عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود





Alternative content


ترجي عات مولانا جلال الدين مولوی بلخی
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : دو شنبه 30 فروردين 1395

هو
۱۲۱
ترجي عات
مولانا جلال الدين مولوی بلخی
wWw.YasBooks.Com
۲
اول
هم روت خوش هم خوت خوش هم پیچ زلف و هم هم شیوه خوش هم میوه خوش هم لطف تو خوش هم
ای صورت عشق ابد وی حسن تو بيرون ز حد ای ماه روی سروقد ای جا نفزای دلگشا
ای جان باغ و یاسمين ای شمع افلاک و زمين ای مستغاث العاشقين ای شهسوار هل اتی
ای خوان لطف انداخته و با لیمان ساخته طوطی و کبک و فاخته گفته ترا خطب هی ثنا
ای دیده ی خوبان چين در روی تو نادیده چين دامن ز گولان در مچين مخراش رخسار رضا
ای خسروان درویش تو سرها نهاده پیش تو جمله ثنا اندیش تو ای تو ثناها را سزا
ای صبر بخش زاهدان اخلاص بخش عابدان وی گلستان عارفان در وقت بسط و التقا
با عاشقانم جفت من امشب نخواهم خفت من خواهم دعا کردن ترا ای دوست تا وقت دعا
درم رفیقان از برون دارم حریفان درون در خانه جوقی دلبران بر صفه اخوان صفا
ای رونق باغ و چمن ای ساقی سرو و سمن
شيرین شدست از تو دهن ترجیع خواهم گفت من
تنها به سيران می روی یا پیش مستان میروی یا سوی جانان می روی باری خرامان می روی
در پیش چوگان قدرگویی شدم بیپا و سر برگير و با خویشم ببر گر سوی میدان م یروی
از شمس تنگ آید ترا مه تيره رنگ آید ترا افلاک تنگ آید ترا گر بهر جولان می روی
بس نادره یار آمدی بس خواب دلدار آمدی بس دیر و دشوار آمدی بس زود و آسان م یروی
ای دلبر خورشیدرو وی عیسی بیمارجو ای شاد آن قومی که تو در کوی ایشان می روی
تو سر به سر جانی مگر یا خضر دورانی مگر یا آب حیوانی مگر کز خلق پنهان م یروی
ای قبل هی اندیشها شير خدا در بیشها ای رهنمای پیشها چون عقل در جان می روی
گه جام هش را می برد پردهی حیا برمیدرد گه روح را گوید خرد: چون سوی هجران م یروی
هجران چه هرجا که تو گردی برای جستوجو چون ابر با چشمان تر با ماه تابان م یروی
ای نور هر عقل و بصر روشنتر از شمس و قمر ترجیع سوم را نگر نیکو برو افگن نظر
یک مسله م یپرسمت ای روشنی در روشنی آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی می کنی
خود در فسون شيرین لبی مانند داود نبی آهن چو مومی می شود بر می کنیش از آهنی
نی بلک شاه مطلقی به گلبرک ملک حقی شاگرد خاص خالقی از جمله افسونها غنی
تا من ترا بشناختم بس اسب دولت تاختم خود را برون انداختم از ترسها در ایمنی
هر لحظه ای جان نوم هردم به باغی میروم بیدست و ب یدل می شوم چون دست بر من می زنی
نی چرخ دانم نی سها نی کاله دانم نی بها با اینک نادانم مها دانم که آرام منی
ای رازق ملک و ملک وی قطب دوران فلک حاشا از آن حسن و نمک که دل ز مهمان برکنی
خوش ساعتی کان سرو من سرسبز باشد در چمن وز باد سودا پیش او چون بید باشم منثنی
لاله بخونی غسلی کند نرگس به حيرت برتند غنچه بیندازد کله سوسن فتد از سوسنی
ای ساقی بزم کرم مست و پریشان توم
۳
وی گلشن و باغ ارم امروز مهمان توم
آن چشم شوخش را نگر مست از خرابات در قصد خون عاشقان دامن کمر اندر زده
سوگند خوردست آن صنم کين باده را گردان یک عقل نگذارم بمی در والد و در والده
زین باد هشان افسون کنم تا جمله را مجنون تا تو نیابی عاقلی در حلق هی آدم کده
لیلی ما ساقی جان مجنون او شخص جهان جز لیلی و مجنون بود پژمرده و ب یفایده
از دسا ما یا میبرد یا رخت در لاشی برد از عشق ما جان کی برد گر مصطبه گر معبده
گر من نبینم مستیت آتش زنم در هستیت بادهت دهم مستت کنم با گير و دار و عربده
بگذشت دور عاقلان آمد قران ساقیان بر ریز یک رطل گران بر منکر این قاعده
آمد بهار و رفت دی آمد اوان نوش و نی آمد قران جام و می بگذشت دور مایده
رفت آن عجوز پردغل رفت آن زمستان و آمد بهار و زاد ازو صد شاهد و صد شاهده
ترجیع کن هين ساقیا درده شرابی چون بقم
تا گرم گردد گوشها من نیز ترجیعی کنم
دوم
ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما بربند سر سفره بگشای ره بالا
ای یاو هی هر جایی وقتست که بازآیی بنگر سوی حلوایی تا کی طلبی حلوا
« خاک توم ای مولا » : یک دیدن حلوایی زانسان کندت شيرین که شهد ترا گوید
مرغت ز خور و هیضه ماندهست در این بیضه بيرون شو ازین بیضه تا باز شود پرها
بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر خوش با شکم خالى می نالد چون سرنا
خالى شو و خالى به لب بر لب نابی نه چون نی زدمش پر شو وانگاه شکر م یخا
بادی که زند بر نی قندست درو مضمر وان مریم نی زان دم حامل شده حلویا
گر توبه ز نان کردی آخر چه زیان کردی کو سفرهی نان افزا کو دلبر جان افزا
از درد به صاف آییم وز صاف به قاف آییم کز قاف صیام ای جان عصفور شود عنقا
صفرای صیام ارچه سودای سر افزاید لیکن ز چنين سودا یابند ید بیضا
هر سال نه جوها را می پاک کند از گل تا آب روان گردد تا کشت شود خضرا
بر جوی کنان تو هم ایثار کن این نان را تا آب حیات آید تا زنده شود اجزا
سرنامه ی تو ماها هفتاد و دو دفتر شد وان زهرهی حاسد را هفتاد و دو دف تر شد
ای مستمع این دم را غریدن سیلی دان
میغرد و میخواند جان را بسوی
٤
بستیم در دوزخ یعنی طمع خوردن بگشای در جنت یعنی که دل روشن
بس خدمت خير کردی بس کاه و جوش بردی در خدمت عیسی هم باید مددی کردن
گر خر نبدی آخر کی مسکن ما بودی گردون کشدی ما را بر دیده و بر گردون
آن گنده بغل ما را سر زیر بغل دارد کینه بکشیم آخر زان کوردل کودن
تا سفره و نان بینی کی جان و جهان بینی رو جان و جهان را جو ای جان و جهان من
اینها همه رفت ای جان بنگر سوی محتاجان بیبرگ شدیم آخر چون گل زدی و بهمن
سيریم ازین خرمن زین گندم و زین ارزن بیسنبله و میزان ای ماه تو کن خرمن
ماییم چو فراشان بگرفته طناب دل تا خیمه زنیم امشب بر نرگس و بر سوسن
تا چند ازین کو کو چون فاختهی رهجو میدرد این عالم از شاهد سیمين تن
هر شاهد چون ماهی رهزن شده بر راهی هر یک چو شهنشاهی هر یک ز دگر احسن
جان بخش و مترس ای جان بر بخل مچفس ای مصباح فزون سوزی افزون دهدت روغن
شاهی و معالى جو خوش لست ابالى گو از شير بگير این خو مردی نه ی آخر زن
پا در ره پرخون نه رخ بر رخ مجنون نه شمشير وغا برکش کمیخت اسد برکن
ای مطرب طوطی خو ترجیع سوم برگو
تا روح روان گردد چون آب روان در جو
ای عیسی بگذشته خوش از فلک آتش از چرخ فرو کن سر ما را سوی بالا کش
با خاک یکی بودم ز اقدام همی سودم چون یک صفتم دادی شد خاک مرا مفرش
یک سرمه کشیدستی جان را تو درین پستی کش چشم چو دریا شد هرچند که بود اخفش
بی مستی آن ساغر مستست دل و لاغر بیسرمهی آن قیصر هر چشم بود اعمش
در بیش هی شيران رو تا صید کنی آهو در مجلس سلطان رو وز باده ی سلطان چش
هر سوی یکی ساقی با بادهی راواقی هر گوشه یکی مطرب شيرین ذقن و م هوش
از یار همی پرسی که عیدی و یا عرسی یارب ز کجا داری این دبدبه و این کش
در شش جهة عالم آن شير کجا گنجد آن پنجهی شيرانه بيرون بود از هر شش
خورشید بسوزاند مه نیز کند خشکی از وش علیهم دان این شعشعه و این رش
نوری که ذوق او جان مست ابد ماند اندر نرسد وا خورشید تو در گردش
چون غرقم چون گویم اکنون صفت جیحون تا بود سرم بيرون م یگفت لبم خوش خوش
تا تو نشوی ماهی این شط نکند غرقت جز گلبن اخضر را ره نیست درین مرعش
شرحی که بگفت این را آن خسرو بیهمتا چون گویی و چون جویی لا یکتب و لا ینقش
آن دل که ترا دارد هست از دو جهان افزون
هم لیلی و هم مجنون باشند ازو مجنون
سوم
٥
حد و اندازه ندارد نالها و آه را چون نماید یوسف من از زنخ آن چاه را
راه هستی کس نبردی گرنه نور روی او روشن و پیدا نکردی همچو روز آن راه را
چون مه ما را نباشد در دو عالم شبه و خاک بر فرق مشبه باد مر اشباه را
عشق او جاهم بس است در هر دو عالم میبروبد از سرای وهم خود هم جاه را
ماه اگر سجده نیارد پیش روی آن مهم رو سیاه هر دو عالم دان تو روی ماه را
هیچ کس با صد بصيرت ذرهی گرچه پیش شه نشیند چون نیابد شاه را
مر شقاوتهای دایم را درونم عاشقست چون بدان میلست آن جان پرورد اخ واه را
بندگان بسیار آیند و روند بر درگهش لیک آستان درش لازم بود درگاه را
آستانش چشم من شد جان من چون کاه کهربای عشقش رباید هر زمان آن کاه را
ای خداوند شمس دین ناگاه بخرام از کين دلم در خواب م یبیند چنان ناگاه را
گشته من زیر و زبر از صرصر هجران
تا ببینم روی تو بدتر شوم پیچان شوم
درنگر اندر رخ من تا ببینی خویش را درنگر رخسار این دیوانهی بی خویش را
عشق من خالى و باقی را به زیر خاک آن گذشته یاد نارد ننگرد مر پیش را
تا ز موی او در آویزان شدست این جان فرق نکند این دل من نوش را و نیش را
ریش دلهای همه صحت پذیرد در نشان گر ببیند ریش ایشان دولت این ریش را
صدقه کن وصل دلارام جهان امروز خود آنچنان صدقات اولیتر چنين درویش را
گر نبیند روش ترسا بر درد زنار را ور مسلمان بیندش آتش زند مر کیش را
وهم کی دارد ازان سوی جهان زو آگهی کز تفکر جان بسوزد عقل دوراندیش را
گر گذر دارد ز لطفش سوی قهرستانها پرشکر گردد دهان مر ترکش و ترکیش را
گر تو این معشوقه را با پيرهن گيری کنار بیکنایت گو لقب تو آن رئیسی پیش را
آن خداوند شمس دین را جان بسی لابه منتظر جان بر لب من از پی آریش را
ای برای آفتابت فتنه گشته آفتاب
روی سرخ من توی از روی زردم رو مناب
چهارم
ای دریغا که شب آمد همه گشتیم جدا خنک آن را که به شب یار و رفیقست
همه خفتند و فتادند به یکسو چو جماد تو نخسپی هله ای شاه جهان مونس ما
هين مخسپید که شب شاه جهان بزم نهاد میکشد تا به سحرگاه شما را که صلا
بر جهنده شده هر خفته ز جذب کرمش چون گلستان ز صبا و بچه از ذوق صبا
شب نخوردی به سحر اشکم او پر بودی مصطفی را و بگفتی که شدم ضیف رضا
کرده آماس ز استادن شب پای رسول تا قبا چاک زدند از سهرش اهل قبا
٦
نی که مستقبل و ماضی گنهت مغفورست گفت کين جوشش عشق است نه از
باد روحست که این خاک بدن را برداشت خاک افتاد به شب چون شد ازو باد جدا
با ازین خاک به شب نیز نمیدارد دست عشقها دارد با خاک من این باد هوا
بی ثباتست یقين باد وفایش نبود بیوفا را کند این عشق همه کان وفا
آن صفت کش طلبی سر به تکبر بکشد عشق آرد بدمی در طلب و طال بقا
عشق را در ملکوت دو جهان توقیعست
شرح آن می نکنم زانک گه ترجیعست
آدمی جوید پیوسته کش و پر هنری عشق آید دهدش مستی و زیر و زبری
دل چون سنگ در آنست که گوهر گردد عشق فارغ کندش از گهر و بی گهری
حرص خواهد که بشاهان کرم دربافد لولیان چو ببیند شود او هم سفری
لولیانند درین شهر که دلها دزدند چشم ازین خلق ببندی چو دریشان نگری
چشم مستش چو کند قصد شکار دل تو دل نگه داری و سودت نکند چاره گری
عاشقانند ترا در کنف غیب نهان گر تو، بینی نکنی، از غمشان بوی بری
آب خوش را چه خبر از حسرات تشنه یوسفان را چه خبر از نمک و خوش پسری
سر و سرور چو که با تست چه سرگردانی جان اندیشه چو با تست چه اندیشه دری
گر ترا دست دهد آن مه از دست روی ور ترا راه زند آن پری ما بﭙﺮی
چون ترا گرم کند شعشعهای خورشید فارغ آیی ز رسالات نسیم سحری
ور سلامی شنوی از دو لب یوسف شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری
همه مخمور شدستیم بگو ساقی را
تا که بیصرفه دهد بادهی مشتاقی را
دزد اندیشه ی بد را سوی زندان آرید دست او سخت ببندید و به دیوان آرید
شحنه ی عقل اگر مالش دزدان ندهد شحنه را هم بکشانید و به سلطان ارید
تشنگان را بسوی آب صلایی بزنید طوطیان را به کرم در شکرستان آرید
« ساقیان را همه در مجلس مستان آرید » : بزم عامست و شهنشاه چنين گفت که
می رسد از چپ و از راست طبقهای نثار نیم جانی چه بود جان فراوان آرید
هرچه آرید اگر مرده بود جان یابد الله الله که همه رو به چنين جان آرید
دور اقبال رسید و لب دولت خندید تا بکی دردسر و دیدهی گریان آرید
هرکی دل دارد آیینه کند آن دل را آینه هدیه بدان یوسف کنعان آرید
بگشادند خزینه همه خلعت پوشید مصطفی باز بیامد همه ایمان آرید
دستها را همه در دامن خورشید زنید همه جمعیت ازان زلف پریشان آرید
اندرین ملحمه نصرت همه با تیغ از غنایم همه ابلیس مسلمان آرید
۷
خنک آن جان که خبر یافت ز شبهای شما
خنک آن گوش که پر گشت ز هیهای شما
پنجم
آنچ دیدی تو ز درد دلم افزود بیا ای صنم زود بیا زود بیا زود بیا
سود و سرمایهی من گر رود باکی ای تو عمر من و سرمای هی هر سود بیا
مونس جان و دلم بیرخ تو صبری بود آتشت صبر و قرارم همه بربود بیا
غرض از هجر گرت شادی دشمن دشمنم شاد شد و سخت بیاسود بیا
گوهر هردو جهان! گرچه چنين سنگ آب رحمت ز دل سنگ چو بگشود
نالهای دل و جان را جز تو محرم ای دلم چون که و که را تو چو داود
شمس تبریز! مگو هجر قضای ازلست کانچ خواهی تو قضا نیز همان بود بیا
شمس تبریز! که جان طال بقای تو زند
ماه دراعهی خود چاک برای تو زند
رحم عشق چو ویی را نبود هیچ رفو صبر کن هیچ مگو هیچ مگو هیچ مگو
طلب خانه وی کن که همه عشق دروست میدو امروز برین دربدر و کوی به کو
ای بسا شير که آموختیش بز بازی سوی بازار که برجه هله زیرک هله زو
آب خوبی همه در جوی تو آنگه گویی بر در خانه ی ما تخته منه جامه مشو
سیاهی غم ار شاد شوم معذورم که ببردست از آن زلف سیه یک سر مو
روبرو م ینگرم وقت ملامت بعذول که دران خال نگر یک نظر ای جان عمو
شمس تبریز! چو در جوی تو غوطی خوردم جامه گم کردم و خود نیست نشان از لب جو
شمس تبریز که زو جان و جهان شادانست
آنک دارد طرفی از غم او شاد آنست
ز اول روز که مخموری مستان باشد ساغر عشق مرا بر سر دستان باشد
از پگه پیش رخ خوب تو رقاص شدیم این چنين عادت خورشید پرستان باشد
لولى دیده بران زلف رسن میبازد زانک جانبازی ازان روی بس آسان باشد
شکر تو من ز چه رو از بن دندان نکنم کز لب تو شکرم در بن دندان باشد
ای عجب آن لب او تا چه دهد در دم صلح چونک در خشم کمين بخشش او جان باشد
عدد ریگ بیابان اگرم باشد جان بدهم گر بدهی بوسه چه ارزان باشد
شمس تبریز! بجز عشق ز من هیچ مجو زان کسی داد سخن جو که سخن دان باشد
شمس تبریز چو میخانهی جان باز کند
۸
هر یکی را بدهد باده و جانباز کند
ای غم آخر علف دود تو کم نیست برو عاشقانیم که ما را سر غم نیست برو
غم و اندیشه! برو روزی خود بيرون جو روزی ما بجز از لطف و کرم نیست برو
شادی هردو جهان! در دل عشاق ازل درمیا کين سر حد جای تو هم نیست برو
خفته ایم از خود و بیخود شده دیوانه ازو دان که بر خفته و دیوانه قلم نیست برو
ای غم ار دم دهی از مصلحت آخر کار دل پر آتش ما قابل دم نیست برو
علف غم به یقين عالم هستی باشد جای آسایش ما جز که عدم نیست برو
شمس تبریز اگر بیکس و مفرد باشد آفتابست ورا خیل و حشم نیست برو
شمس تبریز! تو جانی و همه خلق تن اند
پیش جان و تن تو صورت تنها چه تنند
ششم
ای ساقیان مشفق سودا فزود سودا این زرد چهرگان را حمرا دهید حمرا
ای مير ساقیانم ای دستگير جانم هنگام کار آمد مردانه باش مولا
ای عقل و روح مستت آن چیست در دو پیشآر و در میان نه، پنهان مدار جانا
ای چرخ بیقرارت وی عقل در خمارت بگشا دمی کنارت صفرام کرد صفرا
ای خواجهی فتوت دیباجهی نبوت وی خسرو مروت پنهان منوش حلوا
خلوت ز ما گزیدی آیینهی خریدی تا جز تو کس نبیند آن چهره های زیبا
در هر مقام و مسکن مهر تو ساخت روزن کز تو شوند روشن ای آفتاب سیما
این را اگر ننوشی در مرحمت نکوشی
ترجیع هدیه آرم باشد کزان بجوشی
ای نور چشم و دلها چون چشم پیشوایی وی جان بیازموده کورا تو جانفزایی
هرجا که روی آورد جان روی در تو دارد گرچه که می نداند ای جان که تو کجایی
هر جانبی که هستی در دعوت الستی مستی دهی و هستی در جود و در عطایی
در دلنهی امانی هر سوش میکشانی گه سوی بستگیها گه سوی دل گشایی
در کوی مستفیدی مردهست ناامیدی کاندر پناه کهفت سگ کرد اولیایی
هر کان طرف شتابد ماهت برو بتابد هم ملک غیب یابد هم عقل مرتضایی
او را کسی چه گوید کو مستمند جوید دامن پر از زر آید کدیه کند گدایی
هين شاخ و بیخ این را نوعی دگر بیان کن
۹
این بحر بینشان را مینا کن نشان کن
گم م یشود دل من چون شرح یار گویم چون گم شوم ز خود من او را چگونه جویم
نه گویم و نه جویم محکوم دست اویم ساقی ویست و باقی من جام یا کدویم
از تو شوم حریری گر خار و خارپشتم یکتا شوم درین ره گر خود هزار تویم
روحی شوم چو عیسی گر یابم از تو بوسی جان را دهم چو موسی گر سیب تو ببویم
من خانه ی خرابم موقوف گنج حسنت تو آب زندگانی من فرش تو چو جویم
خویی فراخ بودی با مردمان دلم را تا غير تو نگنجد امروز تنگ خویم
از نادری حسنت وز دقت خیالت بیمحرمی بمانده سودا و های هویم
سیلاب عشق آمد از ربوهی بلندی
بهر خدا بسازش از وصل خویش بندی
هفتم
مستی و عاشقی و جوانی و یار ما نوروز و نوبهار و حمل می زند صلا
هرگز ندیده چشم جهان این چنين بهار میروید از زمين و ز کهسار کیمیا
پهلوی هر درخت یکی حور نیکبخت دزدیده می نماید اگر محرمی لقا
اشکوفه م یخورد ز می روح طاس طاس بنگر بسوی او که صلا م یزند ترا
می خوردنش ندیدی اشکوفهاش ببين شاباش ای شکوفه و ای باده مرحبا
« برجه چه خفتهی شمعست و شاهدست و شرابست و فتنها » : سوسن به غنچه گوید
ریحان و لالها بگرفته پیالها از کیست این عطا ز کی باشد جز از خدا
جز حق همه گدا و حزینند و رو ترش عباس دبس در سر و بيرون چو اغنیا
کد کردن از گدا نبود شرط عاقلی یک جرعه م یبدیش بدی مست همچو ما
هرگز مباد سایه ی یزدان ز ما جدا » : سنبل به گوش گل پنهان شکر کرد و گفت
« ما خرقها همه بفکندیم پارسال جانها دریغ نیست چه جای دو سه قبا
ای آنک کهنه دادی نک تازه باز گير کوری هر بخیل بداندیش ژاژخا
هر شه عمامه بخشد وین شاه عقل و سر جانهاست بی شمار مر این شاه را عطا
ای گلستان خندان رو شکر ابر کن
ترجیع باز گوید باقیش، صبر کن
ای صد هزار رحمت نو ز آسمان داد هر لحظه بی دریغ بران روی خوب باد
آن رو که روی خوبان پرده و نقاب اوست جمله فنا شوند چو آن رو کند گشاد
۱۰
زهره چه رو نماید در فر آفتاب پشه چه حمله آرد در پیش تندباد
ای شاد آن بهار که در وی نسیم تست وی شاد آن مرید که باشی توش مراد
از عشق پیش دوست ببستم دمی کمر آورد تاج زرین بر فرق من نهاد
آنکو برهنه گشت و به بحر تو غوطه خورد چون پاک دل نباشد و پاکیزه اعتقاد
آن کز عنایت تو سلاح صلاح یافت با این چنين صلاح چه غم دارد از فساد
هرکس که اعتماد کند بر وفای تو پا برنهد به فضل برین بام ب یعماد
مغفور ما تقدم و هم ما تأخرست ایمن ز انقطاع و ز اعراض و ارتداد
سرسبز گشت عالم زیرا که ميرآب آخر زمانیان را آب حیات داد
بختی که قرن پیشين در خواب جستهاند آخر زمانیان را کردست افتقاد
حلوا نه او خورد که بد انگشت او دراز آنکس خورد که باشد مقبول کپقباد
« یا عباد » : دریای رحمتش ز پری موج میزند هر لحظ هی بغرد و گوید که
هم اصل نوبهاری و هم فصل نوبهار
ترجیع سیومست هلا قصه گو شدار
شب گشته بود و هرکس در خانه ناگه نماز شام یکی صبح بردمید
جانی که جانها همگی سایهای اوست آن جان بران پرورش جانها رسید
تا خلق را رهاند زین حبس و تنگنا بر رخش زین نهاد و سبک تنگ برکشید
از بند و دام غم که گرفتست راه خلق هردم گشایشیست و گشاینده ناپدید
بگشای سینه را که صبایی همی رسد مرده حیات یابد و زنده شود قدید
باور نمی کنی بسوی باغ رو ببين کان خاک جرع هی ز شراب صبا چشید
گر زانکه بر دل تو جفا قفل کردهست نک طبل می زنند که آمد ترا کلید
ور طعنه میزنند بر اومید عاشقان دریا کجا شود به لب این سگان پلید
عیدیست صوفیان را وین طبلها گواه ور طبل هم نباشد چه کم شود ز عید
بازار آخر آمد هين چه خریدهی شاد آنک داد او شب هی گوهری خرید
بشناخت عیبهای متاع غرور را بگزید عشق یار و عجایب دری گزید
نادر مثلثی که تو داری بخور حلال خمخانهی ابد خنک آ، کاندرو خزید
هر لحظه ی بهار نوست و عقار نو جانش هزار بار چو گل جامها درید
من عشق را بدیدم بر کف نهاده جام
« عاشقان را از بزم ما سلام » : میگفت
هشتم
بلبل سرمست برای خدا مجلس گل بين و به منبر برآ
۱۱
هين به غنیمت شمر این روز چند زانک ندارد گل رعنا وفا
ای دم تو قوت عروسان باغ فصل بهارست بزن الصلا
جان من و جان ترا پیش ازین سابقهی بود که گشت آشنا
الفت امروز ازان سابقهست گرچه فراموش شد آنها ترا
سير ببینیم رخ همدگر ناشده ما از رخ و از تن جدا
تا بشناسیم دران حشر نو چونک چنين بوقلمونیم ما
صورت یوسف به یکی جرم شد صورت گرگی بر اهل هوا
از غرضی چون پنهان شد ز چشم صورت آن خسرو شيرین لقا
پس چو مبدل شود آن صورتش چونش شناسی تو بدین چشمها
یارب بنماش چنانک ویست از حق درخواست چنين مصطفا
خیز به ترجیع بگو باقیش
نیک نشانش کن و خطی بکش
ای رخ تو حسرت ماه و پری پر بگشادی به کجا م یپری
هين گروی ده سره آنگه برو رفتن تو نیست ز ما سرسری
زنده جهان ز آب حیات توست مست قروی تو دل لاغری
خود چه بود خاک که در چرخ این فلک روشن نیلوفری
زین بگذشتم به خدا راست گو رخت ازین خانه کجا می بری
در دو جهان کار تو داری و بس راست بگو تا بچه کار اندری
ور بنگویی تو گواهی دهد چشم تو آن فتنه گر عبهری
جان چو دریای تو تنگ آمدست زین وطن مختصر ششدری
چون نشوی سير ازین آب شور چونک امير آب دو صد کوثری
رست ز پای تو به فضل خدا بهر ره چرخ پر جعفری
شاعر تو دست دهان برنهاد تا که کند شاه به خود شاعری
شاه همی گوید ترجیع را
تا سه تمامش کن و باقی
ای که ملک طوطی آن قندهات کوزهگرم کوزه کنم از نبات
لیک فقيرم توز یاقوت خویش وقت زکاتست مرا ده زکات
سابق خيری تو و خاصه کنون موسم خيرست و اوان صلات
نک رمضان آمد و قدرست و وز تو رسیدست در آن شب برات
در هوس بحر تو دارم لبی کان نشود تر ز هزاران فرات
حبس دلم چاه زنخدان تست کی طلبم زین چه و زندان نجات
۱۲
عرض فلک دارد این قعر چاه عرصهی او تیز نظر را کفات
صورت عشقی تو و بیصورتی این عدد اندر صفت آمد نه ذات
هم تو بگو زانک سخنهای پیش کلام توبود ترهات
هم تو بگو ای شه نطع وجود ای همه شاهان ز تو در بیت مات
چونک سه ترجیع بگفتم بده تا عربی گویم یا سعد هات
یا قمرالحسن مزیلالظلام
جد بطلوع مع کاس المدام
نهم
باز این دل سرمستم دیوانهی آن بندست دیوانه کسی باشد، کو ب یدل و پیوندست
سرمست کسی باشد، کو خود خبرش نبود عارف دل ما باشد، کوبی عدد و چندست
در حلقه ی آن سلطان، در حلقه نگینم من ای کوزه بمن بنگر، من وردم و شه قندست
نه از خاکم و نه از بادم، نه از آتش و نه از آن چیز شدم کلی، کو بر همه سوگندست
من عیسی آن ماهم، کز چرخ گذر کردم من موسی سرمستم،کالله درین ژند هست
دیوانه و سرمستم، هم جام تن اشکستم من پند بنپذیرم، چه جای مرا پندست؟
من صوفی چرا باشم؟ چون رند خراباتم من جام چرا نوشم؟ با جام که خرسندست؟
من قطره چرا باشم؟ چون غرق در آن بحرم من مرده چرا باشم؟ چون جان ودلم زندست
تن خفت درین گلخن جان رفت دران گلشن من بودم و ب یجایی، وین نای که نالندست
از خویش حذر کردم، وز دور قمر
بر عرش سفر کردم، شکلی عجبی بستم
بازآمدم از سلطان با طبل و علم، فرمان سرمست و غزل گویان، اسرار ازل جویان
باز این دل دیوانه زنجير همی برد چون برق همی رخشد، مانند اسد غران
چون تير همی برد از قوس تنم، جانم چون ماه دلم تابان، از کنگر هی میزان
جان یوسف کنعانست، افتاده به چاه تن دل بلبل بستانست، افتاده درین ویران
می افتم و می خیزم چون یاسمن از مستی میغلطم در میدان چون گوی از آن چوگان
سلطان سلاطینم، هم آنم و هم اینم من خازن سلطانم، پر گوهرم و مرجان
پهلوی شهنشاهم، هم بنده و هم شاهم جبریل کجا گنجد آنجا که من و یزدان؟!
تو حلق همی دری از خوردن خون خلق ور دلق همی پوشی، مانند سگ عریان
در آخر آن گاوان، آخر چه کنی مسکن؟! مسکين شو و قربان شو، در طوی چنان خاقان
احمد چو مرا بیند، رخ زرد چنين سرمست او دست مرا بوسد، من پا ای ورا پیوست
امروز منم احمد، نی احمد پارینه امروز منم سیمرغ، نی مرغک هرچینه
۱۳
شاهی که همه شاهان، خربندهی آن شاهند امروز من آن شاهم، نی شاه پریرینه
از شربت اللهی، وز شرب اناالحقی هریک به قدح خوردند، من با خم و قنینه
من قبل هی جانهاام، من کعبهی دلهاام من مسجد آن عرشم، نی مسجد آدینه
من آین هی صافم، نی آینهی تيره من سینهی سیناام، نی سین هی پرکینه
من مست ابد باشم، نی مست ز باغ و رز من لقمهی جان نوشم، نی لقم هی ترخینه
گر باز چنان اوجی، کو بال و پر شاهی؟! ور خرس نه ی ، چونی با صورت بوزینه؟!
ای آنکه چو زر گشتی از حسرت سیمين زر عاشق رنگ من تو عاشق زرینه
در خانقه عالم، در مدرسهی دنیا من صوفی دل صافم، نی صوفی پشمینه
خاموش شو و پس در، تو پردهی اسراری
زیرا که سزد ما را جباری و ستاری
دهم
هست کسی کو چو من اشکار هست کسی کو تلف یار نیست؟
هست سری کو چو سرم مست هست دلى کو چو دلم زار نیست؟
مختلف آمد همه کار جهان لیک همه جز که یکی کار نیست
غرقه ی دل دان و طلب کار دل آنک گله کرد که دلدار نیست
گرد جهان جستم اغیار من گشت یقینم که کس اغیار نیست
مشتریان جمله یکی مشتریست جز که یکی رست هی بازار نیست
ماهیت گلشن آنکس که دید کشف شد او را که یکی خار نیست
خنب ز یخ بود و درو کردم آب شد همه آب و زخم آثار نیست
جمله جهان لایتجزی بدست چنگ جهان را جز یک تار نیست
وسوسه ی این عدد و این خلاف جز که فریبنده و غرار نیست
هست درین گفت تناقض ولیک از طرف دیده و دیدار نیست
نقطه دل بیعدد و گردش است گفت زبان جز تک پرگار نیست
طاقت و بیطاقتی آمد یکی پیش مرا طاقت گفتار نیست
مست شدی سر بنه اینجا، مرو زانکه گلست و ره هموار نیست
مست دگر از تو بدزدد کمر جز تو مپندار که طرار نیست
چونک ز مطلوب رسیدست برات
گشت نهان از نظر تو صفات
بار دگر یوسف خوبان رسید سلسلهی صد چو زلیخا کشید
جامه درد ماه ازین دستگاه نعره زند چرخ که هل من مزید
۱٤
جمله ی دنیا نمکستان شدست تا که یکی گردد پاک و پلید
بار دگر عقل قلمها شکست بار دگر عشق گریبان درید
کرد زلیخا که نکردت کس بنده خداونده ی خود را خرید
مست شدی بوسه همی بایدت بوسه بران لب ده، کان می چشید
سخت خوشی، چشم بدت دور باد ای خنک آن چشم که روی تو دید
دیدن روی تو بسی نادرست ای خنک آن، گوش که نامت شنید
شعشعه ی جام تو عالم گرفت ولولهی صبح قیامت دمید
عقل نیابند به دارو، دگر عقل ازین حيرت شد ناپدید
باز نیاید، بدود تا هدف تير چو از قوس مجاهد جهید
هدهد جان چون بجهد از قفص میپرد از عشق به عرش مجید
تیغ و کفن میبرد و میرود روح سوی قیصر و قصرمشید
رسته ز اندیشه که دل میفشرد جسته ز هر خار که پا می خلید
چرخ ازو چرخ زد و گفت ماه منک لنا کل غد اﻟﻒ عید
شد گه ترجیع و دلم میجهد
دلبر من داد سخن میدهد
این بخورد جام دگر آرمش بارد و هشیار بنگذارمش
از عدمش من بخریدم به زر بی می و بی مایده کی دارمش؟
شيره و شيرین بدهم رایگان لیک چو انگور نیفشارمش
همچو سر خویش همی پوشمش همچو سر خویش همی خارمش
روح منست و فرج روح من دشمن و بیگانه نینگارمش
چون زنم او را؟! که ز مهر و ز گفتن گستاخ نمی یارمش
گر برمد کبکبهی چار طبع من عوض و نایب هر چارمش
من به سفر یار و قلاووزمش من به سحر ساقی و خمارمش
« گرفتارمش » : تا چه کند لکلکهی زر و سیم که تو بگویی که
او چو ز گفتار ببندد دهن از جهت ترجمه گفتارمش
ور دل او گرم شود از ملال مروحه و باد سبکسارمش
ور بسوی غیب نظر خواهد او آینهی دیده ی دیدارمش
ور به زمين آید چون بوتراب جمله زمين لاله و گل کارمش
ور بسوی روضهی جانها رود یاسمن و سبزه و گلزارمش
نوبت ترجیع شد ای جان من
موج زن ای بحر درافشان من
۱٥
شد سحر ای ساقی ما نوش، نوش ای ز رخت در دل ما جوش، جوش
باده ی حمرای تو همچون پلنگ گرگ غم اندر کف او موش، موش
چونک برآید به قصور دماغ افتد از بام نگون هوش، هوش
« گوش، گوش » : چونک کشد گوش خرد سوی خود گوید از درد خرد
گوش او: خیز، به جان سجده کن در قدم این قمر می فروش
گفت: کی آمد که ندیدم منش گفت که: تو خفته بودی دوش دوش
عاشق آید بر معشوقه مست که نبرد بوی از آن شوش شوش
عشق سوی غیب زند نعرها بر حس حیوان نزند آن، خروش
شهر پر از بانگ خر و گاو شد بر سر که باشد بانگ وحوش
ترک سوارست برین یک قدح ساغر دیگر جهة قوش، قوش
چونک شدی پر ز می لایزال هیچ نبینی قدحی بوش، بوش
جمله جمادات سلامت کنند راز بگویند چو خویش، و چو توش
روح چو ز مهر کنارت گرفت روح شود پیش تو جمله نقوش
نوبت آن شد که زنم چرخ من عشق عزل گوید بی روی پوش
همچو گل سرخ سواری کند جمله ریاحين پی او چون جیوش
نقل بیار و می و پیشم نشين
ای رخ تو شمع و میت آتشين
یازدهم
بیا، که باز جانها را شهنشه باز میخواند بیا، که گله را چوپان بسوی دشت می راند
بهارست و همه ترکان بسوی پیله رو کرده که وقت آمد که از قشلق بییلا رخت گرداند
مده مر گوسفندان را گیاه و برگ پارینه که باغ وبیشه م یخندد، که برگ تازه افشاند
بیایید ای درختانی که دیتان حلها بستد بهار عدل بازآمد، کزو انصاف بستاند
صلا زد هدهد و قمری که خندان شود دگر مگری که بازآمد سلیمانی که موری را نرنجاند
صلا زد نادی دولت که عالم گشت چون جنت بیا، کين شکل و این صورت به لطف یار می ماند
دم سرد زمستانی سرشک ابر نیسانی پی این بود، م یدانی، که عالم را بخنداند
قماشه سوی بستان بر، که گل خندید و نیلوفر بود کانجا بود دلبر، سعادت را کی می داند؟!
یقين آنجاست آن جانان، امير چشمهی حیوان که باغ مرده شد زنده، و جان بخشیدن او تاند
چو اندر گلستان آید، گل و گلبن سجود آرد چو در شکرستان آید، قصب بر قند پیچاند
درختان همچو یعقوبان، بدیده یوسف خود را که هر مهجور را آخر ز هجران صبر برهاند
بهار آمد بهار آمد، بهاریات باید گفت
« شکوفه از کجا بشکفت » : بکن ترجیع، تا گویم
۱٦
بهارست آن بهارست آن، و یا روی نگارست آن درخت از باد م یرقصد کچون من بی قرارست آن
زهی جمع پری زادان، زهی گلزار آبادان چنين خندان چنين شادان، ز لطف کردگارست آن
عجب باغ ضميرست آن، مزاج شهد و شيرست آن و یا در مغز هر نغزی، شراب ب یخمارست آن
نهان سر در گریبانی، دهان غنچه خندانی چرا پنهان همی خندد؟ مگر از بیم خارست آن
همه تن دیده شد نرگس، دهان سوسنست اخرس که خامش کن، ز گفتن بس! که وقت اعتبارست آن
بکه بر لاله چون مجنون، جگر سوزیده دل پرخون ز عشق دلبر موزون، که چون گل خوش عذارست آن
بخوری می کند ریحان، که هنگام وصال آمد چناران دست بگشاده، که هنگام کنارست آن
حقایق جان عشق آمد، که دریا را درآشامد که استسقای حق دارد، که تشنه شهریارشت آن
زهی عشق مظفر فر، کچون آمد قمار اندر دو عالم باخت و جان بر سر، هنوز اندر قمارست آن
درونش روضه و بستان، بهار سبز بیپایان فراغت نیست خود او را، که از بيرون بهارست آن
سوم ترجیع این باشد که بر بت اشک من شاشد
برآشوبد، زند پنجه، رخم از خشم بخراشد
بیا ای عشق سلطان وش، دگر باره چه آوردی؟ که بر و بحر از جودت، بدزدیده جوامردی
خرامان مست می آیی، قدح در دست میآیی که صافان همه عالم، غلام آن یکی دردی
کمینه جام تو دریا، کمینه مهرهات جوزا کمینه پش هات عنقا، کمینه پیشه ات مردی
ز رنجوری چه دلشادم! که تو بیمار پرس آیی ز صحت نیک رنجورم، که در صحت لقا بردی
بیا ای عشق بی صورت، چه صورتهای خوش داری که من دنگم در آن رنگی، که نی سرخست و نه زردی
چو صورت اندر آیی تو، چه خوب و جانفزایی تو چو صورت را بیندازی، همان عشقی، همان فردی
بهار دل نه از تری، خزان دل نه از خشکی نه تابستانش از گرمی، زمستانش نه از سردی
« ؟ من آن تو تو آن من، چرا غمگين و پر دردی » : مبارک آن دمی کایی، مرا گویی ز یکتایی
« ؟ چه شيری تو که خونخواری » : ترا ای عشق چون شيری، نباشد عیب خونخواری که گوید شير را هرگز
« حلالت باد خون ما که خون هر کرا خوردی، خوشش حی ابد کردی » : به هر دم گویدت جانها
فلک گردان بدرگاهت، ز بیم فرقت ماهت همی گردد فلک ترسان، کزو ناگاه برگردی
ز ترجیع چهارم تو عجب نبود که بگریزی
که شير عشق بس تشنهست و دارد قصد خونریزی
که مردن به ز بدنامی « نار ولا عار » : بیا، مگریز شيران را، گریزانی بود خامی بگو
چو حله ی سبز پوشیدند عامهی باغ، آمد گل قبا را سرخ کرد از خون ز ننگ کسوه ی عامی
لباس لاله نادرتر، که اسود دارد و احمر گریبانش بود شمسی، و دامانش بود شامی
« بستگی منگر، توبنگر باد هآشامی » : ای دهان بگفتش » : دهان بگشاد بلبل گفت به غنچه که
« !؟ هی، اگر میخوارهی پس کند آزاد مستان را تو چون پابست این دامی » : جوابش گفت بلبل
۱۷
جوابش داد غنچه، توز پا و سر خبر داری تو در دام خبرهایی، چو در تاریخ ایامی
« ؟ ار عارف یاری، چرا دربند پیغامی » : بگفت « بگفتا: زان خبر دارم، که من پیغامبر یارم
« بشنو اسرارم، که من سرمست و هشیارم چو من محو دلارامم، ازو دان این دلارامی » : بگفتش
نه این مستی چو مستیها، نه این هش مثل آن هشها که آن سایه ست و این خورشید و آن پستست و این
اگر بر عقل عالمیان ازین مستی چکد جرعه نه عالم ماند و آدم، نه مجبوری نه خودکامی
گهی از چشم او مستم، گهی در قند او غرقم دلا با خویش آی آخر میان قند و بادامی
ولى ترجیع پنجم درنیایم جز به دستوری
که شمسالدین تبریزی بفرماید مرا بوری
بیا، بوری، که من با غم تو زنبوری که تا خونت عسل گردد، که تا مومت شود نوری » : مرا گوید
ز زنبوران باغ جان ، جهان پر شهد و شمع آمد ز شمع و شهد نگریزی، اگر تو اهل این سوری
« مخور از باغ بیگانه، که فاسد گردد آن شهدت مبين زنبور بیگانه، که او خصمست و تو عوری
زهی حسنی که م یگيرد چنين زشت از چنان خوبی زهی نوری درین دیده، ز خورشید بدان دوری
« اگرچه مشک بی حدم، نباشد وصل کافوری » : دلا می ساز با خارش، که گلزارش همی گوید
چه مرد شرم و ناموسی؟! چو مجنون فاش باید شد چنان مستور را هرگز نیابد کس به مستوری
چو جان با تست، نعمتها ز گردون بر زمين روید وگر باشی تو بر گردون چو جانت نیست در گوری
سرافیلست جان تو، کز آوازش شوی زنده تهی کن نای قالب را که اسرافیل را صوری
هزاران دشمن و ر هزن، برای آن پدید آمد که تا چون جان بری زیشان بدانی کز کی منصوری
نظرها را نمی یابی، و ناظر را نمیبینی چه محرومی ازین هردو، چو تو محبوس منظوری
به ترجیع ششم آیم، اگر صافی بود رایم
کزین هجران چنان دنگم، که گویی بنگ می خایم
ز نور عقل کل عقلم چنان دنگ آمد و خيره کزان معزول گشت افیون، و بنگ و باده ی شيره
چو آمد کوس سلطانی، چه باشد کاس شیطانی؟! چو آمد مادر مشفق چه باشد مهر ماریره؟
چه فضل و علم گرد آرم؟ چو رو در عشق او آرم به بصره چو کشم خرما؟! به کرمان چون برم زیره
هزاران فاضل و دانا، غلام چشم یک بینا کمینه شير را بینی به گاو و پیل بر، چيره
زهی خورشید جان افزا که یک تابش چو شد پیدا هزاران جان انسانی برویید از گل تيره
بدین خورشید هر سایه، که اهل اقتدا آمد چو سایه پست گشت از غم، برای فوت تکبيره
رهست از عقرب اعشی، بسوی عقرب گردون ولى مکه کسی بیند، که نبود بست هی خيره
امير حاج عشق آمد، رسول کعبهی دولت رهاند مر ترا در ره، ز هر شریر و شریره
چه با برگم از آن خرما، که مریم چشم روشن شد کزان خرمان شدم پر دل ندارم عشق انجيره
جهان پير برنا شد، ز عشق این جوانبختان زهی چرخ و زمين خوش، که آن پيرست و این تيره
مجو لفظ درست از ما، دل اشکسته جو اینجا چو هر لفظش ادیب آمد، ادیبی تا شود طيره
۱۸
بگو ترجیع هفتم را که تا کامل شود گفته
فلک هفت و زمين هفتست و اعضا هفت چون
بیا ای موسیی کز کف عصا سازی تو افعی را به فرعونان خود بنما کرامتهای موسی را
به یکدم ای بهار جان، کنی سرسبز عالم را ببخشی میوه ی معنی درخت خشک دعوی را
بده هر میوه را بویی، روان کن هر طرف جویی باشکوفه بکن خندان درخت سرو و طوبی را
همه حوران بستان را، از آن انهار خمر اینجا چنان سرمست و بیخود کن، که نشاسند ماوی را
چه صورتهای روحانی نگاریدی به پنهانی که در جنبش درآوردند صورتهای مانی را
شهیدان ریاحين را که دی در خون ایشان شد برآوردی و جان دادی نمودی حشر و انشی را
بپوشیدند توزیها ازان رزاق روزیها زبان سبز هر برگی تقاضا کرده اجری را
ز هر شاخی یکی مرغی، بگوید سرنبشت ما کی خواهد مرد امسال او، کی خواهد خورد دنیا را
مگر گل فهم این دارد، که سرخ وزرد میگردد چو برگ آن شاخ م یلرزد مگر دریافت معنی را
بسوزید آتش تقوی جهان ما سوی الله را بزد برقی ز الله و بسوزانید تقوی را
به پیش مفتی اول برید این هفت فتوی را
ز ترجیع چنين شعری که سوزد نور شعری را
دوازدهم
زان باده ی صوفی بود از جام، مجرد کز غایت مستی ز کفش جام بیفتد
در حالت مستی چو دل و هوش نگنجید پس نیست عجیب گر قدح و جام نگنجد
زان پیش رو افتاد و سپهدار و مید « اﻟﻒ هیچ ندارد » اول سبقت بود
نیز اگر هیچ ندارد، چو اﻟﻒ نیز در صورت جیم آمد، و جیمست مقید « حی »
میم از اﻟﻒ و هاست مرکب بنبشتن ترکیب بود علت بر هستی مفرد
پس بزم رسول آمد بیساغر و بیجام تا جمع به خود باشد هستی محمد
بام فلک از استن و دیوار چو تنهاست هر بام درافتاده و آن بام مشبد
بالاتر ازین چرخ کهن عالم لطفیست کارواح در آ، ناحیه مانند، مجدد
عریان شده ی بر لب این جوی، پی غسل نی جوی نماید به نظر صرح ممرد
آن دیو و پری ساخته از پی تغلیط تا شیشه نماید به نظر آب مسرد
از مکر گریزان شو و در وکر رضا رو تا زنده شوی فارغ از انفاس معدد
ترجیع کنم خواجه، که این قافیه تنگست
نی، خود نزنم دم، که دم ما همه ننگست
۱۹
من دم نزنم، لیک دم نحن نفحنا در من بدمد، ناله رسد تا به ثریا
این نای تنم را چو ببرید و تراشید از سوی نیستان عدم عز تعالا
دل یکسر نی بود و دهان یکسر دیگر آن سر ز لب عشق همی بود شکرخا
چون از دم او پر شد و از دو لب او مست تنگ آمد و مستانه، برآورد علالا
والله ز می آن دو لب ار کوه بنوشد چون ریگ شود کوه، ز آسیب تجلا
نی پرده ی لب بود که گر لب بگشاید نی چرخ فلک ماند و نی زیر ونه بالا
آواز ده اندر عدم ای نای و نظر کن صد لیلی و مجنون و دو صد وامق و عذرا
وندر دل هر ذره حقير آید صحرا « شاباش » : بگشاید هر ذره دهان گوید
زود از حبش تن بسوی روم جنان رو تا برکشدت قیصر، بر قصر معلا
اینجای نه آنجاست که اینجا بتوان بود هی، جای خوشی جوی و درآ در صف هیجا
هين، وقت جهادست و گه حملهی مردان صفرا مکن و درشکن از حمله تو، صف را
ترجیع سوم آمد و گفتی تو خدایا
« برگم شده مگری که مرا هست عوضها »
آن مطرب خوش نغمهی شيرین دهن آمد جانها همه مستند که آن، جان به من آمد
خندان شده اشکوفه و گل جامه دریده کز سوی عدم سنبله و یاسمن آمد
جانهای گلستان بدم دی بﭙﺮیدند هنگام بهاران شد، و هر جان به تن آمد
خوبان برسیدند ز بتخانهی غیبی کوری خزانی که بخو، ب تشکن آمد
چون صبر گزیدند بدی جمله درختان آن هجر چو چاهست و صبوری رسن آمد
چون صبر گزید آیس، آمد فرجش زود چون خلق حسن کرد، نگار حسن آمد
در عید بهار، ابر برافشاند گلابی وان رعد بران اوج هوا، طبل زن آمد
یک باغ پر از شاهد، نی ترک و نه رومی کندر حجب غیب، هزاران ختن آمد
بس جان که چو یوسف به چه مهلکه افتاد پنداشت که گم گشت خود او در وطن آمد
زیرا که ره آب خضر مظلم و تاریست آخر ز ره خار، گل اندر چمن آمد
خامش کن، اگرچه که غزل اغلب باقیست تا شاه بگوید، چو درین انجمن آمد
ای ماه عذار من و ای خوش قد و قامت
برخیز که برخاست ز عشق تو قیامت
سیزدهم
پیکان آسمان که به اسرار ما درند ما را کشان کشان به سماوات م یبرند
روحانیان ز عرش رسیدند، بنگرید کز فر آفتاب سعادت، چه با فرند!
ما سایه وار در پی ایشان روان شویم تا سایها ز چشمه ی خورشید برخورند
۲۰
زیرا که آفتاب پرستند، سایها چون او مسافر آمد، اینها مسافرند
از عقل اولست در اندیشه عقلها تدبير عقل اوست که اینها مدبرند
اول بکاشت دانه و آخر درخت شد نی، چشم باز کن، که نه اول نه آخرند
خورشید شمس دین که نه شرقی نه غربی پس سير سایهاش در افلاک دیگرند
مردان سفر کنند در آفاق، همچو دل نی بست هی منازل و پالان و استرند
از آفتاب، آب و گل ما چو دل شدست اجزای ما چو دل ز بر چرخ می پرند
خود چرخ چیست تا دل ما آن طرف رود؟! این جسم و جان و دل همه مقرون دلبرند
لب خشک بود و چشم تر، از درد آن فراق اکنون ز فر وصل نه خشکند و نه ترند
رفتند و آمدند به مقصود، و دیگران در آب و گل چو آب و گل خود مکدرند
بيرون ز چار طبع بود طبع عاشقی از چار و پنج و هفت، دو صد ساله برترند
چون طبع پنجمين بکشد روح را مهار
ترجیع کن، بگو، هله بگریز زین چهار
رو سوی آسمان حقایق بدان رهی کان سوی راه رو نه پیاده ست نه سوار
بر گرد گرد عشق، خود او را کجاست گرد؟ میتاز گرم و روشن و خوش، آفتاب وار
تقلید چون عصاست بدستت در این سفر وز فر ره عصات شود تیغ ذوالفقار
موسی برد عصا، و بجوشید آب خوش آن ذوالفقار بود، ازان بود آبدار
امروز دل درآمد بیدست و پا ، چو چرخ از بادهای لعل برفته ز سر خمار
شراب داد مرا یار برنهار » : گفتا « ؟ دلا چه بود که گستاخ میروی » : گفتم
امروز شير گيرم، و بر شير نر زنم زیرا که مست آمدم از سوی مرغزار
در مرغزار چرخ که ثورست با اسد یک آتشی زنم که بسوزد در آن شرار
سنگست و آهنست به تخلیق کاف و نون حراقهایست کون و عدم در ستاره بار
استارهای سعد جهد سوی عاشقان حراقهشان شودز ستاره چو صد نگار
استارهای نحس، به نحسان سعدرو در وقت وعده چون گل و وقت وفا چو خار
قومی اگر ز سعد و ز نحسش گذشتهاند همچون ستاره مجو، به خورشید حسن یار
نی خوف و نی رجا و نی هجران و نی وصال نی غصه نی سرور، نی پنهان نه آشکار
ترجیع ثالثم چو مثلث طربفزاست
گر سر گران شوی ز مثلث، بشو، سزاست
از عقل و عشق و روح مثلث شدست راست هر زخم را چو مرهم و هر درد را دواست
در مغز علتیست اگر این مثلثم خورد و گران نشد که نه در خورد این عطاست
از جام آفتاب حقایق بهر زمان خارا عقیق و لعل شد، و خاک بانواست
آن لعل نی که از رخ خود بیخبر بود نی آن عقیق کو بر تحقیق کهرباست
۲۱
آن لعل کو چو بعل حریفست و با نشاط وین شاه با عروس نه جفتست و نه جداست
بنده ی خداست خاص ولیکن چو بنده مرد لا گشت بنده و سپس لا همه خداست
بس جهد کرد عقل کزین نفی بو برد بویی نبرد عقل همه جهد او هباست
آن هست بوی برد، که او نیست شد تمام آن را بقا رسید که کلی او فناست
در حسن کبریا چو فنا گشت از وجود موجود مطلق آمد و بیکبر و ب یریاست
وصف بشر نماند چو وصف خدا رسید کان آفتاب نير و این شعله ی سهاست
آیینه ی جمال الهیست روح او در بزم عشق جسمش جام جهان نماست
زین جام هرکه بادهی اسرار درکشید محو وصال دلبر و مستغرق لقاست
هر مس چو کیمیا شود از نور ذوالجلال این بوالعجب صناعت و این طرفه کیمیاست
اکسير عشق را به طلب در وجود او
تا آن شوی تو جمله به انعام جود او
چهاردهم
ای قد و بالای تو حسرت سرو بلند خنده نمی آیدت، بهر دل من بخند
ای ز تو عالم بجوش، لطف کن، ارزان خندهیشيرین نوش راست بفرما، بچند؟
خنده زند آفتاب، گيرد عالم خضاب صدمه وصد آفتاب خنده ز تو م یبرند
لاله و گلبرگها، عکس تو آمد، مها نیشکر از قند تو، پر شده بين بند بند
طلعتت ای آفتاب، تیغ طرب برکشید گردن تلخی بزد، بیخ غم و غصه کند
دور قمر درگذشت، زهرء زهرا رسید گشت جهان گلستان، خار ندارد گزند
بزم ابد م ینهد، شه جهت عاشقان نعل زرین می زند، بهر سم هر سمند
این همه بگذشت نیز، پیشتر آ ای عزیز پیش لب نوش تو حلقه بگوش است قند
پیشتر آ پیشتر، تا بدهم جان وسر تا شکفد همچو گل، روی زمين نژند
ما و حریفان خوشیم، ساغر حق میکشیم از جهت چشم بد، آتش و مشتی سپند
کوری دیو لوند « الصلح خير » بوی وصالت رسید، روضهی رضوان دمید صلح کن
تازه شو و چست شو، از پی ترجیع را
گوش نوی وام کن تا شنوی ماجرا
شاه هم از بامداد، سرخوش و سرمست خاست طبل به خود می زند، در دل او تا چهاست
منتظرست آسمان، تا چه کند قهرمان هرچه کند گو بکن، هرچه کند جان ماست
هر نفسی روضه ی، از تو به پیش دلست حاتم طی با سخاش، طی شد اگر این سخاست
ای چو درخت بلند، قبلهی هر دردمند برگ و برش خيره کن، شاخ ترش باوفاست
یک نفری بخت ور از تو خوش و میوه خور یک نفری خير هسر گشته که آخر کجاست
۲۲
چشم بمالید تا خواب جهد از شما کشف شود کان درخت پهلوی فکر شماست
فکرتها چشمهاست گشته روان زان درخت پاک کن از جو وحل، کاب ازو ب یصفاست
آب اگر منکر چشمهی خود میشود خاک سیه بر سرش باد، کهبس ژاژخاست
ای طمع ژاژخا، گندهتر از گندنا تات نگيرد بلا، هیچ نگویی خداست
خر ز زدن گشت فرد، کژروی آغاز کرد راه رها کرد و رفت آن طرفی که گیاست
آن طرفی که گیاست امن و امان از کجاست؟ غره به سبزی مشو، گرگ سیه در قفاست
گوش به ترجیع نه، جانب ره کن رجوع
زانک ملاقات گرگ تلختر آمد ز جوع
ای ز در رحمتت هر نفسی نعمتی زان همه رحمت، فرست جانب ما رحمتی
