له ع لِمَعْقلِ بْنِ قَيْسٍ الرَّياحِىٍِّّ حِينَ اءَنْفَذَهُ إ لَى الشامِ فِي ثَلاثَةِ آلافٍ مُقَدِّمَةً لَهُ:
اتَّقِ اللَّهَ الَّذِي لا بُدَّ لَكَ مِنْ لِقائِهِ، وَ لا مُنْتَهَى لَكَ دُونَهُ، وَ لا تُقاتِلَنَّ إِلا مَنْ قاتَلَكَ.
وَ سِرِ الْبَرْدَيْنِ، وَ غَوِّرْ بِالنّاسِ، وَ رَفِّهْ فِي السَّيْرِ، وَ لا تَسِرْ اءَوَّلَ اللَّيْلِ، فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَهُ سَكَنا، وَ قَدَّرَهُ مُقاما لا ظَعْنا، فَاءَرِحْ فِيهِ بَدَنَكَ، وَ رَوِّحْ ظَهْرَكَ.
فَإِذا وَقَفْتَ حِينَ يَنْبَطِحُ السَّحَرُ، اءَوْ حِينَ يَنْفَجِرُ الْفَجْرُ، فَسِرْ عَلَى بَرَكَةِ اللَّهِ، فَإِذا لَقِيتَ الْعَدُوَّ فَقِفْ مِنْ اءَصْحابِكَ وَسَطا، وَ لا تَدْنُ مِنَ الْقَوْمِ دُنُوَّ مَنْ يُرِيدُ اءَنْ يُنْشِبَ الْحَرْبَ، وَ لا تَباعَدْ عَنْهُمْ تَباعُدَ مَنْ يَهابُ الْبَاءْسَ حَتَّى يَاءْتِيَكَ اءَمْرِي ، وَ لا يَحْمِلَنَّكُمُ شَنَآنُهُمْ عَلَى قِتالِهِمْ قَبْلَ دُعائِهِمْ وَالْإِعْذارِ إِلَيْهِمْ.
سفارشى از آن حضرت (ع ) به معقل بن قيس الرياحى فرمود، آنگاه كه او را به سه هزار سپاهى بر مقدمه به شام مى فرستاد:
از خدايى كه بناچار، روزى با او ديدار خواهى كرد و جز درگاه او پايانى ندارى ، بترس . جنگ مكن مگر با آنكه با تو بجنگد.
و لشكرت را در ابتدا يا انتهاى روز به حركت درآور و به هنگام گرماى نيمروز فرود آر. و مركبها را خسته مدار، و در آغاز شب ، لشكر را به حركت در مياور كه خداوند شب را براى آسودن قرار داده . و آن را براى درنگ كردن مقرر كرده نه سير و سفر. به هنگام شب خود و مركبت را از خستگى برآور. و چون برآسودى ، يا هنگام سحر و يا زمان دميدن سپيده به بركت خداوندى حركت كن هرگاه با دشمن روياروى شدى ، خود در ميانه لشكرت قرار گير. و به دشمن چنان نزديك مشو كه پندارد قصد حمله دارى و چندان دور مايست كه چون كسى باشى كه از جنگ بيمناك است تا فرمان من به تو رسد. كينه آنان تو را وادار نكند كه پيش از آنكه به اطاعتشان فراخوانى و حجّت را بر آنان تمام كنى ، جنگ را بياغازى .
نامه شماره : 13
و من كتاب له ع إ لى اءَمِيرَيْنِ مِنْ اءُمَراءِ جَيْشِهِ:
وَ قَدْ اءَمَّرْتُ عَلَيْكُما وَ عَلى مَنْ فِي حَيِّزِكُما مالِكَ بْنَ الْحارِثِ الْاءَشْتَرَ فَاسْمَعا لَهُ وَ اءَطِيعا، وَاجْعَلاهُ دِرْعا وَ مِجَنّا، فَإِنَّهُ مِمَّنْ لا يُخافُ وَهْنُهُ وَ لا سَقْطَتُهُ، وَ لا بُطْؤُهُ عَمَّا الْإِسْراعُ إِلَيْهِ اءَحْزَمُ، وَ لا إِسْراعُهُ إِلى مَا الْبُطْءُ عَنْهُ اءَمْثَلُ.
از نامه آن حضرت (ع ) به دو تن از اميران لشكرش :
من ، مالك بن الحارث الاشتر را بر شما و همه سپاهيانى كه در فرمان شماست امير كردم . به سخنش گوش دهيد و فرمانش بريد. او را زره و سپر خود قرار دهيد. زيرا مالك كسى است كه نه در كار سستى مى كند و نه خطا و نه آنجا كه بايد درنگ كند، شتاب مى ورزد و نه آنجا كه بايد شتاب ورزد، درنگ مى كند.