ای به خرابات تو، جام مراعات تو داده بهر ذر هی نوع دگر عشرتی
هر نفسی روح نو، بنهد در مردهی هر نفسی راح نو، بخشد ب یمهلتی
خنب تو آمد بجوش، جوش کند نای و نوش جان سر و پا گم کند چون بخورد شربتی
عفو کن از جام مست خنب و سبو گر شکست مست شد، و مست را چون نفتد زلتی؟!
قاعده ی خوش نهاد، در طرب و در گشاد چشم بدش دور باد والله خوش سنتی
بوی تو ای رشک باغ، چون بزند بر دماغ پر شود از راح روح، بی گره و علتی
روح و ملک مست شد از می پوشیدهی چرخ فلک پست شد از پنهان صورتی
بلبله ی پر زمی میرسدم هر دمی عربده می آورم عشق تو هر ساعتی
آنک ره دین بود، پر ز ریاحين بود هر قدمی گلشنی، هر طرفی جنتی
خط سقبنا بکش بر رخ هر مست خوش تا که بدانند کو غرقه شد از لذتی
ساغر بر ساغرم میدهد او هر نفس
نعرهزنان من که های، پر شدم از باده، بس
پانزدهم
ای یار گرم دار، و دلارام گرم دار پیشآ، به دست خویش سر بندگان بخار
خاک تویم و تشنهی آب و نبات تو در خاک خویش تخم سخا و وفا بکار
تا بردمد ز سینه و پهنای این زمين آن سبزهای نادر و گلهای پرنگار
وز هر چهی برآید از عکس روی تو سرمست یوسفی قمرین روی خوش عذار
این قصه را رها کن تا نوبتی دگر پیغام نو رسید، پی شآ و گوش دار
از آن » : بگفتا « از کجاست » : پيری سوی من، آمد شاخ گلی به دست گفتم که
از آن بهار به دنیا نشانه نیست کاینجا یکی گلست و دوصد گونه زخم » : گفتم
نشانه هست، ولیکن تو خيرهی کانکس که بنگ خورد، دهد مغز او دوار » : گفتا
۲۳
ز اندیشه و خیال فرو روب سینه را سبزک بنه ز دست، و نظر کن به سبز هزار
ترجیع کن که آمد یک جام مال مال
جان نعره میزند که بیا چاشنی حلال
گر تو شراب باره و نری و اوستاد چون گل مباش، کو قدحی خورد و اوفتاد
« ای شاه، نوش باد » : چون دوزخی درآی و بخور هفت بحر را تا ساقیت بگوید که
گر گوهریست مرد، بود بحر ساغرش دنیا چو لقمه ی شودش، چون دهان گشاد
دنیا چو لقمه ایست، ولیکن نه بر مگس بر آدمست لقمه، بر آنکس کزو بزاد
آدم مگس نزاید، تو هم مگس مباش جمشید باش و خسرو و سلطان و کیقباد
چون مست نیستم نمکی نیست در سخن زیرا تکلفست و ادیبی و اجتهاد
اما دهان مست چو زنبور خانهایست زنبور جوش کرد، بهر سوی ب یمراد
زنبورهای مست و خراب از دهان شهد با نوش و نیش خود، شده پران میان باد
یعنی که ما ز خانهی شش گوشه رستهایم زان خسروی که شربت شيرین به نحل داد
ترجیع، بندخواهد ، بر مست بند نیست چه بند و پند گيرد ؟! چون هوشمند نیست
پیش آر جام لعل، تو ای جان جان ما ما از کجا حکایت بسیار از کجا!
بگشاد و دست خویش، کمر کن بگرد من جام بقا بیاور و برکن ز من قبا
صد جام درکشیدی و بر لب زدی کلوخ لیکن دو چشم مست تو در می دهد صلا
آن می که بوی او بدو فرسنگ میرسد پنهان همی کنیش؟! تو دانی، بکن هلا
از من نهان مدار، تو دانی و دیگران زیرا که بنده ی توم، آنگاه با وفا
این خود نشانه ایست، نهان کی شود شراب؟ پیدا شود نشانش بر روی و در قفا
بر اشتری نشینی و سر را فرو کشی در شهر م یروی، که مبینید مر مرا
تو آنچنانک دانی و آن اشتر تو مست عف عف همی کند که ببینید هر دو را
بازار را بهل سوی گلزار ران شتر کانجاست جای مستان، هم جنس و هم سرا
ای صد هزار رحمت نوبر جمال
نیکوست حال ما که نکو باد حال
شانزدهم
بیار آن می که ما را تو بدان بفریفتی ز اول که جان را می کند فارغ ز هر ماضی و مستقبل
بپوشد از نقش رویم، به شادی حلهی اطلس بجوشد مهر در جانم مثال شير در مرجل
روان کن کشتی جان را، دران دریای پر گوهر که چون ساکن بود کشتی، ز علتها شود مختل
روان شو تا که جان گوید: روانت شاد باد و میان آب حیوانی که باشد خضر را منهل
چه ساغرها که پیونده به جان محنت آگنده اگر نفریبدش ساقی به ساغرهای مستعجل
۲٤
توی عمر جوان من، توی معمار جان من که بیتدبير تو جانها بود ویران و مستأصل
خیالستان اندیشه مدد از روح تو دارد چنان کز دور افلاکست این اشکال در اسفل
فلکهاییست روحانی، بجز افلاک کیوانی کز آنجا نزلها گردد، در ابراج فلک منزل
مددها برج خاکی را، عطاها برج آبی را تپشها برج آتش را، ز وهابی بود اکمل
مثال برج این حسها که پر ادراکها آمد ز حس نبود، بود از جان و برق عقل مستعقل
خمش کن، آب معنی را بدلو معنوی برکش که معنی در نمی گنجد درین الفاظ مستعمل
دو سه ترجیع جمع آمد، که جان بشکفت از آغازش
ولى ترسم که بگریزد، سبکتر بندها سازش
بیار آن می، که غم جان را بپخسانید در غوغا بیار آن می که سودا را دوایی نیست جز حمرا
پر و بالم ز جادویی گره بستست سر تا سر شراب لعل پیش آر و گره از پر من بگشا
منم چون چرخ گردنده که خورشیدست جان من یکی کشتی پر رختم که پای من بود دریا
به صد لطفم همی جویی، به صد رمزم همی خوانی بهر دم می کشی گوشم که ای پس مانده، هی پیش آ
ندیدم هیچ مرغی من که بیپری برون پرد ندیدم هیچ کشتی من که ب یآبی رود عمدا
مگر صنع غریب تو، که تو بس نادرستانی که در بحر عدم سازی بهر جانب یکی مینا
درون سینه چون عیسی نگاری بیپدر صورت که ماند چون خری بر یخ ز فهمش بوعلی سینا
عجایب صورتی شيرین، نمکهای جهان در وی که دیدست ای مسلمانان نمک زیبنده در حلوا؟!
چنان صورت که گر تابش رسد بر نقش دیواری همان ساعت بگيرد جان، شود گویا، شود بینا
نه ز اشراق جان آمد کاوخ جسمها زنده؟ زهی انوار تابنده، زهی خورشید جا نافزا
بهر روزن شده تابان، شعاع آفتاب جان که از خورشید رقصانند این ذرات بر بالا
زهی شيرینی حکمت که سجده میکند قندش
بنه از بهر غيرت را، دگر بندی بر آن بندش
بیار از خانه ی رهبان میی همچون دم عیسی که یحیی را نگه دارد ز زخم خشم بویحیی
چراغ جمله ملتها، دوای جمله علتها که هردم جان نو بخشد برون از علت اولى
ملولى را فرو ریزد، فضولى را برانگیزد بهشت ب ینظيرست او، نموده رو درین دنیا
بهار گلشن حکمت چراغ ظلمت وحشت اصول راحت و لذت نظام جنت و طوبی
درین خانه ی خیال تن که پرحورست و آهرمن بتی برساخت هرمانی ولى همچون بت ما، نی
بدیدی لشکر جان را، بیا دریاب سلطان را که آن ابرست و او ماهی، و آن، نقش و او جانی
هلا ای نفس کدبانو، منه سر بر سر زانو ز سالوس و ز طراری نگردد جلوه این معنی
تو کن ای ساقی مشفق، جهان را گرم چون مشرق که عاشق از زبان تو بسی کردست این دعوی
به من ده آن می احمر، به مصر و یوسفانم بر که سيرم زین بیابان و ازین من و ازین سلوی
« تی » نباشد « بی » جهانی بت پرست آمد، ز صورتهاش مست آمد بتی کانجا که باشد او نباشد
۲٥
را به جادویی رها کن، تا عصای خود بیندازد کف موسی « تی » و این « بی » خموش این
دهان بربند چون غنچه که در ره طفل نوزادی
شنو از سرو و از سوسن حکایتهای آزادی
مه دی رفت و بهمن رفت و آمد نوبهار ای دل جهان سبزست و گل خندان و خرم جویبار ای دل
فروشد در زمين سرما، چو قارون و چو ظلم او برآمد از زمين سوسن چو تیغ آبدار ای دل
درفش کاویانی بين، تصورهای جانی بين که میتابد بهر گلشن ز عکس روی یار ای دل
گل سوری که عکس او جوانان را کند غوصه چو بر پيران زند بویش نماندشان قرار ای دل
فرشته داد دیوان را زیرپوشی ز حسن خود برآمد گل بدان دستی، که خيره ماند خار ای دل
درختان کف برآورده، چو کفهای دعاگویان بنفشه سر فرو برده چو مردی شرمسار ای دل
جهان بی نوا را جان بداده صد در و مرجان که این بستان و آن بستان برای یادگار ای دل
میان کاروان می رو، دلا آهسته آهسته بسوی حلقه ی خاص و حضور شهریار ای دل
چو مرد عشرتی ای جان، به کف کن دامن ساقی چو ابنالوقتی ای صوفی میاور یاد پار ای دل
چو موسیقار م یخواهی برون آ از زمين چون نی وگر دیدار می خواهی مخور شب کوکنار ای دل
خدا سازید خلقی را و هرکس را یکی پیشه هزار استاد می بینم، نه چون تو پیشه کار ای دل
بگویم شرح استایی اگر ترجیع فرمایی
برون جه زین عمارتها که آهویی و صحرایی
هفدهم
گر دلت گيرد و گر گردی مول زین سفر چاره نداری، ای فضول
دل بنه، گردن مپیچان چپ و راست هين روان باش و رها کن مول مول
ورنه اینک میبرندت کشکشان هر طرف پیکست و هر جانب رسول
نیستی در خانه، فکرت تا کجاست فکرهای خل را بردست غول
جادوی کردند چشم خلق را تا که بالا را ندانند از سفول
جادوان را، جادوانی دیگرند میکنند اندر دل ایشان دخول
خيره منگر، دیدها در اصل دار تا نباشی روز مردن بی اصول
(نحن نزلنا) بخوان و شکر کن کافتابی کرد از بالا نزول
آفتابی نی که سوزد روی را آفتابی نی که افتد در افول
نعره کم زن زانک نزدیکست یار که ز نزدیکی گمان آید حلول
حق اگر پنهان بود ظاهر شود معجزاتست و گواهان عدول
الانسان » : لیک تو اشتاب کم کن صبر کن گرچه فرمودست که
ربنا افرغ علینا صبرنا لا تزل اقدامنا فی ذاالوحول
۲٦
بر اشارت یاد کن ترجیع را
در ببند و ره مدتشنیع را
ای گذر کرده ز حال و از محال رفته اندر خانه ی فیه رجال
ای بدیده روی وجهالله را کين جهان بر روی او باشد چو خال
خال را حسنی بود از رو بود ور نمیبینی چنين چشمی به مال
چون بمالى چشم، در هر زشتیی صورتی بینی کمال اندر کمال
چند صورتهاست پنداری که اوست تا رسی اندر جمال ذوالجلال
خلق را میراند و خوبی او میکشاند گوش جان را که تعال
خاک کوی دوست را از بو بدان خاک کویش خوشتر از آب زلال
اندران آب زلال اندر نگر تا ببینی عکس خورشید و هلال
تا شنیدم گفتن شيرین او میفزاید گفتن خویشم ملال
دامن او گير یعنی درد او رویدت از درد او صد پر و بال
سر نمیارزد به درد سر، عجب خود بیندیش و رها کن قیل و قال
سر خمارت داد و مستیها دهد زیر آن مستی بود سحر هلال
از پی این مه به شب بیدار باش سر منه جز در دعا و ابتهال
وقت ترجیعست برجه تازه شود
چون جمالش بیحد و اندازه شو
دیگران رفتند خانهی خویش باز ما بماندیم و تو و عشق دراز
هرکی حيران تو باشد دارد او روزه در روزه، نماز اندر نماز
راز او گوید که دارد عقل و هوش چون فنا گردد، فنا را نیست راز
سلسله از گردن ما برمگير که جنون تو خوش است ای ب ینیاز
طوق شاهان چاکر این سلسلهست عاشقان از طوق دارند احتراز
خار و گل را حسنبخش از آب خضر طاق را و جفت را کن جفت ناز
هرکی او بنهد سری بر خاک تو کن قبولش گر حقیقت گر مجاز
نی مرا هرچه شود خود گو بشو در بهار حسن خود تو می گراز
حسن تو باید که باشد بر مراد عاشقان را خواه سوز و خواه ساز
خواه ردشان کن به خط لایجوز خواهشان از فضل ده خط جواز
خواهشان چون تار چنگی بر سکل خواهشان چون نای گير و م ینواز
خواهشان بیقدر کن چون سنگ و خواه چون گوهر بدهشان امتیاز
عاقبت محمود باشد داد تو ای تو محمود و همه جانها ایاز
در غلامی تو جان آزاد شد
۲۷
وز ادبهای تو عقل استاد شد
مای ما کی بود؟! چو تو گویی انا مس ما کی بود پیش کیمیا؟!
پیش خورشیدی چه دارد مشت جز فنا گشتن ز اشراق و ضیا؟!
زمهریر و صد هزاران زمهریر با تموز تو کجا ماند؟! کجا؟!
با تموزیهای خورشید رخت زمهریر آمد تموز این ضحی
بر دکان آرزو وشوق تو کیسه دوزانند این خوف و رجا
بر مصلای کمال رفعتست سجدهای سهو می آرد سها
خواب را گردن زدی ای جان چه صباح آموختن باید ترا؟!
چپ ما را راست کن ای دست کرده اژدرهای هایل را عصا
شکر ایزد را که من بیگانه رنگ گشتهام با بحر فضلت آشنا
کف برآرم در دعا و شکر من جاودانی دیده زان بحر صفا
ای تو بیجا همچو جان و من چو میروم در جستن تو جا به جا
عمر میکاهید بیتو روز روز رست از کاهش به تو ای جان فزا
واجدی و وجدبخش هر وجود چه غم ار من یاوه کردم خویش را
هين سلامت میکند ترجیع من
که خوشی؟ چونی تو از تصدیع من؟
هجدهم
نامه رسید زان جهان بهر مراجعت برم عزم رجوع م یکنم، رخت به چرخ م یبرم
تا بیامدم، دلشده و مسافرم » : شنو، باز به شهر خویش رو گفتم « ارجعی » : گفت که
آن چمن و شکرستان، هیچ نرفت از دلم من بدرونه واصلم، من به حظيره حاظرم
چون به سباغ طير تو اوج هوا مخوف شد بسته شدست راه من، زانک به تن کبوترم
ازین تو غم مخور، ایمن و شادمان بﭙﺮ زانک رفیق امن شد جان کبوتر حرم » : گفت
هرکسی برات حفظ ما دارد در زه قبا در بر و بحر اگر رود باشد راد و محترم
نوح میان دشمنان بود هزار سال خوش عصمت ماش بد به کف غالب بود لاجرم
« چند هزار همچو او بندهی خاص پاک خو هردم م یرسیدشان بار و خفير از درم
« خلیل ز آتشش غم نخورم که من زرم » : گفت « زاب من غم نخورم که من درم » : گفت کلیم
« مسیح مرده را زنده کنم به نام او اکمه را بصر دهم، جانب طب ننگرم » : گفت
« محمد مهين، من به اشارت معين بر قمر فلک زنم، کز قمران من اقمرم » : گلت
صورت را برون کنم پیش شهنشهی روم کز تف او منورم، وز کف او مصورم
چون بروم برادرا هیچ مگو که نیست شد در صف روح حاضرم، گر بر تو مسترم
۲۸
نام خوشم درین جهان باشد چون صبا وزان بوی خوشش عبرفشان زانک به جان معنبرم
ساکن گلشن و چمن پیش خوشان همچو من وارهم از چه و رسن زانک برون چنبرم
بس کن و بحث این سخن در ترجیع بازگو
گرچه به پیش مستمع دارد هر سخن دورو
چونک ز آسمان رسد تاج و سریر و مهتری به که سفر کنی دلا، رخت به آسمان بری
بين همه بحریان به کف گوهر خویش یافته تو به میان جزر و مد در چه شمار اندری؟
هين هله، گاو مرده را شير مخوان و سر منه گر چهکه غره می زند گاو به سحر سامری
گر نمرود برپرد فوق به پر کرکسان زود فتد که نیستش قوت پر جعفری
گرچه کبوتری به فن کبک شکار میکند باز سپید کی شود؟! کی رهد از کبوتری؟!
جان ندهد بجز خدا، عقل همو کند عطا گرچه که صورتی کند، صنعت کف آزری
دردسر تنی مکش کوست به حیله نیم خوش پیش خدای سر نهی، سر بستان آن سری
سر که دهی شکربری، شبه دهی گهر بری سرمه دهی بصر بری، سخت خوش است تاجری
جود و سخا و لطف خو سجدهگری، چو آب جو ترک هوا و آرزو هست سر پیمبری
روضه ی روح سبز بين، ساکن روضه حور عين مست و خراب می روی، نقل ملوک می چری
فرجه ی باغ م یکنی، شادی و لاغ میکنی با صنمان شرم گين، پرد هی شرم می دری
آمده ماه روی تو، جانب های و هوی تو گلبن مشک بوی تو، با قد چست عرعری
روح و عقول سو به سو، سجدهکنان به پیش او کای هوس و مراد جان، سخت لطیف منظری
ای قمران آسمان، زو ببرید رنگ رو وی ملکان بابلی زو شنوید ساحری
سخت مفرح غمی، عیسی چند مریمی جان هزار جنتی، رشک هزار کوثری
این غزل ای ندیم من بیترجیع چون بود؟!
بند کنش که بند تو سلسلهی جنون بود
از سر روزنم سحر گفت به قنجره مهی هی تو بگو که کیستی؟ آنک ندادیش رهی
لاابالیی، خيره کشی، شهنشهی » من تلف وصال تو،لیک تو کیستی؟ بگو گفت: که
بی پر و بال فضل من، بر نﭙﺮد ز تن دلى بیرسن عنایتم، برنشود کس از چهی
عقل ز خط من بود گشته ادیب انجمن عشق ز جام من بود عشرتیی مرفهی
بی رخ خوب فرخم، قامت هرکی گشت خم گر به بهشت خوش شود، باشد گول و ابلهی
بادیها نوشته ی شهر به شهر گشتهی جز بر من مرید را کو کنفی و درگهی؟!
« مرده ز بوی من شود زنده و زنده دولتی گول ز حرف من شود نکته شناس و آگهی
« کدیه می کنم، ای تو حیات هر صنم تا ز تو لافها زنم کامد یار ناگهی » : گفتم
چو من شوم روی، تو به یقين فنا شوی این نبود که با کسی، گنجم من به خرگهی » : گفت
هست مرا بهر زمان، لطف و کرم جهان جهان لیک بکوش و صبر کن، صاف شوی و آنگهی
۲۹
از چه رسید آب را آینهگی؟ ز صافیی از فرح صفا زند، آن گل سرخ قهقهی
کم بود این یگانگی، لیک به راه بندگی صاحب نان و جامگی، هر طرفی ست اسپهی
هست طبیب حاذقی هر طرفی و سابقی نادره عیسیی که او دیده دهد با کمهی
بهر مثال گفتم این بهر نشاط هر حزین لیک نیم مشبهی غره ی هر مشبهی
شرح که بی زبان بود، بیضرر و زیان بود هم تو بگو شهنشها، فایده ی موجهی
ای تو به فکرت ردی خون حبیب ریخته
نیک نگر که او توی، ای تو ز خود گریخته
نوزدهم
ای خواب به روز همدمانم تا بیکس و ممتحن نمانم
چونک دیک بر آتشم نشاندی در دیک چه می پزی، چه دانم
یک لحظه که من سری بخارم ای عشق نمی دهی امانم
از خشم دو گوش حلم بستی تا نشنوی آهوه وفغانم
ما را به جهان حواله کم کن ای جان چو که من نه زین جهانم
بگشای رهم که تا سبکتر جان را به جهان جان رسانم
یاری فرما، قلاوزی کن تا رخت بکوی تو کشانم
ای آنک تو جان این نقوشی
ترجیع کن گرین بنوشی
تیزآب توی، و چرخ ماییم سرگشته چو سنگ آسیاییم
تو خورشیدی و ما چو ذره از کوه برآی تا برآییم
از بهر سکنجبين عسل ده ما خود همه سرکه م یفزاییم
گه خيرهی تو، که تو کجایی گه خيرهی خود که ما کجاییم
گه خيرهی بسط خویش و ایثار یا قبض که مهره در رباییم
گاهی مس و گاه زر خالص گاه از پی هردو کیمیاییم
ترجیع دو، ذوق و میل ایچی
در دادن و در گرفتن از چی
گه شاد بخوردنست و تحصیل گه شاد به خرج آن و تحلیل
چون نخل، گهی به کسب میوه گاهی به نثار آن و تنزیل
گه حاتم وقت اندر ایثار گه عباسی به طوف و زنبیل
۳۰
ما یا آنیم و این دگر فرع یا غير تویم ب یدو تبدیل
ور زانک مرکب از دو ضدیم تذلیل نباشدی و تبجیل
هم اصلاحست عز و ذلش مانندهی رفع و خفض قندیل
بس اصلاحی برای افساد بس افسادی برای تنحیل
بس مرغ ضعیف پرشکسته
خرطوم هزار پیل خسته
بیستم
هله درده می بگزیده که مهمان توم ز پریشانی زلف توپریشان توم
تلخ و شيرین لب ما را ز حرم بيرون آر نقد ده نقد، که عباس حرمدان توم
آنچ دادی و بدیدی که بدان زنده شدم مردهی جرع هی آن چشمهی حیوان توم
باده بر باد دهد هردو جهان را چو غبار وآنگهان جلوه شود که مه تابان تو
وانگهان جام چو جان آرد کين بر جان زن گر نیم جان تو آخر نه ز جانان توم؟
مرکبش دست بود زانک قدح شهبازست که صیادم من و سر فتنهی مرغان توم
وانگه از دست بﭙﺮد سوی ایوان دماغ که گزین مشعله و رونق ایوان تو
آب رو رفت مهان را پی نان و پی آب مژدهای مست که من آب تو و نان توم
بحر بر کف که گرفتست؟ تو باری برگير خوش همی خند که من گوهر دندان توم
من سه پندت دهم، اول توسپند ما باش که خلیلی و نسوزی چو سپندان توم
در خانه هله بگشای که در کوی تویم قصص جایزه برخوان نه که بر خوان توم؟
هين به ترجیع بگردان غزلم را برگو
گر تو شیدا نشدی قصهی شیدا برگو
ز آب چون آتش تو دیگ دماغم جوشید سبک ای سیمبر مشعله سیما برگو
ز پگه جام چو دریا چو به کف بگرفتم صفت موج دل و گوهر گویا برگو
بحر پرجوش چو لالاست بر آن در یتیم کف بزن خوش صفت لولوی لالا برگو
هرکسی دارد در سینه تمنای دگر زان سر چشمه کزو زاد تمنا برگو
جمع کن جمله هوسهای پراکنده به می زان هوس که پنهان شد ز هوسها برگو
ز آفتابی که برآید سپس مشرق جان که بدو محو شود ظل من و ما برگو
شش جهت انس و پری محرم آن راز نیند سر بگردان سوی بیجا و همانجا برگو
چند باشد چو تنور این شکمت پر ز خمير؟! ای خميری دمی از خمر مصفا برگو
چند چون زاغ بود نول تو در هر سرگين؟! خبر جان چو طوطی شکرخا برگو
زین گذر کن، بده آن جام می روحانی صفت شعشعه ی جام معلا برگو
۳۱
مست کن پير و جوان را، پس از آن مستی کن مست بيرون رو ازین عیش و تماشا
هله ترجیع کن اکنون که چنانیم همه که می از جام و سر از پای ندانیم همه
جام بر دست به ساقی نگرانیم همه فارغ از غصه ی هر سود و زیانیم همه
این معلم که خرد بود بشد ما طفلان یکدگر را ز جنون تخته زنانیم همه
پا برهنه خرد از مجلس ما دوش گریخت چونک بيرون ز حد عقل و گمانیم همه
ميرمجلس توی و ما همه در تير تویم بند آن غمزه و آن تير و کمانیم همه
زهره در مجلس مهمان به می از کار ببرد ورنه کژرو ز چه رو چون سرطانیم همه؟
چشم آن طرفهی بغداد ز ما عقل ربود تا ندانیم که اندر همدانیم همه
همچنان کن هله ای جان که چنانیم همه « همه را جمله به تاراج دهم » : گفت ساقی
همچو غواص پی گوهر بینام و نشان غرق آن قلزم ب ینام و نشانیم همه
وقت عشرت طرب انگیزتر از جام مییم در صف رزم چو شمشير و سنانیم همه
نزد عشاق بهاریم پر از باغ و چمن پیش هر منکر افسرده خزانیم همه
می جهد شعله ی دیگر ز زبانهی دل من تا ترا وهم نیاید که زبانیم همه
ساقیا باده بیاور که برانیم همه
که بجز عشق تو از خویش برانیم همه
بیست و یکم
هله، رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم روی ازینجا به جهانی عجبی آوردیم
دوست یک جام پر از زهر چو آورد به پیش زهر چون از کف او بود، به شادی خوردیم
« !؟ خوش باش که بخشیمت صدجان ما کسی را به گزافه ز کجا آزردیم » : گفت
« ابحان چو توی از تن ما جان خواهد گر درین داد، بپیچیم یقين نامردیم » : گفتم
ما نهالیم، بروییم، اگر در خاکیم شاه با ماست چه باکست اگر رخ زردیم؟!
بدرون بر فلکیم و به بدن زیر زمين به صفت زنده شدیم ارچه به صورت مردیم
چونک درمان جوان طالب دردست و سقم ما ز درمان بﭙﺮیدیم و حریف دردیم
جان چو آئینه ی صافی است، برو تن گردیست حسن در ما ننماید چو به زیر گردیم
این دو خانه ست دو منزل به یقين ملک ویست خدمت نو کن و شاباش که خدمت کردیم
چون بیامد رخ تو بر فرس دل شاهیم چون بیامد قدحت، صاف شویم ار دردیم
می دهنده چو توی، فخر همه مستانیم پرورنده چو توی، زفت شویم ار خردیم
هين به ترجیع بگو شرح زبان مرغان
گر نگویی به زبان، شرح کنش از ره جان
در جهان آمد و روزی دو به ما رخ بنمود آنچنان زود برون شد که ندانم که کی بود
۳۲
« ؟ از بهر خدا ای سره مهمان عزیز اینچنين زود کنی معتقدان را بدرود » : گفتم
« ؟ کس دید درین عالم یک روز سپید که سیاه آبه نباریدش ازین چرخ کبود » : گفت
از برای کشش ما و سفر کردن ما پیک بر پیک همی آید از آن اصل وجود
هر غم و رنج که اندر تن ودر دل آید میکشد گوش شما را به وثاق موعود
نیم عمرت به شکایت شد و نیمی در حمد و ذم را بهل و رو به مقام محمود
چه فضولى تو؟ که این آمد و آن بيرون شد کارافزایی تو غير ندامت نفزود
پای در باغ خرد نه، به طلب امن و خلاص سربنه، پای بکش زیر درختان مرود
باد امرود همی ریزد اگر نفشانی میفتد در دهن هرکی دهان را بگشود
این بود رزق کریمی که وفادار بود که ز دست و دهن تو نتوانندربود
قایمم مات نیم، تا بنگویند که مرد که چه کوتاه قیامست و درازست سجود
شرح این زرق که پاکست ز ظلم و توزیع
گوش را پهن گشا تا شنوی در ترجیع
همچو گل خندهزنان از سر شاخ افتادیم هم بدان شاه که جان بخشد، جان را دادیم
آدمی از رحم صنع دوباره زاید این دوم بود که مادر دنیا زادیم
تو هنوز ای که جنینی بنبینی ما را آنک زادست ببیند که کجا افتادیم
نوحه و درد اقارب خلش آن رحم است او چه داند که نمردیم و درین ایجادیم
او چه داند که جهان چیست، که در زندانیست همه دان داند ما را که درین بغدادیم
یاد ما گر بکنی هم به خیالى نگری نه خیالیم، نه صورت نه زبون بادیم
لیک ما را چو بجویی سوی شادیها جو که مقیمان خوش آباد جهان شادیم
پیشه ی ورزش شادی ز حق آموختهایم اندر آن نادره افسون چو مسیح استادیم
مردن و زند هشدن هر دو وثاق خوش ماست عجبیوار نترسیم، خوش و منقادیم
رحما بینهم آید، همچون آییم چو اشداء علی الکفر بود، پولادیم
هر خیالى که تراشی ز یکی تا به هزار هم عدد باشد، و می دانک برون ز اعدادیم
از پی هر طلب تو عوضی از شاهست
همچو عطسه که پیش یرحمکالله است
شربت تلخ بنوشد خرد صحت جو شربتی را تو چه گویی که خوش است و دارو؟
عاشقان از صنم خویش دو صد جور کشند چون بود آن صنمی که حسن است و خوش خو؟
در چنين دوغ فتادی که ندارد پایان منگر واپس، وز هر دو جهان دست بشو
این شب قدر چنانست که صبحش ندمد گشت عنوان برات تو رجال صد قوا
چو از این بحر برون رفتنت اومید نماند احمقی باشد ازین پس طلب خنب و سبو
ز آسمان آید این بخت، نه از عالم خاک کار اقبال و ستار هست، نه کار بازو
۳۳
چون چنين روی بدیدی نظرت روشن شد پشت را باز شناسد نظر تو از رو
هر کرا آخر کار این سبقت خواهد بود هم ز اول بود او شیفته و سوداخو
صدفی باشد گردان به هوای گوهر سینهاش باز شود بیند در خود لولو
« کوکو » : جعد خود را چو بیند بکند ترک کلاه خانه چون یافته شد، بیش نگوید
جوزها گرچه لطیفند و یقين پر مغزند بشکن و مغز برون آور و ترجیع بگو
گرچه بیعقل بود، عقل شد او را هندو
ورچه بیروی بود او بگذشت از بارو
بیست و دوم
هله خیزید که تا خویش ز خود دور کنیم نفسی در نظر خود نمکان شور کنیم
هله خیزید که تا مست و خوشی دست زنیم وین خیال غم و غم را همه در گور کنیم
وهم رنجور همی دارد ره جویان را ما خود او را به یکی عربده رنجور کنیم
غوره انگور شد اکنون همه انگور خوریم وانچ ماند همه را بادهی انگور کنیم
وحی زنبور عسل کرد جهان را شيرین سورهی فتح رسیدست به ما، سور کنیم
ره نمایان که به فن راهزنان فرحاند راه ایشان بزنیم و همه را عور کنیم
جان سرمازدگان را تف خورشید دهیم کار سلطان جهان بخش به دستور کنیم
کشت این شاهد ما را به فریب و به دغل صد چو او را پس ازین خسته و مهجور
تاکنون شحنه ی بد او دزدی او بنماییم مير بودست، ورا چاکر و مأمور کنیم
همه از چنگ ستمهاش همی زاریدند استخوانهای ورا بر بط وطنبور کنیم
کیمیا آمد و غمها همه شادیها شد ما چو سایه پس ازین خدمت آن نور
بی نوایان سپه را همه سلطان سازیم همه دیوان سپه را ملک و حور کنیم
نار را هر نفسی خلعت نوری بخشیم کوهها را ز تجلی همه چون طور کنیم
خط سلطان جهانست و چنين توقیع است
که ازین پس سپس هر غزلى ترجیع است
خیز تا رقص درآییم همه دست زنان که رهیدیم به مردی همه از دست زنان
باغ سلطان جهان را بگشودند صلا همه آسیب بتانست و همه سیبستان
چه شکر باید آنجا که شود زهر شکر؟! چه شبان باید آنجا که شود گرگ شبان؟!
همگی فربهی و پرورش و افزونیست چو نهاد این لبون برسر آن شير لبان
خاص مهمانی سلطان جهانست بخور نه ز اقطاع اميرست و نه از داد فلان
آفتابیست به هر روزن و بام افتاده حاجتت نیست که در زیر کشی زله نهان
ز چه ترسیم که خورشید کمين لشکر اوست که ز نورست مر او را سﭙﺮ و تیغ و سنان
۳٤
این همه رفت، بماناد شعاع رویت که هر آنک رخ تو دید ندارد سر جان
یک زبانه ست از آن آتش خود در جانم که از آن پنج زبانه ست مرا پیچ زبان
هر دو از فرقت تو در تف و پیچاپیچاند باورم م ینکنی، هين بشنو بانگ امان
شير را گر نچشیدی بنگر تربیتش تير را گر بندیدی بشنو بانگ کمان
مثل او نقش نگردد به نظر در دیده هیچ دیده بندیدست مثال سلطان
لیک از جستن او نیست نظر را صبری از ملک تا بسمک از پی او در دوران
هين چو خورشید و مهی از مه و خورشید
میستان نور ز سبحان و بخلقان م یده
زو فراموش شدت بندگی و خدمت من بیوفا نیستی، آخر مکن ای جان چمن
زود بستی ز من و نام من ای دوست دهن « مرا یاری بود » : خود یکی روز نگفتی، که
سخنانی که بگفتیم چو شير و چو شکر وان حریفی که نمودیم پی خمر و لبن
من ز مستی تو گر زانک شکستم جامی نه تو بحر عسلی در کرم و خلق حسن؟
رسن زلف تو گر زانک درین دام فتد صد دل و جان بزند دست به هر پیچ و شکن
بی نسیم کرمت جان نگشاید دیده چشم یعقوب بود منتظر پيراهن
من چو یوسف اگر افتادم اندر چاهی کم از آنک فکنی در تک آن چاه رسن؟
نه تو خورشید بدی بنده چو استارهی روز؟ نه تو چون شمع بدی بنده ترا همچون لگن؟
بی تو ای آب حیات من و ای باد صبا کی بخندد دهن گلشن و رخسار سمن؟!
تا ز انفاس خدا درندمد روحالله مریمان شکرستان نشوند آبستن
نه تو آنی که اگر بر سر گوری گذری در زمان در قدمت چاک زند مرده کفن؟
نه تو ساقی روانها بدهی ششصد سال؟ تن تن چنگ تو م یآمد بی زحمت تن؟
چند بیتی که خلاصهست فرو ماند، تو گو کز عظیمی بنگنجید همی در گفتن
هله من مطرب عشقم دگران مطرب زر
دف من دفتر عشق و دف ایشان دف تر
بیست و سوم
هرگز ندانستم که مه آید به صورت بر زمين آتش زند خوبی و در جمله ی خوبان چنين
کی ره برد اندیشها، کان شير نر زان بیشها بيرون جهد، عشاق را غرفه کند در خون چنين؟
« خمش باری بیا یکبار روی او ببين » : گفتا « بار دگر رفتی درین خون جگر » : گفتم به دل
از روی گویم یا ز خو، از طره گویم یا ز مو از چشم مستش دم زنم، یا عارض او ، یا جبين
حاصل، گرفتار ویم، مست و خراب آن میم شب تا سحر یارب زنان، کالمستغاث، ای مسلمين
اندر خور روی صنم، کو لوح تا نقشی کنم؟! تا آتشی اندر فتد، در دودمان آب و طين
۳٥
من صد چون توم اندر » : از درد هجرانش زمين، رو کرده اندر آسمان وان آسمان گوید که
آید جواب این هردو را، از جانب پنهان سرا کای عاشقان و کم زنان، اینک سعادت در کمين
دولت قلاوزی شده، اندر ره درهم زده در کف گرفته مشعله، از شعل هی عين الیقين
زین شعلهای معتمد، سر دل هر نیک و بد چون موی اندر شيرشد، پیدا مثال یوم دین
کی تشنه ماند آن جگر کو دل نهد بر جوی ما؟! کی بسته ماند مخزنی، بر خازنی کمد امين؟!
ای باغ، کردی صبرها، در دی رسیدت ابرها الصبر مفتاح الفرج، ای صابران راستين
شمع جهانست این قمر، از آسمانست این قمر چون جان بود سودای او، پنهان کنیمش چون
پنهان کنیمش تا ازو جان فرد و تنها می چشد
ترجیع گيرد گوش او، از پردها بيرون کشد
« چون بینیازی تو ز ما حکمت چه بود؟ آخر بگو در خلق چندین چیزها » : میگفت با حق مصطفی
ای جان جهان، گنجی بدم من بس نهان میخواستم پیدا شود آن گنج احسان و عطا » : حق گفت
آیینهی کردم عیان، پشتش زمين، رو آسمان پشتش شود بهتر ز رو، گر بجهد از رو و ریا
گر شيره خواهد می شدن، در خنب جوشد مدتی خواهد قفا که رو شود، بس خوردنش باید قفا
آبی که جفت گل بود، کی آینهی مقبل بود چون او جدا گردد ز گل، آیینه گردد پرصفا
« عذرا شدی از یار بد، یار منی اکنون، بیا » : جانی که پران شد ز تن، گوید بدو سلطان من
مشهور آمد این، که مس از کیمیایی زر شود این کیمیای نادره، کردست مس را کیمیا
نی تاج خواهد نی قبا، این آفتاب از داد حق هست او دو صد کل را کله وز بهر هر عریان قبا
بهر تواضع بر خری، بنشست عیسی، ای پدر ور نی سواری کی کندبر پشت خر باد صبا؟
ای روح، اندر جست و جو کن سر قدم چون آب جو ای عقل، بهر این بقا، شاید زدن طال بقا
چندان بکن تو ذکر حق، کز خود فراموشت شود واندر دعا دو تو شوی، مانند هی دال دعا
دانی که بازار امل، پرحیله است و پر دغل هش دار ای مير اجل، تا درنیفتی در دغا
خواهی که اندر جان رسی، در دولت خندان رسی میباش خندان همچو گل، گر لطف بینی گر جفا
این ترک جوش آمد ولى ترجیع سوم
ای جان پاکی که ز تو جان میپذیرد هر جسد
گر ساقیم حاضر بدی، وز بادهی او خوردمی در شرح چشم جادوش صد سحر مطلق کردمی
گرخاطر اشتر دلم خوش شيرگير او شدی شيران نر را این زمان در زیر زین آوردمی
زان ابروی چون سنبلش، زان ماه زیبا خرمنش زین گاو تن وارستمی بر گرد گردون گردمی
سرمست بيرون آیمی از مجلس سلطان خود فرمان ده هر شهرمی درمان ده هر دردمی
نی درودمی نه کشتمی مطلق خیالى گشتمی نی ترمی، نی خشکمی، نی گرممی، نی سردمی
نی در هوای نانمی، نی در بلای جانمی نی بر زمين چون کوهمی، نی بر هوا چون گردمی
نی سرو سرگردانمی، نی سنبل رقصانمی نی لاله ی لعلين قبا نی زعفران زردمی
۳٦
نی غنچ هی بسته دهان، گشته ز ضعف دل نهان بی این جهان و آن جهان نور خدا پروردمی
« آری چنين و صد چنين پیدا شدی گر زانک من در بند بردا بر دمی » : هر لحظه گوید شاه دین
گرنه چو باران بر چمن من دادمی داد ز من با جمله فردان جفتمی وز جمله جفتان فردمی
ملک از سلیمان نقل شد، ماهی فروشی شد فنش بيرنج اگر راحت بدی، من مور را نازردمی
گر صیف بودی بی زدی، خاری نخستی پای گل ور بیخماری م یبدی، انگور را نفشردمی
گر عقده ی این ساحره از پای جانم وا شدی بر کوری هر رهزنی صد رستم و صد مردمی
جانت بمانا تا ابد ای چشم ما روشن به تو
ای شاد و راد و متلف جان دو صد چون من
بیست و چهارم
امروز به قونیه، میخندد صد مه رو یعنی که ز لارنده، می آید شفتالو
در پیش چنين خنده، جانست و جهان، بنده صد جان و جهان نو ، در م یرسد از هر سو
کهنه بگذار و رو در بر کش یار نو نو بیش دهد لذت، ای جان و جهان، نوجو
عالم پر ازین خوبان، ما را چه شدست ای هر سوی یکی خسرو، خندان لب و شيرین خو
بر چهره ی هر یک بت بنوشته که لاتکبت بر سیب زنخ مرقم من یمشق لایصحو
برخیز که تا خیزیم، با دوست درآمیزیم لالا چه خبر دارد، از ما و ازان لولو؟!
« کوکو » : بهر گل رخسارش، کز باغ بقا روید چون فاخته م یگوید هر بلبل جان
گر این شکرست ای جان، پس چه بود آن ای جان مرا مستی، وی درد مرا دارو
بازآمد و بازآمد، آن دلبر زیبا خد تا فتنه براندازد، زن را ببرد از شو
با خوبی یار من زن چه بود؟! طبلک زن در مطبخ عشق او، شو چه بود؟ کاسه شو
گر درنگری خوش خوش، اندر سرانگشتش نی جیب نسب گيری، نی چادر اغلاغو
شب خفته بدی ای جان، من بودم سرگردان تا روز دهل می زد آن شاه برین بارو
« ای شاه خوش روشن این کار چه کار تست ؟! کو سنجر و کو قتلو » : گفتم ز فضولى من
بنگر آخر از عشق من فاخر هم خواجه و هم بنده، افتاده میان کو » : گفتا
بر طبل کسی دیگر برنارد عاشق سر پيراهن یوسف را مخصوص و شدست این بو
مستست دماغ من، خواهم سخنی گفتن تا باشم من مجرم تا باشم یا زقلو
گيرم که بگویم من، چه سود ازین گفتن؟ گوش همه عالم را بر دوزد آن جادو
ترجیع کنم ای جان گر زانک بخندی
تا از خوشی و مستی بر شير جهد آهو
ای عید غلام تو، وای جان شده قربانت تا زنده شود قربان، پیش لبت خندانت
چون قند و شکر آید پیش تو؟! که میباید بر قند و شکر خندد آن لعل سخ ندانت
۳۷
هرکس که ذلیل آمد، در عشق عزیز آمد جز تشنه نیاشامد از چشمه ی حیوانت
ای شادی سرمستان، ای رونق صد بستان بنگر به تهی دستان، هریک شده مهمانت
پرکن قدحی باده، تا دل شود آزاده جان سير خورد جانا، از مایده ی خوانت
بس راز نیوشیدم، بس باده بنوشیدم رازم همه پیدا کرد، آن باد هی پنهانت
ای رحمت ب یپایان وقتست که در احسان موجی بزند ناگه بحر گهرافشانت
تا دامن هر جانی، پر در وگهر گردد تا غوطه خورد ماهی در قلزم احسانت
وقتیست که سرمستان گيرند ره خانه شب گشت چه غم از شب با ماه درخشانت
ای عید، بیفکن خوان، داد از رمضان بستان جمعیت نومان ده، زان جعد پریشانت
در پوش لباس نو، خوش بر سر منبر رو تا سجده ی شکر آرد، صد ماه خراسانت
ای جان بداندیشش، گستاخ درآ پیشش من مجرم تو باشم، گر گيرد دربانت
در باز شود والله، دربان بزند قهقه بوسد کف پای تو، چو نبیند حيرانت
خنده بر یار من، پنهان نتوان کردن هردم رطلی خنده میریزد در جانت
ای جان، ز شراب مر، فربه شدی و لمتر کز فربهی گردن، بدرید گریبانت
با چهره ی چون اطلس، زین اطلس ما را بس تو نیز شوی چون ما گر روی دهد آنت
زینها بگذشتم من گير این قدح روشن مستی کن و باقی را درده به عزیزانت
چون خانه روند ایشان شب مانم من تنها
با زنگیکان شب تا روز بکوبم پا
امروز گرو بندم با آن بت شکرخا من خوشتر می خندم، یا آن لب چون حلوا؟
من نیم دهان دارم، آخر چه قدر خندم؟! او همچو درخت گل، خندست ز سر تا پا
هستم کن جانا خوش تا جان بدهد شرحش تا شهر برآشوبد زین فتنه و زین غوغا
شهری چه محل دارد کز عشق تو شور آرد؟ دیوانه شود ماهی از عشق تو در دریا
بر روی زمين ای جان، این سایهی عشق آمد تا چیست خدا داند از عشق، برین بالا!
کو عالم جسمانی؟! کو عالم روحانی؟! کو پا و سر گلها؟ کو کر و فر دلها؟!
با مشعله ی جانان، در پیش شعاع جان تاریک بود انجم، ب یمغز بود جوزا
چون نار نماید آن، خود نور بود آخر سودای کلیم الله شد جمله ید بیضا
مگریز ز غم ای جان، در درد بجو درمان کز خار بروید گل، لعل و گهر از خارا
زین جمله گذر کردم ساقی! می جان درده ای گوشهی هر زندان با روی خوشت صحرا
ای ساقی روحانی، پیشآر می جانی تو چشمه ی حیوانی، ما جمله در استسقا
لب بسته و سرگردان ما را مگذار ای جان ساغر هله گردان کن، پر باده ی جان افزا
آن باد هی جان افزا، از دل ببرد غم را چون سور و طرب سازد هر غصه و ماتم را
چون باشد جام جان، خوبی و نظام جان کز گفتن نام جان، دل می برود از جا
« نمی آیم، کاین خار به از خرما » : گفتا که « از محنت، باز آی یکی ساعت » : گفتم به دل
ماهی که هم از اول با حر بیارامد در جوی نیاساید حوضش نشود مأوا
۳۸
گر آبم در پستی، من بفسرم از هستی خورشید پرستم من خو کرده در آن گرما
در محنت عشق او، درجست دوصد راحت
زین محنت خوش ترسان کی باشد جز ترسا؟!
بیست و پنجم
شب مست یار بودم و در های های او حيران آن جمال خوش و شیوهای او
گه دست می زدم که زهی وقت روزگار گه مست م یفتادم بر خاک پای او
هفت آسمان ز عشق معلق زنان او فربه شده ز جام خوش جانفزای او
در هوشها فتاده نهایات بیهشی در گوشها فتاده صریر صلای او
هر بره گوش شير گرفته ز عدل او هر ذره گشاده دهان در ثنای او
هرجا وفاست حاصل، و هرجا که بوالوفاست بگداخته زخجلت و شرم وفای او
چشمت ضعیف میشود از فرص آفتاب صد همچو آفتاب ضعیف از لقای او
چندان بود ضعیف که یک روز چشم را سرمه کشد به لطف و کرم توتیای او
آن نقدهای قلب که بنهادهی به پیش چون ژیوه می طپند پی کیمیای او
هر سوت م یکشند خیالات آن و این والله کشنده نیست بجز اقتضای او
هریک چو کشتییم که برهم همی زنیم بحر کرم وی آمد و ما آشنای او
جانم دهی ولى نکشی، ور کشی بگو من بارها گزارد هام خونبهای او
فرع عنایت تو بود کوشش مرید فرع دعای تست حنين و دعای او
بر بوی آب تست ورا در سراب میل بر بوی نقد تست سوی قلب رای او
چون تاج عشق بر سر تست ای مرید صدق سرمست م یخرام به زیر لوای او
ترجیع هم بگویم زیرا که یار خواست
هر کژ که من بگویم، گردد ز یار راست
امسال سال عشرت و ولت در استوا ای شاد آنکسی که بود طالعش چو ما
دف م یخرید زهره و برهم همی نهاد میساخت چنگ را سر و پهلو و گردنا
در طبع می نهاد هزاران خروش جوش در نای نی نهاد ز انفاس خود نوا
بنیاد عشرتی که جهان آن ندیده است خورشید را چه کار بجز گرمی و ضیا؟!
امسال سال تست، اگر زهره طالعی زهره جنی ببست ازین مژده دست و پا
خوان ابد، نهاد خدا و اساس نو من سال و ماه گفتم، از غيرت خدا
ای شاه، کژنهادهی از مستی آن کلاه چندان گرو شود به خرابات ما قبا؟
جانها فنا شوند ز جام خدای خویش ز اندیشه باز رسته و از جنگ و ماجرا
آنچنان که بود درد بی دوا » : گویند « چون بدیت دران غربت دراز » : گوید که
۳۹
چون ماهیان طپان شده بر ریگهای گرم مهجور از لقای تو ای ماه کبریا
ای زادهی وفاش تو چونی درین جفا؟ « در بحر زاده ایم و به خشکی فتادهایم
منت خدای راست که بازآمدی به بحر چون صوفیان ببند لب از ذکر مامضی
« چنين گفته ی مرا » : زیرا که ذکر وحشت هم وحشتیست نو گفتن ز بعد صلح
در بزم اولیا نه شکوفه نه عربدهست در خرمن خدای، نه رخصست و نی غلا
آنجا سعادتیست که آن را قیاس نیست هر لحظه نو به نو متراقیست اجتبا
ترجیع سیومست، اگر حق نخواستی
جان را به نظم کردن پروا کجاستی
در روضه ی ریاحين میگرد چپ و راست گل دسته بستن تو ندانم پی کراست
گل دسته در هوای عفن پایدار نیست آن را کشیدن این سو، هم حیف و هم
زنجير بسکلد، بسوی اصل خود رود زیرا که پرورید هی آن معتدل هواست
اینجا قباش ماند، یعنی عبارتی اما قبای یوسف، دلرا چو توتیاست
هين جهد کن تو نیز، که بيرون کنی قبا در بحر، بی قبا شدنت شرط آشناست
ای مرد یک قبا، تو قبا بر قبا مپوش گر بحریی، تجمل و پوشش ترا عراست
الفقر فخر گفت رسول خدای ازین سباح فحل و شاه سباحات مصطفاست
کشتی که داشت، هم ز برای عوام داشت بهر پیادهی چو پیاده شوی، سخاست
اما دغل بسیست، تو کشتی شناس باش زیرا که کار دنیا سحرست و سیمیاست
دنیا چو کهرباست و همه که رباید او گندم که مغز دارد، فارغ ز کهرباست
هرکو سفر به بحر کند در سفینهاش او ساکن و رونده و همراه انبیاست
در نان بسی برفتی، در آب هم برو از بعد سير آب یقين مفرشت سماست
زین سان طبق طبق، متعالى همی شوی اما علای مرتبه جز صورت علاست
این ره چنين دراز به یکدم میسرست این روضه دور نیست، چو رهبر ترا
آری، دراز و کوته در عالم تنست اما بر خدا، نه صباحست و نی مساست
گر در جفا رود ره وگر در وفا رود
جان توست، جان تو از تو کجا رود؟!
بیست و ششم
ای جان مرا از غم و اندیشه خریده جان را بستم در گل و گلزار کشیده
دیده که جهان از نظرش دور فتادهست نادیده بیاورده دگرباره، بدیده
جان را سبکی داده و ببریده ز اشغال تا دررسد اندر هوس خویش جریده
جولاهه کی باشد که دهی سطنت او را؟! پا در چه اندیشه و سودا بتنیده
٤۰
آن کس که ز باغت خرد انگور، فشارد شيرین بودش لاجرم ای دوست عقیده
آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها باشند درختان تو از میوه خمیده
جان را زند آ، باغ صلاهای تعالوا جان در تن پرخون پر از ریم، خزیده
چون گنج برآزین حدث ای جان و جهان گير در گوش کن این پند من، ای گوشه گزیده
پیسه رسنست این شب و این روز، حذر کن کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده
این گردن ما زین رسن پیسهی ایام کی گردد چون گردن احرار، رهیده؟
از بولهب و جفتی او، چونک ببریم بینیم ز خود (حبل مسد) را سکلیده
بی فصل خزان گلشن ارواح شکفته بیکام و دهان هر فرس روح چریده
افسار گسسته فرس، و رفته به صحرا مرعا و قرو دیده و ازهار دمیده
ترجیع کنم تا که سر رشته بیابند
مستان همه از بهر چنين گنج، خرابند
هی هی، این جنبش و این شورش و این رقص تو تا » : باد آمد و با بید همی گوید
ز خود پرس ای برده مرا از سرو، ای داده مرا می » : می گوید آن بید، بدان باد
اندر تن من یک رگ، هشیار نماندست ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی
« از مردم هشیار بجو قصه و تاریخ کين سابقه کی آمد، وان خاتمه تا کی
خمش کن که نه کی دانم و نی » : گویم که « کیسن » : آن ترک سلامم کند و گوید
آن معتزلى پرسد، معدوم نه شیء است ؟ بیخود بر من شیی بود، و با خود لاشی
لب بر لب دلدار چو خواهی که نهی تو از خویش تهی باش، بیاموز ازان نی
اندیشه مرا برد سحرگاه به باغی باغی که برون نیست ز دنیا، و نه در وی
آنک نترسم ز زمستان و نه از دی » : پرسیدم کای باغ عجایب تو چه باغی؟ گفت
نزدیکم و دورم ز تو چون ماه و چو خورشید وین دور نماند چو کند راه،خدا طی
گيرم که نبینی به نظر چشمهی خورشید نی گرمیت از شمس بدافسردگی از فی؟
هين دور شو از سردی و بفزای ز گرمی تا صیف شود بهمنت و رشد شود غنی
خورشید نماید خبر بیدم و بیحرف بربند لب از ابجد و از هوز و حطی
ترجیع سوم را چو سرآغاز نهادیم
بس مرغ نهان را که پر و بال گشادیم
برجه که رسیدند رسولان بهاری انگیخت شکاران تو آن شاه شکاری
از دشت عدم تا بوجودست بسی راه آموخت عدم را شه، الاقی و سواری
در باغ زهر گور یکی مرده برآمد بنگر به عزیزان که برستند ز خواری
در زلزلت الارض خدا گفت زمين را امرزو کنم زنده هر آن مرده که داری
ابرش عوض آب همی روح فشاند
٤۱
تو شرم نداری که بنالى ز نزاری؟ !
بیست و هفتم
ای درد دهندهام دوا ده تاریک مکن جهان، ضیا ده
درد تو دواست و دل ضریرست آن چشم ضریر را صفا ده
نومید همی شود بهر غم نومید شونده را رجا ده
هر دیده که بهر تو بگرید کحلش کش و نور مصطفی ده
شکرش ده، وانگهیش نعمت صبرش ده، وانگهش بلا ده
گر جان ز جهان وفا ندارد از رحمت خویششان وفا ده
خوی تو خوش است، هم کار تو عطاست، هم عطا ده
آن نی که دم تو خورد روزی بازش ز دم خوشت نواده
این قفل تو کردهی برین دل بفرست کلید و دلگشا ده
کس طاقت خشم تو ندارد این خشم ببر عوض رضا ده
غم منکر بس نکير آمد زومان بستان به آشنا ده
رحم آر برین فغان و تشنیع
ورنه کنمش قرین ترجیع
چون باخبری ز هر فغانی زین حالت آتشين، امانی
مهمان من آمدست اندوه خون ریز و درشت میهمانی
یک لقمه کند هزار جان را کی داو، دهد به نیم جانی
هر سیلی او چو ذوالفقاری هر نکتهی او یکی سنانی
زو تلخ شده دهان دریا چون تلخ شد آنچنان دهانی؟!
دریاچه بود؟! که از نهیبش پوشید کبود، آسمانی
ماییم سرشتهی نوازش پروردهی نازنين جهانی
خو کرده به سلسبیل و تسنیم با ساقی چون شکرستانی
با جمع شکر لبان رقاص هر لحظه عروسیی و خوانی
این عیش و طرب دریغ باشد کاشفته شود به امتحانی
حیفست که مجلس لطیفان ناخوش شود از چنين گرانی
ترجیع سوم رسید یارا
هم بر سر عیش آر ما را
٤۲
در چاه فتاد دل، برآرش بیچاره و منتظر مدارش
ور وعده دهیش تا به فردا امروز بسوزد این شرارش
بخشای برین اسير هجران بر جان ضعیف ب یقرارش
هرچند که ظالمست و مجرم مظلوم و شکسته دل شمارش
گشتست چو لاله غرقهی خون گشتست چو زعفران عذارش
خواهد که به پیش تو بميرد اینست همیشه کسب و کارش
یاری دگری کجا پسندد آن را که خدا به دست یارش؟
آن را که بخواندهی تو روزی مسپار بدست روزگارش
هرچند به زیر کوه غم ماند اندیشهی تست یار غارش
امسال چو ماه میگدازد میآید یاد وصل پارش
راهی بگشا درین بیابان ماهی بنما درین غبارش
گر شرح کنم تمام پیغام
میمانم از شراب و از جام
بیست و هشتم
ای آنک ما را از زمين بر چرخ اخضر میکشی زوتر بکش، زوتر بکش، ای جان که خوش
امروز خوش برخاستم، با شور و با غوغاستم امروز و بالاترم، کامروز خوشتر م یکشی
امروز مر هر تشنه را، در حوض و جو میافکنی ذاالنون و ابراهیم را در آب و آذر م یکشی
امروز خلقی سوخته، در تو نظرها دوخته تا خود کرا پیش از همه امروز دربر م یکشی
ای اصل اصل دلبری، امروز چیز دیگری از دل چه خوش دل میبری، وز سر چه خوش سر
ای آسمان، خوش خرگهی، وی خاک، زیبا درگهی ای روز، گوهر می دهی، وی شب، تو عنبر
ای صبحدم، خوش می دمی، وی باد، نیکو همدمی وی مهر، اختر می کشی، وی ماه، لشکر م یکشی
ای گل، به بستان م یروی، وی غنچه پنهان میروی وی سرو از قعر زمين، خوش آب کوثر می کشی
ای روح، راح این تنی، وی شرع، مفتاح منی وی عشق شنگ و ره زنی، وی عقل ، دفتر
ای باده، دفع غم توی، بر زخمها مرهم توی وی ساقی شيرین لقا، دریا به ساغر می کشی
ای باد، پیکی هر سحر، کز یار میآری خبر خوش ارمغانیهای آن زلف معنبر م یکشی
ای خاک ره، در دل نهان داری هزاران گلستان وی آب، بر سر می دوی، وز بحر گوهر م یکشی
ای آتش لعلين قبا، از عشق داری شعلها بگشاده لب چون اژدها، هر چیز را درمی کشی
ترجیع این باشد که تو ما را به بالا می کشی
آنجا که جان روید ازو، جان را بدانجا می کشی
عیسی جان را از ثری، فوق ثریا میکشی بیفوق و تحتی هر دمش تا رب اعلی
٤۳
متانند موسی چشمها از چشم پیدا میکنی موسی دل را هر زمان بر طور سینا م یکشی
این عقل ب یآرام را، میبر که نیکو میبری وین جان خون آشام را می کش که زیبا
تو جان جان ماستی، مغز همه جانهاستی از عين جان برخاستی، ما را سوی ما
ماییم چون لا سرنگون وز لا تومان آری برون تا صدر الا کشکشان، لا را بالا م یکشی
از تست نفس بتکده، چون مسجد اقصی شده وین عقل چون قندیل را بر سقف مینا
شاهان سفیهان را همه، بسته به زندان میکشند تو از چه و زندانشان سوی تماشا می کشی
تن را که لاغر م یکنی، پر مشک و عنبر میکنی مر پشهی را پیش کش، شهﭙﺮ عنقا م یکشی
زاغ تن مردار را، در جیفه رغبت میدهی طوطی جان پاک را، مست و شکرخا
نزدیک مریم بی سبب، هنگام آن درد و تعب از شاخ خشک بی رطب هر لحظه خرما
یوسف میان خاک و خون در پستی چاهی زبون از راه پنهان هردمش ای جان به بالا
یونس به بحر بیامان محبوس بطن ماهیی او را چو گوهر سوی خود از قعر دریا
در پیش سرمستان دل، در مجلس پنهان دل خوان ملایک م ینهی، نزل مسیحا م یکشی
ترجیع دیگر این بود، کامروز چون خوان می کشی
فردوس جان را از کرم در پیش مهمان م یکشی
درد دل عشاق را، خوش سوی درمان میکشی هر تشنهی مشتاق را، تا آب حیوان می کشی
خود کی کشی جز شاه را؟ یا خاطر آگاه را هرکس که او انسان بود او را تو این سان
سلطان سلطانان توی، احسان بیپایان توی در قحط این آخر زمان، نک خوان احسان
پیش دو سه دلق دنی، چندان تواضع میکنی گویی کمینه بند هی، خوان پیش سلطان می کشی
زنبیلشان پر م یکنی، پر لعل و پر در میکنی چون بحر رحمت خس کشد زنبیل ایشان
الله یدعو آمده آزادی زندانیان زندانیان غمگين شده، گویی به زندان می کشی
فرعون را احسان تو از نفس ثعبان میخرد گرچه به ظاهر سوی او تهدید ثعبان م یکشی
بر تخت ملکت من برم تو سر مکش تا من کشم چون تو پریشان » : فرعون را گفته کرم
فرعون گفت: این رابطه از تست و موسی واسطه مانند موسی کش مرا، کو را تو پنهان می کشی
موسی ما ناخوانده، سوی شعیبی رانده چون عاشقی درمانده، بر وی چه دندان
موسی ما طاغی نشد، وز واسطه ننگش نبد ده سال چوپانیش کرد، چون نام چوپان
ای شمس تبریزی، ز تو این ناطقان جوشان شده این کف به سر بر می رود، چون سر به کیوان
ترجیع دیگر این بود، ای جان که هردم م یکشی
افزون شود رنج دلم، گر لحظهی کم می کشی
ای آنک ما را م یکشی، بس بیمحابا میکشی تو آفتابی ما چو نم، ما را به بالا می کشی
چند استخوان مرده را، بار دگر جان میدهی زندانیان غصه را، اندر تماشا م یکشی
زین پیش جانها برفلک بودند هم جان ملک جان هردو دستک میزند، کو را همانجا
٤٤
ای مهر و ماه و روشنی، آرامگاه و ایمنی ره زن، که خوش ره میزنی، می کش، که زیبا
ای آفتاب نیکوان، وی بخت و اقبال جوان ما را بدان جوی روان، چون مشک سقا
بدو چون سوی سودا » : چون دیدم آن سغراق نو، دستار و دل کردم گرو اندیشه را گفتم
ای عقل هستم می کنی،وی عشق مستم میکنی هرچند پستم م یکنی، تا رب اعلا م یکشی
ای عشق می کن حکم مر، ما را ز غير خود ببر ای سیل م یغری، بغر، ما را به دریا م یکشی
ای جان، بیا اقرار کن، وی تن، برو انکار کن ای لا، مرا بردار کن، زیرا بالا می کشی
هرکس که نیک و بد کشد، آن را بسوی خود کشد الا تو نادر دلکشی، ما را سوی ما م یکشی
ای سر، تو از وی سرشدی، وی پا، ز وی رهبر از کبر چون سر مینهی؟ وز کاهلی پا
ای سر، تو از وی سرشدی، وی پا، ز وی رهبر از کبر چون سر مینهی؟ وز کاهلی پا
ای سر، بنه سر بر زمين، گر آسمان میبایدت وی پای، کم رو در وحل، گر سوی صحرا
ای چشم منگر در بشر، وی گوش، مشنو خير و وی عقل مغز خر مخور، سوی مسیحا می کشی
والله که زیبا میکشی، حقا که نیکو م یکشی
بیدست و خنجر میکشی، بیچون و بی سو می کشی
بیست و نهم
با شير رو به شانگی آوردمان دیوانگی افزودمان بیگانگی با هر بت یکدانگی
از باد هی شبهای تو و ز مستی لبهای تو وز لطف غبغبهای تو آخر کجا فرزانگی؟!
ای رستم دستان نر باشی مخنثتر ز غر با این لب همچون شکر گر ماندت مردانگی
آه از نغولیهای تو، آه از ملولیهای تو آه از فضولیهای تو، یکسان شو از صد
با لعل همچون شکرش، وز تابش سیمين صد سنگ بادا بر سرش گر در کند دو
جان را ز تو بیچارگی، بیچارگی یکبارگی ویرانی و آوارگی، صد خانه و صد خانگی
ای صاف همچون جام جم، پیشت چون چنگ گشتم من به خم، اندر غم
مخدوم شمسالدین شهم، هم آفتاب و هم مهم
بر خاک او سر مینهم، هم سر بود زان متهم
ای فتن هی انگیخته، صد جان به هم آمیخته ای خون ترکان ریخته، با لولیان بگریخته
در سای هی آن لطف تو، آخر گشایم قلف تو در سر نشسته اﻟﻒ تو، زان طره ی آویخته
از چشم بردی خوابها، زین غرقهی گردابها زان طرهی پر تابها، مشکی به عنبر بیخته
ای رفته در خون رهی، تورشک خورشید و با این همه شاهنشهی، با خاکیان آمیخته
از برق آن رخسار تو، وز شعلهی انوار تو وز حلم موسی وار تو، از بحر گرد انگیخته
ای شمع افلاک و زمين، ای مفخر عشقت نشسته در کمين، خون هزاران
جان در پی تو میدود وندر جهانت میجود صد گنج آخر کی شود؟ در کاغذی درپیخته
٤٥
مخدوم شمسالدین! مرا کشتی درین یک ماجرا
این عفو بسته شد چرا؟ ای خسرو هر دو سرا
ما جمله بیخوابان شده، در خوابگه رقصان شده ای ماه ب ینقصان شده و انجم ز مه رقصان شده
صفرام از سودای تو، از جسم جانافزای تو از وعدهی جانهای تو، جانها بگه رقصان شده
زان روی همچون ماه تو، شاهان چشم در راه در عين لشکرگاه تو، شاه وسپه رقصان شده
ای مفخر روحانیان، وی دیدهی ربانیان سرها ز تو شاد یکنان، بر سر کله رقصان شده
قومی شده رقصان دین، با صد هزاران آفرین قومی دگر منکر چنين اندر سفه رقصان شده
تبریز و باقی جهان با هرک را عقلست و جان از روی معنی ونهان، در عشق شه رقصان شده
میدان فراخست ای پسر، تو گوشهای ما گوشه ای
همچون ملخ در کشت شه، تو خوشهای ما خوشه ای
سی ام
عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب
عجب لطف بهاری تو، عجب مير شکاری تو دران غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه می خوانی؟
عجب حلوای قندی تو، امير بیگزندی تو عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی
عجبتر از عجایبها، خبير از جمله غایبها امان اندر نواییها، به تدبير، و دوا دانی
ز حد بيرون به شيرینی، چو عقل کل بره بینی ز بیخشمی و بی کینی، به غفران خدا مانی
زهی حسن خدایانه، چراغ و شمع هر خانه زهی استاد فرزانه، زهی خورشید ربانی
زهی پربخش، این لنگان، زهی شادی دلتنگان همه شاهان چو سرهنگان غلامند، و توسلطانی
به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گيرد چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی
یکی نیم جهان خندان، یکی نیم جهان گریان ازیرا شهد پیوندی، ازیرا زهر هجرانی
دهان عشق می خندد، دو چشم عشق میگرید که حلوا سخت شيرینست و حلواییش پنهانی
مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی
بدین مفتاح کوردم، گشاده گر نشد مخزن
کلیدی دیگرش سازم، به ترجیعش کنم روشن
توی پای علم جانا، به لشکرگاه زیبایی که سلطان السلاطینی و خوبان جمله طغرایی
حلاوت را تو بنیادی، که خوان عشق بنهادی کی سازد اینچنين حلوا جز آن استاد
جهان را گر بسوزانی، فلک را گر بریزانی جهان راضیست و میداند که صد لونش
شکفتست این زمان گردون بریحانهای گوناگون زمين کف در حنی دارد، بدان شادی که
٤٦
بیا، پهلوی من بنشين، که خندیم از طرب پیشين که کان لذت و شادی، گرفت انوار بخشایی
به اقبال چنين گلشن، بیاید نقد خندیدن تو خندان روتری یا من؟ کی باشم من؟ تو
توی گلشن منم بلبل، تو حاصل بنده لایحصل بیا کافتاد صد غلغل، به پستی و به بالایی
توی کامل منم ناقص، توی خالص منم مخلص توی سور و منم راقص، من اسفل تو معلایی
چو تو آیی، بنامیزد، دوی از پیش برخیزد تصرفها فرو ریزد به مستی و به شیدایی
تو ما باشی مها ما تو، ندانم که منم یا تو شکر هم تو، شکر خا تو، بخا، که خوش همی
وفادارست میعادت، توقف نیست در دادت عطا و بخشش شادت، نه نسیه ست و نه
به ترجیع سوم یارا، مشرف کن دل ما را
بگردان جام صهبا را، یکی کن جمله دلها را
سلام علیک ای دهقان، در آن انبان چها داری؟ چنين تنها چه می گردی؟ درین صحرا چه م یکاری؟
زهی سلطان زیبا خد، که هرکه روی تو بیند اگر کوه احد باشد، بﭙﺮد از سبکساری
حدیث لطف و خوش دل مهمان خود جویی، سر مستان خود خاری « ؟ چه م یگویی » : مرا گویی
ایا ساقی قدوسی، گهی آیی به جاسوسی گهی رنجور را پرسی، گهی انگور افشاری
گهی دامن براندازی، که بر تردامنان سازی گهی زینها بﭙﺮدازی، کی داند در چه بازاری؟
سلام علیک هر ساعت، بر آن قد و بر آن قامت بر آن دیدار چون ماهت، بر آن یغمای هشیاری
سلام علیک مشتاقان! بر آن سلطان، بر آن خاقان سلام علیک ب یپایان، بر آن کرسی جباری
چه شاهست آن، چه شاهست آن؟ که شادی چه ماهست آن؟ چه ماهست آن؟ برین ایوان زنگاری
تو مهمانان نو را بين، برو دیگی بنه زرین بپز گر پروری داری، وگر خرگوش کهساری
وگر نبود این و آن، برو خود را بکن قربان وگر قربان نگردی تو، یقين م یدان که مرداری
خمش باش و فسون کم خوان، نداری لذت مستان چرایی بی نمک ای جان، نه همسایه ی نمکساری؟
رسیدم در بیابانی، کزو رویند هستیها
فرو بارد جزین مستی از آن اطراف مستیها
سی و یکم
اگر سوزد درون تو چو عود خام، ای ساقی بیابی بوی عودی را که بوی او بود باقی
یکی ساعت بسوزانی، شوی از نار نورانی بگيری خلق ربانی، به رسم خوب اخلاقی
چو آتش در درونت زد، دو دیدهی حس بردوزد رخت چون گل برافروزد ز آتشهای مشتاقی
توی چون سوخت، هو باشد، چو غيرش سوخت او به هر سویی ازو باشد دو صد خورشید اشراقی
تو زاهد م یزنی طعنی، که نزدیکم به حق یعنی بسی مکی که در معنی بود او دور و آفاقی
ز صاف خمر ب یدردی، ترا بو کو؟ اگر خوردی یکی درکش اگر مردی، شراب جان را واقی
شدی ای جفت طاق او، شدی از می رواق او همی بوسی تو ساق او، چو خلخالى بر آن ساقی
٤۷
ببستی چشم از آب و گل، بدیدی حاصل حاصل از آن پخته شدی ای دل، که اندر نار اشواقی
برین معنی نمی افتی، چو در هر سایه میخفتی بهست خویشتن جفتی، وز آن طاق ازل طاقی
تو ای جان رسته از بندی، مقیم آن لب قندی قبای حسن برکندی، که آزاد از بغلطاقی
پدر عقلست اگر پوری وگرنه چغد رنجوری چرا تو زین پدر دوری؟ گه از شوخی گه از عاقی
گهی پر خشم و پرتابی، به دعوی حاجب البابی گهی خود را همی یابی، ز عجز افتاده در قاقی
یکی شاهی به معنی صد، که جان و دل ز من بستد که جزوی مر مرا نبود طبیب و دارو و راقی
به پیش شاه انس و جان، صفای گوهر و مرجان تو جان چون بازی ای بی جان که اندر خوف املاقی؟
توی آن شه که خون ریزی، که شمس الدین تبریزی به سوق حسن بستیزی، کساد جمله اسواقی
عطای سر دهم کرده، قدحها دم به دم کرده
همه هستی عدم کرده، دو چشم از خود به هم کرده
الا ای شاه یغمایی، شدم پرشور و شیدایی مرا یکتاییی فرما، دوتا گشتم ز یکتایی
دو تایم پیش هر احول، یکن این مشکل من حل توی آخر تو اول، توی دریای بینایی
زهی دریا، زهی گوهر، زهی سر و زهی سرور زهی نور و زهی انور در آن اقلیم بی جایی
چنان نوری که من دیدم، چنان سری که بشنیدم اگر از خویش ببریدم، عجب باشد؟! چه فرمایی؟
که گردیدیش افلاطون، بدان عقل و بدان قانون شدی بتر ز من مجنون، شدی بی عقل و سودایی
چو مرمر بوده ام من خود، مگر کر بودهام من خود چه اندر بوده ام من خود؟! ز بدخویی و بدرایی
ولیک آن ماه رو دارد، هزاران مشک بو دارد چگونه پای او دارد، یکی سودای صفرایی؟!
دریغا جان ندادستم، چو آن پر برگشادستم که تا این دم فتادستم، ازان اقبال و بالایی
شبی دیدم به خواب اندر، که میفرمود آن مهتر کزان میهای جان پرور، تو هم با ما و ب یمایی
هزاران مکر سازد او، هزاران نقش بازد او اگر با تو بسازد او، تو پنداری که همتایی
نپنداری ولى مستی، ازان تو بیدل و دستی ز می بد هرچه کردستی، که با می هیچ برنایی
چو از عقلت همی کاهد، چو بیخویشت همی دارد همی عذر تو م یخواهد، چو تو غرقاب میهایی
گوهری ای جان، چه گوهر؟ بلک دریایی » : بدیدم شعل هی تابان، چه شعله؟ نور بیپایان بگفتم
مهی، یا بحر، یا گوهر، گلی، یا مهر، یا عبهر ملی یا باد هی احمر، به خوبی و به زیبایی
توی ای شمس دین حق، شه تبریزیان مطلق فرستادت جمال حق برای علم آرایی
گروهی خویش گم کرده، به ساقی امر قم کرده
شکمها همچو خم کرده، قدحها سر به دم کرده
ز بادهی ساغر فانی حذر کن، ورنه درمانی وگرچه صد چو خاقانی، به تیغ قهر یزدانی
ز قيرستان ظلمانی، ایا ای نور ربانی که از حضرت تو برهانی، مگر ما را تو برهانی
ایا ساقی عزم تو، بدان توقیع جزم تو نشان ما را به بزم تو، که آنجا دور گردانی
نه ماهی و تو آبی؟ نه من شيرم تو مهتابی؟ نه من مسکين تو وهابی؟ نه من اینم؟ نه تو آنی؟
٤۸
نه من ظلمت؟ نه تو نوری؟ نه من ماتم؟ نه تو سوری نه من ویران تو معموری؟ نه من جسمم؟ نه تو جانی
قدحها را پیاپی کن، براق غصها پی کن خردها را تو لاشی کن، ز ساغرهای روحانی
بیارا بزم دولت را، که بر مالیم سبلت را نواز، آن چنگ عشرت را به نغمتهای الحانی
در آن مجلس که خوبانند، ز شادی پای کوبانند ز بیخویشی نمی دانند، که اول چیست، یا ثانی
زهی سودای ب یخویشی، که هیچ از خویش نندیشی که پس گشتی تو یا پیشی، که خشتک یا گریبانی
ز بیخویشی از آن سوتر، همی تابد یکی گوهر یکی مه روی سیمين بر، مر او را فر سلطانی
دو صد مفتی در آن عقلش، همی غلطد در آن نقلش ز بستان یکی بقلش، زهی بستان و بستانی
همی بیند یکایک را، چنان همچون یقين شک را زده از خشم آهک را، به چشم گوهر کانی
حلالش باد نازیدن، زهی دید و زهی دیدن نتان از خویش ببریدن، و او خویش است م یدانی
کیست آن شاه شمسالدین، ز تبریز نکو آیين
زهی هم شاه و هم شاهين، درین تصویر انسانی
سی و دوم
شاهنشه مایی تو و به گلبرگ مایی هرجا که گریزی، بر ما باز بیایی
گر شخص تو اینجاست من از راه ضميری میبینمت ای عشوه ده ما که کجایی
آنجا که برستست درخت تو وطنساز زیرا ز صولست ترا رو حفزایی
برپایه ی تخت شه شاهان به سجود آی تا باز رهد جان تو از ننگ گدایی
ویرانه به جغدان بگذار و سفری کن بازآ بکه قاف تجلی، که همایی
اینها همه بگذشت بیا، ای شه خوبان کاستون حیاتی تو، و قندیل سرایی
خوانی بنهادند و دری بازگشادند مستانه درآ زود، چه موقوف صلایی؟!
گر جملهع جهان شمع و می و نوش بگيرد سودای دگر دارد مخمور خدایی
اندر قفص ار دانه و آبست فراوان کو طنطنه و دبدب هی مرغ هوایی؟
این هم بگذشت، ای که ز تو هیچ گذر نیست سغراق وفا گير، که سلطان وفایی
آن ساغر شاهانهی مردانه بگردان تا گردد جانها خوش و جانباز و بقایی
نه باده دلشور و نه افشردهی انگور از دست خدا آمد، وز خنب عطایی
ای چشم من و چشم دو عالم به تو روشن دادی به یکی ساغرم از مرگ رهایی
ای مست شده و آمده، که زاهد وقتم ای رنگ رخ و چشم خوشت داده گوایی
جان شاد بدانست که یکتاست درین عشق هرچند گرو گردد دستار و دو تایی
خندید جهان از نظر و رحمت عامش
بس کن، که به ترجیع بگوییم تمامش
ای مست شده از نظرت اسم و مسما وی طوطی جان گشته ز لبهات شکرخا
٤۹
ما را چه ازین قصه که گاو آمد و خر رفت هين وقت لطیفست، از آن عربده بازآ
ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم ای جان و ولى نعمت هر وامق و عذرا
هم دایه جانهایی و هم جوی می و شير هم جنت فردوسی و هم سدره ی خضرا
« محالست و علالا » : جز این بنگوییم، وگر نیز بگوییم گویند خسیسان که
خواهی که بگوییم، بده جام صبوحی تا چرخ برقص آید و صد زهر هی زهرا
هرجا ترشی باشد اندر غم دنیا میغرد و می پرد از انجای دل ما
برخیز و بخیلانه در خانه فروبند کانجا که توی خانه شود گلشن و صحرا
این مه ز کجا آمد و این روی چه رویست؟ این نور خدایست تبارک و تعالا
هم قادر و هم فاخر و هم اول و آخر اول غم و سودا و بخرید بیضا
آن دل که نلرزیدت و آن چشم که نگریست یارب، خبرش ده تو ازین عیش و تماشا
تا شید برآرد به سر کوه برآید فریاد برآرد که تمنیت تمنا
نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد شاباش زهی سلسله ی جذب و تقاضا
در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست؟ هر لحظه مرا گيرد این عشق ز بالا
هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست گر صادق و جدست و گر عشوه و تیبا
هر عشوه که دربان دهدت دفع و بهانه ست
هیچ مرو، شاه بخانه ست « که برو » : گوید
بر دلبر ما هیچ کسی را مفزایید مانندهی او نیست کسی، ژاژ مخایید
ور زانک شما را خلل و عیب نمودست آن آینه پاک آمد، معیوب شمایید
بسته ست مگر روزن این خانهی دنیا خورشید برآمد، هله، بر بام برآیید
روزن چو گشاده نبود خانه چو گورست تیشه جهت چیست چو روزن نگشایید؟
آگاه چو نبویت ز آغاز و ز آخر چون گوی بغلتید که خوش بی سر و پایید
تسلیم شده در خم چوگان الهی گر در طرب و شادی و، گر رهن بلایید
در خنب جهان همچو عصيرید گرفتار چون نیک بجوشید، ازین خنب برآیید
ای حاجتهایی که عطاخواه شدستید آخر بخود آیید، شما عين عطایید
در عشق لقایید شب و روز و خبر نیست ادراک شما را، که شما نور لقایید
جویی عجب و تو ز همه چیز
آن بوالعجبانید که شاهید و گدایید
سی و سوم
رها کن ناز، تا تنها نمانی مکن استیزه، تا عذرا نمانی
مکن گرگی، مرنجان همرهان را که تا چون گرگ در صحرا نمانی
٥۰
دو چشم خویشتن در غیب دردوز که تا آنجا روی، اینجا نمانی
منه لب بر لب هر بوسه جویی که تا ز آن دلبر زیبا نمانی
ز دام عشوه پر خود نگهدار که تا از اوج و از بالا نمانی
مشو مولای هی ناشسته رویی که تا از عشق، مولانا نمانی
مکن رخ همچو زر از غصهی سیم که تا زین سیم، ز آن سیما نمانی
چو تو ملک ابد جویی به همت ازین نان و ازین شربا نمانی
رها کن عربده، خو کن حلیمی که تا از بزم شاه ما نمانی
همی کش سرمهی تعظیم در چشم پیاپی، تا که نابینا نمانی
چو ذره باش پویان سوی خورشید که تا چون خاک، زیر پا نمانی
چو استاره به بالا شبروی کن که تا ز آن ماه بی همتا نمانی
مزن هر کوزه را در خنب صفوت که تا از عروةالوثقی نمانی
ز بعد این غزل ترجیع باید
شراب گل مکرر خوشتر
چو در عهد و وفا دلدار مایی چو خوانیمت، چرا دل وار نایی؟
چو الحمدت همی خوانیم پیوست کچون الحمد دفع رنجهایی
درآ در سینها کرام جانی درآ در دیدها که توتیایی
فرو کن سر ز روزنهای دلها که چاره نیست هیچ از روشنایی
چو عقلی بیتو دیوانه شود مرد چو جانی، کس نمی داند کجایی
چو خمری، در سر مستان درافتی برآیند از حیا و پارسایی
نباشد حسن بیتصدیع عشاق که نبود عیدها بی روستایی
اگر چیزی نمیدانم به عالم همی دانم که تو بس جا نفزایی
چه جولانها کنند جانها چو ذرات که تو خورشید از مشرق برآیی
به جانبازی گشادهدار، دو دست که حاتم را تو استاد سخایی
مکش پای از گلیم خویش افزون که تا داناتر آیی از کسایی
عدو را مار و ما را یار میباش که موسی صفا را تو عصایی
تمسک کن به اسباب سماوات که در تنویر قندیل سمایی
به ترجیع سوم مرصاد بستیم
که بر بوی رجوع یار مستیم
ایا خوبی، که در جانها مقیمی به وقت بی کسی جان را ندیمی
ز تو باغ حقایق برشکفتست نباتش را هم آبی، هم نسیمی
چو خوبان فانی و معزول گردند تو در خوبی و زیبایی مقیمی
٥۱
به وقت قحط بفرستی تو خوانی خذوا رزقا کریما من کریم
سهیلی دیگری در چرخ معنی یزکی کل روح کالادیم
درآری نیمشب، روشن شرابی بگردانی، که اشرب یا حمیمی
زهی ساقی، زهی جام، و زهی می نعیم قی نعیم فی نعیم
هزاران صورت زیبا و دلبر یولدهم شرابک من عقیم
حباب آن شراب و صفوت او شفاء فی شفاء للسقیم
تصاعد سکره فی ام رأس ازال اللوم فی طبع اللیم
شود صحرای بیپایان اخضر فواد ضیقه کقلب میم
فطوبی للندامی والسکارا اذا ماهم حسوها حسوهیم
ز یسقون رحیقا نوش میکن وخل ذاالتحدث یا کلیمی
کسی که آفتاب آمد غلامش
همی آید به مشتاقان سلامش
سی وچهارم
جهان اندر گشاده شد جهانی که وصف او نیاید در زبانی
حیاتش را نباشد خوف مرگی بهارش را نگرداند خزانی
در و دیوار او افسانه گویان کاوخ و سنگ او اشعار خوانی
چو جغذ آنجا رود، طاوس گردد چو گرگ آنجا رود، گردد شبانی
به رفتن چون بود، تبدیل حالى نه نقلی از مکانی تا مکانی
بخارستان پا بر جای بنگر ز نقل حال گردد گلستانی
ببين آن صخره پا بر جای مانده چه سيران کرد، تا شد لعل کانی
بشوی از آب معنی دست صورت که طباخان بگسردند خوانی
ملایک بين بزاییده ز دیوان نزاید اینچنینی، آنچنانی
بسی دیدم درختی رسته از خاک کی دید از خاک رسته آسمانی؟!
چو یخرج حی من میت عیان شد جماد مرده شد صاحب عیانی
ز قطرهی آب دیدم که بزاید قبای ، رستمی، یا پهلوانی
ندیدم من که از باد خیالى برون آید بهشتی یا جنانی
ز ترجیع این غزل را ترجمان کن
به نوعی دیگرش شرح و بیان کن
ایا دری که صد رو مینمایی هزاران در ز هرسو می گشایی
ولیک از عزت و اشراف و غيرت
٥۲
خفا اندر خفا اندر خفایی
سی پنجم
زهی دریا زهی بحر حیاتی زهی حسن و جمال و فر ذاتی
ز تو جانم براتی خواست از رنج یکی شمعی فرستادش، براتی
ز تندی عشق او آهن چو مومست زهی عشق حرون تند عاتی
ولیکن سر عشقش شکرستان ز نخلستان ز جوهای فراتی
« هاتی » : شکر لب، مه رخان جام بر کف تو میگو هر کرا خواهی که
ز هر لعل لبی بوست رسیده تو درویشی و آن لعلش زکاتی
در آن شطرنج اگر بردی تو، شاهی ولى کو بخت پنهان؟! چونک ماتی
خداوند شمس دین دریای جانبخش تو شورستان درین دولت، مواتی
زهی شاهی، لطیفی، بینظيری که مجموعست ازو جان شتاتی
اگر تبریز دارد حبهی زو چه نقصان گر شود از گنجها، تی
هزاران زاهد زهد صلاحی
ز تو خونش مباح و او مباحی
زهی کعبه که تو جانبخش حاجی زهی اقبال هر محتاج راجی
هر آن سر کو فرو ناید به کیوان ز روی فخر، بر فرقش تو تاجی
نهاده سر به تسلیم و به طاعت به پیشت از دل و جان هر لجاجی
زهی نور جهان جان، که نورت نه از خورشید و ماهست و سراجی
همه جانها باقطاع مثالت که بعضی عشری، و بعضی خراجی
خداوند! شمس دینا! این مدیحت بجای جاه و فرت هست هاجی
ایا تبریز، بستان باج جانها که فرمان ده توی بر جان و باجی
مزاج دل اگر چون برف گردد ز آتشهای تو گردد نتاجی
هرآن جان و دلى کان زنده باشد ز مهر تستشان دایم تناجی
در آن بازار کز تو هست بویی زهی مر یوسفان را بی رواجی
به چرخ چارمت عیسیست داعی
به پیش دولتت چاوش ساعی
ز شاه ماست ملک با مرادی که او ختمست احسان را، و بادی
گر احسان را زبان باشد بگردد به مدح و شکر او سیصد عبادی
٥۳
بدان سوی جهان گر گوش داری چه چاوشان جانندش منادی!
دهان آفرینش باز مانده ازان روزی که دیدستش ز شادی
« تا زادی، چنين روزی نزادی » : همی گوید به عالم او به سوگند که
یکی چندی نهان شو تا نگردد همه بازار مه رویان کسادی
« ؟ چون فتادی » : بدیدم عشق خوانی را فتاده به خاک و خون بگفتم
« !؟ که تو خونریز جمله عاشقانی تو نیزک دل چنين بر باد دادی
« دیدهام چیزی که صد ماه ازو سوزند در نار ودادی » : بگفتا
خداوند شمس دین! آخر چه نوری؟ فرشته یا پری، یا تش نژادی
به تبریز آ دلا، از لحر عشقش
چو بندهی عیب ناک اندر مزادی
سی و ششم
فتاد این دل به عشق پادشاهی دو عالم را ز لطف او پناهی
اگر لطفش نماید رخ به آتش ز آتشها برون روید گیاهی
چو بردابرد حسنش دید جانم برفت آن های و هویم، ماند آهی
اگر حسنش بتابد بر سر خاک ز هر خاکی برآید قرص ماهی
قیامتهای آن چشم سیاهش بپوشانید جانم را سیاهی
ز تلخ هجر او، شکر چو زهری ز خون خونين شده هر خاک راهی
زمين تا آسمان آتش گرفتی اگر نی مژده دادی گاه گاهی
دو صد یوسف نماید از خیالش که هریک را ذقن بر، طرفه چاهی
بهر چاهی ازان چهها درافتم چو یوسف ز آن چه افتم من به
ایا مخدوم شمسالدین
ازین جانهای پرآتش
چو چنگ عشق او بر ساخت سازی به گوش جان عاشق گفت رازی
بزد در بیشهی جان، عشقش آتش بسوزانید هرجا بد مجازی
نمازی گردد آن جانی که دارد به پیش قبل هی حسنش نمازی
ز فر جان عشقانگیز شاهی نهد بر اطلس بختش طرازی
هر آن زاغی که چید از خرمن او یکی دانه، دمی وا گشت بازی
زرایرهای روحی میسرایند ز عشق روی او پرد هی حجازی
چه م یترسی ز مردن؟! رو تو بستان ز عشقش عمر ب یمرگی، درازی
چه عمری، عمر شيرینی، لطیفی لطیفی، مست عشقی، پا کبازی
٥٤
ولیکن ناز، او را زیبد ای جان مکن زنهار با نازش، تو نازی
خداوند شمس دین، زان جام پیشين
بریزا در دهان جان ریشين
سی و هفتم
ای بانگ و صلای آن جهانی ای آمده تا مرا بخوانی
ما منتظر دم تو بودیم شادآ، که رسول لامکانی
هين، قصهی آن بهار برگو چون طوطی آن شکرستانی
افسرده شدیم و زرد گشتیم از زمزم هی دم خزانی
ما را برهان ز مکر این پير ما را برسان بدان جوانی
زهر آمد آن شکر، که او داد سردی و فسردگی نشانی
پا زهر بیار و چارهی کن کز دست شدیم ما، تو دانی
زین زهر گیاهمان برون بر هم موسی عهد و هم شبانی
پیش تو امانت شعیبم ما را بچران به مهربانی
تا ساحل بحر و روضه ما را در پیش کنی و خوش برانی
تا فربه و با نشاط گردیم از سنبل و سوسن معانی
پنهان گشتند این رسولان
از ننگ و تکبر ملولان
ای چشم و چراغ هردو دیده ما را بقروی جان کشیده
ما را ز قرو میار بيرون ناخورده تمام، و ناچریده
لاغر چو هلال ماند طفلی سه ماه ز شير وا بریده
بگذار به لطف طفل جان را اندر بر دایه در خزیده
چون نالهی ما به گوشت آمد آن را مشمار ناشنیده
در لب، سر شاخ سخت گيرد هر سیب که هست نارسیده
از بیم، که تا نیفتد از شاخ ماند ب یذوق و پژمریده
جان نیست ازان جماد کمتر با دایهی عقل برگزیده
سه بوسه ز تو وظیفه دارم ای بر رخ من سحر گزیده
تا صلح کنیم بر دو، امروز زیرا که ملولى و رمیده
خامش، که کریم دلبرست او اخلاق و خصال او حمیده
هين، خواب مرو که دزد و لولى
دزدید کلاهت از فضولى
٥٥
این نفس تو شد گنه فزایی کرمی بد و گشت اژدهایی
شب مرداری، حرام خواری روز اخوت و دزد و ژاژخایی
رو داد بخواه از اميری صاحب علمی، صواب رایی
نبود بلد از خلیفه خالى مخلوق کیست، ب یخدایی؟!
رنجور بود جهان به تشویش بیعدل و سیاست و لوایی
بیماری و علت جهان را شمشير بود پسين دوایی
هنگام جهاد اکبر آمد خیز ای صوفی، بکن غزایی
از جوع ببر گلوی شهوت شوریده مشو به شوربایی
تن باشد و جان، سخای درویش اینست اصول هر سخایی
بگداز به آتشش، که آتش مر خامان راست کیمیایی
خاموش که نار نور گردد ساقی شود آتش و سقایی
صد خدمت و صد سلام از ما
بر عقل کم خموش گویا
سی وهشتم
هر روز بگه ز در درآیی بر دست شراب آشنایی
بر ما خوانی سلام سوزان یا رب، چه لطیف و خوش، بلایی!
ما را ببری ز سر به عشوه دیوانه کنی، و های هایی
ما را چه عدم، چه هست، چون در نیست، وجود مینمایی
دی کرده هزار گونه توبه بگرفته طریق پارسایی
چون بیند توبه روی خوبت داند که عدوی تو بهایی
بگریزد توبه و دل او را فریادکنان، بیا، کجایی؟
رسید مرگ توبه از توبه دگر مجو کیایی » : گوید که
توبه اگر اژدهای نر بود ای عشق، زمرد خدایی
ترجیع نهم به گوش قوال
تو گوش رباب را همی مال
ای بسته ز توبه بیست ترکش بستان قدحی رحیق و درکش
زیرا که فضای بیامانست آن زلف معنبر مشوش
ای شاهد وقت، وقت شه رخ سودت نیکند رخ مکرمش
٥٦
بینی کردن چه سود دارد؟ با آن که دهان زنی چو گربش
سجده کن و سر مکش چو ابلیس پیش رخ این نگار مهوش
از شش جهت است یار بيرون پرنور شده ز روش هر شش
دلدار امروز سخت مستست پرفتنه و غصه و مخمش
جان دارد صدهزار حيرت از حسن منقش منقش
از عشق زمين پر از شقایق در عشق فلک چنين منعش
خاموش و شراب عشق کمنوش ایمن شو از ارتعاش و مرعش
چون لعل لبت نمود تلقين
بر دل ننهیم بند لعلين
تا ساقی ما توی بیاری کفرست و حرام، هوشیاری
ای عقل، اگرچه بس عزیزی در مست نظر مکن به خواری
گر آن، داری، نکو نظر کن کان کو دارد، تو آن نداری
گر پای ترا بتی بگيرد یکدم نهلد که سر به خاری
دیوانه شوی که تو ز سودا در ریگ سیاه، تخم کاری
در مرگ حیات دید عارف چون رست ز دیدهای ناری
نورآمد و نار را فرو کشت دی را بکشد دم بهاری
در چشم تو شب اگرچه تيرهست در دیده ی او کند نهاری
« مستی و خوشی و پرخماری » می گوید عشق با دو چشمش
بس کردم، تا که عشق بیمن تنها بکند سخن گزاری
امروز دلست آرزومند
چون طره اوست بند بربند
سی ونهم
مستیان در عربده، رفتند و رفتم گوشهی با دو یار رازدان و همره و هم توشه ی
اندران گوشه بدیدم آفتابی کز تفش جان و دل چون قازغان شد جوش اندر
پست و بالای نهاد من هوای او گرفت چون ملخ در کشت افتد بر سر هر خوشه ی
من خود از فتنه و بلا بگریختم در گوشها خود من از دیگ بلا برداشته سر پوش هی
عشق شمس الدین خداوندم یکی غوغاییست گرچه ز اول ساکنک آمد چنان خاموش هی
وصل همچون جبرئیل و هجر چون خناس شد
وحی جبریل امين سوزندهی وسواس شد
٥۷
کی توان کردن نصیحت عاشق اوباش را؟! کی توان پوشیدن این عیش پدید وفاش را
جام مستوری که خام عشق او اندر کشید در قلاشی می بسوزد عالم قلاش را
هرکه بیند روی او، او گشت آلتون تاش او لیک شاهان را نباشد چه بود آلتو نتاش را؟!
این چه خورشیدیست آخر کز برای عشق او میبسوزد همچو هیزم جان و دل خفاش را
نزد آن خورشید شمسالدین تبریزی برید از دل من زاری و افغان و این غوغاش را
عشق شمسالدین چو خمر و جان من چون کاس شد
از خداوندیش چون آن نور جان ایناس شد
مرغ جان از جمله و باز فراقت کاغ کرد بر نوازش گاه تو یعنی دل من داغ کرد
یک شراب تلخ داد از جام خود هجران بدل جمله شادی تا به شير مادر استفراغ کرد
کو زمانی که وصالت برگذشت از روی لطف سوی خارستان جانم جملگی را باغ کرد
نور شمس الدین خداوندم عدم را هست کرد چه عجب گر شور هی را او به باغ و راغ کرد
در غمی بودم که جانم قصد رفتن کرده بود زنده کردش این خیالت کو بخوانش لاغ کرد
جان من چون درکشید آن جام خاص خاص را
در زمان برهم زند هم زهد و هم اخلاص را
چهلم
هله نوش کن شرابی، شده آتشی به تیزی سوی من بیا و بستان بدو دست، تا نریزی
قدح و می گزیده، ز کف خدا رسیده چو خوری، چنان بیفتی که به حشر بر نخیزی
و اگر کشی تو گردن، ز می و شراب خوردن دهمت به قهر خوردن، تو ز من کجا گریزی؟!
بربود جام مهرش، چو تو صد هزار سرکش بستان قدح، نظر کن، که تو با کی م یستیزی
شه خوش عذار را بين، که گرفت باده بخشی سر زلف یار را بين، که گرفت مشک بیزی
چو ز خود برفت ساقی، بدهد قدح گزافی چو ز خود برفت مطرب، بزند ره حجازی
ز می خدای یابی تف و آتش جوانی هنر و وفا نیابی ز حرارت غریزی
بستان قدح، نظر کن به صفا و گوهر او نه ز شيره است این می به خدا، و نی مویزی
بدرون صبر آمد فرج، و ره گشایش بدرون خواری آمد شرف و کش و عزیزی
بهلم سخ نفزایی، بهلم حدیثخایی تو بگو که خوش ادایی، عجبی، غریب چیزی
ترجیع کن بسازش، چو عروس نو، جهازی که عروس می بنالد بر تو ز ب یجهیزی
عدم و وجود را حق به عطا همی نوازد
پدرت اگر ندارد ملکت جهاز سازد
٥۸
هله ای غریب نادر، تو درین دیار چونی؟ هله ای ندیم دولت، تو درین خمار چونی؟
ز فراق، شهریاری، تو چگونه میگذاری هله ای گل سعادت، به میان خار چونی؟
تو ای بهار » : به تو باغ و راغ گوید که « درآتشیم بیتو » : به تو آفتاب گوید که
چو توی حیات جانها، ز چه بند صورتستی؟ چو توی قرار دلها، هله، ب یقرار چونی؟
توی جان هر عروسی، توی سور هردو عالم خردم بماند خيره، که تو سوگوار چونی؟
نه تو یوسفی به عالم؟ بشنو یکی سالم که میان چاه و زندان، تو باختیار چونی؟
هله آسمان عزت، تو چرا کبود پوشی؟ هله آفتاب رفعت، تو درین دوار چونی؟
پدرت ز جنت آمد، ز بلای گندمی دو چو هوای جنتستت، تو هریسه خوار چونی؟
به میان کاسه لیسان، تو چو دیک چند جوشی؟ به میان این حریفان، تو درین قمار چونی؟
تو بسی سخن بگفتی، خلل سخن نهفتی محک خدای دیدی، تو در اضطرار چونی؟
ز چه رو خموش کردی، تو اگر ز اهل دردی بنظر چو ره نوردی، تو در انتظار چونی؟
رخت از ضمير و فکرت به یقين اثر بیابد
چو درون کوزه چیزی بود از برون تلابد
به جناب غیب یاری، به سفر دوید باری ز فخ زمانه مرغی سره، برپرید، باری
هله ای نکو نهادا، که روانت شاد بادا که به ظاهر آن شکوفه ز چمن برید، باری
هله، چشم پرنم، تو، زخدای باد روشن که ز چشم ما سرشک غم تو چکید، باری
چرد آهوی ضميرت ز ریاض قدس بالا که ز گرگ مرگ صیدت بشد و رمید باری
سوی آسمان غیبی، تو چگونهی و چونی؟ که بر آسمان ز یاران اسفا رسید، باری
برهانش ای سعادت، ز فراق و رنج وحشت که ز دام تنگ صورت، بشد و رهید، باری
ز جهان برفت باید، چه جوانی، و چه پيری خوش و عاشق و مکرم، سبک و شهید، باری
به صلای تو دویدم، ز دیار خود بریدم به وثاق تو رسیدم، بده آن کلید، باری
اگر آفتاب عمرم، بمغاربی فروشد بجز آن سحر ز فضلت، سحری دمید، باری
وگر آن ستاره ناگه، بفسرد از نحوست من از آفتاب غیبی شده ام سعید، باری
و اگر سزای دنیا نبدم، به عمر کوته کرم و کرامتت را دل من سزید، باری
هله ساقی از فراقت شب و روز در خمارم
تو بیا که من ز مستی سر جام خود ندارم
چهل و یکم
تو برو، که من ازینجا بنمیروم به جایی کی رود ز پیش یاری، قمری، قمر لقایی؟!
تو برو، که دست و پایی بزنی به جهد و کسبی که مرا ز دست عشقش بنماند دست و پایی
٥۹
که به عقل خودشناسی، تو بهای هر متاعی که مرا نماند عقلی ز مهی، گرا نبهایی
بر خلق عشق و سودا گنهی کبيره آمد که برو ملامت آمد ز خلایق و جفایی
ز برای چون تو ماهی، سزد اینچنين گناهی که صوابکار باشد خرد از چنين خطایی
نه به اختیار باشد غم عشق خوبرویان کی رود به اختیاری سوی درد بی دوایی؟!
چو بدید چشم عالم، فر و نور صورت تو گرود که هست حق را جز ازین سرا سرایی
هله بگذر ای برادر، ز حجاب چرخ اخضر چو تو فارغی ز گندم، چه کنی در آسیابی؟!
ز بلای گندم آمد پدر بزرگت اینجا به هوای نفس افتد دل و عقل را جلایی
که همیشه درد باشد بنشسته در بن خم به سر خم آید آنگه که بیابد او صفایی
به جناب بحر صافی، برویم همچو سیلی که خوش است بحر او را که بداند آشنایی
تو که جنس ماهیان، سوی بحر ازان روانی که به حوض و جو نیابی تو فراخی و فضایی
نم و آب حوض و جیحون همه عاریهست و تو مدار از عوارض خردا طمع وفایی
نشد این سخن مشرح ، ترجیع را بیان کن
ثمرات عشق برگو، عقبات را نشان کن
هله ای فلک، به ظاهر اگرت دو گوش بودی ز فغان عشق، جانت چه خروشها نمودی!
غلطم، ترا اگر خود نبدی وصال و فرقت تن تو چو اهل ماتم، بنپوشدی کبودی
وگر از پیام دلبر به تو صیقلی رسیدی همه زنگ سینه ات را به یکی نفس زدودی
هله ای مه، ار دل تو سر و سرکشی نکردی کله جلالتت را به خسوف کی ربودی؟!
و اگر نه لطف سابق ره مغفرت سﭙﺮدی گره خسوفها را ز دلت کجا گشودی؟!
و اگر نه قبض و بسطی عقبات این رهستی ز چه کاهدی تن تو ز محاق و کی فزودی؟!
اگر نه مهر کردی دل و چشم را قضاها ز تو دام کی نهفتی؟! به تو دانه کی نمودی؟!
و اگر نه بند و دامی سوی هر رهی نهادی به حفاظ و صبر کس را گه عرض کی ستودی؟!
و اگر نه هر غمی را دهدی مفرح آن شه همه تیغ و تير بودی، نه سﭙﺮ بدی، نه خودی
و اگر نه جان روشن ز خدا صفت گرفتی نه فن و صفاش بودی، نه کرم بدی نه جودی
شده است آن جمالش ز دو چشم بد منزه که بلندتر ازان شد که بدو رسد حسودی
چه غمست قرص مه را تو بگو ز زخم تيری؟! چه برد ز سر احمد دل تيره ی جهودی؟!
ز جمال فرخش گو، ترجیع گو و خو شگو
که مباد ز آب خالى شب و روز، اینچنين جو
چمن و بهار خرم، طرب و نشاط و مستی صنم و جمال خوبش، قدح و درازدستی
از من گلست و لاله، که چمن نمود کاله هله سوی بزم گل شو که تو نیز م یپرستی
پیشکر سرو و سوسن به شکوفه صد زبان شد سمن از عدم روان شد، تو چرا فرو نشستی؟!
خمش، برو ازینجا، که درخت را شکستی » : پی ناز گفت گلبن، به عتاب و فن به بلبل که
٦۰
« این خو که تو داری ای جفاگر نه سقیم ماند اینجا، نه طبیب و نه مجستی » به جواب گفت
گل سوری از عیادت پرسید زعفران را که رخ از چه زرد کردی ز خمار سر چه بستی؟
« ز داغ عشق زردم تو نیازموده ی غم، ز کسی شنیده استی » : به جواب گفت او را که
زویش جواب آمد که ز خاکی و ز پستی « بچه فن بلند گشتی » : به چنار گفت سبزه
« بنه آن کله و رستی » : به جواب گفت خندان « ز چه روی بسته چشمم » : به شکوفه گفت غنچه
هله ای بتان گلشن، به کجا بدیت شش مه؟ بعدم، بدیم، ناگه ز خدا رسید هستی
تو هم از عدم روان شو، به بهار آن جهان شو ز ملوک و خسروان شو، که مشرف الستی
ز بنفشه ارغوان هم خبری بجست آن دم بگزید لب که مستم به سر تو، ای مهستی
چو بدید مستی او، حرکات و چستی او به کنار درکشیدش، که ازین میان تو جستی
بنگر سخای دریا، و خموش کن چو ماهی برهان شکار دل را، که تو از برون شستی
بگذشت شب، سحر شد، تو نخفتی و نخوردی
نفسی برو بیاسا، تو از آن خویش کردی
چهل و دوم
ماییم و بخت خندان، تا تو امير مایی ای شیوهات شيرین، تو جان شیوهایی
آن لب که بسته باشد، خندان کنیش در حين چشمی که درد دارد، او را چو توتیایی
سوگند خورده باشد، تا من زیم، نخندم سوگند او بسوزد، چون چهره برگشایی
هر مرده ی که خواهی برگير و امتحان کن پاره کند کفن را، گيرد قدح ربایی
روزی که من بميرم، بر گور من گذر کن تا رستخیز مطلق، از خیز من نمایی
خود کی بميرد آنکس که ساقیش توبودی؟! سرسبز آن زمینی، که تش کنی سقایی
همراه باش ما را، گو باش صد بیابان تا بردریم آن ره، ما را چو دست و پایی
« !؟ از دوری رهست این، یا خود ز خيره رایی « !؟ تا کی روید بر سر » : گفتم به ماه و اختر
ای مه که تو همامی، گه زار و گه تمامی در روز چون خفاشی، شب صاحب لوایی
یک چیز را کمالى، یک چیز را وبالى یک چیز را هلاکی، یک چیز را دوایی
« شاگرد ماه من شو، زیر لواش میرو تا وارهی ز تلوین، در عصمت خدایی
اگر تو خواهی، کاشکال را بشویم » : گفتا
« ترجیع کن، که تا من احوال را بگویم
ای بازگشت جانها در وقت جان پریدن وقت کفن بریدن، وقت قبا دریدن
ای گفته: جان چه باشد؟! یا آن جهان چه باشد؟ ای جان، به لب رسیدی، آمد گه رسید
ای دل که کف گشودی، از این آن ربودی چیزی نماندت ای دل، الا که دل طپیدن
گه سیم و زر کشیدی، که سیمبر کشیدی داد آن کشش خمارت هنگام جان کشیدن
٦۱
ای رفته از تباهی، در خون مرغ و ماهی آنچ چشید جانشان، باید ترا چشیدن
ای شاد آنک از حق آموخت سحر مطلق پیش از اجل چو شيران، پیش اجل دویدن
دو گوش را ببستن، از عشوهی حریفان آنک آخر او ببرد، پیشين ازو بریدن
از خاک زاد هی وز بستان خاک مستی لب را بشو ز شيرش، در قوت دل چریدن
تا شيرخواره باشی، دندان دل نروید از قوت روح آید دندان دل دمیدن
میل کباب جستن، طمع شراب خوردن اندر مزید ناید، با شيرها مزیدن
ای در هوس نشسته، وی هردو گوش بسته پنبه ز گوش برکش، تا دانی این شنیدن
پنبه اگر نکندی، پنبهی دگر میفزا
ترجیع دیگر آمد، یک دم به خویش بازآ
چهل و سوم
زین دودناک خانه گشادند روزنی شد دود و، اندر آمد خورشید روشنی
آن خانه چیست؟ سینه و آن، دود چیست؟ فکر ز اندیشه گشت عیش تو اشکسته گردنی
بیدار شو، خلاص شو از فکر و از خیال یارب، فرست خفته ی ما را دهل زنی
خفته هزار غم خورد از بهر هیچ چیز در خواب، گرگ بیند، یا خوف ر هزنی
در خواب جان ببیند صد تیغ و صد سنان بیدار شد، نبیند زان جمله سوزنی
چه غمهای بیهده خوردیم و عمر رفت به وسواس هر فنی » : گویند مردگان که
بهر یکی خیال گرفته عروسیی بهر یکی خیال بپوشیده جوشنی
« آن سور و تعزیت همه با دست این نفس نی رقص ماند ازان و نه زین نیز شیونی
ناخن همی زنند و ، رخ خود همی درند شد خواب و نیست بر رخشان زخم ناخنی
کو آنک بود با ما چون شير و انگبين؟ کو آنک بود با ما چون آب و روغنی؟
اکنون حقایق آمد و خواب خیال رفت آرام و مأمنیست، نه ما ماند و نی منی
نی پير و نی جوان، نه اسيرست و نی عوان نی نرم و سخت ماند، نه موم و نه آهنی
یک رنگیست و یک صفتی و یگانگی جانیست بر پریده و وارسته از تنی
این یک نه آن یکیست، که هرکس بداندش
ترجیع کن که در دل و خاطر نشاندش
ای آنک پای صدق برین راه میزنی دو کون با توست، چو تو همدم منی
هیچ از تو فوت نیست، همه با تو حاضرست ای از درخت بخت شده شاد و منحنی
هر سیب و آبیی که شکافی به دست خویش بيرون زند ز باطن آن میوه روشنی
زان روشنی بزاید یک روشنی نو از هر حسن بزاید هر لحظه احسنی
بر میوها نوشته که زینها فطام نیست بر برگها نبشته، ز پاییز، ایمنی
٦۲
ای چشم کن کرشمه، که در شهره مسکنی وی دل مرو ز جا، که نکو جای ساکنی
بسیار اغنیا چو درختان سبز هست این نادره درخت ز سبزی بود غنی
بس سنگ یک منی ز سر کوه درفتد آن سنگ کوه گردد، کو، رست از منی
زیرا که هر وجود همی ترسد از عدم کندر حضیض افتد، از ربوه ی سنی
ای زاد هی عدم، تو بهر دم جوانتری وی رهن عشق دوست، تو هر لحظه ارهنی
هستی میان پوست که از مغز بهترست عریان میان اطلس و شعری و ادکنی
گر زانک نخل خشکی در چشم هر جهود با درد مریم، آری صد میو هی جنی
مینا کن برونی، و بینا کن درون دنیا کجا بماند، در دور تو، دنی؟!
ای جان و ای جهان جهانبين و آن دگر
و ای گردشی نهاده تو در شمس و در قمر
ای آنک در دلى، چه عجب دلگشاستی! یا در میان جانی، بس جانفزاستی
آمیزش و منزهیت، در خصومتند که جان ماستی تو، عجب، یا تو ماستی
گر آنی و گر اینی، بس بحر لذتی جمله حلاوت و طرب و عطاستی
از دور نار دیدم، و نزدیک نور بود گر اژدها نمودی، ما را عصاستی
تو امن مطلقی و بر نارسیدگان اینست اعتقاد که خوف و رجاستی
چون یوسفی، بر اخوان جمله کدورتی یعقوب را همیشه صفا در صفاستی
مجنون شدیم تا که ز لیلی بری خوریم ای عشق، تو عدوی همه عقلهاستی
ای عقل، مس بدی تو و از عشق زر شدی تو کیمیا نه ی، علم کیمیاستی
ای عشق جبرئیل در راز گستری گویی که وحی آر همه انبیاستی
آنکس که عقل باشدش او این گمان برد و از گمان عقل و تفکر جداستی
هرگز خطا نکرد خدنگ اشارتت وانکو خطا کند، تو غفور خطاستی
گر باد را نبینی، ای خاک خفته چشم گر باد نیست از چه سبب در هواستی
گرچه بلند گشتی، از کبر دور باش از کبر شدم دار، که با کبریاستی
از ماه تا به ماهی جوید نشاط
بسیار گو شدند، پی اختلاط، تو
چهل و چهارم
گر مه و گز زهره و گر فرقدی از همه سعدان فلک اسعدی
نیستی از چرخ و ازین آسمان سخت لطیفی، ز کجا آمدی؟
چونک به صورت تو ممثل شوی ماه رخ و دلبر و زیبا قدی
از تو پدید آمده سودای عشق وز تو بود خوبی و زیبا خدی
٦۳
گم شدهی هر دل و اندیشهی هرچه شود یاوه توش واجدی
خاتم هر ملک و ممالک توی تاج سر هر شه و هر سیدی
نوبت خود بر سر گردون زدند چونک دمی خویش بر ایشان زدی
هر بدیی کو به تو آورد رو خوب شود، رسته شود از بدی
ای نظرت معدن هر کیمیا ای خود تو مشعلهی هر خودی
در خور عامست چنين شرحها کو صفت و معرفت ایزدی؟
گر برسد برق ازان آسمان گيرد خورشید و فلک کاسدی
گرد نیایند وجود و عدم
عاشقی و شرم، دو ضدند هم
چون تلف عشق موبد شدی گر تو یکی روح بدی صد شدی
مست و خراب و خوش و بیخود شود خلق، چو تو جلوهگر خود شدی
ای دل من باده بخور فاش فاش حد نزنندت، چو تو بیحد شدی
حد اگر باشد هم بگذرد شاد بمان تو که مخلد شدی
ای دل پرکینه مصفا شدی وی تن دیرینه، مجدد شدی
مست همی باش و میا سوی خود چون به خود آیی، تو مقید شدی
روح چو بست و بدن همچو خاک آبی و از خاک مجرد شدی
تيره بدی در بن خنب جهان راوقی اکنون و مصعد شدی
خواست چراغت که بميرد ولیک رو که به خورشید موید شدی
جان تو خفاش بد و باز شد چونک درین نور معود شدی
هم نفسی آمد، لب را ببند تا بکی ام دم تو درآمد شدی
ساقی جان آمد با جام جم
نوبت عشرت شد خامش کنیم
wWw.YasBooks.Com