next page

fehrest page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
عابد ريا كار
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : دو شنبه 2 آذر 1394

 

next page

fehrest page

تقديم به :
آنانكه به نداى حضرت امام خمينى قدس سره لبيك گفتند و به سوى جبهه هاى نور عليه ظلمت ، و حق عليه باطل شتافتند و بهترين ايام زندگى خود را در سنگرها بسر بردند.
آنانكه سالها است عاشقانه در مقابل دشمنان اسلام و انقلاب ، و توطئه هاى همه جانبه استكبار جهانى بسركردگى آمريكا ايستاده اند.
آنانكه بار ديگر پيروزى خون بر شمشير را در تاريخ تحقق بخشيدند.
آنانكه در زندانهاى عراق قلبشان براى پيروزى حق و نابودى باطل مى طپد.
آنانكه در دل شب بپا مى خيزند و دست به دعا برداشته و از خدا نصرت حق و تداوم انقلاب اسلامى را تا ظهور مهدى موعود (روحى له الفداء) مسئلت مى كنند.
آنانكه جز به اسلام ، به چيز ديگرى نمى انديشند.
آنانكه جان خود را خالصانه در راه خدا فدا نمودند.
آنانكه معلول شدند، اما علت مبقيه انقلاب اسلامى هستند.
آنانكه با توحيد كلمه در راه اعتلاء كلمه توحيد در سراسر جهان بپا خاسته اند و ايثارگرانه در راه تحقق اهداف مقدس انقلاب جهانى اسلام گام بر مى دارند.
آنانكه با تمام وجود در راه سازندگى كشور تلاش مى كنند.
انگيزه تحرير:
در چند نوبتى كه توفيق يافتم با حضور در جبهه ، از سنگرنشينان و رزمندگان جان بر كف ، درس عشق و ايثار بياموزم و بر اساس ‍ برنامه هاى تنظيم شده قبلى ، اين افتخار را پيدا كردم كه در مناطق جنگى ، پادگانها و قرارگاههاى نظامى ، و گاهى در خطوط مقدم ، به بهانه تبليغ ، و در واقع براى كسب نورانيت و معنويت در كنار اين عزيزان باشم . در اين انديشه بودم كه اين زاهدان شب و شيران روز، اوقات فراغتشان را چگونه مى گذرانند. مخصوصاً در بعضى خطوط مقدم حتى خروج از سنگر بسيار سخت و دشوار است و اين عزيزان تنها در مواقع ضرورى از داخل سنگر بيرون مى آيند و بيشترين ساعات خود را در سنگرها بسر مى برند.
اين مطلب را با بعضى از رزمندگان و مسئولين عقيدتى سياسى در ميان گذاشتم و نظر آنان را در اين رابطه جويا شدم . در مجموع احساس شد كتب متناسب با شرائط حاكم در جبهه ها در جهت تقويت بنيه فرهنگى و معنوى آنان مى تواند در اين مهم نقش مؤ ثرى داشته باشد.
بر اين اساس تصميم گرفتم اين مجموعه را كه مشتمل بر مطالب متنوع سودمند در ابعاد سياسى فرهنگى ، اخلاقى عرفانى ، تاريخى اجتماعى است ، در قالب داستان و حكايت ، مواعظ كوتاه و كلمات قصار ائمه هدى ، سخنان حكيمان و عارفان ، و اشعار شعراء تدوين نمايم ، و براى جلوگيرى از كسالت و خستگى خوانندگان ، دهها فكاهى و معما در ضمن مطالب مطرح سازم . و آن را در آستانه دهه فجر، و نهمين سالگرد پيروزى ان