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
درس عبرت از روزگار
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : شنبه 28 فروردين 1395

ملاقات حضرت ابراهيم عليه السلام با ماريا، عابد پير 

حدود 22 قرن پيش ، شخصى بود به نام (ماريا) كنار دريا زندگى مى كرد، او منظره هاى زيبا و قشنگ دريا و دشت سرسبز، گياهان ، شكوفه ها، گلهاى قشنگ و شاداب ، دلربا، و مرغان و پرندگان رنگارنگ ، گوناگون رفت و آمد آنها و صدا و ترانه و چه چه دلنواز آنها، آن هم در هواى بسيار مطبوع و گواراى بهارى كنار دريا را مى ديد و مى شنيد.
غروب كنار دريا و شب مهتابى و ستارگان چشمك زن و هوا و فضاى معطر و با صفاى صبحگاهان و خيلى چيزهاى ديگر را نيز مى ديد كه همه با نظم ، زيبايى و قشنگى مخصوصى ، هر كدام در جاى خود به زندگى ادامه مى دهند.
با خود مى گفت : اينها همه نشانه وجود خداى بزرگ است ، او است كه چنين منظره هاى شاد و باصفا را پديد آورده ، او است كه اين نظم و هماهنگى را آفريده ، اوست كه ماه و خورشيد و كوه و دشت و دريا و پرندگان و آهوهاى قشنگ را خلق كرده است ... آرى اين همه نقشه هاى عجيب كه در در و ديوار جهان موجود است ، همه نشانه هاى اوست ، بنابراين هركس درباره خداى آنها نينديشد، همچون نقش ديوار خواهد بود.
ماريا دور از اجتماع ، با فكر آزاد و باز خود به زودى پى برد كه خداوند بزرگ ، اين جهان را آفريده و بايد به سوى او رفت و بندگى او كرد.
از آن پس (ماريا) دل از دنيا كنده و لباس مويين مى پوشيد، و همواره در ياد خدا بود، و ستايش و سپاس او مى كرد، و چون عاشق دلداده ، با همه وجود به عبادت خدا مشغول بود صداى دلنواز بلبلان ، كنار غنچه هاى رنگارنگ ، و صوت امواج ملايم دريا، و ناله مناجات گونه پرندگان ديگر در نيمه هاى شب و سحرگاهان باعث مى شد كه ماريا بيشتر عبادت خدا كند، و سجده هايش را طولانى تر نمايد و هماهنگ با ساير موجودات به راز و نياز با خدا بپردازد.
او ديگر از آن پس (عابد) خوانده مى شد، زيرا چنان شيفته خدا شده بود كه همواره در ياد خدا بود و عاشقانه خدا را پرستش مى كرد، و زندگى را سالها به اين ترتيب گذراند، گرچه بسيار سالخورده شده بود اما دلى شاد و جوان داشت .
ماريا گاهى در دشت خرم و آزاد و سبز كنار دريا گردش مى كرد، روزى در حال گردش ، چند گاو و گوسفند بسيار زيبا، چشم او را خيره كرد، به نزديك رفت ، جوان بسيار زيبايى را ديد كه چند گاو و گوسفند را در بيابان مى چراند، چهره گوسفندان به قدرى زيبا بود كه آدم مى خواست شب و روز به آنها نگاه كند، و پوست گاوها و بچه هايشان به قدرى شفاف و براق بود كه گويا روغن صاف بر بدن آنها ماليده اند، خلاصه منظره بسيار دلربا و قشنگ بود، به ويژه اينكه جوانى با قد و قامتى همچون سرو، و با سيمايى همچون ماه درخشنده در كنار آن گوسفندها و گاوها به چوب دستيش تكيه داده بود و آنها را مى چراند. (ماريا) كه از اين منظره ، شگفت زده شده بود، خود را به نزديك جوان رساند؟ و پرسيد: تو كيستى و اين گاو و گوسفندان از كيست ؟
جوان گفت : من (اسحاق ) فرزند ابراهيم خليل عليه السلام كه از پيامبران بزرگ الهى است هستم .
ماريا تا اين سخن را شنيد، عشق و شور سرشارى به ديدار ابراهيم عليه السلام پيدا كرد، از آنجا رد شد و از آن پس همواره از خدا مى خواست كه زيارت ابراهيم خليل عليه السلام را نصيبش گرداند.
ابراهيم خليل روزى از خانه بيرون آمد و تصميم گرفت كه به سير و سياحت و گردش در دشت سرسبز و خرم فلسطين بپردازد، او همچنان كه به گردش خود ادامه مى داد كوه هاى سر به فلك كشيده و گياهان رنگارنگ و شكوفه ها و گلها و هواى آزاد و گوارا را مى ديد و نشانه هاى خدا را مشاهده مى كرد و لذت مى برد به گونه اى كه مى خواست دل از كوه ، دشت و صحرا نكند و به خانه بر نگردد، در اين سير خود به نزديك درياى مديترانه آمد، و مدتى نيز به ديدن منظره هاى دريا و كرانه دريا پرداخت و آثار خداوند بزرگ را از نزديك مى ديد و روح پاكش به عشق خدا نزديك بود از بدن كوچكش به سوى ملكوت پرواز كند... قلبش به ياد خدا مى تپيد، و همه وجودش همراه گلها، غنچه ها، بلبلها و پرندگان ديگر صحرايى ، با خدا سخن مى گفت و محور نور و عظمت خدا شده بود.
ابراهيم عليه السلام همچنان به ديدار از دريا و اطراف دريا ادامه مى داد ناگهان ديد پيرمردى در گوشه اى از همه چيز دست كشيده و مشغول نماز و عبادت است ، ركوع ها و سجده هاى مكرر، و حالت روحانى آن پيرمرد، ابراهيم عليه السلام را به خود جلب كرد، ابراهيم عليه السلام از همه چيز بريد و به سوى او متوجه شد، و با عجله خود را به نزد آن پير مرد عابد (كه همان ماريا) بود رسانيد، ديد او لباس مويين پوشيده و صدايش به نام خدا بلند است .
ابراهيم كه دوستان و يادكنندگان خدا را بسيار دوست داشت ، در حدى كه حاضر بود جانش را فداى آنها كند، نزد او نشست تا نمازش تمام شود، پس از نماز او پرسيد:
تو كيستى ، براى چه كسى نماز مى خوانى ؟
عابد گفت : من بنده خدا هستم و براى خدا نماز مى خوانم .
ابراهيم در فكر فرو رفت كه آيا آن عابد، خداى حقيقى را مى پرستد و يا چيزهاى ديگرى را به نام خدا پرستش مى كند، از اين رو پرسيد: منظور تو از اين خدا كيست ؟
عابد گفت : خدا كسى است كه تو و مرا آفريده است .
ابراهيم عليه السلام دريافت كه عابد، خداى حقيقى را پرستش مى كند، بسيار خوشحال شد از اينكه در اين سير و گردش ، دوست عزيز و همكيشى را پيدا كرده است ، از اين جهت با چهره اى باز و پر محبت به عابد رو كرد و گفت :
عقيده ، روش و شيوه تو مرا مجذوب كرد، محبت تو در جاى جاى دلم قرار گرفت ، اگر مايل باشى دوست دارم با تو ماءنوس باشم و همچون يك برادر مدتى در كنارت بسر برم .
عابد گفت : من نيز مقدم شما را گرامى مى دارم و از ديدارت خوشوقتم (با توجه به اينكه عابد هنوز نمى دانست كه او ابراهيم خليل عليه السلام است ).
ابراهيم عليه السلام پرسيد: منزل تو كجا است كه هرگاه خواستم به زيارت و ديدارت بيايم .
عابد گفت : منزل من آن طرف دريا است . ولى چون در جلو، آب است و وسيله اى هم در اينجا نيست ، تو نمى توانى با من بيايى .
ابراهيم گفت : پس تو چگونه از روى آب به منزل خود مى روى ؟ عابد گفت : من چون بنده خدا هستم و همواره عبادت او را مى كنم ، خداوند به من لطف كرده ، به آب فرمان داده كه مرا غرق نكند از اين رو به اذن خدا روى آب راه مى روم تا به منزل خود مى رسم .
ابراهيم گفت : همان خدايى كه به تو چنين لطفى كرده ، شايد به من نيز چنين لطفى كند و آب دريا را تحت تسخير من نيز قرار دهد، نبايد نااميد بود، بنابراين برخيز با هم به منزل تو برويم و امشب را در منزل تو باشيم .
عابد برخاست و همراه ابراهيم عليه السلام به سوى دريا روانه شدند، وقتى به دريا رسيدند، عابد به خدا توكل كرد و با ياد خدا پا روى آب گذاشت و روى دريا حركت كرد، ابراهيم نيز بسم اللّه گفت و به دنبال عابد حركت كرد، بى آنكه غرق شود، يا ترس و وحشت كند.
عابد تعجب كرد، جاى تعجب هم بود، زيرا او در تمام عمر طولانيش جز خود كسى را سراغ نداشت كه روى آب راه برود، ولى اينك مى بيند اين تازه مهمان ناشناس خيلى آرامتر و مطمئن تر از خود با سرعت از روى آب راه مى رود، فهميد كه در دنيا بندگانى هم هستند كه در بندگى از او بالاترند، چنانكه گفته اند: (دست بالاى دست بسيار است ). اين دو به راه خود ادامه دادند تا به ساحل دريا رسيدند و از آنجا به منزل عابد رفتند.
عابد كه لحظه به لحظه به شخصيت معنوى و بزرگ ابراهيم عليه السلام پى مى برد، كم كم احساس كوچكى نزد ابراهيم مى كرد، از اين رو بيشتر به ابراهيم احترام مى گذاشت و از پيدا كردن چنين دوست ، بسيار خوشحال بود.
ابراهيم عليه السلام كه دوست خوبى پيدا كرده بود و (ماريا) نيز به مهمان بزرگوار و عزيزى رسيده بود، با هم به گفتگو پرداختند و از وضع روزگار صحبت مى كردند، تا اينكه ابراهيم عليه السلام از او پرسيد، غذاى تو از كجا به دست مى آيد؟
عابد اشاره به چند درخت بزرگى كه در چند قدمى منزلش بودند كرد و گفت : اين درخت ها هر سال ميوه بسيار مى دهند، وقت رسيدن محصول ميوه هاى اين درخت ها را جمع مى كنم و در تمام روزهاى سال از آن مى خورم و همين مقدار براى من كافى است .
سپس سخن از مرگ و روز قيامت و فانى بودن دنيا يه ميان آمد، ابراهيم پرسيد: كدام يك از روزها از همه روزها بزرگتر است ؟
عابد گفت : آن روزى كه خداوند، انسانها را به پاى حساب مى كشد و آنچه در دنيا انجام داده اند، مو به مو رسيدگى مى كند و نيكان را به بهشت و بدان را به جهنم مى فرستد كه روز قيامت نام دارد.
ابراهيم از جواب جالب و كامل عابد خوشحال شد و به او گفت : بيا با هم براى خود مؤ منان گنهكار دعا كنيم تا خداوند آنها را در آن روز بزرگ ، نجات دهد و از خطرهاى آن روز حفظ كند.
عابد با ناراحتى گفت : من دعا نمى كنم .
ابراهيم پرسيد: چرا؟
عابد گفت : مدت سه سال است يك خواسته اى دارم هر چه دعا مى كنم و از خدا مى خواهم كه خواسته ام را برآورد، دعايم به استجابت نمى رسد و خواسته ام برآورده نمى شود، از اين رو ديگر از خدا شرم دارم تا دعاى ديگر كنم ، لابد بنده خوبى نيستم كه دعايم مستجاب نمى شود.
ابراهيم عليه السلام گفت : دوست عزيز. هيچگاه چنين سخن نگو، اگر خداوند دعا را مستجاب مى كند يا مستجاب نمى كند علت دارد؟ عابد گفت : چه علتى دارد؟
ابراهيم گفت : هرگاه خداوند بنده اى را دوست داشته باشد، نفس و مناجات و راز و نياز او را نيز دوست مى دارد، مدتى دعاى او را مستجاب نمى كند تا آن بنده ، بيشتر در درگاه خدا راز و نياز و مناجات كند، ولى به عكس اگر نسبت به بنده اى خشمگين باشد، گاهى دعاى او را زود مستجاب مى كند يا نااميدش مى كند كه او ديگر دعا نكند، زيرا خدا از نفس و مناجات او بدش مى آيد، مناجات و راز و نيازى كه از دل پاك و با صفا برخيزد، ارزش دارد، نه مناجات و راز و نياز دروغين كه از دل ناپاك برمى خيزد.
خوب ، حال بگو بدانم دعاى تو چيست كه در اين سه سال مستجاب نشده است ؟
عابد گفت : روزى در محلى مشغول نماز و عبادت بودم ، و سپس گردشى كردم ناگاه جوانى بسيار زيبا را ديدم كه چند گوسفند و گاو را مى چراند كه آنها نيز آنچنان قشنگ و خوش رنگ و جالب بودند كه در تمام عمرم چنين زيبايى را نديده بودم ، به خصوص آن جوان به قدرى نورانى بود كه گويا نور از پيشانيش مى باريد، رفتم جلو و از او پرسيدم تو كيستى ؟ در جواب گفت : من فرزند ابراهيم خليل عليه السلام هستم و اين گوسفندها و گاوها نيز از آن ابراهيم عليه السلام است كه من آنها را مى چرانم . محبت ابراهيم خليل در دلم جاى گرفت ، از آن روز تا حال قلبم براى ديدار ابراهيم خليل عليه السلام مى تپد كه نزديك است به سوى او پرواز كند، از اين رو از آن روز تا حال دعا مى كنم كه خداوند افتخار زيارت ابراهيم عليه السلام را به من بدهد ولى هنوز دعايم مستجاب نشده است .
ابراهيم بى درنگ خود را معرفى كرد و در حالى كه لبخندى در چهره داشت گفت : من ابراهيم خليل هستم و آن جوان پسرم مى باشد.
عابد دريافت كه دعايش مستجاب شده ، تا ابراهيم عليه السلام را شناخت با شور و شوق برخاست و دست محبت برگردن ابراهيم عليه السلام نهاد و او را در آغوش گرفت و بوسيد و با دلى سرشار از معنويت و خلوص و اميد گفت :(الحمد لله رب العالمين ؛ حمد و سپاس و شكر خداوند جهانيان را كه مرا به آرزويم رسانيد.) سپس عابد گفت : اينك وقت را غنيمت شمرده براى همه مردان و زنان با ايمان دعا كنيد تا خداوند آنها را از خطرهاى روز قيامت نجات بخشد، ابراهيم عليه السلام دست به دعا بلند كرد و با دلى پاك و حالتى روحانى عرض كرد: (خدايا!پروردگارا! تو را به عزت و جلالت ، همه مردان و زنان با ايمان را از خطرات و سختيهاى روز قيامت نجات بده .)
عابد گفت : آمين .(3)
به اين ترتيب عابد به آرزويش رسيد و دعايش بر آورده شد، ابراهيم عليه السلام نيز در سير و سياحت خود، دوست خداشناس و خوبى پيدا كرد و گاهى به ديدار او مى رفت ، و هر دو از اين دوستى ، خوشحال و شاد شدند.
و سرانجام اين دو بزرگمرد درسهاى زير را به ما آموختند:
1- بايد دباره نشانه هاى خدا در جهان فكر كرد، و خدا را به خوبى شناخت .
2- بايد خدا را با جان و دل عبادت و پرستش كرد و همواره در ياد او بود، و از نعمت هاى متنوع و بسيار او شكر و سپاس گفت .
3- بايد دوستان خوبى برگزيد، و دنبال دوستان خداجو رفت و با دوستان خدا خوب بود و با دشمنان خدا دشمن .
4- بايد ما اهل مناجات و راز و نياز با خداى بزرگ باشيم و روح و جان خود را با مناجات ، صفا بخشيم .
5- بايد هيچگاه روز حساب و كتاب و سخت قيامت را فراموش نكنيم ، و با اعمال نيكمان براى آن روز توشه تهيه كنيم تا در آن روز رو سفيد باشيم .
6- بالاخره بايد هم براى خود و هم براى ديگران دعا كنيم ، تا خداوند همه را از خطرها نجات دهد و همگى را ببخشد.


مكافات عمل ، و لطف يوسف عليه السلام  

زليخا همسر شاه مصر بود، به حضرت يوسف عليه السلام تهمت زنا زد، سالها غرق در ناز و نعمت بود، ولى اينك ببينيد فرجام او چه شد؟
سالهاى قحطى ، شوهرش عزيز از دنيا رفت ، و وضع او نيز به فلاكت عجيبى رسيد. او كه همواره در كاخ با انواع نعمتها و زرق و برقها روبرو بود، اكنون پيرزنى فرتوت و نابينا شده و بقدرى تهيدست گشته است كه به صورت گدايانى در آمده و سركوچه و بازارها دست گدايى به اين و آن دراز مى كند. چنان سنگى بزرگ به پايش خورده كه جهان با آن وسعتش ‍ چون سوراخ سوزن برايش تنگ گشته است .به او پيشنهاد كردند كه خوب است به حضور يوسف عليه السلام سرور مصر بروى و از او تقاضا كنى تا به تو عنايتى كند. بعضى مى گفتند: نه ، چنين مكن ، زيرا ممكن است يوسف به خاطر سوابق تو، از تو انتقام بگيرد. او در جواب گفت : يوسفى كه من مى شناسم ، معدن كرم و اخلاق است ، هرگز مرا كيفر نخواهد كرد. تا آنكه روزى زليخا بر سر راه ، روى مكان بلندى نشست . وقتى كه يوسف با جمعيت كثير و شكوه خاصى از آنجا مى گذشت ، زليخا گفت :
(سبحان الذى جعل الملوك عبيدا بمعصيتهم و العبيد ملوكابطاعتهم ؛
پاك و منزه است خداوندى كه پادشاهان را به خاطر معصيت و گناه ، بنده كرد و بنده ها را به خاطر اطاعت ، پادشاه نمود.)
حضرت يوسف عليه السلام كه اين صدا را از اين پيرزن نابينا شنيد، فرمود: تو كيستى ؟ او جواب داد:
من همان كسى هستم كه لحظه اى تو را از ياد نبردم و همواره تو را خدمت مى كردم ، اينك به كيفر هواپرستى خود رسيده ام به طورى كه گدايى مى كنم . نخستين زن مصر در شكوه و جلال بودم ، اينك به صورت خوارترين زنان مصر در آمده ام .
سوز دل زليخا، يوسف عليه السلام را به گريه در آورد، در حال گريه پرسيد: آيا هنوز چيزى از محبت من در قلبت هست ؟
زليخا گفت :
آرى ، به خداى ابراهيم سوگند، يك نگاه كردن به صورتت از براى من بهتر از تمام دنيا است كه پر از طلا و نقره باشد.
يوسف از كنار او رد شد. بعد براى او پيام فرستاد كه ناراحت نباش ، اگر شوهر دارى ، تو را از مال دنيا بى نياز مى كنم ، و اگر ندارى تو را همسر خود قرار مى دهم .
زليخا وقتى اين پيام را شنيد گفت : پادشاه مرا مسخره مى كند، آن وقت كه جوان بودم و زيبايى داشتم به من اعتنا نكرد، اينك كه پير و نابيناى درمانده شده ام با من ازدواج مى كند؟!!
ولى حضرت يوسف عليه السلام به عهد خود وفا كرد. دستور تشكيل ازدواج و عروسى داد. در شب عروسى ، دو ركعت نماز خواند و خدا را به اسم اعظمش ياد كرد. جوانى و زيبايى و بينايى زليخا را به او باز گرداند. شب زفاف ، يوسف زليخا را دوشيزه يافت . خداوند دو پسر به نامهاى (افرائيم ) و (منشاء) از زليخا به او داد. با هم مدتى (به قول بعضى سى و هفت سال ) زندگى كردند تا مرگ بين آنان جدايى افكند.(4)
آرى ، چوب خدا، دوا هم دارد. نبايد گفت : ما كه غرق شده ايم ، چه يك نى چه صد نى !

سايه حق بر سر بنده بود
عاقبت جوينده يابنده بود

گرنشينى بر سر كوى كسى
عاقبت بينى تو هم روى كسى

گر زچاهى بركنى چندى تو خاك
عاقبت اندر رسى بر آب پاك

از امام صادق عليه السلام نقل شده ؛ يوسف عليه السلام به زليخا گفت : چرا در گذشته با من آنگونه رفتار كردى ؟ (و مى خواستى اسير دام عشق تو شوم ) زليخا گفت : (چهره زيباى تو مرا به اين كار وا داشت .)
يوسف عليه السلام فرمود: (پس اگر تو پيامبر آخر الزمانبه نام محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم را مى ديدى ؟ كه در جمال و كمال از من زيباتر و سخاوتش از من بيشتر است چه مى كردى ؟
زليخا گفت : (راست گفتى )
يوسف گفت : از كجا دانستى كه من راست گفتم ؟
زليخا گفت : (هنگامى كه نام محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم را ذكر كردى ، محبت او در دلم جاى گرفت .)
در اين هنگام خداوند به يوسف عليه السلام وحى كرد؛ (زليخا راست مى گويد، من به همين خاطر كه او محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم را دوست دارد، او را دوست دارم ) آنگاه خداوند به يوسف عليه السلام امر كرد كه با زليخا ازدواج كن .(5)


گرايش شاه و تمام مردم كشورش به آيين مسيح عليه السلام  

به راستى چنين است ، در هر موضوعى حتى در تبليغات دينى نيز بايد كاملا مقتضيات و مقامات اشخاص رعايت گردد، اى بسا تبليغاتى كه در موردى ، بسيار مؤ ثر واقع شده و از آن نيكوترين نتيجه گرفته مى شود ولى همان تبليغات در مورد ديگر نه تنها مؤ ثر نيست ، بلكه منجر به عكس ‍ مطلوب مى گردد. اين است كه بايد در تبليغات ، مقامات اشخاص و اختلاف موارد و مقتضيات به طور كامل رعايت شود و مبلغ با رموز و نحوه وعظ و نصيحت آشنايى به سزايى داشته باشد.
بر همين اساس ، پيامبران و فرستادگان خداوند در تلاش تبليغاتى خود راههاى گوناگونى را به پيش مى كشيدند و از تبليغات خود نتيجه سودمندى گرفته و پيشرفتهاى چشم گيرى مى كردند. حتى گاهى در مراحل نخستين ، خود را هماهنگ با مردم منحرف مى كردند آنگاه با روش جالب و حكيمانه اى ضربات تبليغاتى خود را بر آن مرام و عقيده وارد مى آوردند و پيشبرد قابل توجهى عايد آنان مى شد. در اين رابطه نظر شما را به ماجراى عجيب زير جلب مى كنم :
دو نفر از ناحيه حضرت عيسى عليه السلام ماءمور تبليغات در يكى از شهرهاى روم به نام (انطاكيه ) شدند، ولى آن دو ماءمور به راه صحيح تبليغى آشنا نبودند، طولى نكشيد نه تنها احدى به آنها گرايش پيدا نكرد بلكه مردم از آنان دورى كردند و به دستور پادشاه روم ، آنها را دستگير كرده در بتكده اى زندانى نمودند.
حضرت عيسى عليه السلام از نتيجه نگرفتن تبليغى آن دو نفر و زندانى شدن آنها با خبر شد، وصى از خاص خود (شمعون الصفا) را كه مبلغى پخته و آشنا بود براى نجات آن دو نفر و دعوت مردم انطاكيه به راه سعادت و اجتناب از بت پرستى ، به شهر انطاكيه اعزام كرد.
او با كمال متانت و روشن بينى با روش جالبى وارد شهر شد، و در آغاز چنين اعلام كرد:
من در اين شهر غريب هستم ، تصميم گرفته ام خداى شاه را پرستش كنم در اين صورت من با روش شاه موافقم ، و با او هم مرام هستم .
همين گفتار موجب شد كه او را نزد شاه راه دادند.
شاه ، فوق العاده او را تحسين كرد و از روش او خرسند شد و دستور داد كه او را به احترام خاصى در بتكده گردش دهند.
شمعون به عنوان ديدار و گردش در عبادتگاه عمومى اهل شهر، وارد بتكده شد، هنگام گردش ، آن دو نفر زندانى او را ديدند، خواستند اظهار ارادت و رفاقت كنند، او با اشاره به آنها خاطر نشان كرد كه هيچگونه تظاهر به دوستى و رفافت با من نكنيد.
شمعون حدود يك سال به بتكده آمد و شد مى كرد و در ظاهر از بتها پرستش مى نمود، و در ضمن اين مدت ، شالوده دوستى و رفاقت خود را با شاه ، پى ريزى كرد، بر اثر دورانديشى و روش خاص و جالب خود؛ مقام والا و احترام شايانى نزد پادشاه كسب كرد.
مدتها گذشت ، روزى در جلسه خصوصى به پادشاه روم چنين گفت : (من در اين مدت كه به بتكده آمد و شد داشتم ، دو نفر زندانى را مشاهده كردم ، اينك با كسب اجازه مى خواهم بپرسم كه علت زندانى شدن آنان چيست ؟.)
پادشاه : (اين دو نفر، سفره فتنه را در اين شهر پهن كرده بودند و ادعا مى كردند كه خدايى جز اين بتها كه آفريدگار جهانيان مى باشد هست ، از اين رو براى رفع اين اخلالگريها دستور حبس آنها را دادم .)
شمعون : (آنها چگونه ادعاى وجود خداى غير از بتها مى كردند؟ دليل آنها چه بود؟ اگر صلاح مى دانيد. دستور احضار آنها را بفرماييد، خيلى مايلم به مذاكرات آنها گوش دهم ، خيلى متشكرم .)
پادشاه : (بسيار خوب ! براى اينكه شما هم از روش آنها با خبر گرديد. فرمان احضار آنها را مى دهم .)
به اين ترتيب با اجازه و فرمان شاه ، آن دو نفر را به مجلس حاضر كردند.
شمعون در حضور پادشاه با آنها بحث و گفتگو را از اينجا شروع كرد: (عجبا! مگر در جهان غير از خدايانى كه در بتكده هستند، خداى ديگرى وجود دارد؟)
زندانيان : (آرى ما معتقد به خداى آسمان و زمين هستيم . خدايى كه در فصل بهار، صحراها را سبز و خرم مى نمايد و در فصل پاييز، اين خرمى و شادابى را از آنها مى گيرد، خداى كه خورشيد جهانتاب و ستارگان چشمك زن را آفريده است .)
مردم دل آگاه و دانشمند هيچ ادعايى را بى دليل نمى پذيرد، و هرگز بدون رهبرى استدلال زير بار ادعا نمى روند، از اين رو شمعون از آنها دليل خواست و چنين اظهار داشت :
اين گفتار پى درپى را كنار بگذاريد، ادعاى بى دليل چون كلوخ به سنگ زدن است آيا شما در ادعاى خود دليلى داريد؟!
زندانيان : (آرى اگر ما از خداى خود بخواهيم كور مادرزاد را بينا مى كند و شخص زمينگير را لباس تندرستى مى پوشاند.)
شمعون به پادشاه گفت : دستور دهيد كورى را حاضر كنند، به دستور شاه كور مادرزادى را به مجلس آوردند، آنگاه شمعون به آن دو نفر گفت :
اگر شما در ادعاى خود راست مى گوييد از خداى خود بخواهيد تا اين كور، بينا شود.
آن دو نفر بى درنگ به سجده افتادند و از خداى خود بينايى كور را خواستند (خود شمعون در دل آمين مى گفت ) هنوز دعا پايان نيافته بود كه چشمان آن كور باز شد و خداوند دو چشم بينا به او عنايت فرمود.
شمعون : عجيب نيست اگر شما اين كار بزرگ را كرديد، خدايان ما هم كور مادر زاد را شفا مى دهند (شاه آهسته به شمعون گفت : خدايان ما هيچ نفع و ضررى نمى توانند به كسى برسانند، هرگز قادر به شفاى كور نيستند) به دستور شمعون كورى را حاضر كردند، دعا كرد، كور شفا يافت ، آنگاه به آن دو نفر رو كرد و گفت : (حجة بحجة ) (دليل به دليل ) خداى شما يك نفر كور را شفا داد، خدايان ما هم چنين كردند.
زندانيان : خداى ما زمين گير را شفا مى دهد!
زمينگيرى را حاضر كردند، به دعاى آن دو نفر شفا يافت ، به دستور شمعون زمينگير ديگرى حاضر كردند دعا كرد، شفا يافت .
زندانيان : ما به خواست خدا مرده را زنده مى كنيم .
شمعون : (اگر شما واقعا مرده را زنده كنيد و شاه اجازه دهد من به خداى شما ايمان مى آورم .)
بى درنگ شاه گفت اگر آنها مرده را زنده كنند من هم به خداى آنها معتقد مى شوم .
اتفاقا هفت روز از مرگ فرزند جوان شاه مى گذشت . شمعون گفت زنده كردن مرده از عهده ما و خدايان ما خارج است ، اگر خداى شما قادر به زنده كردن پسر شاه باشد، من و شاه و معتقد به خداى شما مى شويم .
آن دو نفر مهياى عبادت شدند، با توجهى خاص از خداى خود زنده شدن جوان را خواستند، به سجده افتادند، (خود شمعون نيز از صميم قلب از خداوند طلب يارى مى كرد) پس از چند لحظه ، سر از سجده برداشتند و گفت : كسى را به قبرستان بفرستيد خبرى بياورد، فرستادگان شاه به قبرستان رفتند، فرزند جوان او را ديدند كه تازه سر از خاك برداشته و از سر و صورتش خاك مى ريزد، او را نزد شاه آوردند، تا چشم شاه به فرزند دلبندش افتاد، او را در بر كشيد آنگاه گفت : (فرزندم ! قصه خود را براى ما شرح بده .)
فرزند: پدر عزيزم ! وقتى كه مرگ سراغ من آمد به عذاب سخت گرفتار بودم تا اينكه امروز دو نفر را ديدم كه به سجده افتادند و از خدا، زنده شدن مرا مى خواهند، خداوند مرا به دعاى آن دو نفر زنده كرد.
شاه : اگر آن دو نفر را ببينى ، مى شناسى !
فرزند: آرى كاملا آنها را مى شناسم .
به دستور شاه بنا شد تمام مردم به صحرا روند و در جلو جوان زنده شده عبور كنند، تا ببينند، پسر شاه آن دو نفر را در ميان جمعيت پيدا مى كند يا نه ؟
تمام مردم در كنار شاهزاده عبور كردند، همين كه آن دو نفر از مقابل او رد شدند، او با اشاره خبر داد كه آن دو نفر اينها بودند!
شاه هماندم با صميم قلب به خداى آن دو نفر كه خداى واقعى جهان خلقت است ، ايمان آورد، شمعون و تمام اهل كشور و شاه نيز از او پيروى كردند و به خداى جهانيان ايمان آوردند.
به اين ترتيب شمعون ، نماينده زيرك حضرت عيسى عليه السلام با به كار بردن روش حكيمانه خود، شاه و همه مردم كشورش را به آيين عيسى گرايش داد.(6)


خرماى خوشبو! 

ابوطالب عموى پيامبر صلى اللّه عليه و آله با دختر عموى خود فاطمه دختر اسد ازدواج كرد خداوند سه پسر به نامها: طالب ، عقيل ، و جعفر به او عنايت كرد، در اين ايام ، روزى فاطمه ديد پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله خرما ميل مى كند ولى خرمايى كه خيلى خوشبو است و تاكنون چنين بوى خوشى به مشام فاطمه نرسيده بود، گفت : (از آن خرما اندكى به من بده بخورم )
پيامبر: صلاح نيست كه اين خرما را بخورى مگر اينكه گواهى دهى كه خدايى جز خداى يكتا و بى همتا نيست و من محمد فرستاده خدا هستم .
فاطمه بى درنگ گواهى داد، آنگاه خرما را گرفته و خورد، ميل او بيشتر شد، اين بار براى شوهر گراميش ابوطالب در خواست خرما كرد، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با او پيمان بست كه خرما را قبل از آنكه ابوطالب گواهى به يكتايى خدا و رسالت آن حضرت بدهد به او ندهد، فاطمه اين پيمان را پذيرفت ، خرما را به خانه آورد، شامگاه ابوطالب گفت در خانه بوى بسيار خوشى به مشام مى رسد كه در تمام عمر چنين بويى را احساس نكردم ، فاطمه خرما را نشان داد و قصه آن خرما را بيان كرد.
ابوطالب به طور مكرر خرما خواست ، فاطمه گفت : پس از اداى شهادتين ، خرما را خواهم داد، بالاخره ابوطالب شهادت به يگانگى خدا و رسالت محمد صلى اللّه عليه و آله داد و با او عهد كرد كه نزد قريش اين اقرار را فاش نسازد، فاطمه هم پذيرفت .(7)
آن شب ابوطالب آن خرماى شگفت انگيز را ميل فرمود: فاطمه هم كه از آن خورده بود، در همان شب نور على عليه السلام منعقد گرديد، فاطمه از آن هنگام به بعد در جهان جديدى وارد شد، روز به روز بر شكوه و عظمت او مى افزود تا آن هنگام كه در درون كعبه ، على عليه السلام از او چشم به جهان گشود.(8)


رسوايى منافق كوردل  

آنان غرق در اسلحه شده بودند و كاملا آمادگى خود را براى جنگ با مسلمانان اعلام داشتند، غرور و خودكامگى سراسر وجود فرزندان (مصطلق ) را گرفته بود و با نعره هاى تند و خشن بر ضد حكومت اسلامى شعار مى دادند.
مسلمانان جنگاور و رشيد به فرماندهى پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله به عزم سركوبى اين دودمان مغرور تا كنار نهر آبى كه از آن (فرزندان مصطلق ) بود رفته و در همان مكان ، آتش جنگ در گرفت ، ولى طولى نكشيد كه اين آتش ، گروه بسيارى از سپاه دشمن را به كام خود برد و پس ‍ از خاموشى ، شكست دشمن و پيروزى مسلمانان بر همه آشكار گشت .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله با سپاه اسلام با پيروزى كامل به سوى مدينه مراجعت كردند، در راه سر آبى رسيدند. (جهجاه ) نوكر (عمر) و محافظ مركب او از مهاجران (9) بود براى پيشدستى در گرفتن آب با (سنان ) كه از انصار(10) بود، برخورد خشن كردند.
همين برخورد باعث نزاع آن دو نفر شد، به طورى كه (جهجاه ) مهاجران را به حمايت از خود دعوت كرد و فرياد بر آورد: اى گروه مهاجران مرا كمك كنيد!
از سوى ديگر، سنان (فرياد زد: اى گروه انصار به فرياد من برسيد) شخصى از مهاجران بنام (جعال ) كه مردى فقير بود به حمايت از (جهجاه ) برخاست و او را يارى كرد.
عبداللّه فرزند ابى كه از منافقان سرسخت از اهالى مدينه بود و در موارد حساس دشمنى خود را به اسلام ظاهر مى كرد، با خشونت و تندى به جعال گفت : (تو مرد بى شرم و متجاوزى هستى !) جعال نيز پاسخ او را به خشونت داد، عبداللّه ناراحت شد، و اين گفتار جسورانه را به زبان آورد: (اينها عجب مردمى هستند، از راه دور آمده اند و در وطن ما بر ما چيره شده اند. آرى چنين مى گويند: اگر سگ خود را چاق كردى تو را مى خورد ولى آگاه باشيد! وقتى كه به مدينه رفتيم ، آنكه عزيزتر است ذليل را بيرون مى كند.)
سپس به دودمان خود رو كرد و گفت :
(تقصير شما است كه اين مردم را در وطن خود جاى داده و ثروت خود را به آنها حلال كرديد، به خدا سوگند اگر زيادى طعام خود را به جعال و امثال او نمى داديد كار به اينجا نمى كشيد كه امروز چنين بر شما سوار شوند. آنان را بيرون كنيد تا به ديار خود برگردند و به دودمان و اربابهاى خود بپيوندند.)
قيافه حق به جانب (عبداللّه ) جلوه حق مآبانه او را در صف مسلمانان قرار داده بود ولى با اين گفتارى كه از كاسه نفاق و بى ايمانى آب مى خورد، به طور نا خودآگاه او را از صف مسلمانان با ايمان بيرون كرد و دادگاه اسلامى او را به عنوان منافق و آشوبگر معرفى نموده و با سرعت تمام جلو او را گرفت اينك بقيه ماجرا را بخوانيد.
سخنان جسارت آميز (عبداللّه ) زيد فرزند (ارقم ) را كه در آن هنگام جوانى نورس بود سخت ناراحت كرد، به عنوان دفاع از حريم اسلام عزيز، به عبداللّه رو كرد و گفت :
سوگند به خدا، ذليل و خوار تو هستى ، محمد صلى اللّه عليه و آله عزيز خدا و محبوب همه مسلمانان است ، پس از اين گفتار، هرگز ترا به دوستى نمى گيرم .
عبداللّه از گفتار آتشين غلام جوانى بسان (زيد) در خشم فرو رفت و گفت : ساكت باش و اين طور با من سخن مگو!
زيد به خاطر حفظ حوزه اسلام و طرد ناپاكان منافقى چون عبداللّه ، صلاح ديد كه سخنان وى را به رسول خدا صلى اللّه عليه و آله گزارش ‍ دهد، وظيفه شناسى و احساس مسؤ وليّت ، او را پس از پايان جنگ به حضور پيامبر صلى اللّه عليه و آله آورد، و با كمال صراحت به پيامبر صلى اللّه عليه و آله عرض كرد: (عبداللّه فرزند ابّى در راه در كنار آبى چنين و چنان گفت و شما را ذليل و خود را عزيز معرفى كرد.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كه با سپاهيان به سوى مدينه رهسپار مى شدند، عبداللّه را به حضور پذيرفت و با گفتار صريح و جدى به او فرمود:
به من خبر داده اند كه حرفهاى بى اساس و نادرستى زده اى ! اين كجرويها و گفتار بى پايه چيست ؟!
عبداللّه قيافه حق به جانب به پيامبر رو كرد و گفت :
سوگند به آن كسى كه قرآن را بر تو نازل كرد، من چنين سخنانى نگفتم و زيد به دروغ اين گزارشها را داده است .(11)
اطرافيان عبداللّه از وى دفاع كردند و به تهمت او سرپوش گذاشته و گفتند: رسول خدا هرگز حرف سرور و بزرگ ما(عبداللّه ) را به خاطر گفته يك غلام جوانى رد نمى كند! شايد (زيد) اين طور خيال كرده ، بلكه سخن او پندارى بيش نيست .
عبداللّه در ظاهر معذور و بى گناه معرفى شد ولى به همين مناسبت (زيد) دروغگو و تهمت زننده قلمداد گشت و انصار از هر سوى او را سرزنش مى كردند، هنگامى كه زيد به مدينه آمد، بسيار دماغ سوخته و گرفته و پژمرده به نظر مى رسيد، به طورى كه به خانه خود رفت و در را به روى خود بست و در انتظار رفع اين تهمت و قيحانه به سر برد.
فرزند عبداللّه كه جوانى نيرومند و غيور بود، با شنيدن اين سر و صداها و گفتار نفاق آميز پدر، به حضور پيامبر صلى اللّه عليه و آله شرفياب شد و چنين به عرض رساند:
اى رسول خدا: شنيده ام مى خواهى دستور قتل پدرم را صادر كنى اگر ناگزير از اين دستور هستى به خود من اجازه بده تا او را بكشم و سرش را براى تو بياورم . زيرا خزرجيان مى دانند من نسبت به پدر و مادر خيلى خوش رفتار هستم ، از آن مى ترسم كه اگر ديگرى او را بكشد نتوانم قاتل پدرم را بنگرم ، در نتيجه ممكن است مؤمنى را عوض كافرى به قتل رسانده و مستحق دوزخ گردم .
پيامبر در پاسخ فرمود:(نه هرگز چنين نكن ، تا وقتى كه پدرت با ما هست با او نيكو رفتار كن .)
با اين كه رسول خدا اين سفارش را به فرزند عبداللّه كرد، او جلو دروازه آمده وقتى كه پدرش را ديد كه به سوى مدينه مى آيد، جلو او را گرفت و گفت : تا پيامبر اجازه ندهد، نمى گذارم وارد مدينه شوى ، تا بدانى كه ذليل تو هستى و پيامبر عزيز است .
عبداللّه براى رسول خدا پيام فرستاد و از وضع خود، آن حضرت را با خبر ساخت ، حضرت براى فرزند او پيام داد كه از پدرت جلوگيرى نكن ، او هم گفت : اينك كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله امر فرموده وارد شو! زيد كه به خاطر حفظ حوزه اسلام و معرفى دشمنان آشوبگر خائن ، گفتار عبداللّه را به پيامبر صلى اللّه عليه و آله رسانده بود، اينك خانه نشين گشته و او را به عنوان (دروغگو) لقب داده اند، شرم و خجلت او را افسرده كرده و گاه و بيگاه به خدا عرض مى كند: (من از پيامبرت دفاع كردم تو هم از من دفاع كن !)
خداود به زيد لطف فرمود، پس از چند روزى سوره مباركه (منافقون ) در تكذيب عبداللّه و تصديق زيد از طرف خداوند نازل شد و به اين ترتيب (زيد) راستگو و بى تقصير معرفى گرديد.(12)
پيامبر صلى اللّه عليه و آله به خانه زيد رفت و او را از خانه نشينى بيرون آورد و نزول آيات را خاطرنشان ساخت و فرمود:
اى زيد! زبانت راست گفته و گوشت درست شنيده خدا تو را تصديق كرده است .
نفاق و خيانت و رسوايى عبداللّه ظاهر شد، درست به عكس گفتارش ، وقتى كه به مدينه آمد با بيچارگى و ذلت ، چند صباحى زندگى كرد، ولى ديرى نپائيد كه با كفر و نفاق از اين جهان رخت بر بست و مارك ذلت خود را در صفحات تاريخ نصب نمود.(13) و براى هميشه اين درس را به جهانيان آموخت : كه به هيچ عنوانى گرچه زير ماسك ظاهرى آراسته و قيافه حق به جانب باشد نمى توان با حق جنگيد، اين طبيعت و سرنوشت است كه مردم تباهكار و كج رو را در همان راه تباهى و كج ، به سرانجامى ذلت بار مى كشاند، و اين انتقام را خداى طبيعت در دل طبيعت خود قرار داده است .


تنبيه خلافكاران ، با اعتصاب بر ضد آنها 

ماه رجب سال نهم هجرت بود، به پيامبر صلى اللّه عليه و آله خبر رسد كه امپراطور روم براى حمله به مدينه مركز اسلام آماده شده است . رودرويى جنگى با سپاه روم ، با مشكلات سختى مانند موارد زير مواجه بود:
1- هنگامى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله اعلام خروج از مدينه براى جنگ با روميان كرد كه فصل جمع آورى زراعت و محصول كشاورزى و فصل رسيدن خرما بود.
2- هوا بسيار گرم بود كه با در نظر گرفتن راه طولانى بين مدينه و تبوك ، مشكلات بسيارى را به دنبال داشت .
3- جنگ با ابر قدرت روم آن هم در سرزمين روم (تبوك )، دشوارى جنگ را بيشتر مى كرد، زيرا روميان در آنجا بر همه چيز مسلط بودند.
4- سفر دو ماهه و طولانى با خالى گذاشتن مدينه نيز مشكل ديگرى بود.
با اعلام پيامبر صلى اللّه عليه و آله ارتش منظمى كه از حدود سى هزار نفر تشكيل مى شدند به فرماندهى و رهبريت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله از مدينه عازم تبوك شدند.
در اين ميان همانگونه كه پيش بينى مى شد گروهى از منافقان ، به علت نفاق و نداشتن ايمان ، نه تنها از شركت در اين جنگ امتناع ورزيدند بلكه در بعضى از موارد حساس ، نقشه هايى از قبيل رم دادن شتر پيامبر صلى اللّه عليه و آله و... طرح كرده بودند كه هر كدام در جاى خود نقش بر آب شده و از نطفه خفه گرديد.
وقتى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله با ارتش منظم اسلامى از مدينه به قصد تبوك به افتادند سه نفر به نامهاى : (هلال ، كعب و مراره ) با اينكه از مسلمانان واقعى بودند، با در نظر گرفتن فصل جمع آورى محصول و گرمى هوا و... امروز و فردا كردند، ناگهان دريافتند كه ديگر به سپاه اسلام نمى رسند.
ولى به خوبى فهميده بودند كه خلاف بزرگى را مرتكب شده اند، به مدينه خبر رسيد كه سپاه روم با ديدن عظمت سپاه اسلام ، عقب نشينى كرده است ، از اين رو جنگى بروز نكرده ، و سپاه اسلام منطقه را ترك كرده و به سوى مدينه باز مى گردند. وقتى كه خبر بازگشت سپاه اسلام به مدينه رسيد، آن سه نفر خلافكار تصميم گرفتند كه براى جبران تخلف خود به استقبال پيامبر صلى اللّه عليه و آله و مسلمين بروند، سلام و تبريك عرض ‍ كنند و پوزش طلبند، به دنبال اين تصميم از مدينه خارج شدند و به حضور پيامبر صلى اللّه عليه و آله رسيدند، ولى پيامبر به آنها اعتنا نكرد و جواب سلامشان را نداد، و پس از ورود در مدينه دستور داد كه مسلمانان ، همه گونه روابط خود را با آنها قطع كنند، اعتصاب عمومى شروع شد، حتى همسران آنها به دستور پيامبر صلى اللّه عليه و آله بنا شد در خانه هاى آنها بمانند ولى با آنان همبستر نشوند، اين سياست خردمندانه اسلام نسبت به آن سه نفر خلافكار به قدرى عرصه را بر آنها تنگ كرد كه به تعبير قرآن (و ضاقت عليهم الارض بما رحبت ؛ زمين با آن همه وسعت بر آنها تنگ شد.) (14)
اين سه نفر چون از تعاليم اسلامى بهره مند بودند ولى دنياپرستى آنها را به اين روز نشانده بود، در فكر چاره جوئى افتادند در نتيجه دانستند كه پناهگاهى جز خدا نيست .(15)
مدت اعتصاب پنجاه روز طول كشيد ولى اين سه نفر پس از چهل روز كه در مدينه به سر مى بردند، ده روز آخر از مدينه خارج شدند و در بيابانها با كمال پريشانى به عبادت پرداختند و سه روز آخر روزه گرفتند و با خداوند راز و نياز كردند و اظهار پشيمانى از كار خود و استغفار و در خواست عفو نمودند تا آنكه جبرئيل بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله نازل شد و آيه 118 سوره توبه را نازل كرد، پيامبر صلى اللّه عليه و آله كسى را فرستاد و مژده پذيرفتن توبه آنها را به آنها خبر داد.
كعب مى گويد: به مدينه آمدم پيامبر صلى اللّه عليه و آله در مسجد نشسته بود و گروهى از مسلمانان در اطرافش بودند، به پيامبر صلى اللّه عليه و آله سلام كردم ، صورتش را كه از خوشحالى مى درخشيد به طرف من كرد و در جواب سلام مرا داد و فرمود:
مژده مى دهم به توبه بهترين روزى كه از روز تولدت تا حال چنين روزى را نداشتى .
عرض كردم : پذيرفتن توبه من از ناحيه خدا است يا از ناحيه شما؟
فرمود: از ناحيه خدا است ، عرض كردم به شكرانه اين موهبت مى خواهم همه اموالم را در راه خدا و رسولش انفاق كنم ، فرمود: (قسمتى از ثروتت را براى خود نگهدار بقيه را انفاق كن ...)(16)


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
۲۰۰ داستان از فضايل ، مصايب و كرامات حضرت زينب (ع)
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : شنبه 28 فروردين 1395

داستان از فضايل ، مصايب و كرامات
حضرت زينب (ع)

عباس عزيزى

- ۱ -


پيشگفتار
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زينب كيست ؟
زينب فرزند كيست ؟
نام زينب را چه كسى براى او انتخاب كرد؟
جانشين زهرا(س ) كيست ؟
زينب چه كرد كه امام حسين (ع ) به احترام او از جا برخاست ؟
زينب چه كرد كه به اين مقامات عالى رسيد؟
وقتى زينب فرق شكافته پدرش را ديد، چه حالى به او دست داد؟
زينب فراق مادرش را چگونه تحمل كرد؟
وقتى زينب لخته هاى جگر برادرش را در تشت ديد، چه حالى به او دست داد؟
چرا زينب را مادر مصيبت ها خوانده اند؟
قهرمان كربلا كيست ؟
وقتى زينب بر فراز تل زينبيه ايستاده بود، چه ديد؟
وقتى زينب سى هزار لشكر دشمن را در مقابل ديد، چه احساسى داشت ؟
زينب چگونه تشنگى خود و كودكان را تحمل كرد؟
زينب چه احساسى داشت وقتى مى ديد عزيزانش در برابر او كشته مى شوند؟
زينب در قتلگاه چه ديد؟
زينب چگونه بدن پاره پاره برادر را شناخت ؟
زينب وقتى كنار بدن برادر آمد، چه دعايى كرد
زينب ، چگونه مصيبت از دست دادن جد، پدر، مادر، برادران ، و عزيزانش را تاب آورد؟
زينب چرا سيلى خورد؟
آن هنگام كه خيمه ها را به آتش مى كشيدند، زينب در چه حالى بود؟
زينب در اسارت چه مصايبى چه مصايبى را تحمل كرد؟
زينب چه احساسى داشت وقتى سر بريده برادر را بر بالاى نيزه ديد؟
زينب در مجلس يزيد چه صحنه هايى را مشاهده كرد؟
زينب در آن مجلس و بعد از آن چه خطبه هايى خواند كه كاخ ستم يزيديان را بر سرشان خراب كرد؟
زينب چرا نماز شب خود را نشسته خواند؟
زينب در كجا و در چه شرايطى وفات يافت ؟
در اين كتاب ، دويست از فضايل ، مصايب و كرامات صديقه صغرى حضرت زينب كبرى (س ) بيان گرديده و در قسمت پايانى اشعار منتخب از شاعران اهل بيت عصمت و طهارت (ع ) نقل شده است .
اميد است بتوانيم خود را به اوصاف و كمالات آن الگوى ايثار و فداكارى نزديك كنيم و از خصايل و خصايص آن حضرت بهره وافر بر گيريم و بدانيم كه توسل با اخلاص به آن بانوى پاك و مصيبت ديده ، بدون پاداش و نتيجه نخواهد ماند.

فضايل و خصايص زينب كبرى (س )
تولد زينب و گريه پيامبر بر مصايب آن حضرت
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زينب كبرى (س ) روز پنجم جمادى الاول سال 5 يا 6 هجرت در مدينه چشم به جهان گشود. خبر تولد نوزاد عزيز، به گوش رسول خدا (ص ) رسيد. رسول خدا (ص ) براى ديدار او به منزل دخترش ‍ حضرت فاطمه زهرا (س ) آمد و به دختر خود فاطمه (س ) فرمود: ((دخترم ، فاطمه جان ، نوزادت را برايم بياور تا او را ببينم )).
فاطمه (س ) نوزاد كوچكش را به سينه فشرد، بر گونه هاى دوست داشتنى او بوسه زد، و آن گاه به پدر بزرگوارش داد. پيامبر (ص ) فرزند دلبند زهراى عزيزش را در آغوش كشيده صورت خود را به صورت او گذاشت و شروع به اشك ريختن كرد. فاطمه (ص ) ناگهان متوجه اين صحنه شد و در حالى كه شديدا ناراحت بود از پدر پرسيد: پدرم ، چرا گريه مى كنى ؟! رسول خدا (ص ) فرمود: ((گريه ام به اين علت است كه پس از مرگ من و تو، اين دختر دوست داشتنى من سرنوشت غمبارى خواهد داشت ، در نظرم مجسم گشت كه او با چه مشكلاتى دردناكى رو به رو مى شود و چه مصيبتهاى بزرگى را به خاطر رضاى خداوند با آغوش باز استقبال مى كند)).
در آن دقايقى كه آرام اشك مى ريخت و نواده عزيزش را مى بوسيد، گاهى نيز چهره از رخسار او برداشته به چهره معصومى كه بعدها رسالتى بزرگ را عهده دار مى گشت خيره خيره مى نگريست و در همين جا بود كه خطاب به دخترش فاطمه (س ) فرمود: ((اى پاره تن من و روشنى چشمانم ، فاطمه جان ، هر كسى كه بر زينب و مصايب او بگريد ثواب گريستن كسى را به او مى دهند كه بر دو برادر او حسن و حسين گريه كند)).(1)

ولادت و پرورش زينب
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

درست ترين گفتار آن است كه سيدتنا زينب كبرى (س ) در پنجم ماه جمادى الاولى سال پنجم هجرى به دنيا آمده ، و تربيت و پرورش ‍ آن دره يتيمه و مرواريد گرانبها و بى مانند در كنار پيغمبر اكرم (ص ) بوده ، و در خانه رسالت راه رفته ، و از پستان زهراى مرضيه (س ) شير وحى مكيده ، و از دست پسر عموى پيغمبر، اميرالمؤ منين (ع ) غذا و خوراك خورده و نمو نموده ، نمو قدسى و پاكيزه ، و با سعادت و نيكبختى ، و پرورش يافته پرورش روحانى و الهى ، و به جامه هاى عظمت و بزرگى به چادر پاكدامنى و حشمت و بزرگوارى پوشيده شده ، و پنج تن اصحاب كساء به تربيت و پرورش و تعليم و آموختن و تهذيب و پاكيزه گردانيدن او قيام نموده و ايستادگى داشتند، و همين بس است كه مربى و مؤ دب و معلم او ايشان باشند.(2)

گريه جبرئيل بر مصايب زينب (س )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روايت شده است كه پس از ولادت حضرت زينب (س )، حسين (ع ) كه در آن هنگام كودك سه چهار ساله بود، به محضر رسول خدا (ص ) آمد و عرض كرد: ((خداوند به من خواهرى عطا كرده است )).
پيامبر(ص ) با شنيدن اين سخن ، منقلب و اندوهگين شد و اشك از ديده فرو ريخت . حسين (ع ) پرسيد: ((براى چه اندوهگين و گريان شدى ؟)).
پيامبر(ص ) فرمود: ((اى نور چشمم ، راز آن به زودى برايت آشكار شود.))
تا اينكه روزى جبرئيل نزد رسول خدا (ص ) آمد، در حالى كه گريه مى كرد، رسول خدا (ص ) از علت گريه او پرسيد، جبرئيل عرض ‍ كرد: ((اين دختر (زينب ) از آغاز زندگى تا پايان عمر همواره با بلا و رنج و اندوه دست به گريبان خواهد بود؛ گاهى به درد مصيبت فراق تو مبتلا شود، زمانى دستخوش ماتم مادرش و سپس ماتم مصيبت جانسوز برادرش امام حسن (ع ) گردد و از اين مصايب دردناك تر و افزون تر اينكه به مصايب جانسوز كربلا گرفتار شود، به طورى كه قامتش خميده شود و موى سرش سفيد گردد.))
پيامبر (ص ) گريان شد و صورت پر اشكش را بر صورت زينب (س ) نهاد و گريه سختى كرد، زهرا (س ) از علت آن پرسيد. پيامبر (ص ) بخشى از بلاها و مصايبى را كه بر زينب (س ) وارد مى شود، براى زهرا(س ) بيان كرد.
حضرت زهرا (س ) پرسيد: ((اى پدر! پاداش كسى كه بر مصايب دخترم زينب (س ) گريه كند كيست ؟ پيامبر اكرم (ص ) فرمود: ((پاداش او همچون پاداش كسى است كه براى مصايب حسن و حسين (ع ) گريه مى كند))(3)

بشارت تولد زينب و گريه على (ع )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هر پدرى را كه بشارت به ولادت فرزند دادند، شاد و حرم گرديد، جز على بن ابى طالب (ع ) كه ولادت هر يك از اولاد او سبب حزن او گرديد.
در روايت است كه چون حضرت زينب متولد شد، اميرالمؤ منين (ع ) متوجه به حجره طاهره گرديد، در آن وقت حسين (ع ) به استقبال پدر شتافت و عرض كرد: اى پدر بزرگوار! همانا خداى كردگار خواهرى به من عطا فرموده .
اميرالمؤ منين (ع ) از شنيدن اين سخن بى اختيار اشك از ديده هاى مبارك به رخسار همايونش جارى شد. چون حسين (ع ) اين حال را از پدر بزرگوارش مشاهده نمود افسرده خاطر گشت . چه ، آمد پدر را بشارت دهد، بشارت مبدل به مصيبت و سبب حزن و اندوه پدر گرديد، دل مباركش ره درد آمد و اشك از ديده مباركش بر رخسارش جارى گشت و عرض كرد: ((بابا فدايت شوم ، من شما را بشارت آوردم شما گريه مى كنيد، سبب چيست و اين گريه بر كيست ؟))
على (ع ) حسينش را در برگرفت و نوازش نمود و فرمود: ((نور ديده ! زود باشد كه سر اين گريه آشكار و اثرش نمودار شود.))كه اشاره به واقعه كربلا مى كند. همين بشارت را سلمان به پيغمبر داد و آن حضرت هم منقلب گرديد.
چنان كه در بعض كتب است كه حضرت رسالت در مسجد تشريف داشت آن وقت سلمان شرفياب خدمت گرديد و آن سرور را به ولادت آن مظلومه بشارت داد و تهنيت گفت . آن حضرت بگريست و فرمود: ((اى سلمان جبرييل از جانب خداوند جليل خبر آورد كه اين مولود گرامى مصيبتش غير معدود باشد تا به آلام كربلا مبتلا شود، الخ ))(4)

نامگذارى زينب از طرف خداوند
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هنگامى كه زينب (س ) متولد شد، مادرش حضرت زهرا (س ) او را نزد پدرش اميرالمؤ منين (ع ) آورده و گفت : اين نوزاد را نامگذارى كنيد!
حضرت فرمود: من از رسول خدا جلو نمى افتم .
در اين ايام حضرت رسول اكرم (ص ) در مسافرت بود. پس از مراجعت از سفر، اميرالمؤ منين على (ع ) به آن حضرت عرض كرد: نامى را براى نوزاد انتخاب كنيد.
رسول خدا (ص ) فرمود: من بر پروردگارم سبقت نمى گيرم .
در اين هنگام جبرئيل (ع ) فرود آمده و سلام خداوند را به پيامبر(ص ) ابلاغ كرده و گفت :
نام اين نوزاد را ((زينب )) بگذاريد! خداوند بزرگ اين نام را براى او بر برگزيده است .
بعد مصايب و مشكلاتى را كه بر آن حضرت وارد خواهد شد، بازگو كرد. پيامبر اكرم (ص ) گريست و فرمود: هر كس بر اين دختر بگريد، همانند كسى است كه بر برادرانش حسن و حسين گريسته باشد.(5)

فرزند فاطمه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عليا حضرت زينب ، نخستين دخترى است كه از فاطمه (س ) به دنيا آمده ، و او پس از امام حسن و امام حسين (ع ) بزرگترين فرزندان فاطمه (س ) بوده ، و نيز گفته اند: دليل بر آن است كه راويان حديث و بيان كنندگان اخبار در ايام اضطهار - يعنى روزگار غلبه و چيرگى ظلم و ستم ستمگران بر مؤ منين - هر گاه مى خواستند از اميرالمؤ منين على (ع ) روايتى نقل كنند مى گفتند: اين روايت از ابى زينب است ، و اينكه اميرالمؤ منين (ع ) را به اين كنيه مى ناميدند، براى آن است كه زينب كبرى (س ) پس از امام حسن و امام حسين - عليهماالسلام - بزرگترين فرزندان آن حضرت بوده ، و اميرالمؤ منين (ع ) نزد دشمنانش به اين كنيه معروف نبوده است .(6)

تغذيه زينب از زبان پيامبر
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت زينب (س ) مانند دو برادرش حسن و حسين (ع ) از زبان رسول الله (ص ) تغذى مى كرد.
همان طور كه در بسيارى از اخبار آمده است ، پيغمبر (ص ) زبان خود را در دهان حسنين مى گذاشت ، آنان با مكيدن زبان پيغمبر تغذيه مى شدند و از همين طريق گوشت و پوست بدنشان مى روييد و رشد مى كرد، در مورد حضرت زينب (س ) نيز همين عمل را انجام مى داد.
در جلد اول از كتاب خرايج راوندى (صفحه 94) معجزه يكصد و پنجاه و پنج (155) از حضرت صادق (ع ) چنين روايت كرده است :
امام صادق (ع ) فرمود: پيغمبر (ص ) پيوسته نزد فرزندان شير خوار فاطمه مى آمد، از آب دهان خود آنان را تغذيه مى كرد و سپس به فاطمه (س ) مى فرمود به آنان شير ندهيد))(7)

لقب هاى حضرت زينب (س )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

الف ) زينب كبرى : اين لقب براى مشخص شدن و تمييز دادن او از ساير خواهرانش (كه از ديگر زنان اميرمؤ منان به دنيا آمده بودند) بود.
ب )الصديقة الصغرى : چون ((صديقة ))لقب مبارك مادرش ، زهراى مرضيه (س ) است ، و از سويى شباهت هاى بى شمارى ميان مادر و دختر وجود داشت ، لذا حضرت زينب را ((صديقه صغرى )) ملقب كردند.
ج ) عقيله / عقيله بنى هاشم / عقيله الطالبين :
((عقيله )) به معناى بانويى است كه در قومش از كرامت و ارجمندى ويژه اى بر خوردار باشد و در خانه اش عزت و محبت فوق العاده اى داشته باشد.
د) ديگر لقب ها:
از ديگر لقب هاى حضرت زينب ، موثقه عارفه ، عالمه غيرمعلمه ، عابده آل على ، فاضله و كامله است .(8)

كنيه حضرت زينب (س )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

كنيه آن عليا حضرت ((ام كلثوم )) است ، و اين كه ايشان را ((زينب كبرى )) مى گويند، براى آن است كه فرق باشد بين او و بين كسى از خواهرانش كه به آن نام و كنيه ناميده شده است .
چنان كه ملقبه به ((صديقه صغرى )) شده است ، براى فرق بين او و مادرش صديقه كبرى فاطمه زهراصلوات الله عليهما.(9)
زينب عالمه بود
امام سجاد (ع ) خطاب به عقيله بنى هاشم ، زينب كبرى (س ) مى فرمايند:
((يا عمة انت بحمد الله عالمة غير معلمة ، و فهمة غير مفهمة )).
عمه جان ! تو عالمه اى هستى بدون اينكه معلم داشته باشى ، و فهميده اى هستى بى آن كه كسى مطالب را به تو فهمانده باشد(10)
زينب محدثه بود
از سخنان فاضل دربندى (متوفى به سال 1286 هجرى ) و جز او از عالمان ديگر - رحمهم الله - ظاهر و هويدا است كه آن خاتون دو سرا حضرت زينب كبرى (س ) علم منايا و بلايا (مرگ ها و پيشامدهاى سخت ) را مى دانسته ، و فرمايش امام سجاد (ع ) به او:
((يا عمة انت بحمد الله عالمة غير معلمة ، و فهمة غير مفهمة ))؛ اى خواهر پدرم ! خداى را شكر و سپاس ، تو دانايى هستى كه كسى به تو نياموخته ، و فهميده و درك كننده اى هستى كه كسى به تو نفهمانده است .
دليل و راهنما است به اين كه زينب دختر اميرالمؤ منين (س ) محدثه بوده ، يعنى همه چيز (از جانب خداى تبارك و تعالى ) به او الهام مى شده و در دلش آشكار مى گشته است .
همچنين علم و دانش او از علوم لدنية (علومى كه از استاد فرا نگرفته ، بلكه از جانب خداى عزوجل ) بوده است .(11)

عقيله بنى هاشم
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در برخى روايات است كه او را مجلس علمى بود و زنان به قصد آموختن احكام دين نزد او مى رفتند. اين صفات برجسته كه براى هيچ يك از زنان معاصر او فراهم نشده است ، زينب را از ديگران ممتاز ساخت ؛ چنان كه او را ((عقيله بنى هاشم )) مى گفتند و از وى حديث فرا مى گرفتند.
ابن عباس از او حديث كند و گويد: ((عقيله ما، زينب دختر على (ع ) حديث كرد... و اين لقب بر او ماند؛ چنان كه به عقيله معروف گشت و فرزندان وى را بنى عقيله گفتند.))(12)

فصاحت و بلاغت زينب (س )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شيخ جعفر نقدى (ره ) مى نويسد:
((مى گويم : و اين حذلم بن كثير (راوى اين خبر) از فصحاء و سخنوران و نيكو گفتاران عرب است كه كه از فصاحت و زبان آورى و نيكو گفتارى و از بلاغت و رسايى سخن و مطابق اقتضاى مقام و مناسب حال مخاطب سخن گفتن زينب تعجب نموده و به شگفت آمده ، و از براعت و برترى فضل و كمال و علم و دانش و شجاعت ادبيه و دلاورى پسنديده آن مخدره ، حيرت و سرگردانى او را فرا گرفته ، به طورى كه نتواسته او را (به كسى ) تشبيه و مانند نمايد، مگر به پدرش سيد و مهتر هر بليغ و فصيحى . پس (از اين رو) گفته : ((كانها تفرع عن لسان اميرالمؤ منين ))؛ يعنى گويا عليا حضرت زينب (س ) (سخنانش را در كوفه ) از زبان اميرالمؤ منين (ع ) قصد و آهنگ مى نمود، و هر كه درباره كربلا و در احوال و سرگذشت هاى حسين (ع ) كتابى نوشته ، اين خطبه و سخنرانى را نقل نموده است . و حاحظ در كتاب خود ((البيان و التبيين )) آن را از خزيمة الاسدى روايت نموده كه خزيمه گفته : ((زنان كوفه را در آن روز ديدم به پا ايستاده (بركشته شدگان در كربلا) ندبه و زارى و شيون مى نمودند، در حالى كه گريبان ها (شان را) مى دريدند(13)

جود و سخاوت زينب (س )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى ميهمانى براى اميرالمؤ منين (ع ) رسيد. آن حضرت به خانه آمده و فرمود: اى فاطمه ، آيا طعامى براى ميهمان خدمت شما مى باشد؟ عرض كرد: فقط قرض نانى موجود است كه آن هم سهم دخترم زينب مى باشد. زينب (س ) بيدار بود، عرض كرد: اى مادر، نان مرا براى ميهمان ببريد، من صبر مى كنم . طفلى كه در آن وقت ، كه چهار يا پنج سال بيشتر نداشته اين جود و كرم او باشد، ديگر چگونه كسى مى تواند به عظمت آن بانوى عظمى پى ببرد؟ زنى كه هستى خود را در راه خدا بذل بنمايد، و فرزندان از جان عزيزتر خود را در راه خداوند متعال انفاق بنمايد و از آنها بگذرد بايستى در نهايت جود بوده باشد.(14)

نبوغ و استعداد حضرت زينب (س )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در تاريخ آمده كه روزى اميرمؤ منان (ع ) در ميان دو فرزند خردسالش عباس و زينب نشسته بود كه رو به عباس نموده فرمود: ((قل واحد)) بگو يك .
عباس آن را گفت .
سپس فرمود: ((قل اثنان )) بگو دو.
عباس در پاسخ گفت : ((استحيى ان اقول باللسان الذى قلت واحد، اثنان ))؛ شرم دارم با زبانى كه يكى گفته ام ، دو بگويم .
آن گاه اميرمؤ منان (ع ) چشمان عباس (ع ) را بوسه زد؛ چرا كه كلام اين فرزند خردسال اشاره به وحدانيت خداى تعالى و توحيد او مى كرد.
سپس رو به زينب (س ) كرد، ولى زينب منتظر سؤ ال پدر نمانده ، خود سؤ الى مطرح كرد و گفت : پدر! ما را دوست دارى ؟
اميرمؤ منان (ع ) فرمود: آرى دخترم ، فرزندان پاره هاى قلب ما هستند.
زينب (س ) با اين مقدمه ، وارد سؤ ال اصلى شد و پرسيد: پدر! دو محبت - محبت خدا و محبت اولاد - در قلب مؤ من جا نمى گيرد. پس اگر بايد دوست داشته باشى ، شفقت و مهربانى را نثار ما كن و محبت خالص را تقديم خداوند.
على (ع ) كه اين درك ، و شناخت و استعداد را در اين دختر و پسر خردسالش مشاهده نمود، بر علاقه اش نسبت به آنان افزوده شد.)) زينب (س ) به دليل همين نبوغ و استعداد و ديگر كمالاتى كه در وجودش بود، از احترام ويژه خانواده پدر برخوردار شد.(15)

فضايل حضرت زينب (س )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مرحوم علامه مامقانى (ره ) در مجلد سوم كتاب شريف ((تنقيح المقال )) درباره سيدتنا زينب الكبرى (س ) مى نويسد:
((درباره سيدتنا زينب الكبرى مى گويم : زينب و چيست زينب و چه چيز تو را دانا گردانيد (و از كجا درك نموده و دريافتى ) كه (شرافت و بزرگى و فضيلت و برترى ) زينب چيست ؟ (پس به طور اختصاص آن هم يك از هزار هزار آن است كه ) زينب عقيله يعنى خاتون بزرگوار و گرامى فرزندان هاشم (ابن عبد مناف پدر جد رسول خدا) است ، و محققا صفات حميدة و خوى هاى پسنديده را دارا بود كه پس از مادرش ، صديقه كبرى (س ) كسى دارا نبوده است ، تا اين كه حق و سزاوار است گفته شود: او است صديقه صغرى ، زينب را در حجاب و پوشش و عفت و پاكدامنى (از ديگران ) زيادت و افزونى است (و آن اين است ) كه تن او را در زمان پدرش (اميرالمؤ منين ) و دو برادرش (امام حسن و امام حسين ) كسى از مردان نديد تا روز ((طف )) (كربلا، و اين كه زمين كربلا را طف مى نامند، براى آن است كه طف زمينى بلند و جانب و كنار را گويند، و زمين كربلا كنار فرات است ) و زينب (س ) در صبر و شيكبايى (از مصايب و اندوه هاى بزرگ ) و ثبات و پايدارى و قيام و ايستادگى (در آشكار ساختن حق و درستى ) و قوت و نيروى ايمان و گرويدن (به عقايد و احكام دين مقدس ‍ اسلام ) و تقوا و پرهيزكارى و اطاعت و فرمانبرى (از آنچه خداى تعالى فرموده ) وحيده و يگانه بود (كه پس از مادرش عليا حضرت فاطمه (س ) در دنيا چنين خاتونى كه داراى اين صفات حميده و خوى هاى پسنديده بى مانند باشد، سراغ ندارم ) و زينب (س ) در فصاحت و آشكارا سخن گفتن و زبان آورى و در بلاغت و رسايى سخن و سخن گفتن مطابق اقتضاى مقام و مناسب حال ، گويى از زبان (پدر بزرگوارش ) اميرالمؤ منين (ع ) قصد و آهنگ مى نمود، چنان كه پوشيده نيست بر كسى كه در خطبه و سخنرانى او (در مجلس ابن زياد در كوفه ، و مجلس يزيد در شام ) از روى تحقيق و درستى فكر نموده و بينديشد، و اگر ما (علما و بيان كننده اصول و فروع دين مقدس اسلام ) بگوييم : زينب (س ) مانند امام (ع ) داراى مقام عصمت بوده (از گناه بازداشته شده و هيچ گونه گناهى نكرده با اين كه قدرت و توانايى بر آن داشته و معنى عصمت نزد ما اماميه همين است ) كسى را نمى رسد كه (گفتار ما را) انكار كند و نپذيرد. اگر به احوال و سرگذشت هاى او در طف و كربلا و پس از كربلا (در كوفه و شام ) آشنا باشد، چگونه چنين نباشد؟ و اگر چنين نبود هر آينه امام حسين (ع ) مقدار و پاره اى از بار سنگين امامت و پيشوايى را روزگارى كه امام سجاد(ع ) بيمار بود بر او حمل و واگذار نمى نمود، و پاره اى از وصايا و سفارشهاى خود را به او وصيت نمى كرد و امام سجاد (ع ) او را در بيان احكام و آنچه كه از آثار و نشانه هاى ولايت و امامت است . نايبه به نيابت خاصه و جانشين خود نمى گرداند.(16)

مفسر قرآن
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

فاضل گرامى سيد نورالدين جزايرى در كتاب خود ((خصايص ‍ الزينبيه )) چنين نقل مى كند:
((روزگارى كه اميرالمؤ منين (ع ) در كوفه بود، زينب (س ) در خانه اش مجلسى داشت كه براى زنها قرآن تفسير و معنى آن را آشكار مى كرد. روزى ((كهيعص )) را تفسير مى نمود كه ناگاه اميرالمؤ منين (ع ) به خانه او آمد و فرمود: اى نور و روشنى دو چشمانم ! شنيدم براى زن ها ((كهيعص )) را تفسير مى نمايى ؟
زينب (س ) گفت : آرى . اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: اين رمز و نشانه اى است براى مصيبت و اندوهى كه به شما عترت و فرزندان رسول خدا(ص ) روى مى آورد. پس از آن مصايب و اندوه ها را شرح داد و آشكار ساخت . پس آن گاه زينب گريه كرد، گريه با صدا - صلوات الله عليها.(17)

پاكدامنى و حياى زينب (س )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يحيى مازنى روايت كرده است :
((مدتها در مدينه در خدمت حضرت على (ع ) به سر بردم و خانه ام نزديك خانه زينب (س ) دختر اميرالمؤ منين (ع ) بود. به خدا سوگند هيچ گاه چشمم به او نيفتاده صدايى از او به گوشم نرسيد. به هنگامى كه مى خواست به زيارت جد بزرگوارش رسول خدا (ص ) برود، شبانه از خانه بيرون مى رفت ، در حالى كه حسن (ع ) در سمت راست او و حسين (ع ) در سمت چپ او و اميرالمؤ منين (ع ) پيش رويش راه مى رفتند. هنگامى كه به قبر شريف رسول خدا (ص ) نزديك مى شد، حضرت على (ع ) جلو مى رفت و نور چراغ را كم مى كرد. يك بار امام حسن (ع ) از پدر بزرگوارش درباره اين كار سؤ ال كرد، حضرت فرمود: مى ترسم كسى به خواهرت زينب نگاه كند.))(18)

گفتن مسائل شرعى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شيخ صدوق ، محمد بن بابويه (ره ) مى گويد: حضرت زينب (س ) نيابت خاصى از طرف امام حسين (ع ) داشت و مردم در مسائل حلال و حرام به او مراجعه كرده از او مى پرسيدند، تا اينكه حضرت سجاد (ع ) بهبود يافت .
شيخ طبرسى (ره ) گويد: حضرت زينب (س ) روايات بسيارى را از قول مادرش حضرت زهرا (س ) روايت كرده است .
از عماد المحدثين روايت شده است كه : حضرت زينب (س ) از مادر و پدر و برادرانش و از ام سلمه و ام هانى و ديگر زنان روايت مى كرد و از جمله كسانى كه از او روايت كرده اند، ابن عباس و على بن الحسين (ع ) و عبدالله بن جعفر و فاطمه صغرى دختر امام حسين (ع ) و ديگرانند.
همچنين ابوالفرج گويد: زينب بانويى عقيله كه ابن عباس سخنان حضرت زهرا(س ) را در مورد فدك از قول او نقل كرده و مى گويد: عقيله ما، زينب دختر على (ع ) به من گفت .
از ظاهر فرمايش فاضل دربندى و ديگر عالمان چنين به دست مى آيد كه حضرت زينب كبرى (س ) علم منايا و بلايا (خوابها و حوادث آينده ) را همچون بسيارى از ياران حضرت على (ع )، مانند ميثم تمار و رشيد هجرى و برخى ديگر مى دانسته و بلكه در ضمن اسرارى كه بيان كرده ، به طور قطع و مسلم آن حضرت را از مريم دختر عمران و آسيه دختر مزاحم و ديگر زنان با فضيلت برتر دانسته است .
وى در ضمن فرمايش حضرت سجاد (ع ) كه به آن حضرت فرموده بود: ((اى عمه تو بحمدالله دانشمند بدون آموزگار و فهميده بدون آموزنده هستى .))، گويد: اين فرمايش خود دليل و حجت بر آن است كه زينب دختر حضرت اميرالمؤ منين (ع ) محدثه بوده يعنى به او الهام مى شده است و عمل او از علم لدنى و آثار باطنى مى باشد.(19)

شجاعتى نظير حسين (ع )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شجاعت حسين (ع ) در خواهرش زينب (س ) هم بود؛ يا زينب (س ) هم در مقام شجاعت قطع نظر از جهت امامت ، كمى از حسين (ع ) ندارد قوت قلبش به بركت اتصالش به مبداء تعالى راستى محيرالعقول است .
شيخ شوشترى مى فرمايد: اگر حسين (ع ) در صحنه كربلا يك ميدان داشت ، مجلله زينب (س ) دو ميدان نبرد داشت : ميدان نبرد اولش ‍ مجلس ابن زياد، و دومى مجلس يزيد پليد.
اما تفاوت هايى كه از حيث ظهور دارد، نبرد حسين (ع ) با لباسى كه از پيغمبر به او رسيده بود، عمامه پيغمبر بر سر و جبه او به دوش ، نيزه به همراه و شمشير به دستش سوار بر مركب رسول خدا (ص ) گرديد با عزت و شهامت وارد نبرد مشركين گرديد تا شهيد شد.(20)

گذشتن از راحتى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

كسى كه پس از دستگاه سلطنتى ، دستگاه او است ، كمال وسايل موجود به بهترين وجهى برايش مهيا است ، غلامها و كنيزها و وسايل راحتى ، غرض زينب در چنين خانه اى زندگى مى كند كه هيچ كسرى ندارد ناگهان مى بيند حسين (ع ) مى خواهد حركت كند تمام خوشى ها و راحتى ها را رها مى كند و خود را در درياى ناراحتى ها و ناملايمات مى افكند اين ، چه زهدى است ؟ سبحان الله ! واقعا حيرت آور است . اگر جريان را نمى دانست ، مهم نبود، ليكن از همان شب 28 رجب كه به اتفاق برادرش با ترس و هراس ‍ از مدينه فرار كرده به سمت مكه حركت نمودند، براى آنچه جدش ‍ رسول خدا (ص ) و پدر و مادرش گزارش داده بودند از مصيبتها آماده شد.
خلاصه ، با علم به اين معنى ، و يقين به اين كه در بلاهاى سخت سخت مى رود،: براى مثل زينبى كه دختر سلطان حقيقى و ظاهرى و همسر عبدالله است برود در يك دستگاهى كه آخرش اسيرى است ، آواره بيابانها و زحمت مسافرتها گردد؟(21)

آينه تمام نماى مقام رسالت و امامت
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

محمد غالب شافعى ، يكى از نويسندگان مصرى گفته است :
((يكى از بزرگترين زنان اهل بيت از نظر حسب و نسب و از بهترين بانوان طاهر، كه داراى روحى بزرگ و مقام تقوا و آيينه تمام نماى مقام رسالت و ولايت بوده ، حضرت سيده زينب ، دختر على بن ابى طالب - كرم الله وجهه - است كه به نحو كامل او را تربيت كرده بودند و از پستان علم و دانش خاندان نبوت سيراب گشته بود، به حدى كه در فصاحت و بلاغت يكى از آيات بزرگ الهى گرديد و در حلم و كرم و بينايى و بصيرت در تدبير كارها در ميان خاندان بنى هاشم و بلكه عرب مشهور شد و ميان جمال و جلال و سيرت و صورت و اخلاق و فضيلت جمع كرده بود.
آنچه خوبان همگى داشتند، او به تنهايى دارا بود. شبها در حال عبادت بود و روزها را روزه داشت و به تقوا و پرهيزكارى معروف بود...))(22)

ايراد خطبه در كودكى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از عجايب اينكه زينب (س ) در حدود شش سالگى ، خطبه غرا و طولانى مادرش حضرت زهرا (س ) را كه در مسجد النبى ، پيرامون فدك و رهبرى امام على (ع ) ايراد كرد، حفظ نموده بود، براى آيندگان روايت مى كرد، با اينكه آن خطبه هم مشروح و طولانى است و هم واژه ها و جمله هاى دشوار و پر معنى و بسيار در سطح بالا دارد و اين از عجايب روزگار است و ديگران آن خطبه را از زينب (س ) نقل نموده اند.(23)

تلاوت قرآن
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روايت شده : كه روزى زينب (س ) آيات قرآن را تلاوت مى كرد، حضرت على (ع ) نزد او آمد، ضمن پرسشهايى ، با اشاره و كنايه ، گوشه هايى از مصايب زينب (س ) را كه در آينده رخ مى داده ، به آگاهى او رسانيد.
زينب (س ) عرض كرد: ((من قبلا اين حوادث را كه برايم رخ مى دهد، از مادرم شنيده بودم )).(24)

شباهت زينب (س ) به خديجه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جالب اينكه شباهت حضرت زينب (س ) به حضرت خديجه (س ) از اميرمؤ منان على (ع ) نيز نقل شده است ، چنان كه در روايت آمده است :
وقتى كه اشعث بن قيس از حضرت زينب (س ) خواستگارى كرد، حضرت على (ع ) بسيار دگرگون و خشمگين شد، و با تندى به اشعث فرمود:
((اين جراءت را از كجا پيدا كرده اى كه زينب (س ) را از من خواستگارى مى كنى ؟! زينب (س ) شبيه خديجه (س )، پروريده دامان عصمت است ، شير از دامان عصمت خورده ، تو لياقت همتايى از او را ندارى ، سوگند به خداوندى كه جان على در دست او است ، اگر بار ديگر اين موضوع را تكرار كنى ، با شمشير جوابت را مى دهم ، تو كجا كه با يادگار حضرت زهرا (س ) همسر و همسخن شوى ؟!))(25)
همچنين از پاره اى روايت فهميده مى شود كه به خاطر شباهتى كه حضرت زينب (س ) به خاله پيامبر (ص ) به نام ام كلثوم داشت ، پيامبر(ص ) كنيه او را ((ام كلثوم )) گذاشت .(26)

شباهت زينب (س ) به پدر بزرگوار خود
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مرحوم سيد نورالدين جزايرى (ره ) در مورد شباهت حضرت زينب (س ) به پدر بزرگوار خود چنين نوشته است :
غالبا كليه پسر شباهت به پدر، و دختر شباهت به مادر پيدا مى كند، به جز حضرت فاطمه زهرا(س ): ((كانت مشيتها مشية ابيها رسول الله و منطقها كمنطقه )). و نيز حضرت زينب (س ) كه ((منطقها كمنطق ابيها اميرالمؤ منين عليه السلام )) بود.(27)

زهد زينب (س )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زينب كبرى (س ) اعلا درجه رضا و تسليم را دارا و حايز بود. زنى كه شوهرش بحرالجود، عبدالله بن جعفر، بود و خانه اش بعد از منزل خلفا و ملوك در درجه اول عظمت بود و ارباب حوايج همواره در آن بيت الشرف تجمع داشته و براى خدمت ، كمر بسته ، آماده و فرمانبردار بودند - با اين حال براى كسب رضاى خدا از همه آنها صرف نظر كرد و از مال و جاه و جلال دنيوى به كلى چشم پوشيد. حتى از شوهر (البته ، با رضاى او) و نيز از اولاد و خدم و حشم چشم پوشيد و به كمك برادرش امام حسين (ع ) شتافت تا دين خدا را نصرت كند و براى جلب رضايت حق ، تن به اسارت داد، تا آن كه به مقامات عاليه نايل گرديد.(28)

نسبت مردانگى به حضرت زينب (س )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روايت شيخ بزرگوار صدوق را در كتاب ((اكمال الدين )) و شيخ طوسى را در كتاب ((غيبت )) مورد مطالعه قرار دهيد! اين دو تن به صورت مسند از احمد بن ابراهيم روايت مى كنند كه گفت :
((در سال 282 بر حكيمه دختر حضرت جواد الائمه امام محمد تقى (ع ) وارد شدم و از پس پرده با او صحبت كرده از دين و آيين او پرسيدم و او نام امام خود را برده گفت : فلانى پسر حسن . به او عرض كردم : فدايت شوم ، آيا آن حضرت را به چشم خود ديده ايد يا اينكه از روى اخبار و آثار مى گوييد؟ گفت :
از روى روايتى كه از حضرت عسكرى (ع ) به مادرش نوشته شده است . گفتم : آن مولود كجاست ؟ گفت : پنهان است . گفتم : پس شيعه چه كنند و نزد چه كسى مشكلات خويش را بازگو نمايند؟ گفت : به جده ، مادر حضرت عسكرى . گفتم : آيا به كسى اقتدا كنم كه زنى وصايت او را بر عهده دارد؟ گفت : به حسين بن على (ع ) اقتدا كن كه در ظاهر به خواهرش زينب (س ) وصيت كرد و هر گونه دانشى كه از حضرت سجاد (ع ) بروز مى كرد، به حضرت زينب (س ) نسبت داده مى شد تا بدين گونه جان حضرت سجاد (ع ) محفوظ بماند...(29)

زينب ، چشمه علم لدنى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در مقام علم و يقين ، چنان كه علم امام لدنى است ، نه كتابى و تحصيلى رشته علمى كه خداى عالم به قلب خاتم الانبياء و دودمانش انداخت كه در قرآن مى فرمايد: ((از نزد خود به او علم داديم )) به على (ع ) و حسن و حسين داد به زينب هم عنايت فرمود.
مجلله زينب (س ) از همان ابتدايى كه خداوند او را آفريد، روح لطيفش را چشمه علمى از همان علم لدنى قرار داد. اينها كوچك و بزرگ ندارند.(30)

آرامش كنار برادر
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

محبت و علاقه زينب (س ) از همان دوران كودكى ، به امام حسين (ع ) به قدرى سرشار بود، كه نمى توان آن را وصف كرد. او همواره مى خواست در كنار برادرش حسين (ع ) باشد و رخسار زيباى حسين (ع ) را بنگرد، با او انس و الفت داشته باشد. اين محبت عجيب و سرشار از مهر و خلوص ، موجب تعجب حضرت زهرا (س ) شد، راز آن را نمى دانست ، تا آنكه روزى اين موضوع را با پدرش در ميان گذاشت و پرسيد: ((پدرجان ! از محبتى كه ميان زينب (س ) و حسين (ع ) است ، شگفت زده شده ام ، به طورى كه زينب (س ) لحظه اى بدون ديدار حسين (ع ) قرار ندارد، اگر ساعتى بوى حسين (ع ) را استشمام نكند جانش به لب مى رسد.)) پيامبر (ص ) با شنيدن اين سخن ، دگرگون شد و اشك از چشمانش ‍ سرازير گشت و آهى از سينه پرسوزش بر كشيد و خطاب به دخترش زهرا(س ) فرمود: ((اى نور چشمم ! اين دختر همراه حسين (ع ) به كربلا مى رود، در رنجها و سختيهاى مصايب حسين (ع ) شريك خواهد بود.))(31)

درجه محبت زينب به حسين (ع )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

به نوشته بعضى مورخان ، درجه محبت زينب (س ) به امام حسين (ع ) به گونه اى بود كه هر روز چند بار به ديدار حسين (ع ) مى پرداخت ، سپس نماز مى خواند. در روز عاشورا دو نوجوانش ‍ محمد و عون را نزد حسين (ع ) آورد و عرض كرد: ((جدم ابراهيم خليل (ع ) از درگاه خدا قربانى را قبول فرمود، تو نيز اين قربانى را از من بپذير، اگر چنين نبود كه جهاد و جنگ براى زنان روا نيست ، در هر لحظه هزار جان فداى جانان مى كردم ، هر ساعت هزار شهادت را مى طلبيدم .(32)

نگاه به حسين (ع )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علامه جزايرى در كتاب ((الخصائص الزينبيه )) مى نويسد:
وقتى كه حضرت زينب (س ) شير خواه و در گهواره بود، هر گاه برادرش حسين (ع ) از نظر او غايب مى شد، گريه مى كرد و بى قرارى مى نمود. هنگامى كه ديده اش به جمال دل آراى حسين (ع ) مى افتاد، خوشحال و خندان مى شد. وقتى كه بزرگ شد، هنگام نماز قبل از اقامه ،
نخست به چهره حسين (ع ) نگاه مى كرد و بعد نماز مى خواند(33)

عبادت زينب (س )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علامه شيخ شريف جواهرى در كتاب ((مثيرالاحزان )) آورده كه فاطمه دختر امام حسين (ع ) گويد: عمه زينب (س ) در آن شب (شب دهم محرم ) در محراب عبادتش ايستاده دعا مى خواند و به خدا استغاثه مى كرد، آن شد ديدگان هيچ يك از ما به خواب نرفت و آه و ناله اش فرو ننشست .(34)

علاقه به نماز شب
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت زينب (س ) در عبادت نسخه مادر خود حضرت زهرا (س ) بود و در تمام شبها تهجد و و تلاوت قرآن را به جا مى آورد.
و بعضى از صاحبان فضل گفته اند حضرت زينب (س ) براى رضاى خدا در تمام تهجد و عبادت شب را ترك نكرد حتى شب يازدهم از ماه محرم .
همچنين از امام زين العابدين (ع ) نقل شده كه ديدم در همان شب يازدهم محرم نماز را نشسته مى خواند.(35)

نماز شب در شب عاشورا
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از فاطمه صغرى ، دختر امام حسين (ع ) روايت شده كه مى فرمود:
((اما عمتى زينب فانها لم تزل قائمة فى تلك الليلة ، اى العاشرة من المحرم فى محرابها))؛ عمه ام زينب در شب دهم محرم تا به صبح در محراب عبادتش به نماز ايستاده بود.(36)

نماز نشسته
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

برخى از پژوهشگران روايت كرده اند كه حضرت زين العابدين (ع ) فرمود: ((عمه ام زينب در تمام طول مسافرت از كوفه به شام نمازهاى واجب و نوافلش را ايستاده مى خواند و در يكى از منازل ، ديدم نشسته مى خواند، علت اين كار را پرسيدم . پاسخ داد: به خاطر شدت گرسنگى و ضعف ، سه شبانه روز است كه ديگر نمى توانم ايستاده نماز بخوانم (زيرا حضرت غذاى خود را بين كودكان تقسيم مى كرد) به خاطر اينكه دشمن به هر كدام از ما، در شبانه روز فقط يك قرص نان مى داد.))
هر گاه انسان به دقت به حالات آن حضرت نگاه كند و توجه و انقطاع او را به خداوند متعال ببيند، در عصمت آن حضرت ترديدى به خود راه نمى دهد و يقين مى كند كه آن حضرت از همان زنان پارسايى است كه تمام حركات و سكنات خود را وقف خداوند متعال نموده اند و از همين رهگذر به جايگاه رفيع و درجات بلندى كه از درجات پيامبران و اوصيا حكايت مى كند، رسيده است .(37)

التماس دعا از زينب (س )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت امام حسين (ع ) در آخرين وداع خود با خواهرش زينب (س ) فرمود: ((خواهرم ! هنگام نماز شب ، مرا فراموش ‍ نكن )).(38)

ارشاد كوفيان در زمان حيات على (ع )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در طراز المذهب از بحر المصائب روايت مى كند:
پس از آنكه اميرالمؤ منين (ع ) به شهر كوفه آمد و آنجا را محل حكمرانى خود قرار داد، اندك اندك مردم آن شهر از فضل و كمال علمى و عرفانى زينب باخبر شدند. از اين رو، زنان توسط مردان خود، به اميرالمؤ منين (ع ) پيام فرستادند: ((شنيده ايم حضرت زينب (س ) محدثه ، عامله و دومين فاطمه است كه مانند مادرش ‍ فاطمه و از همه جهانيان برتر است . اگر شما اجازه فرماييد فردا كه عيد است در جشن ما شركت نمايد از سخنانش بهره مند گرديم )).
اميرالمؤ منين (ع ) با درخواست مردم كوفه موافقت فرمود. فرداى آن روز زينب (س ) در جشن بانوان كوفه شركت كرد و تنها سخنران آن جلسه بود كه با استقبال شگفت انگيزى از سوى زنان و شركت كنندگان روبه رو شد.

پاسخ به مسائل دينى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از شيخ صدوق محمد بن بابويه روايت شده كه زينب (س ) نايب خاص امام حسين (ع ) بود و مردم نيز در رابطه با مسائل حلال و حرام به آن حضرت مراجعه مى كردند تا زمانى كه امام زين العابدين (ع ) از بيمارى شفا يافت .(39)

سفارش پيامبر درباره زينب (س )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بعد از تولد زينب (س ) پيامبر (ص ) فرمود تا نوزاد را به نزدش ‍ بياورند. آن گاه او را بوسيد و در آغوش گرفت و نام او را زينب (س ) گذاشت و سپس فرمود: به شما سفارش مى كنم ، و اين سفارش مرا حاضران به غايبان برسانند ((اين دختر را احترام كنند كه همانند خديجه كبرى (س ) است ))(40)

تجليل على (ع ) از زينب
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زينب (س ) در مدت عمرش هفت بار مسافرت كرد. فقط سفر اول راحت و در كمال خوشى بود و آن وقتى بود كه اميرالمؤ منين (ع ) از مدينه به قصد كوفه حركت فرمود: زينب هم در ركاب پدرش ‍ بود.
على (ع ) هم خيلى رعايت حال زينب (س ) را مى كرد و از او تجليل مى فرمود، نه از جهت اينكه كه دخترش هست ، بلكه به اعتبار روحانيت و معنويت او بود، مانند احترامى كه پيغمبر (ص ) به زهرا (س ) مى كرد.(41)

سه وظيفه زينب (س )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از ويژگى هاى زينب (س ) در اين انقلاب تاريخى و عظيم ، سه وظيفه مهم او است كه با موفقيت كامل به پايان رساند. پس از شهادت امام حسين (ع ) زينب (س ) مى ديد بزرگترين وظيفه و مسئوليتش سه چيز است :
نخست ، از حجت خدا و امام وقت ، حضرت سجاد (ع ) حمايت كند و وى را از گزند دشمن حفظ نمايد.
دوم ، پيام شهيدان را به همه جا برساند و راه آنها را دنبال كند؛ (كه اين مساءله از همه مهمتر بود).
سوم ، طبق وصيت برادرش از خانواده هاى شهيدان و از كودكانى كه پدران آنها به شهادت رسيده اند، سرپرستى كرده و روحيه آنها را در سطحى عالى نگاه دارد(42)

علاقه به امام حسين (ع )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

محبت و دوستى زينب كبرى (س ) به امام حسين (ع ) آن چنان بود كه خواهرانش اين گونه نبودند. گفته اند: اين محبت و دوستى زينب (س ) از ايام و روزگار طفوليت و كودكى وى بوده ، به طورى كه آرام نمى گرفت ، مگر در پهلوى امام حسين (ع ) و عليا حضرت فاطمه (س ) رسول خدا (ص ) را از آن آگاه ساخت . رسول خدا (ص ) گريه كرد و فاطمه (س ) را از مصايب و اندوه ها و گرفتارى زينب (س ) آگاه نمود.(43)

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خلاصه حالات هشتمين معصوم ، ششمين اختر امامت
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : شنبه 28 فروردين 1395

پيشگفتار
به نام هستى بخش جهان آفرين
شكر و سپاس بى منتها، خداى بزرگ را، كه ما را از امّت مرحومه قرار داد و به صراط مستقيم ، ولايت اهل بيت عصمت و طهارت صلوات اللّه عليهم اجمعين هدايت نمود.
بهترين تحيّت و درود بر روان پاك پيامبر عالى قدر اسلام صلى الله عليه و آله ، و بر اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ، مخصوصا ششمين خليفه بر حقّش حضرت ابو عبداللّه ، امام جعفر صادق عليه السلام ؛ و لعن و نفرين بر دشمنان و مخالفان اهل بيت رسالت ، كه در حقيقت دشمنان خدا و قرآن هستند.
نوشتارى كه در اختيار شما خواننده گرامى قرار دارد برگرفته شده است از زندگى سراسر آموزنده هشتمين ستاره فروزنده و پيشواى بشريّت ، و حجّت خداوند براى هدايت بندگان .
آن شخصيّت برگزيده حقّ، كه مخزن معارف و اسرار الهى بود و لقب صادق آل محمّد صلوات اللّه عليهم را به خود اختصاص داد.
و مذهب شيعه حقّه ؛ و نيز علوم و احكام إ لهى توسّط آن حضرت ، در بين جامعه بشرى نشر و گسترش يافت تا جائى كه شيعه به عنوان مذهب جعفرى شناخته شد؛ و بلكه رهبران ديگر مذاهب و فرقه ها در مكتب حضرت صادق عليه السلام علوم خود را آموختند؛ و به علل و دلايلى راه ديگرى را برگزيدند.
و حضرت ختمى مرتبت ، رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله ضمن بشارت به ولادت ؛ و اين كه او ششمين امام و حجّت خدا و خليفه بر حقّ مى باشد، فرمود:
جبرئيل امين مرا خبر داد كه خداوند متعال نطفه او را طيّب و مبارك قرار داد، كه از هر جهت تزكيه شده و متعالى مى باشد.
سپس افزود: پروردگار جليل ، نام او را جعفر قرار داد تا هدايت گر جامعه بشرى ؛ و نيز تشريح كننده علوم و معارف براى افراد در همه ابعاد باشد.
و آيات شريفه قرآن ، احاديث قدسيّه و روايات متعدّد در منقبت و عظمت آن امام مظلوم ، با سندهاى مختلف وارد شده ، كه در كتاب هاى مختلف موجود است .
و اين مختصر ذرّه اى است ، از قطره اقيانوس بى كران فضائل و مناقب و كرامات آن امام والامقام و معصوم ، كه برگزيده و گلچينى است از ده ها كتاب معتبر(1)، در جهت هاى گوناگون و مختلف عقيدتى ، سياسى ، عبادى ، فرهنگى ، اقتصادى ، اجتماعى ، اخلاقى ، تربيتى و... خواهد بود.
باشد كه اين ذرّه دلنشين و لذّت بخش مورد استفاده و افاده عموم علاقه مندان ، مخصوصا جوانان عزيز قرار گيرد.
و انشاء اللّه تعالى ذخيره اى باشد (لِيَوْمٍ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ إ لاّ مَنْ اءتىَ اللّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ لى وَ لِوالِدَيَّ وَ لِمَنْ لَهُ عَلَيَّ حَقّ) .آمين ، يا ربّ العالمين .
مؤ لّف
خلاصه حالات هشتمين معصوم ، ششمين اختر امامت
آن حضرت هنگام طلوع سپيده صبح ، روز جمعه يا دوشنبه ، هفدهم ربيع الا وّل يا اوّل رجب ، سال 80 يا 83 هجرى قمرى در مدينه منوّره ديده به جهان گشود.
نام : جعفر صلوات اللّه و سلامه عليه .
كنيه : ابو عبداللّه ، ابو اسماعيل ، ابو موسى ، ابو اسحاق .
لقب : صادق ، صابر، فاضل ، طاهر، شيخ ، صادق آل محمّد، باقى ، منجى ، كامل ، كافل ، عالم و ... .
پدر: امام محمّد باقر، باقر علم الا وّلين والا خرين عليه السلام .
مادر: فاطمه ، معروف به امّ فروه ، دختر قاسم بن محمّد بن ابى بكر مى باشد.
نقش انگشتر: حضرت داراى چهار انگشتر بود، كه نقش هر كدام به ترتيب عبارتند از: (اللّهُ وَليّي وَ عِصْمَتى مِنْ خَلْقِهِ) ، (اللّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْى ءٍ) ، (اءنْتَ ثِقَتى فَاعْصِمْنى مِنْ خَلْقِكَ) ، (ما شاءَاللّهُ لا قُوَّةَ إ لاّ باللّهِ).
دربان : مفضّل بن عمر است ، و نيز بعضى محمّد بن سنان را گفته اند.
مدّت امامت : حضرت در سنين 34 سالگى ، روز دوشنبه ، هفتم ذى الحجّه يا ربيع الا وّل ، در سال 114 هجرى ، پس از شهادت پدر بزرگوارش به منصب امامت و خلافت رسيد و حدود 34 سال امامت و هدايت جامعه اسلامى را بر عهده داشت .
هنگامى كه امام جعفر صادق عليه السلام به منصب امامت نايل آمد، در موقعيّت حسّاسى قرار گرفته بود، چون دولت بنى العبّاس تازه روى كار آمده بود و تنها تلاش آن ها استحكام و ثبات پايه هاى حكومت خود بود؛ و ناچار بودند كه افكار عموم ، مخصوصا سادات بنى الزّهراء را به خود جلب و جذب نمايند.
بر همين اساس امام عليه السلام از موقعيّت موجود زمان ، به نحو اءحسن استفاده نموده و با تشكيل جلسات مختلف در رشته هاى گوناگون علوم و فنون ، ابعاد مختلف اسلام و معارف الهى را تبيين و تشريح نمود.
طبق گفته مورّخين و محدّثين : بيش از دوازده هزار شاگرد از اقشار مختلف در جلسات درس و محاضرات آن حضرت شركت نموده و در علوم و فنون مختلف از درياى بى كران علوم حضرتش بهره مى گرفتند.
و چهارصد جلد كتاب از جواب ها و مطالب آن حضرت نوشته شده است ، كه به عنوان اصول (اءربعمائة ) معروف مى باشد.
و بر همين اساس ، شيعه به عنوان مذهب جعفرى معروف گرديد.
رهبران و پيشوايان مذاهب چهارگانه اهل سنّت از شاگردان امام جعفر صادق عليه السلام بوده اند.
آن حضرت مدّت 15 سال و اندى ، هم زمان با جدّ بزرگوارش ، امام زين العابدين عليه السلام ؛ و مدّت 19 سال پس از آن ، با پدر عظيم القرش ‍ حضرت باقرالعلوم عليه السلام ؛ و سپس مدّت 34 سال امامت و زعامت جامعه اسلامى را بر عهده داشت ، كه روى هم عمر پربركت آن حضرت را 68 سال گفته اند.
شهادت : بنابر مشهور، آن حضرت ، روز دوشنبه 25 شوّال ، سال 148 هجرى قمرى ، در شهر مدينه منوّره ديده از جهان فرو بست ؛ و به لقاء اللّه ملحق گرديد.
محلّ دفن : پيكر مقدّس آن حضرت ، در مدينه منوّره ، در قبرستان بقيع ، در جوار مرقد شريف و مطهّر عمو و جدّ و پدر بزرگوارش به خاك سپرده شد.
تعداد فرزندان : تعداد شش فرزند پسر و چهار دختر براى آن حضرت گفته اند.
خلفاء و سلاطين هم عصر امامت آن حضرت : پنج نفر از طايفه بنى اميّه به نام هاى : هشام بن عبدالملك ، وليد بن يزيد بن عبدالملك ، يزيد بن وليد بن عبدالملك ، ابراهيم بن وليد، مروان حمار مى باشند؛ و هچنين دو نفر از بنى العبّاس به نام : سفّاح و منصور دوانيقى عبّاسى بوده اند.
نماز آن حضرت : چهار ركعت است ، كه در هر ركعت پس از قرائت سوره حمد، صد مرتبه (سبحان اللّه و الحمد للّه و لا إ له إ لاّ اللّه و اللّه اءكبر) خوانده مى شود.(2)
و بعد از آن كه سلام نماز پايان يافت ، تسبيحات حضرت فاطمه زهراء عليها السلام گفته مى شود؛ و سپس حوايج مشروعه خويش را از خداوند متعال درخواست مى نمائيم ، كه ان شاءاللّه برآورده خواهد شد.
فرخنده ميلاد هشتمين ستاره فروزنده

از پشت پرده تا مه من آشكار شد

ماه و فلك ز مِهر رُخَش شرمسار شد

خورشيد طلعتى است ز نور جمال او

شش آفتاب از پى او آشكار شد

نور ششم ، امام ششم ، حجّت ششم

كز پنج حجّت او خلف و يادگار شد

شش حجّت از قفاى وى و پنج او جلو

او در ميانه مركز هفت و چهار شد

گويند مجتمع نشود ليل با نهار

آن روى بين كه مجمع ليل و نهار شد

آن فخر ممكنات كه بر جمله كائنات

مهر ولاى او سبب افتخار شد

سبط رسول ، جعفر صادق كه ذات او

مرآت ذات حضرت پروردگار شد

آن مظهر صفات جلال و جمال حقّ

كز او بناى دين خدا استوار شد

رونق گرفت مذهب و ملّت ز مذهبش

شرع نبىّ ز همّت او پايدار شد(3)

نور جمال صادق ، چون از افق برآمد

شد صبح عالم ، آراش بر شام تيره فايق

از شرق و غرب بگذشت ، نهور فضائل او

چون آفتاب علمش ، طالع شد از مشارق

تن پيكر فضايل ، جان گوهر معانى

دل منبع عنايات ، رخ مطلع شوارق

همچون صدف ز دريا، درهاى حكمت اندوخت

چون گوهر وجودش شايسته بود و لايق

بر پايه كمالش ، محكم اساس توحيد

از پرتو جمالش ، روشن دل خلايق

خورشيد برج ايمان ، شمشاد باغ امكان

گنجينه كمالات ، سرچشمه حقايق

افكار تابناكش ، روشن تر از كواكب

انديشه هاى پاكش ، خرّم تر از حدايق (4)

بشارت بر وقوع نور هدايت
حضرت جوادالا ئمّة عليه السلام به نقل از پدران بزرگوارش صلوات اللّه عليهم ، حكايت فرمايد:
روزى امام حسين عليه السلام در حضور جمعى از اصحاب ، بر جدّش ‍ رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شد.
حضرت رسول صلوات اللّه عليه به او خطاب نمود و اظهار داشت : خوش ‍ آمدى ، اى فرزندم ! اى كسى كه زينت بخش آسمان ها و زمين هستى .
و آن گاه ضمن بيان مطالبى مهمّ و طولانى پيرامون يكايك ائمّه اطهار عليهم السلام و بشارت بر ولادت آن ها، فرمود:
خداوند متعال در صُلب حضرت باقرالعلوم عليه السلام نطفه اى قرار مى دهد، كه طيّب و مبارك و - از هر نوع گناه و پليدى - تزكيه شده است .
سپس افزود: جبرئيل امين عليه السلام به من خبر داد كه اين نطفه را خداوند متعال طيّب آفريده است و نام مبارك - او جعفر مى باشد، كه به راستى هدايت گر و نجات بخش اين امّت خواهد بود.(5)
همچنين ابوبصير حكايت نمايد:
در آن روزى كه امام موسى كاظم عليه السلام در مسير راه مكّه به مدينه ، متولّد شد، من نيز همراه قافله حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه عليهم بودم .
حضرت ضمن فرمايشاتى اظهار نمود: هر يك از ائمّه اطهار عليهم السلام داراى علامت و نشانه خاصّى است كه ديگر انسان ها محروم هستند.
و سپس افزود: در آن شبى كه مقدّر شده بود، نطفه من منعقد گردد، فرشته اى از سوى خداوند نزد پدرم حضرت باقرالعلوم عليه السلام آمد و ظرف آبى را كه بسيار گوارا، از شير سفيدتر و از عسل شيرين تر و از يخ سردتر بود تحويل پدرم داد و گفت : آن را بياشام و سپس با همسر خود هم بستر شو، و در همان شب ، نطفه من با استفاده از آن شراب بهشتى منعقد گرديد.
و آن گاه حضرت در ادامه فرمايشات خود افزود: چون نطفه امام و حجّت خدا مدّت چهار ماه در رحم مادر تكامل يابد، فرشته اى بر بازوى راست آن طفل معصوم مى نويسد: وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقا وَ عَدْلا.(6)
و هنگامى كه طفل متولّد شود، سر به سوى آسمان بلند نمايد و شهادت به وحدانيّت خداوند تبارك و تعالى دهد.
و در اين حالت فرشته اى ديگر از عرش الهى ، آن طفل معصوم را با نام خود و نام پدرش مورد خطاب قرار مى دهد: تو برگزيده من هستى ، تو بهترين مخلوق و نگه دارنده اسرار من مى باشى ؛ و همانا رحمت و بهشت من براى تو و دوستداران تو خواهد بود.
و بعد از آن ، خداوند متعال تمام علوم اوّلين و آخرين را به او عطا مى فرمايد و در شب هاى قدر، فرشته روح بر او وارد مى گردد.(7)
و در روايات بسيارى آمده است كه جدّ بزرگوارش ، حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: هنگامى كه فرزند باقرالعلوم ، به نام جعفر متولّد شد، او را لقب صادق دهيد.
و در روايات و تواريخ نزد عامّه و خاصّه ، آن حضرت عليه السلام به صادق آل محمّد صلوات اللّه و سلامه عليهم اجمعين معروف و مشهور مى باشد.
سرچشمه اندوه و خنده
محمّد بن مسلم - كه يكى از راويان حديث و از اصحاب امام محمّد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام است - حكايت كند:
روزى محضر مبارك ابوجعفر امام محمّد باقر عليه السلام نشسته بودم ، كه فرزندش حضرت صادق عليه السلام ، در حالى كه كودكى خردسال بود و كلاهى منگوله دار بر سر نهاده بود و چوبى در دست گرفته و بازى مى كرد، وارد شد.
امام باقر عليه السلام او را در آغوش گرفت و فرمود: پدر و مادرم فدايت ؛ و سپس به من خطاب نمود و اظهار داشت :
اى محمّد بن مسلم ! اين كودك بعد از من امام و پيشواى تو خواهد بود، و تو بايد علوم خود را از او بهره مند شوى ، سوگند به خداى يكتا! كه او همان صادقى است ، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را توصيف نموده و بشارتش را داده است .
و به درستى كه پيروان و شيعيان او در دنيا و آخرت مورد حمايت خداوند متعال خواهند بود و دشمنانش ملعون و مغضوب مى باشند.
در همين لحظه ، حضرت صادق خنديد و رنگ چهره اش سرخ گرديد، آن گاه امام باقر عليه السلام متوجّه من شد و فرمود: آنچه مى خواهى از او سؤ ال كن ، كه جواب كافى دريافت خواهى كرد.
گفتم : ياابن رسول اللّه ! خنده از كجا سرچشمه مى گيرد؟
آن كودك لب به سخن گشود و فرمود: اى محمّد بن مسلم ! سر چشمه انديشه و عقل انسان از قلب است ، غم و اندوه از كبد، تنفّس از ريه ؛ و خنده از طحّال بر مى خيزد.
و من چون چنين پاسخ صريح و صحيحى را از آن كودك خردسال عزيز - يعنى حضرت صادق آل محمّد عليهم السلام - شنيدم ، از جاى خود برخاستم و پيشانى او را بوسيدم .(8)
يك جهان در يك جسم
روزى يك نفر نصرانى به محضر مبارك امام جعفرصادق عليه السلام شرفياب شد و پيرامون تشكيلات و خصوصيّات بدن انسان سؤ ال هائى را مطرح كرد؟
امام جعفر صادق عليه السلام در جواب او اظهار داشت :
خداوند متعال بدن انسان را از دوازده قطعه تركيب كرده و آفريده است ، تمام بدن انسان داراى 246 قطعه استخوان ، و 360 رگ مى باشد.
رگ ها جسم انسان را سيراب و تازه نگه مى دارند، استخوان ها جسم را پايدار و ثابت مى دارند، گوشت ها نگه دارنده استخوان ها هستند، و عصب ها پى نگه دارنده گوشت ها مى باشند.
سپس امام عليه السلام افزود:
خداوند دست هاى انسان را با 82 قطعه استخوان آفريده است ، كه در هر دست 41 قطعه استخوان وجود دارد و در كف دست 35 قطعه ، در مچ دو قطعه ، در بازو يك قطعه ؛ و شانه نيز داراى سه قطعه استخوان مى باشد.
و همچنين هر يك از دو پا داراى 43 قطعه استخوان است ، كه 35 قطعه آن در قدم و دو قطعه در مچ و ساق پا؛ و يك قطعه در ران .
و نشيمن گاه نيز داراى دو قطعه استخوان مى باشد.
و در كمر انسان 18 قطعه استخوان مهره وجود دارد.
و در هر يك از دو طرف پهلو، 9 دنده استخوان است ، كه دو طرف 18 عدد مى باشد.
و در گردن هشت قطعه استخوان مختلف هست .
و در سر تعداد 36 قطعه استخوان وجود دارد.
و در دهان 28 عدد تا 32 قطعه استخوان غير از فكّ پائين و بالا، موجود است .(9)
و معمولا انسان ها تا سنين بيست سالگى ، 28 عدد دندان دارند؛ ولى از سنين 20 سالگى به بعد تعداد چهار دندان ديگر كه به نام دندان هاى عقل معروف است ، روئيده مى شود.
تلخى گوش و شورى آب چشم
ابن ابى ليلى - كه يكى از دوستان امام جعفر صادق عليه السلام است - حكايت نمايد:
روزى به همراه نعمان كوفى به محضر مبارك آن حضرت وارد شديم ، حضرت به من فرمود: اين شخص كيست ؟
عرض كردم : مردى از اهالى كوفه به نام نعمان مى باشد، كه صاحب راءى و داراى نفوذ كلام است .
حضرت فرمود: آيا همان كسى است كه با راءى و نظريّه خود، چيزها را با يكديگر قياس مى كند؟
عرض كردم : بلى .
پس حضرت به او خطاب نمود و فرمود: اى نعمان ! آيا مى توانى سرت را با ساير اعضاء بدن خود قياس نمائى ؟
نعمان پاسخ داد: خير.
حضرت فرمود: كار خوبى نمى كنى ، و سپس افزود: آيا مى شناسى كلمه اى را كه اوّلش كفر و آخرش ايمان باشد؟
جواب گفت : خير.
امام عليه السلام پرسيد: آيا نسبت به شورى آب چشم و تلخى مايع چسبناك گوش و رطوبت حلقوم و بى مزّه بودن آب دهان شناختى دارى ؟
اظهار داشت : خير.
ابن ابى ليلى مى گويد: من به حضور آن حضرت عرضه داشتم : فدايت شوم ، شما خود، پاسخ آن ها را براى ما بيان فرما تا بهره مند گرديم .
بنابراين حضرت صادق عليه السلام در جواب فرمود: همانا خداوند متعال چشم انسان را از پيه و چربى آفريده است ؛ و چنانچه آن مايع شور مزّه ، در آن نمى بود پيه ها زود فاسد مى شد.
و همچنين خاصيّت ديگر آن ، اين است كه اگر چيزى در چشم برود به وسيله شورى آب آن نابود مى شود و آسيبى به چشم نمى رسد؛ و خداوند در گوش ، تلخى قرار داد تا آن كه مانع از ورود حشرات و خزندگان به مغز سر انسان باشد.
و بى مزّه بودن آب دهان ، موجب فهميدن مزّه اشياء خواهد بود؛ و نيز به وسيله رطوبت حلق به آسانى اخلاط سر و سينه خارج مى گردد.
و امّا آن كلمه اى كه اوّلش كفر و آخرش ايمان مى باشد: جمله (لا إ له إ لاّ اللّه ) است ، كه اوّل آن (لا اله ) يعنى ؛ هيچ خدائى و خالقى وجود ندارد و آخرش (الاّ اللّه ) است ، يعنى ؛ مگر خداى يكتا و بى همتا.(10)
معجزه حيات چهار پرنده
يكى از اصحاب حضرت ابا عبداللّه ، امام جعفر صادق عليه السلام حكايت كند:
روزى به همراه بعضى از دوستان به مجلس شريف و مبارك آن حضرت شرفياب شدم ؛ و من از محضر مقدّسش پيرامون اين آيه شريفه قرآن :
خُذْ أ رْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إ لَيْكَ(11) سؤ ال كردم بر اين كه آيا آن پرندگان از يك جنس و يك نوع ؛ و يا آن كه از انواع پرندگان متفاوت بودند؟
امام صادق عليه السلام فرمود: آيا دوست داريد تا همانند آن را به شما ارائه و نشان دهم ؟
همگى در پاسخ گفتيم : بلى .
حضرت در همان حالتى كه نشسته بود صدا زد: طاووس !
ناگهان طاووسى پروازكنان جلوى حضرت آمد، بعد از آن صدا زد: كلاغ ! و كلاغى هم نزد حضرت آمد؛ و سپس يك كبوتر و يك باز شكارى را صدا نمود و آن دو نيز نزد حضرت حاضر شدند.
بعد از آن امام عليه السلام دستور داد تا سر آن چهار پرنده را بريدند؛ و پر و بال آن ها را كَنْدند و بدن هاى آن ها را قطعه قطعه كردند و سپس تمام گوشت و پوست آن ها را درهم آميختند.
پس از آن امام عليه السلام سر طاووس را به دست خود گرفت و آن را صدا زد.
ناگهان ديدم مقدارى از استخوان ها، گوشت ها و پرها حركتى كردند و از مابقى جدا گشته و به هم پيوستند.
بعد از آن ، حضرت سر طاووس را رها نمود و آن سر به بدن متّصل شد؛ و طاووس حركت كرد و صحيح و سالم جلوى امام صادق عليه السلام ايستاد.
سپس حضرت كلاغ و باز شكارى و كبوتر را يكى پس از ديگرى صدا زد و جريان را به همان شكل انجام داد؛ و آن ها هم زنده شدند و در مقابل حضرت سر پا ايستادند.(12)
به جاى قتل ، تعظيم و إ نعام
حضرت علىّ بن موسى الرّضا از پدر بزرگوارش امام موسى كاظم عليهما السلام حكايت كند:
روزى ابوجعفر، منصور دوانيقى تصميم قتل پدرم امام جعفر صادق عليه السلام را گرفت و دستور احضار آن حضرت را صادر كرد، استاندار مدينه هم طبق دستور منصور پدرم را دست گير كرده و به سوى منصور دوانيقى روانه ساخت .
همين كه پدرم ، امام صادق عليه السلام در مقابل خليفه قرار گرفت ، خليفه با ديدن او تبسّمى كرد و پس از خوش آمدگوئى ، وى را محترمانه كنار خود نشاند و بسيار اظهار علاقه و محبّت كرد و سپس گفت : ياابن رسول اللّه ! من تصميم قتل تو را داشتم ؛ امّا وقتى به نزد من وارد شدى ، آنچنان محبّت و علاقه ات در دل من جاى گرفت كه از تمام عزيزان من عزيزتر و محبوب تر گشته اى .
پس از آن افزود: يا ابا عبداللّه ! اطّلاعاتى به من مى رسد كه ناراحت كننده است ، از آن جمله شنيده ام كه ما را در جلسات خود به زشتى و عدم صلاحيّت در خلافت ذكر مى كنى ؟
پدرم امام صادق عليه السلام اظهار داشت : خير، من هرگز نام تو را به بدى و زشتى ياد نكرده ام .
منصور دوانيقى خنده اى كرد و گفت : به خدا قسم ! تو نزد من از تمام افراد راستگوتر هستى ، اكنون مشكلات زندگى خود را مطرح نما كه هر چه باشد برآورده خواهد شد.
امام عليه السلام فرمود: من در وضعيّت خوبى هستم ؛ و از هر جهت بى نياز مى باشم ، چنانچه خواستى نسبت به من نيكى و احسان نمائى ، آن افرادى كه از اهل بيت و شيعيان من كه از طرف ماءمورين متخلّف محسوب شده و محكوم به اعدام گشته اند، آن ها را مورد عفو و بخشش خود قرار بده .
منصور پيشنهاد آن حضرت را پذيرفت و در همان حال ، دستور داد تا مبلغ يكصد هزار درهم در اختيار حضرت قرار گيرد تا بين افراد و آشنايان خود تقسيم نمايد.
همين كه حضرت از دربار خليفه بيرون آمد، پيرمردان و جوانانى از تهى دستان قريش به همراه او حركت كردند.
يكى از جاسوسان منصور كه همراه پدرم بود، به حضرت عرض كرد: ياابن رسول اللّه ! موقعى كه بر خليفه وارد شدى ، چه سخنى را بر زبان مبارك خود جارى نمودى ، كه آنچنان خشم و غضب او خاموش گشت ؛ و از تصميم خويش منصرف گرديد؟!
پدرم در پاسخ به وى ، اظهار فرمود: دعائى را خواندم و حضرت آن دعا را مطرح نمود .
همين كه آن ماءمور در جريان دعا قرار گرفت ، سريع به طرف منزل منصور دوانيقى باز گشت ؛ و آن دعا را براى منصور بازگو كرد.
پس از آن منصور گفت : به خدا سوگند! هنوز زمزمه و دعاى حضرت تمام نشده بود كه دشمنى و كينه ام نسبت به او تبديل به محبّت و علاقه گرديد.(13)
رفع حاجت بوسيله جنّ
محمّد بن مسلم به نقل از دربان امام صادق عليه السلام به نام مفضّل بن عمر حكايت كند:
روزى دو نفر از دوستان و اصحاب آن حضرت مقدارى پول نقد و ديگر اجناس از خراسان به سوى مدينه مى آوردند؛ در بين راه ، عبورشان به شهر رى افتاد.
در آنجا يكى ديگر از دوستانشان نيز كيسه اى پول تحويل آن ها داد تا خدمت امام صادق عليه السلام تحويل دهند؛ و مرتّب از آن كيسه محافظت و نگه دارى مى كردند، كه مبادا مفقود شود.
همين كه وارد مدينه منوّره شدند، قبل از آن كه به حضور امام صادق عليه السلام شرفياب شوند، به جستجوى اموال و اشياء پرداختند، ناگاه با حالت تعجّب ديدند، كه تمام آن ها موجود است ؛ مگر كيسه اءمانى آن مردى كه در بين راه براى حضرت فرستاده بود، هر چه تلاش كردند، آن كيسه را نيافتند.
يكى از آن دو نفر به ديگرى گفت : خدا به فرياد ما برسد، چه جوابى به حضرت بدهيم ؟
ديگرى پاسخ داد: آن حضرت كريم و بزرگوار است ، عذر ما را مى پذيرد، او مى داند كه ما مقصّر نيستيم .
به هر حال اموال و پول ها را برداشتند و به محضر مبارك امام صادق عليه السلام شرفياب شدند؛ و سپس آن اموال را به خدمت حضرتش تقديم كردند.
حضرت پيش از آن كه آن اموال را بررسى و محاسبه نمايد كه چيست و چقدر است ، فرمود: كيسه آن مرد رافضى ، كه از شهر رى براى ما فرستاده بود كجا است ؟
آن ها جريان خود را تعريف كردند.
امام عليه السلام فرمود: اگر آن را ببينيد، مى شناسيد؟
گفتند: بلى ، آن را مى شناسيم .
حضرت پيش خدمت خود را صدا زد و فرمود: آن كيسه را بياور، همين كه كيسه را آورد، گفتند: اين همان كيسه است .
و در اين لحظه امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: شبان گاه به مقدارى پول محتاج شدم ، يكى از جنّيان را كه از دوستان و شيعيان ما بود فرستادم تا كيسه را از بين اموال بردارد و بياورد.(14)
مرثيّه شاعر و اهميّت گريه
يكى از اصحاب نزديك امام جعفر صادق عليه السلام به نام زيد شحّام حكايت كند:
روزى به همراه عدّه اى در محضر پربركت آن حضرت بوديم ، يكى از شعراء به نام جعفر بن عفّان وارد شد و حضرت او را نزد خود فرا خواند و كنار خود نشانيد و فرمود: اى جعفر! شنيده ام كه درباره جدّم ، حسين عليه السلام شعر گفته اى ؟
جعفر شاعر پاسخ داد: بلى ، فدايت گردم .
حضرت فرمود: چند بيتى از آن اشعار را برايم بخوان .
همين كه جعفر مشغول خواندن اشعار در رثاى امام حسين عليه السلام شد، امام صادق عليه السلام به قدرى گريست كه تمام محاسن شريفش خيس ‍ گرديد؛ و تمام اهل منزل نيز گريه اى بسيار كردند.
سپس حضرت فرمود: به خدا قسم ، ملائكه مقرّب الهى در اين مجلس ‍ حضور دارند و همانند ما مرثيّه جدّم حسين عليه السلام را مى شنوند؛ و بر مصيبت آن بزگوار مى گريند.
آن گاه خطاب به جعفر بن عفّان نمود و اظهار داشت : خداوند تو را به جهت آن كه بر مصائب حسين سلام اللّه عليه ، مرثيّه سرائى مى كنى اهل بهشت قرار داد و گناهان تو را نيز مورد مغفرت و آمرزش خود قرار داد.
بعد از آن ، امام عليه السلام فرمود: آيا مايل هستى بيش از اين درباره فضيلت مرثيّه خوانى و گريه براى جدّم ، حسين عليه السلام ، برايت بگويم ؟
جعفر بن عفّان شاعر گفت : بلى ، اى سرورم .
حضرت فرمود: هركس درباره حسين عليه السلام شعرى بگويد و بگريد و ديگران را نيز بگرياند، خداوند او را مى آمرزد و اهل بهشت قرارش ‍ مى دهد.(15)
همه چيز طلا و جواهرات مى شود
روزى عدّه اى از دوستان و اصحاب خاصّ امام جعفر صادق عليه السلام همانند يونس بن ظبيان ، مفضّل بن عمر، ابو سلمه سرّاج ، حسين بن ابى فاخته و...، در محضر شريف و مبارك آن حضرت ، شرف حضور داشتند.
امام عليه السلام در آن جمع فرمود: تمام گنج هاى زمين و نيز كليد تمام جواهرات درون آن ، نزد ما اهل بيت - عصمت و طهارت عليهم السلام - مى باشد؛ و چنانچه هم اكنون اراده كنم و به يكى از دو پايم بگويم كه آنچه از طلا و نقره زير آن پنهان شده درآورد و آشكار سازد، فورا انجام خواهد داد.
سپس در ادامه فرمايش خود، اظهار داشت : توجّه كنيد؛ و آن گاه با پاى مبارك خود روى زمين خطّى كشيد و زمين شكافته شد و گنجى پُر از طلا و نقره نمايان گرديد.
بعد از آن با دست مبارك خود اشاره به گنج كرد و فرمود: ما كراماتى اين چنين انجام مى دهيم ؛ و سپس يكى از آن شمش هاى طلا را كه به اندازه يك وجب بود برداشت و به تمامى افراد حاضر نشان داد و فرمود:
خوب نگاه كنيد و دقّت نمائيد و چشمان خود را باز داريد كه اشتباه نكنيد و فردا در شكّ و شبهه قرار نگيريد.
و همگى آن افراد پس از دقّت كامل گفتند: ياابن رسول اللّه ! اين ها طلاى خالص است ؛ و چقدر جالب برق مى زند و مى درخشد.
پس از آن ، حضرت خطاب به افراد كرد و فرمود: اينك درون زمين را نگاه كنيد.
و چون درون زمين را نگاه كردند، شمش هاى فراوانى را از طلا و نقره ديدند؛ و با حالت ناباورى عرضه داشتند: ياابن رسول اللّه ! قربان شما گرديم ، آيا واقعا شما چنين قدرت و چنين خزائن گرانبهائى را داريد؛ و حال آن كه شيعيان و دوستان شما در فقر و بيچارگى به سر مى برند؟
حضرت در پاسخ فرمود: به همين زودى خداوند متعال خزائن دنيا و آخرت را براى ما و شيعيان ما جمع و فراهم مى نمايد؛ و ما در ميان نعمت هاى وافر بهشتى قرار خواهيم گرفت ؛ و آن گاه دشمنان ما به عذاب دردناك الهى مبتلا مى گردند.(16)
مناظره ابوحنيفه و امام صادق عليه السلام
روزى ابو حنيفه - يكى از پيشوايان و رهبران اهل سنّت - به همراه عدّه اى از دوستانش به مجلس امام جعفر صادق عليه السلام وارد شد و اظهار داشت :
يابن رسول اللّه ! فرزندت ، موسى كاظم عليه السلام را ديدم كه مشغول نماز بود و مردم از جلوى او رفت و آمد مى كردند؛ و او آن ها را نهى نمى كرد، با اين كه رفت و آمدها مانع معنويّت مى باشد؟!
امام صادق عليه السلام فرزند خود موسى كاظم عليه السلام را احضار نمود و فرمود: ابو حنيفه چنين مى گويد كه در حال نماز بودى و مردم از جلوى تو رفت و آمد مى كرده اند و مانع آن ها نمى شدى ؟
پاسخ داد: بلى ، صحيح است ، چون آن كسى كه در مقابلش ايستاده بودم و نماز مى خواندم ، او را از هر كسى نزديك تر به خود مى دانستم ، بنابر اين افراد را مانع و مزاحم عبادت و ستايش خود در مقابل پروردگار متعال نمى دانستم .
سپس امام جعفر صادق عليه السلام فرزند خود را در آغوش گرفت و فرمود: پدر و مادرم فداى تو باد، كه نگه دارنده علوم و اسرار الهى و امامت هستى .
بعد از آن خطاب به ابو حنيفه كرد و فرمود: حكم قتل ، شديدتر و مهمّتر است ، يا حكم زنا؟
ابو حنيفه گفت : قتل شديدتر است .
امام عليه السلام فرمود: اگر چنين است ، پس چرا خداوند شهادت بر اثبات قتل را دو نفر لازم دانسته ؛ ولى شهادت بر اثبات زنا را چهار نفر قرار داده است ؟!
سپس حضرت به دنباله اين پرسش فرمود: بنابر اين بايد توجّه داشت كه نمى توان احكام دين را با قياس استنباط كرد.
و سپس افزود: اى ابوحنيفه ! ترك نماز مهمّتر است ، يا ترك روزه ؟
ابو حنيفه گفت : ترك نماز مهمّتر است .
حضرت فرمود: اگر چنين است ، پس چرا زنان نمازهاى دوران حيض و نفاس را نبايد قضا كنند؛ ولى روزه ها را بايد قضا نمايند، پس احكام دين قابل قياس نيست .
بعد از آن ، فرمود: آيا نسبت به حقوق و معاملات ، زن ضعيف تر است ، يا مرد؟
ابوحنيفه در پاسخ گفت : زنان ضعيف و ناتوان هستند.
حضرت فرمود: اگر چنين است ، پس چرا خداوند متعال سهم مردان را دو برابر سهم زنان قرار داده است ، با اين كه قياس برخلاف آن مى باشد؟!
سپس حضرت افزود: اگر به احكام دين آشنا هستى ، آيا غائط و مدفوع انسان كثيف تر است ، يا منى ؟
ابو حنيفه گفت : غائط كثيف تر از منى مى باشد.
حضرت فرمود: اگر چنين است ، پس چرا غائط با قدرى آب يا سنگ و كلوخ پاك مى گردد؛ ولى منى بدون آب و غسل ، تطهير نمى شود، آيا اين حكم با قياس سازش دارد؟!
پس از آن ابوحنيفه تقاضا كرد: ياابن رسول اللّه ! فدايت گردم ، حديثى براى ما بيان فرما، كه مورد استفاده قرار دهيم ؟
امام صادق عليه السلام فرمود: پدرم از پدرانش ، و ايشان از حضرت اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام روايت كرده اند، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند متعال ميثاق و طينت اهل بيت رسول اللّه صلوات اللّه عليهم را از اءعلى علّيين آفريده است .
و طينت و سرشت شيعيان و دوستان ما را از خمير مايه و طينت ما خلق نمود و چنانچه تمام خلايق جمع شوند، كه تغييرى در آن به وجود آورند هرگز نخواهند توانست .
بعد از آن كه امام صادق عليه السلام چنين سخنى را بيان فرمود ابو حنيفه گريان شد؛ و با دوستانش كه همراه وى بودند برخاستند و از مجلس خارج گشتند.(17)
كِشتى در درياى شيرين و سفيد
ابو جعفر طبرى به نقل از داود رقّى حكايت كند:
روزى وارد شهر مدينه شدم و منزل امام جعفر صادق عليه السلام رفتم به حضرتش سلام كرده و با حالت گريه نشستم ، حضرت فرمود: چرا گريان هستى ؟
عرض كردم : اى پسر رسول خدا! عدّه اى به ما زخم زبان مى زنند و مى گويند: شما شيعه ها هيچ برترى بر ما نداريد و با ديگران يكسان مى باشيد.
حضرت فرمود: آن ها از رحمت خدا محروم هستند و دروغ گو مى باشند.
سپس امام عليه السلام از جاى خود برخاست و پاى مبارك خود را بر زمين سائيد و اظهار نمود: به قدرت و اذن خداوند تبارك و تعالى ايجاد شو، پس ‍ ناگهان يك كشتى قرمز رنگ نمايان گرديد؛ و در وسط آن درّى سفيد رنگ و بر بالاى كشتى پرچمى سبز وجود داشت كه روى آن نوشته بود:
(لا إ له إ لاّ اللّه ، محمّد رسول اللّه ، علىّ ولىّ اللّه ، يقتل القائم الا عداء، و يبعث المؤ منون ، ينصره اللّه ) يعنى ؛ نيست خدائى جز خداى يكتا، محمّد رسول خدا، علىّ ولى خداست ، قائم آل محمّد عليهم السلام دشمنان را هلاك و نابود مى گرداند و خداوند او را به وسيله ملائكه يارى مى نمايد.
در همين بين متوجه شدم كه چهار صندلى درون كشتى وجود دارد، كه از انواع جواهرات ساخته شده بود، پس امام صادق عليه السلام روى يكى از صندلى ها نشست و دو فرزندش حضرت موسى كاظم و اسماعيل را كنار خود نشانيد؛ و به من فرمود: تو هم بنشين . چون همگى روى صندلى ها نشستيم ؛ به كشتى خطاب كرد و فرمود: به امر خداوند متعال حركت كن .
پس كشتى در ميان آب دريائى كه از شير سفيدتر و از عسل شيرين تر بود، حركت كرد تا رسيديم به سلسله كوه هائى كه از دُرّ و ياقوت بود؛ و سپس به جزيره اى برخورديم كه وسط آن چندين قبّه و گنبد سفيد وجود داشت و ملائكه الهى در آن جا تجمّع كرده بودند.
هنگامى كه نزديك آن ها رسيديم با صداى بلند گفتند: ياابن رسول الّله ! خوش آمدى .
بعد از آن ، حضرت فرمود: اين گنبدها و قبّه ها مربوط به آل محمّد، از ذريّه حضرت رسول صلوات الّله عليهم است ، كه هر زمان يكى از آن ها رحلت نمايد، وارد يكى از اين ساختمان ها خواهد شد تا مدّت زمانى را كه خداوند متعال تعيين و در قرآن بيان نموده است :
ثمّرددنالكم الكرّة عليهم واءمددناكم بأ موال وبنين وجعلناكم اءكثرنفيرا(18) يعنى ؛ شما اهل بيت رسالت را مرتبه اى ديگر به عالم دنيا باز مى گردانيم ... .
و بعد از آن ، دست مبارك خود را درون آب دريا كرد و مقدارى درّ و ياقوت بيرون آورد و به من فرمود: اى داود! چنانچه طالب دنيا هستى اين جواهرات را بگير.
عرضه داشتم : ياابن رسول الله ! من به دنيا رغبت و علاقه اى ندارم ، پس ‍ آن ها را به دريا ريخت و سپس مقدارى از شن هاى كف دريا را بيرون آورد كه از مُشك و عَنبر خوشبوتر بود؛ و چون همگى ، آن را استشمام كرديم به دريا ريخت ؛ و بعد از آن فرمود: برخيزيد تا به اميرالمؤ منين علىّ بن ابى طالب ، ابو محمّد حسن بن على ، ابو عبدالله حسين بن علىّ، ابو محمّد علىّ بن الحسين و ابو جعفر محمّد ابن علىّ سلام كنيم .
پس به امر حضرت برخاستيم و حركت كرديم تا به گنبدى در ميان گنبدها رسيديم و حضرت پرده اى را كه آويزان بود بلند نمود پس اميرالمؤ منين امام علىّ عليه السلام را مشاهده كرديم كه در آنجا نشسته بود، بر حضرتش سلام كرديم .
سپس وارد قبّه اى ديگر شديم و امام حسن مجتبى عليه السلام را ديديم و سلام كرديم ، تا پنج گنبد و قبّه رفتيم و در هر يك امامى حضور داشت تا آخر، كه امام محمّد باقر عليه السلام بود و بر يكايك ايشان سلام كرديم .
بعد از آن ، حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه عليهم فرمود: به سمت راست جزيره نگاه كنيد، همين كه نظر كرديم چند قبّه ديگر را ديديم كه بدون پرده بود، پس عرضه داشتم : ياابن رسول الله ! چطور اين قبّه ها بدون پرده است ؟!
در پاسخ اظهار نمود: اين ها براى من و ديگر امامان بعد از من خواهد بود؛ و سپس فرمود: به ميان جزيره توجّه نمائيد؛ و چون دقّت كرديم گنبدى رفيع و بلندتر از ديگر قبّه ها را ديديم كه وسط آن تختى قرار داشت .
بعد از آن امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: اين قبّه مخصوص قائم آل محمّد عليهم السلام است ؛ و سپس فرمود: آماده باشيد تا بازگرديم ، و كشتى را مخاطب قرار داد و فرمود: به قدرت و امر خداوند متعال حركت كن ، پس ناگهان بعد از لحظاتى در همان محلّ قرار گرفتيم .(19)
تخلّف از دستور، هلاكت است
حفص تمّار حكايت كند:
در بحبوحه آن روزهائى كه مُعلّى بن خُنيس كه يكى از راويان حديث و از اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام بود را به دار آويخته و كشته بودند، به محضر مبارك امام صادق عليه السلام شرف حضور يافتم .
حضرت فرمود: ما مُعلّى را به چيزى دستور داديم و او مخالفت كرد، سرپيچى از دستور، سبب قتل او گرديد. عرض كردم : ياابن رسول اللّه ! آن سرّى كه او آشكار كرد، چه بود؟
حضرت فرمود: روزى او را غمگين و ناراحت ديدم ، پرسيدم : تو را چه شده است ، كه اين چنين غمگين مى باشى ؟
مثل اين كه آرزوى ديدار خانواده و فرزندانت را دارى ؟
مُعلّى پاسخ داد: بلى .
به او گفتم : جلو بيا؛ و همين كه او نزديك من آمد، دستى بر صورتش كشيدم و گفتم : هم اكنون كجائى و چه مى بينى ؟
جواب داد: در خانه خود، كنار همسر و فرزندانم مى باشم . آن گاه من او را به حال خود رها كردم تا لحظاتى در كنار خانواده اش باشد، جائى كه حتّى از همسر خود نيز كامى برگرفت .
پس از آن ، به او گفتم : جلو بيا؛ و چون جلو آمد، دستى بر صورتش كشيدم و گفتم : الآن كجا و در چه حالى هستى ؟
گفت : در مدينه ، در منزل شما و كنار شما مى باشم .
سپس به او گفتم : اى معلّى ! ما داراى اين اسرار هستيم ، هر كه اسرار ما را نگهدارى كند و مخفى دارد، خداوند دين و دنياى او را در اءمان دارد.
اى معلّى ! موضوعى را كه امروز مشاهده كردى ، فاش مگردان وگرنه موجب هلاكت خويش ، خواهى شد.
اى معلّى ! متوجّه باش كتمان اسرار ما موجب عزّت و سعادت دنيا و آخرت مى باشد؛ و هر كه اسرار ما را افشاء نمايد، به وسيله آهن (يعنى شمشير و تير) و يا در زندان نابود خواهد شد.
بعد از آن حضرت فرمود: و چون معلّى بن خُنيس نسبت به سخنان من بى اهمّيت بود و اسرار ما را براى مخالفين بازگو كرد، همين بى توجّهيش ‍ موجب هلاكتش گرديد.(20)
اسم اعظم و قتل استاندار مدينه
پس از آن كه داوود بن علىّ استاندار مدينه از طرف خليفه ، مُعلّى بن خُنيس ‍ را احضار كرده و به قتل رسانيد، امام جعفر صادق عليه السلام با او قطع رابطه نمود و به مدّت يك ماه نزد او نرفت . روزى داوود بن علىّ، ماءمورى را فرستاد كه امام عليه السلام را نزد او ببرند؛ ولى حضرت قبول ننمود.
محمّد بن سنان گويد: در حضور امام جعفر صادق عليه السلام بودم و با عدّه اى از دوستان ، نماز ظهر را به امامت آن حضرت مى خوانديم كه ناگهان پنج نفر ماءمور مسلّح وارد شدند و به امام صادق عليه السلام گفتند: والى مدينه دستور داده است تا شما را نزد او ببريم .
امام عليه السلام فرمود: اگر نيايم ، چه مى كنيد؟
ماءمورين گفتند: والى دستور داده است كه چنانچه نيامديد، سر شما را جدا كنيم و نزد او ببريم .
حضرت فرمود: گمان نمى كنم بتوانيد فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله را به قتل رسانيد.
گفتند: ما نمى دانيم تو چه مى گوئى ، ما فقط مطيع امر والى هستيم و دستور او را اجراء مى كنيم .حضرت فرمود: منصرف شويد و برويد، كه اين كار به صلاح شما نخواهد بود.
گفتند: به خدا سوگند، يا خودت و يا سرت را بايد ببريم .
امام عليه السلام چون آن ها را بر اين تصميم شوم جدّى ديد، دست هاى مبارك خويش را بر شانه ها نهاد؛ و پس از لحظه اى ، دست هايش را به سوى آسمان بلند نمود و دعائى خواند، كه فقط ما اين زمزمه را شنيديم : (السّاعه ، السّاعه ) ؛ پس ناگهان سر و صداى عجيبى به گوش ‍ رسيد. در اين هنگام حضرت به ماءمورين حكومتى فرمود: هم اكنون رئيس ‍ شما هلاك شد؛ و اين داد و فرياد به جهت هلاكت او مى باشد؛ و ماءمورين با شينيدن اين سخنان از كار خويش منصرف شدند و رفتند.
بعد از رفتن ماءمورين ، من به حضرت عرض كردم : مولايم ! خداوند، ما را فداى تو گرداند، جريان چه بود؟
حضرت فرمود: او داوود بن علىّ دوست ما مُعلّى بن خُنيس را كشت ؛ و به همين جهت ، مدّتى است كه من نزد او نرفته ام بنابر اين ، او به واسطه افرادى پيام فرستاد كه من پيش او بروم ؛ ولى من نپذيرفتم تا آن كه اين افراد را فرستاد تا مرا به قتل برسانند.
و چون من ، خداى متعال را با اسم اعظم دعا كردم تا او را نابود گرداند، خداوند نيز ملكى را فرستاد و او را به هلاكت رسانيد.(21)
مسافرى فوق العاده در سفر
امام جعفر صادق عليه السلام در سال 128 هجرى به همراه خانواده و بعضى از دوستان و پيش خدمتان ، جهت انجام مناسك حجّ عازم مكّه معظّمه گرديد.
ابوبصير گويد: من نيز در كاروان حضرت بودم ؛ و پس از پايان اعمال حجّ عازم مدينه منوّره شديم . در مسير راه مكّه و مدينه در روستائى به نام اءبواء كه آمنه ، مادر حضرت رسول صلى الله عليه و آله در آنجا مدفون است جهت استراحت فرود آمديم .
و پس از مختصرى استراحت ، غذا آماده شد. سفره را پهن كردند، خود امام جعفر صادق عليه السلام از اعضاء كاروان پذيرائى مى نمود و غذا جلوى افراد مى نهاد.
هنگامى كه مشغول خوردن غذا شديم ، شخصى از طرف همسر آن حضرت وارد شد و اظهار داشت : ياابن رسول اللّه ! حميده گفت : من در وضعيّت خاصّى قرار گرفته ام و درد زايمان ، شدّت گرفته است ؛ و چون شما فرموده بوديد كه در اوّلين فرصت گزارش دهم تا اوّلين ملاقاتِ نوزاد با شما باشد، من نيز چنين كردم .
در اين لحظه ، امام صادق عليه السلام با عجله تمام حركت نمود و به همراه آن شخص به سوى منزل گاه همسرش ، حميده به راه افتاد.
همه چشم به راه در انتظار بازگشت امام عليه السلام بوديم كه ناگهان ، حضرت شادمان و خوشحال مراجعت نمود. گفتيم : جان ما فداى شما باد! خداوند همسرتان را به سلامت نگه دارد، او در چه حالتى است ؟
حضرت با تبسّم فرمود: خداوند متعال نوزادى به ما عطا كرد، كه بهترين خلق خدا است ؛ و او به هنگام تولّد دست خود را بر زمين نهاد و سر به سوى آسمان بلند نمود و شهادت به وحدانيّت خداوند سبحان داد، كه اين خود نشانه امامت او مى باشد و سوگند به خداى يكتا، كه او امام و پيشواى شما بعد از من مى باشد.
ابوبصير گويد: در اين رابطه تقاضا كردم تا توضيح بيشترى دهد؟
و حضرت فرمود: در آن شبى كه نطفه اين نوزاد منعقد گرديد، لحظاتى قبل از آن ، شخصى نزد من آمد و ظرفى كه در آن شربتى سفيد، شيرين ، گوارا و خنك بود، به دستم داد؛ و همين كه من مقدارى از آن شربت را آشاميدم ، آن شخص دستور داد تا با همسرم حميده هم بستر شوم .
پس با شادمانى و علم بر اين كه چه خواهد شد، كنار همسرم رفتم و پس از هم بستر شدن با او، نطفه اين نوزاد در همان شب منعقد گرديد.
سپس حضرت در ادامه فرمايش خود فرمود: نطفه هر امامى اين چنين منعقد مى گردد؛ و چون چهل روز بر آن بگذرد، خداوند ملكى را مبعوث مى نمايد تا بر بازوى راستش بنويسد:
و تمّت كلمة ربّك صدقا و عدلا لامبدّل لكلماته (22).
و پس از آن كه هنگام ولادت فرا برسد و نوزاد به دنيا آيد، دست بر زمين گذارد و سر به سمت آسمان بلند كند؛ و در آن لحظه مَلَكى از طرف خداوند عزّوجل نوزاد را با نام و نام پدر آوا مى دهد، كه ثابت و پايدار باش ، تو را براى امرى مهمّ آفريده ام ، تو امين و خليفه من هستى ، رحمت من شامل دوستانت مى باشد و دشمنانت را به دردناك ترين عقاب عذاب مى كنم ؛ گرچه آن ها در دنيا غرق نعمت و رفاه باشند.
و چون سخن ملك پايان يابد، نوزاد شهادت به يگانگى خداوند مى دهد؛ و پس از آن خداوند تمام علوم را به او عطا مى نمايد و مقدّر مى گرداند تا در هر شب قدر ملك روح با او ملاقات نمايد.
ابوبصير افزود: خدمت حضرتش عرضه داشتم كه آيا ملك روح ، همان جبرئيل عليه السلام است ؟
حضرت فرمود: خبر، عظمت ملك روح از تمام ملائكه بالاتر و عظيم تر است ؛ و خداوند مى فرمايد: تنزّل الملائكة والرّوح فيها (23)؛ در شب قدر، ملائكه به همراه روح نازل مى شوند.(24)


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
برگزيده اى از تاريخچه شهر مقدس قم
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : شنبه 28 فروردين 1395

پيش گفتار 
شهر مقدس قم ، همواره مورد عنايت و توجه ائمه اطهار (عليهم السلام )، علما و مردم بوده و در شاءن و منزلت اين شهر و مردم آن ، احاديث فراوانى نقل شده است .
موقعيت مذهبى ، علمى و وجود مرقد مطهر حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام و حوزه علميه و سابقه شهر قم ، بر عظمت آن افزوده و توجه همگان را به خود جلب كرده است ، به طورى كه امروزه در زمره يكى از مهم ترين شهرهاى جهان از نظر علمى و مذهبى قرار گرفته است . شهرى كه همواره مهد پرورش علماى بزرگوار و خادمان به جهان اسلام ، بوده و منشاء تحولات عظيمى چون انقلاب اسلامى شده است . از اين رو، نگارش و تبيين تاريخ اين شهر باستانى يكى از خدمات ارزنده و مفيدى است كه مى توان در راستاى معرفى اين شهر به جهانيان عرضه نمود.
تاكنون دانشمندان ، علما و مورخان بزرگوارى به اين امر خطير همت گمارده اند؛ اما ما ضمن اعتراف به شاگردى خود در مقابل آن بزرگان ، برآنيم تا اين شهر مقدس را از زاويه اى ديگر، مورد بررسى قرار داده و به طور خلاصه به بيان تاريخچه آن ، قبل از اسلام تاكنون يعنى استان قم بپردازيم .
به هر حال در بيان معرفى اين كتاب بايد گفت نوشتار حاضر، تحقيق مختصرى است درباره قم و مساجد تاريخى آن ؛ كه البته اين كتاب با توجه به محتواى آن - كه به طور مفصل به معرفى مساجد تاريخى قم پرداخته است - تقريبا كارى نو و تازه است . اين تحقيق از سال 1373 شمسى آغاز شده و در سال 1377 (يعنى در مدت چهار سال ) به پايان رسيد. گرچه تقريبا همه مطالب كتاب ، با هم ارتباط تنگاتنگ دارند، اما جهت سهولت مطالعه و تفكيك مطالب ، آن را به سه بخش كلى تقسيم نموده ايم كه به طور خلاصه عبارتند از:
بخش اول : كلياتى درباره شهر مقدس قم و تاريخچه آن ، و مسائل ديگرى كه مربوط به اين شهر بيان گرديده و سعى شده در عين اختصار، جامع و مفيد نيز باشد.
بخش دوم : كليات و مطالبى درباره كريمه اهل بيت ، حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام است كه به حق ، اين كتاب به نام و موضوعاتى درباره آن حضرت مزين شده است ؛ و انصاف حكم مى كند ما كه در سايه كريمه اهل بيت از عنايات ايشان برخورداريم ، شناخت مختصرى از زندگينامه اين بانوى دوعالم داشته باشيم .
بخش سوم : مطالبى درباره برخى از مساجد تاريخى قم و ديگر اماكن باستانى است ، كه البته تعدادشان هم كم نيست .
در اين بخش ، سعى شده كه با استفاده از نظرات دانشمندان گذشته و حال ، و با استفاده از منابع معتبر، تاريخچه تقريبا دقيقى از اين اماكن تهيه گردد و در اختيار شما علاقه مندان قرار گيرد.
هدف از تاءليف اين كتاب ، آشنايى دانش پژوهان و محققين و مردم خوب قم و زائرين محترم و ساير مردم با مطالب فوق مى باشد كه انشاءالله مفيد و مؤثر واقع گردد. البته بعضى از مطالب به دليل اهميت و يا جالب بودن آن ها، عينا از روى همان كتاب (البته با ذكر نام كتاب و نويسنده ) مكتوب گرديده است ، كه انشاءالله مورد رضايت شما قرار گيرد و ما را با ارائه نظرات و پيشنهادات و انتقادات سازنده يارى نماييد.
در پايان لازم است از باب تذكر، لطف و عنايت بارى تعالى را سپاس گويم كه اين حقير را توفيقى چنين عطا فرمود و نيز بر خود فرض مى دانم به مصداق لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق از همه عزيزان و سرورانى كه در راستاى اين تحقيق ، ياور و راهنما بودند تقدير و تشكر نمايم .
اسامى عده اى از اين عزيزان و نيز ارگان ها و سازمان ها عبارتند از:
1- استاد گرانقدر، نويسنده و دانشمند محترم ، جناب آقاى على اصغر فقيهى كه قسمت عمده اين تحقيق را مرهون راهنمايى هاى بسيار عالى و متواضعانه ايشان مى باشم .
2- امام جماعت محترم مسجد جامع قم ، حضرت حجه الاسلام و المسلمين جناب حاج آقا سيد مهدى صحفى كه مرا از راهنمايى هاى ارزشمند بهره مند ساختند.
3- حضرت حجه الاسلام و المسلمين حاج آقا على احتشام ، يكى از روحانيون برجسته محله مسجد جامع .
4- حضرت آيه الله حاج مهدى فيض يكى از ائمه جماعت مسجد امام حسن عسكرى (عليه السلام ).
5- آقاى محمد حاج على اكبرى ، تلاش در جهت چاپ و نشر اين كتاب .
6- آقاى محمد جواد حاج على اكبرى تلاش در جهت امور ادارى و اجرايى مربوط به اين كتاب .
7- عوامل ادارى و اجرايى كتابخانه پر فيض مرحوم حضرت آيه الله العظمى مرعشى نجفى به ويژه توليت محترم آن حضرت حجه الاسلام و المسلمين دكتر سيد محمود مرعشى نجفى .
8- مسئولين و عوامل كتابخانه ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تهران .
9- مسئولين اداره كل اوقاف و امور خيريه استان قم .
10- مركز جهانى علوم اسلامى .
11- مديريت محترم حوزه علميه قم .
و... ديگر دوستان و دانش پژوهان و مراكز علمى و مذهبى كه يارى و الطاف آنان محل تقدير و سپاس است .
اجركم عندالله
محمدرضا كوچك زاده - دهه مباركه فجر 1377
بخش اول : برگزيده اى از تاريخچه شهر مقدس قم 
در اين بخش ، مطالبى درباره سابقه تاريخى قم و اهميت آن ، علت نام گذارى نام قم ، علل مهاجرت عرب ها و نيز سادات و امامزادگان به اين شهر، قيام هاى مردم قم بر عليه ستمگران و همچنين كلياتى در مورد جغرافياى استان قم ، ارائه خواهد شد.
همچنين از آن جا كه حوزه علميه قم ، در زمره بهترين و باشكوه ترين حوزه هاى علميه دنيا به شمار مى رود، ارائه مطالبى درباره آن - هر چند مختصر - ضرورى است .
بنابراين ، مطالب اين بخش براى كسانى مفيد خواهد بود كه علاقه مند هستند تا با نحوه شكل گيرى اين حوزه مقدسه و نيز با علمايى كه با تلاش و كوشش خود، آن را پابرجا و احيا نموده اند، آشنا شوند.
در پايان بخش اول نيز مطالب كوتاهى در مورد كتابخانه بزرگ مرحوم حضرت ايه العظمى مرعشى نجفى - كه يكى از بزرگترين كتابخانه هاى ايران مى باشد - ارائه گرديده است تا علاقه مندان و دانش پژوهان محترم ، با اين نمونه بارز باقيات الصالحات بيشتر آشنا شوند.
شهر مقدس قم 
مقدمه :  
شهر قم مدت ها پيش از ظهور اسلام وجود داشته و از شهرهاى آباد ايران بوده است . (1)
قديمى ترين منبعى كه قم را از شهرهاى مستحدث اسلامى معرفى كرده ، سفرنامه منسوب به ابى دلف است .
اين سرزمين را در دوران باستان براوستان مى گفتند و حوزه رستاقى (2) آن كميدان و مركز رستاق را به نام كم مى خواندند.
در قرن اول اسلامى ، اين شهر به نام كم معروف بود، و از رساتيق اصفهان به شمار مى آمد.
در سال 189 ه .ق از اصفهان جدا گرديد و به صورت شهر مستقلى درآمد و جايگاه پرورش فقها و دانشمندان شد.
در طى قرون و اعصار، شهر مقدس و مذهبى قم صدمات جبران ناپذيرى از طرف ستمگران بر آن وارد شد كه فهرست قسمتى از آن ها به شرح ذيل است :
1- قتل عام و تخريب شهر در عهد ماءمون به جهت امتناع از خراج ؛
2- قتل عام و تخريب كامل شهر در حمله مغول ؛
3- قتل عام و تخريب شهر در حمله امير تيمور گرگانى ؛
4- قتل عام و تخريب در زمان معتز (خليفه عباسى - پسر متوكل )؛
5- كشتار مردم در حمله افغان ها؛
6- كشتار مردم توسط نادرشاه ؛
7- كشتار گروهى از مردم توسط آقا محمد خان قاجار. (3)
تعداد امامزادگان و بندگان صالحى را كه در اين شهر مدفون هستند و گنبد و بارگاه دارند، بالغ بر 444 قبه نوشته اند. (4)
بعد از ظهور اسلام و توجه شيعه به اين شهر، عده اى از امامزادگان ، علما و محدثان در قبرستان قم - كه خارج از شهر و در سمت مغرب بود - مدفون گرديدند.
در اواخر قرن دوم هجرى ، حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام خواهر حضرت امام رضا (عليه السلام ) كه به قصد ديدار برادر خود به خراسان مى رفت ، در شهر قم بيمار شد و در همين شهر رحلت فرمود و در قبرستان قم به خاك سپرده شد.
از آن زمان به بعد مردم به تدريج مساكن خود را به قبرستان نزديك كردند تا به مدفن حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام نزديك باشند و از زيارت قبر وى بهره مند شوند.
از اين رو به مرور زمان ، ساختمان هاى شهر در قسمت هاى مشرق متروك ماند و مردم به سمت غرب شهر روى آوردند.
شهر قم در سال 23 ه .ق به دست ابو موسى اشعرى فتح شد و اسلام در آن جا به حدى نفوذ پيدا كرد كه به سرعت مردم به مذهب تشيع گرويدند. (5)
شواهد و اسناد تاريخى مربوط به قدمت قم  
برخى از شواهد و اسناد تاريخى مربوط به وجود شهر قم ، پيش از اسلام و بلكه قرن ها پيش از آن با توجه به كتاب تاريخ مذهبى قم - كه آن خود نيز برگرفته از كتاب هاى معتبر است - عبارتند از:
1- به تصريح بلاذرى ، (6) اعثم كوفى و (7) نويسنده تاريخ قم (8) شهر قم در سال 23 هجرى به دست مسلمانان به سردارى ابوموسى اشعرى فتح شد؛ بنابراين مقارن با ظهور اسلام و در دوره ساسانيان ، شهرى به نام قم وجود داشته كه مسلمانان آن را فتح كرده اند.
2- يعقوبى - مورخ معروف قرن سوم هجرى - قم را جزء شهرهاى عصر ساسانى نام برده است . (9)
3- در دو بيت زير (10) نام قم جزء شهرهاى عصر پيشداديان و كيانيان آمده است :

بفرمود عهد قم و اصفهان

نهاد بزرگان و جاى نهان

نوشتن زمشك و زعنبر دبير

يكى نامه از پادشاه بر حرير

4- در دهى از ده هاى قم به نام مزدكان ، آتش آتشكده آذرگشسب قرار داشته است . (11)
5- در جنگ قادسيه ، سپاهى از شهرهاى قم و كاشان به سردارى شيرزاد - والى اين دو شهر - به كمك سپاه ايران آمده بود تعداد اين سپاه بيست و پنج هزار سواره و پياده بود و نيز در جنگ نهاوند سپاهى به تعداد بيست هزار سوار از قم و كاشان شركت داشته و پس از شكست سپاه ايران ، امير قم در اصفهان نزد يزدگرد رفت . (12)
6- قم در زمان ساسانيان جزء بلاد پهلويان به حساب آمده است . (13)
7- شهرستان قم مقارن حمله مسلمانان به اندازه اى وسعت داشت و پرجمعيت بود كه تنها از يك قريه چهار هزار مرد بيرون آمدند، كه هر يك خدمتكار و نان پز و آشپزى به همراه داشت .(14)
8- دينورى مى گويد: انوشيروان كشور را به چهار قسمت كرد و در هر قسمت مردى مورد اعتماد از طرف خود قرار داد؛ شهر قم جزء شهرهاى قسمت دوم بود. (15)
9- دينورى مى گويد كه يزدگرد پس از شكست در مقابل مسلمانان به قم و كاشان فرود آمد.
فخرج يزد جرد هاربا حتى نزل قم و قاشان . (16)
10- در منظومه ويس ورامين - كه اصل داستان آن مربوط به پيش از اسلام است - در چند مورد نام قم آمده است ؛ از جمله :

ز گرگان و رى و قم و صفاهان

ز خوزستان و كوهستان و آزان (17)

ز گرگان و رى و قم و صفاهان

كه رامين رابدندى ، نيك ، خواهان (18)

شهر مقدس قم ، نه فقط در اين عصر و زمان ، الگو و سرمشق ديگر شهرها و كشورهاى جهان است ، بلكه از زمان هاى دور، چنين بوده است . شاهد اين ادعا، احاديث و رواياتى است كه به چند نمونه آن ها در بخش آتى اشاره شده است .
شرافت قم و اهل آن با توجه به احاديث و روايات  
از جمله اماكن مقدسه ، شهر مذهبى قم است كه از دير زمان داراى مزايا و امتيازات خاصى بوده است و هم اكنون اين شهر مقدس از دو جهت به دو نور، منور و روشن است :
1- نور ولايت كه از حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام ساطع و لامع است .
2- نور علم و دانش كه از دانشگاه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام ) (حوزه علميه مقدسه قم ) نورافشانى كرده و از اين شهر (معدن علم ) به ساير نقاط دوردست ايران اسلامى و جهان اسلام تابش مى كند و دل ها را منور و روشن مى نمايد.(19)
1- قال الصادق عليه السلام :
ان الله حرما و هو مكه و ان للرسول حرما و هو المدينه وان لامير المؤمنين حرما و هو الكوفه ولنا حرما وهو قم و ستدفن فيها امراه من ولدى تسمى فاطمه ، من زارها و جبت له الجنه (قال عليه السلام ذلك و لم تحمل بموسى امه ) (20)
امام صادق (عليه السلام ) فرمودند:
خدا داراى حرمى است كه آن مكه است و پيامبرش هم حرمى دارد كه مدينه است و اميرالمؤمنين هم حرمى دارد كه كوفه است و ما هم داراى حرمى هستيم كه قم ؛ و به زودى بانويى از فرزند من آن جا دفن مى شود كه نامش فاطمه است ؛ هر كس او را زيارت كند بهشت بر او واجب مى شود. (امام صادق (عليه السلام ) هنگامى اين جمله را فرمودند كه هنوز مادر امام موسى بن جعفر به او حامله نشده بود.)
2- عن ابى الحسن الرضا عليه السلام قال :
ان للجنه ثمانيه ابواب ، ولاهل قم واحد منها فطوبى لهم ، ثم طوبى لهم ثم طوبى لهم : (21)
امام رضا (عليه السلام ) فرمودند:
بهشت داراى هشت در است ، يكى از آن ها براى قمى هاست ، پس خوشا به حالشان و آفرين بر آنان و آفرين بر آنان .
3- روى عن الائمه :
لولا القيمون لضاع الدين (22)
از ائمه (عليهم السلام ) نقل شده كه فرمودند: اگر مردم قم نبودند، دين تباه مى شد.
4- قال الصادق عليه السلام :
اذا اصابتكم بليه و عناء فعليكم بقم ، فانه ماءوى الفاطمين .(23)
امام صادق (عليه السلام ) فرمودند:
زمانى كه رنج و گرفتارى به شما روآورد، به قم روى آوريد؛ زيرا قم پناهگاه فاطميان و محل آسايش مؤمنان است .
5- عن ابى عبدالله عليه السلام قال :
ان الله اختار من جميع البلاد كوفه و قم و تفليس .(24)
امام صادق (عليه السلام ) فرمودند:
خداوند از ميان همه شهرها كوفه ، قم و تفليس (25) را برگزيده است .
6- قال الصادق عليه السلام :
فى قم شيعتنا و موالينا و تكثر فيها العماره ، و يقصده الناس و يجتمعون فيه حتى يكون الجمر بين بلدتهم . (26)
امام صادق (عليه السلام ) فرمودند:
در شهر قم شيعيان و دوستان ما هستند، در آينده ساختمان در آن شهر زياد مى شود و مردم راهى آن جا شده و در آن شهر اجتماع مى كنند تا جايى كه نهرجمر (27) وسط شهر قرار مى گيرد.
البته احاديث فراوانى در مورد عظمت شهر قم نقل شده كه جهت اختصار فقط به نمونه هايى از آن اشاره گرديد و بعضى از احاديث نيز در مابين مطالب بيان خواهد شد.
نگين قم (28)  

شهرها انگشترند و قم نگين

قم هماره حجت روى زمين

تربت قم قبله عشق و وفاست

شهر علم و شهر ايمان و صفاست

مرقد معصومه عليهاالسلام چشم شهرها

مهر او جانهاى ما را كهربا

در حريمش مرغ دل پر مى زند

هر گرفتار آمده در مى زند

اين حرم باشد ملائك را مطاف

زائران را ارمغان عشق و عفاف

حوزه قم هاله اى برگرد آن

فقه و احكام خدا را مرزبان

قم هميشه رفته راه مستقيم

بوده در مهر هدايتها مقيم

شهر خون شهر شرف شهر جهاد

شهر فقه و حوزه ، علم و اجتهاد

هر كجا را هرچه سيرت داده اند

اهل قم را هم بصيرت داده اند

نقطه قاف قيامند اهل قم

برق تيغ بى نيامند اهل قم

اهل قم از ياوران قائم اند

در قيام و پيشتازى دائمند

القاب قم (29)  
قم از جمله شهرهايى است كه القاب متعدد به آن داده شده است ؛ و اين القاب مانند القابى كه به ديگر شهرهاى اسلامى داده اند، مفهوم دينى و مذهبى دارد.
آنچه از القاب قم در آثار نويسندگان از دوره مغول به بعد بوده عبارت است از: دارالمؤمنين ، دارالعباده ، دارالمؤحدين ، دارالعلم ، دارمدينه المؤمنين ، بلده المؤمنين ، مدينه المؤمنين ، خاك فرج (30)
مؤلف اصلى تاريخ قم  
مؤلف اصلى تاريخ قم ، حسن بن محمد بن حسن قمى است كه آن را در سال 378 هجرى به نام صاحب بن عباد - وزير معروف و دانشمند آل بويه - تاءليف كرده است .
قديمى ترين نويسنده اى كه از تاريخ قم و مؤلف آن نام برده است ، ابن طباطبا - از علماى قرن پنجم - مى باشد كه در كتاب منتلقه الطالبيه در چند مورد از كتاب تاريخ قم به عنوان كتاب قم نقل كرده است .
در دوره صفويه تنها نويسنده اى كه گويا متن تاريخ قم را در دست داشته ، بنا بر نوشته مرحوم حاجى نورى ، امير سيد احمد حسينى ، مؤلف كتاب فضايل السادات مسمى به منهاج الصفوى است ؛ و از علماى متاءخر، عالم جليل آقاى محمدعلى ، پسر استاد على اكبر بهبهانى است كه در حواشى نقد الرجال از اصل كتاب تاريخ قم نقل كرده است .
متاءسفانه اصل عربى اين كتاب موجود نيست ، اما فقط ترجمه يك چهارم كتاب پنج باب از بيست باب موجود است .
ترجمه مزبور در سالهاى 805 و 806 هجرى انجام يافته و مترجم كه معلوم است مردى مطلع بوده ، به نام حسن بن على بن عبدالملك قمى است كه آن را به نام ابراهيم بن محمود على صفى ترجمه كرده است .
لازم به ذكر است كه خاندان صفى در قرون هشتم و نهم در شهر قم شهرتى داشته اند و افرادى از اين خاندان در اين شهر داراى نفوذ و قدرت و مقامى بوده اند. (31)
قبل از تاءليف كتاب تاريخ قم ، كتاب ديگرى ، مشتمل بر مجموع اخبار قم ، تاءليف شده بود كه آن را مردى عرب مقيم قم به نام على بن حسين بن محمد بن عامر در سال 328 نوشته بود. كتاب مزبور به دست نويسنده تاريخ قم نرسيد، زيرا مؤلف ، آن را در اتاقى گذاشت و به علت فرود آمدن سقف آن اتاق كتاب از بين رفت .
علت نام گذارى نام قم  
در كتاب تاريخ قم ، تاءليف حسن بن محمد بن حسن قمى در بيان علت نام گذارى قم چنين آمده است :
شهر قم را بدين علت قم ناميدند كه محل جمع شدن آب ها و آب تيمره و انار بوده است (تيمره را ديمره هم مى گفته اند كه ظاهرا از رودهاى آن زمان بوده است ) كه چون آب در آن جا جمع مى شده و آن را هيچ منفذ و رهگذرى نبوده ، در اطراف آن جا علف و گياهان و نباتات فراوان مى روييده است و در عرب ، جمع شدن آب را قم گويند؛ كه بعضى قمقمه را معرب كمكم دانسته اند و گلاب پاش را نيز نوعى از قمقمه وصف كرده اند و جمع آن را قماقم ناميده اند؛ با اين تفاوت كه وقتى در آن نواحى علف زار و سبزه زار زياد مى شد، چوپانان براى چرانيدن گوسفندان خود، برگرد علف زارها خيمه مى زدند و خانه هايى را بنا مى كردند و خانه هاى ايشان را در فارسى ، كومه ناميدند و به مرور زمان كومه تبديل به كم شد؛ پس آن را معرب گردانيده و قم ناميدند.
در اين مورد مناسب است به حديثى اشاره نماييم :
از حضرت صادق (عليه السلام ) از پدران بزرگوارش از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) روايت شده است كه فرمود در شب معراج كه به سوى آسمان مى رفتم ، جبرئيل مرا بر كتف راستش نشانده بود، در زمين جبل بقعه اى ديدم از مشك خوشبوتر و از زعفران خوشرنگ تر، ناگاه ديدم پيرمردى كلاه درازى بر سر دارد؛ به جبرئيل گفتم اين بقعه چيست ؟ گفت : جايگاه شيعيان تو و شيعيان وصى تو على (عليه السلام ) است . گفتم : اين پيرمرد كيست ؟ گفت : شيطان است . گفتم : از ايشان چه مى خواهد؟ گفت : مى خواهد آنان را از دوستى و ولايت امير المؤمنين (عليه السلام ) بازدارد و به نافرمانى خدا و گناه دعوتشان كند، گفتم : اى جبرئيل ما را به آن مكان ببر. با حركتى سريع تر از برق ما را به آنجا رسانيد. گفتم : يا ملعون ، قم ! يعنى اى ملعون برخيز و برو، در اموال و اولاد و زنان دشمنان ايشان شركت كن ؛ زيرا به راستى تو را بر شيعيان من و شيعيان على سلطنتى نيست ، از اين رو آن مكان قم ناميده شد. (32)
سئل ابو عبدالله (عليه السلام ) اين بلاد الجبل ؟ فانا قد روينا انه اذا رد اليكم الامر يخسف ببعضها، فقال : ان فها موضعا يقال له بحر و يسمى بقم و هو معدن شيعتنا .
از امام صادق (عليه السلام ) سؤ ال شد: شهرهاى جبل كجاست ؟ براى ما نقل كردند: زمانى كه حكومت به شما برگردد قسمتى از آن از بين مى رود. امام فرمودند: در آن جبل مكانى است كه به آن بحر گفته مى شود و آن قسمت قم ناميده مى شود و آنجا مركز شيعيان ماست . (33)
همچنين در مورد اين مطلب كه چه كسانى نخستين بار قم را بنا كردند و به چه علت آن را بدين نام گذاشتند، مطالبى را عينا از كتاب تاريخ قم تاءليف حسن بن محمد بن حسن قمى بيان مى داريم :
چنين گويند كه قم را در قديم الايام ، صفرا نام نهادند و صفرا خواندند و در روزگار عجم تا آن گاه كه آل سعد بن ملك به قم نزول كردند، آب عزيز الوجود (34) و كم بوده است ؛ و در كتاب سير الملوك عجم چنين آمده است كه : چون بهرام گور به جانب بلاد ارمنيه مى رفت ، اتفاقا رهگذر او بر ديهى (35) بود از تخوم (36) ساوه كه آن را طغرود مى گويند؛ بدين ديه آتشكده بنا نهاد و آتش در آن برافروخت و بازارى در آن پديد كرد و قم و روستاق هاى روستا آن را بنا نهاد و آن را ممجان نام نهاد و به مزدجان بارو كشيد و ابو عبدالله احمد بن اسحق همدانى الفقيه چنين روايت كند در كتابى كه آن را كتاب بلدان نام كرده است قم را قمساره بن لهراسب بنا كرده است .
ابو عبدالله حمزه بن حسن اصفهانى در كتاب اصفهان ياد كرده است كه چون عرب اشعريان به قم آمدند. در جوانب قم در خيمه هايى از مو بزول كردند. چون در اين ناحيه متمكن شدند. در صحارى (37) هفت ده و خطه و منزل ساختند و سراها و بناها و قصرها و عمارت ها بنا نهادند و فرود آمدند و آن هفت ده ممجان ، قزدان ، مالون ، جمر، سكن ، جلنبادان و كميدان بودند. چون اين روستاها به هم نزديك شد، از مجموع آن نام ها كميدان را اختيار كردند و مجموع اين ده ها را كميدان ناميدند. پس از مدتى براى اختصار، چهار حرف آن را حذف كردند و آن را كم ناميدند كه پس از معرب ساختن ، قم ناميدند.
نتيجه 
شايد در بين علل مختلفى كه براى وجه تسميه قم ذكر كرده اند از همه صحيح تر اين باشد كه كلمه قم معرب كومه است ؛ بدين شرح كه چون سرزمين قم پيش از آن كه به صورت شهر در آيد داراى گودال هاى پر آبى بوده و چوپانان گوسفندان خود را براى آشاميدن آب و چرانيدن در سبزه زارهاى اطراف آن گودال ها مى برده اند، به تدريج عده اى از چوپان ها به دليل توقف طولانى در آن سرزمين ، براى خود مساكن موقتى - كه در فارسى به آن كومه گويند - ساخته اند. اين كومه ها كم كم زياد شده و توسعه پيدا كرد پس از مدتى به صورت ده درآمد و چون آب سرزمين از لحاظ طبيعى براى شهر مناسب بود، به مرور زمان و زياد شدن سكنه آن ، مبدل به شهر شد؛ ولى به مناسبت مساكن اوليه چوپانان ، نام كومه براى آن باقى ماند. بعد از ظهور اسلام و نفوذ زبان و ادبيات عرب و ايران در يكديگر، بسيارى از كلمات فارسى تغيير شكل داد و از جمله كوم مبدل به قم گرديد.
در اين قسمت با مطالبى درباره اشعريان و علت مهاجرت آنان به قم و مطالبى ديگر، آشنا خواهيد شد.
مطالعه اين قسمت ، بسيار لازم و ضرورى است ؛ چرا كه نام قم بدون وجود اشعريان ، و وجود اشعريان بدون قم ، امكان پذير نيست .
اشعريان چه كسانى بوده اند و چه دينى داشته اند؟ 
اشعريان از عرب هاى قحطانى و در اصل مقيم يمن بودند و چون جد ايشان - ادر - هنگامى كه از مادر زائيده شد سر او پر مو بود، وى را اشعر (38) ناميدند.
نخستين فرد از آل اشعر كه به قصد مسلمان شدن از يمن بيرون آمد و در مدينه به حضور پيغمبر (صلى الله عليه وآله ) رسيد، ملك بن عامر اشعرى بود كه در اسلام مقام بلندى يافت .
نويسنده تاريخ قم گويد: همچنين از مفاخر ايشان (آل اشعر) آن كه فرزندان ملك بن عامر اشعرى ؛ مخصوص شدند به اعتقاد مذهب شيعت به خلاف ديگر مردمان و اين مذهب را اظهار كردند و خود را بدان شهرت دادند. آن طور كه معلوم است از قبيله اشعر، كسانى كه به كوفه آمدند و متوطن شدند، شيعه يا متمايل به مذهب شيعه بودند و از ميان اينان ، فرزندان ملك بن عامر؛ در مذهب شيعه قدمى ثابت داشتند و اشعريانى كه به قم آمدند از ايشان بودند. (39)
همچنين در آثارى از قبيل : تاريخ طبرى و كامل اين اثير، در ضمن شرح خروج عبدالرحمن بن محمد بن الاشعث بر حجاج ، ذكرى از بنى الاشعر و آمدن ايشان به قم نشده است ؛ اما اين مطلب را متعرض شده اند كه در سپاه عبدالرحمان ، جمعى از علماى تابعين و قاريان قرآن از جمله : كميل بن زياد و سعيد بن جبير - كه از شيعيان معروف هستند - قرار داشتند.
همچنين نويسنده تاريخ قم گويد: از ديگر مفاخر اشعريان اين است كه موسى بن عبدالله بن سعد اشعرى نخستين كسى بود كه در قم ، اظهار مذهب شيعه كرد تا ديگر مردم قم به او اقتدا كردند. (40)
مردم قبل از آمدن اشعريان چه دينى داشته اند؟ 
بر خلاف گفته نويسنده تاريخ قم و ياقوت حموى ، مردم قم از اوايل فتح شهر به دست مسلمانان ، جزء دوستداران خاندان پيغمبر (صلى الله عليه وآله ) در آمده اند و همواره با عمال اموى مبارزه مى كرده اند.
قم يكى از اماكن امن براى قيام كنندگان در مقابل بنى اميه بوده است ؛ از اين رو، كسانى كه در مقابل امويان علم مخالفت برافراشتند، به قم و كاشان روى آوردند از جمله در سال 77 هجرى مطرف بن مغيره بن شيعه چون در مقابل حجاج بن يوسف - والى عراق - از طرف عبدالملك مروان قيام كرد، به قم و كاشان آمد واز اطراف استمداد كرد و مردم او را يارى رساندند.
در تاريخ بلعمى ضمن شرح آمدن مطرف به قم ، به شيعه بودن مردم قم هنگام آمدن مطرف تصريح شده است ؛ در حالى كه آمدن اشعرى ها به قم در حدود پانزده سال بعد از واقعه مطرف مى باشد؛ البته عرب هاى غير اشعرى هم در قم بوده اند؛ مانند: عده اى از بنى اسد، قومى از آل مذحج ، قبيله قيس و نيز قبيله عنزه در روستاهاى چاپلق و برقه رود متوطن بودند. (41)
علت مهاجرت عرب اشعرى از كوفه  
به نقل از ترجمه تاريخ قم ، عرب اشعرى در كوفه داراى حشمت و جلالت و جمعيت بودند و در اين قبيله ، شجاعان نامدارى وجود داشتند؛ به اين دليل واليان كوفه هميشه جانب ايشان را رعايت مى كردند.
اين قبيله از نژاد اشعرين سباءبن يشجب بن يعرب بن قحطان بن هود پيغمبر بودند. سباء داراى ده فرزند بود كه هر كدام از آن ها سرسلسله قوم بزرگى شدند. اين قبايل عبارتند از: ازد، كنده ، مذحج ، اشعر، انمار، حمير، عامله ، جزام ، لحم و غسان .
قبيله اشعرى در آغاز بعثت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله ) از يمن به مكه معظمه هجرت كردند و به آن حضرت ايمان آوردند و شيخ قبيله به نام مالك بن عامر هانى بود كه در جنگ قادسيه پس از برداشتن جسر (42) توسط سپاه ايران اسب خود را به دجله افكند و از سوى ديگر بيرون آمد و به دنبال وى ساير سواران نيز از دجله گذشتند.
مالك ، داراى دو فرزند به نام هاى سائب و سعد بود. سائب بن مالك ، همان فرد نامدارى است كه مختار ابن ابى عبيده ثقفى را براى نهضتى كه براى خونخواهى حضرت سيد الشهدا (عليه السلام ) به پاداشته بود، حمايت نمود و با همكارى وى و ابراهيم بن مالك اشتر بر مشكلات فائق آمد؛ ابن مطيع ، والى كوفه را مجبور به فرار كرد و بر عراق و ايران و ارمنستان حكومت يافت و از حدود 8033 قتله امام حسين (عليه السلام ) آن چنانكه شايسته بود انتقام گرفت .
وفاى سائب تا حدى بود كه تا لحظه آخر از مختار دست بردار نبود و سرانجام نيز به اتفاق او دستگير و در دارالعماره كوفه به فرمان مصعب بن زبير پس از آنكه از صبح تا ظهر با زبان روزه جنگ كردند، سرانجام به قتل رسيدند.
سائب فرزندى به نام محمد بن سائب داشت كه پس از قتل پدر محبوس ‍ گشته و پس از مدتى آزاد گرديد كه قدرت او را برابر با هزار نفر ارزيابى مى كردند. بازان از طريق آذربايجان يا قزوين به نزد حجاج در كوفه رفت و از او تقاضاى هزار نفر نيرو (جنگجو) كرد تا بر منطقه خود و ديلمان و طبرستان نفوذ يابد و حجاج ، محمد را با وى اعزام كرد.
محمد بن سائب منطقه او را پاكسازى و امن نمود و نيز دشمنانش را سركوب كرد و خود را به مردم آن سامان نشان داد و چون بازان از شر دشمنان آسوده شد، او (محمد) با موافقت بازان اما بدون كسب اجازه از حجاج ، محرمانه به كوفه مراجعت نمود تا پس از چند روز بازگردد. به حجاج خبر دادند كه شب ها اسبى را لب آب مى آورند كه از ابن سائب است . حجاج عده اى را براى يافتن او تعيين نمود، و شبانه او را در خانه نزد مادرش - كه دختر ابوموسى اشعرى بود - يافته ، هنگام خواب او را در بستر دستگير نمودند. در آن حال مادرش او را از مقاومت بازداشت و سوگند خورد كه اگر تسليم نشود سربرهنه بيرون آيد ناچار، محمد شمشيرش را به زمين انداخت و تسليم شد و حجاج هم همان شب او را به قتل رسانيد. به دنبال آن به منادى دستور داد كه اعلام نمايد هرگاه ، پس از سه روز از آل سائب يا مالك بن عامر، كسى را در كوفه بيابد، خونش هدر باشد. بنابراين ، اشعريون مجبور به ترك كوفه شدند و به طرف ايوان مهاجرت نمودند تا به نهاوند و دينور رسيدند. از جمله بزرگان آن ها، پنج پسر سعد، به نام هاى عبدالله ، احوص ، عبدالرحمن ، بكر و نعيم بودند كه از ميان آن ها، احوص به شجاعت و پيروى از مذهب تشيع معروف بود. او از هر فرصتى استفاده كرده ، عليه خلفاى اموى قيام مى كرد. به اين علت ، حجاج نسبت به او بدبين بود و منتظر فرصتى بود تا او را از پاى در آورد؛ بنابراين آن ها، به دنبال آنان تا نهاوند آمدند و چون آل سائب به طرف اصفهان كوچ كردند، ايشان هم به راه افتادند تا به سرزمين قم رسيدند.
همچنين در بيان علت مهاجرت پسران سعد، نقل كرده اند كه چون عبدالرحمن بن محمد بن اشعث كندى از طرف حجاج ، امير سيستان بود، عليه وى خروج كرد و كرمان را تسخير كرده ، بر فارس و اهواز نيز استيلا يافت و وارد بصره شد. احوص هم با برادران و ياران و غلامان خود، به او پيوست و فرمانده پياده نظام لشكر او شد. حجاج با سپاه بسيارى به طرف بصره حركت نمود و بدون اطلاع از پيوستن احوص به ابن اشعث ، برادر او عبدالله بن سعد را جانشين خويش قرار داده و در كوفه خليفه خود گردانيد و در دير الجماجم ، طرفين با يكديگر برخورد كردند كه به دنبال آن جنگ سختى درگرفت . اين جنگ ، سه روز به طول انجاميد و گروه زيادى از دو طرف كشته شدند و سرانجام عبدالرحمن شكست خورد و به طرف سيستان گريخت و ياران او هم پراكنده شدند.
در بين آنان ، هفده نفر از مردم عراق و علماى تابعين (43) بودند كه به طرف ايران فرار كردند و از ياران او، چهار قبيله به نام هاى قيس ، عنزه يا عدى و اشعرى به ايران هجرت كردند كه تيم ، در طيره اصفهان ، قيس در رستاق انار، كمره و عدى در رستاق چاپلق و برقه رود و اشعرى در كميدان - كه در آخرين رستاق اصفهان بود - منزل كرده و اقامت نمودند.
عرب اشعرى به نهاوند آمده و چند روز در آن جا اقامت نمودند؛ اما به علت ابتلا به مرض وبا بسيارى از آن ها از بين رفتند؛ به طورى كه از چهل پسر عبدالرحمن ، فقط دو نفر باقى ماندند. به ناچار آن ها به طرف اين سرزمين (قم ) حركت نمودند و تعداد كسانى كه وارد قم شدند، جمعا حدود هفتاد نفر بوده و اين هجرت در سال 94 ه .ق اتفاق افتاده است .
در پايان اين قسمت جا دارد به حديثى در مورد خالى شدن كوفه از مؤمنين و مركزيت علمى قم اشاره نماييم .
عن الصادق (عليه السلام ) انه دكر كوفه و قال :
ستخلوا كوفه من المؤمنين و يارز عنها العلم كما تاءرز الحيه فى حجرها، ثم يظهر العلم بلده يقال لها قم ، و يصير معدنا للعلم و الفضل حتى لا يبقى فى الارض مستضعف فى الدين حتى المخدرات فى الحجال ، و ذلك عند قرب ظهور قائمنا . (44)
امام صادق (عليه السلام ) يادى از كوفه كردند و فرمودند:
كوفه به زودى از مؤمنان خالى مى شود و علم از آن جمع مى شود؛ همان طور كه مار در لانه اش جمع مى شود، سپس علم و دانش در شهرى كه به آن قم مى گويند، ظاهر مى شود و آن جا مركز علم و فضيلت مى گردد تا جايى كه هيچ كس حتى خانم هاى خانه دار در دين مستضعف باقى نمى مانند و اين نزديك ظهور قائم ما، حضرت مهدى - عجل الله تعالى - خواهد بود.
علل عزيمت اقوام عرب به ايران  
در فتوح اسلامى ، به ويژه هنگام فتح ايران ، مسلمانان عرب با دنياى تازه هاى روبه رو شدند. ديدن شهرهاى آباد و سرزمين هاى سبز و باغ هاى خرم و آب فراوان و ثروت سرشار، ايجاب كرد كه عده اى از آنان به اين نواحى كوچ كنند و مقيم شوند و به مرور زمان ، جزء ساكنان بومى به حساب آيند؛ البته اين كار فقط به ايران اختصاص نداشت . پس از فتح مصر و شمال آفريقا و اسپانيا عده زيادى از قبايل عرب به آن جا كوچ كردند.
لازم به ذكر است كه آمدن عرب ها به ايران و رفتن ايرانيان به سرزمين عرب ، پيش از اسلام نيز سابقه داشته است .
علل آمدن عرب ها به قم  
1- قم شهر دور افتاده اى بود و مانند امروز سر راه نبود و كسى كه در آن سكونت اختيار مى كرد معمولا از آسيب خلفا و تعقيب آنان در امان بود.
2- رسم مردم قم در ميهمان نوازى و حمايت از ميهمانان كم نظير بود.
3- آب و هواى قم ، از نظر خشكى هوا و دلايل ديگر، با زندگى عرب ها مناسبت داشت .
4- در مورد بنى الاشعر، بايد بدانيم كه بنا بر نوشته تاريخ قم ، هنگام ورودشان به قم ، از مردم اين شهر در برابر حمله ديلم حمايت كردند و از اين جهت مردم قم مقدمشان را گرامى داشتند و از آنان خواستند كه در قم بمانند.
5- بنى اسد، پس از قيام مختار به قم آمدند و در قريه جمكران اقامت كردند.آمدن بنى اسد به قم 25 سال قبل از اشعرى ها بوده است . زيرا قيام مختار در سال 66 و 67، و آمدن اشعرى ها به قم در حدود سال 93 بوده است . (45)
برخى از دلايل توجه سادات و امامزادگان به قم  
براى بسيارى از مردم اين سؤ ال مطرح است كه چرا سادات و امامزادگانى كه هم اكنون در قم مدفون هستند، از بين تمام شهرهاى ايران ، شهر مقدس ‍ قم را انتخاب كرده و در آن سكنى گزيده اند؟
براى رفع اين سؤ ال و ابهام ، به برخى از دلايل و شواهد با استفاده از كتاب هاى مختلف تاريخى ، (46) اشاره مى نماييم :
1- بسيارى از سادات ، داستان هجرت عرب اشعرى از كوفه و توطن آن ها را در ناحيه قم ، و نيز وضع زندگانى ، استقلال ، جاه و جلال و عظمتشان را در اين شهر شنيده بودند و اين يكى از عواملى بود كه آنان را مصمم ساخت در اين شهر اقامت گزينند.
2- توجه و عنايت زياد و زير آن زمان ، - اسماعيل ابن عباد - نسبت به مردم شهر قم و برآوردن حوائج و خواسته هاى آنان مانند: احداث نهرهاى زياد در داخل و خارج شهر و وقف كتاب هاى بسيارى براى طلاب و صاحبان علم ، يكى ديگر از دلايل سكونت سادات در اين شهر بوده است .
3- ارادت و توجه زياد مردم قم - كه عموما خود شيعه اثنى عشرى و از صحابه ائمه اطهار (عليهم السلام ) بودند - نسبت به سادات مهاجر و تعظيم و تكريم و فراهم آوردن وسايل رفاه و آسايش آن ها، از ديگر دلايل توجه سادات به اين شهر بوده است .
4- از آن جا كه ائمه اطهار (عليهم السلام ) از شهر قم به عنوان آشيانه آل محمد و ماءواى فاطميان و جايگاه شيعه ايشان ياد كرده اند و نيز در روايتى اهل قم از انصار و ياوران اهل بيت خوانده شده اند، طبيعى است كه در زمان آل عباس - كه اولاد حضرت على (عليه السلام ) در شكنجه و فشار قرار مى گرفتند - اين شهر يكى از پناهگاه هاى اصلى علويان واقع شود.
از اين رو، عده زيادى از آل على (عليه السلام ) اين شهر روى آورده و سكونت گزيدند. بعد از دفن حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام توجه علويان و سادات ، نسبت به قم افزايش يافت و در فاصله كوتاهى عده بسيارى از فرزندان امام حسن و امام حسين و امام موسى بن جعفر و امام على بن موسى الرضا (عليهم السلام ) و از فرزندان محمد حنيفه و زيد بن على بن الحسين و اسماعيل (فرزند امام صادق (عليه السلام ) ) از اطراف به قم روى آوردند.
امروز كثرت سادات در قم محسوس و مشهود است ، به طورى كه چند محله به نام علويان و سادات وجود دارد كه بيشتر ساكنان آن ها سيد هستند؛ مانند محله سيدان ، محله موسويان و محله موسى بن مبرقع ؛ و نيز خاندان هاى سادات زيادى همانند: خاندان چاووشى ، حسينى ، علوى ، طباطبايى ، موسوى ، لاجوردى و... در قم وجود دارند كه مورد احترام مردم هستند.
5- همچنين سادات ، به ويژه سادات علوى در قرون دوم و سوم ، از طرف خلفايى همچون منصور دوانيقى و متوكل ، در دشمنى با آل عباس ‍ (عليه السلام ) افراط مى كردند. آل على هم از فرصتى براى مبارزه با آل عباس استفاده مى كردند و با مخالفان و دشمنان آل عباس همدست مى شدند و چون شكست مى خوردند به دنبال پناهگاهى مى گشتند و اين پناهگاه در درجه اول ، ديلم (47) و قم بود.همچنين قم براى آل على ، محل امنى بود و هيچ خطرى در اين جا آنان را تهديد نمى كرد؛ در صورتى كه در نواحى ديگر، گاهى خطراتى براى ايشان به وجود مى آمد تا آن جا كه خونشان ريخته مى شد.
البته گذشته از قم ، علويان به مازندران و ديلم و نواحى ديگر مى رفتند؛ چرا كه امروزه در هر گوشه اى از كشور ايران ، قبورى از آل على با بقعه و گنبد و موقوفات فراوان وجود دارد؛ ولى عنايت علويان به قم ، با توجه به دلايل فوق بيشتر بوده است .
در استان و شهر مقدس قم ، تعداد زيادى از امامزادگان وجود دارند كه به علل مختلف به اين شهر مهاجرت نموده اند.عده اى از آنان به دست مخالفين و دشمنان اسلام به شهادت رسيده اند و عده اى هم به مرگ طبيعى از دنيا رفته اند.
در صفحه بعد به تعدادى از اسامى امامزادگان قم اشاره مى شود.
لازم به ذكر است كه پرداختن به زندگينامه اين امامزادگان از حوصله اين كتاب خارج است ؛ اما مطالعه كنندگان محترم مى توانند جهت اطلاع بيشتر در اين زمينه ، به كتبى كه اسامى آن ها در پايان اين كتاب آورده شده است مراجعه نمايند.
اسامى برخى از امامزادگان قم  
1- موسى مبرقع (در محله چهل اختران )
2- شاهزاده احمد قاسم (در محله دروازه قلعه )
3- شاهزاده جمال الدين (واقع در يك فرسنگى شهر در جاده اراك )
4- امامزاده هادى و مهدى (واقع در قريه جمكران )
5- شاهزاده احمد (معروف به امامزاده خاكفرج )
6- امامزاده على بن جعفر (محله دربهشت ، بيرون دروازه كاشان )
7- شاهزاده ابراهيم و گنبد سبز (محله دربهشت ، بيرون دروازه كاشان )
8- امامزاده ابراهيم و شاه محمد (واقع در بخش 2 قم ، پشت راه آهن خط تهران )
9- امامزاده شاه جعفر (در نزديكى شاه ابراهيم )
10- شاهزاده سيد على (در خارج از دروازه رى )
11- شاهزاده احمد (در نزديكى شاهزاده سيد على )
12- چهار امامزاده ، شامل : شاهزادگان حسن ، حسين ، ابراهيم ، جعفر ، از فرزندان امام زين العابدين (عليه السلام ). (در نزديكى شاهزاده احمد)
13- شاهزاده طيب و طاهر (واقع در شش كيلومترى جاده سراجه )
14- امامزاده شاه جعفر غريب (در نزديكى مسجد جمكران )
15- امامزاده شاه جمال (نزديك شاه جعفر غريب )
16- شاهزاده زيد (در نزديك شاهزاده حمزه ، واقع در خيابان آذر)
17- شاهزاده حمزه (در خيابان آذر، محله اى به همين نام )
18- امامزاده شاه اسماعيل (در روستاى شاه اسماعيل )
19- امامزاده اسحاق (بالاى قريه ميم )
20- امامزاده فاضل (در روستاى بيدهند)
21- امامزاده محسن (در روستاى قبادبزن )
22- امامزاده سكينه خاتون (در روستاى قاسم آباد)
23- شاهزاده هادى (در روستاى وشنوه )
24- امامزاده نور (در روستاى كرمجگان )(48)
برخى از آثار تاريخى قم (49) 
همان گونه كه بيان شد شهر مقدس قم يكى از شهرهاى تاريخى و داراى قدمت بسيار است . اينك براى نمونه به چند اثر تاريخى ، به صورت فهرست وار اشاره مى شود:
1- بناى گنبد مطهر حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام كه در سال 529 ه .ق ساخته شده و به تدريج بر بناى آن افزوده گرديده است .
2- گنبد على بن جعفر در سال 710 ه .ق .
3- گنبد احمد بن قاسم در 20 محرم سال 708 ه .ق .
4- گنبد حارث بن احمد بن زين العابدين كه به خاكفرج معروف است در اوايل قرن هشتم هجرى .
5- بناى امامزاده جعفر در سال 677 ه .ق .
6- بناى امامزاده ابراهيم كه بيش از 400 سال از تاريخ بناى آن مى گذرد.
7- گنبد موسى مبرقع كه تاريخ بناى آن پيش از قرن هفتم است .
8- بناهاى باغ سبز، مدفن سه برادران در تاريخ 792 ه .ق بنا شده است .
9- بناى آستانه زيد بن على در تاريخ 848 ه .ق .
10- بناى گنبد چهل اختران در سال 935 ه .ق .
11- بناى مسجد جامع از بناهاى اواسط قرن هفتم هجرى (البته در تاريخ بنا اختلاف است كه در مبحث مسجد جامع اشاره خواهد شد).
نگرشى بر وضعيت قم از اوايل هجرت تا زمان قاجاريه  
در زمان هارون الرشيد، حمزه بن يسع كه يكى از بزرگان قم بود به حضور خليفه رسيد و از او درخواست كرد كه قم را از اصفهان جدا كند و اجازه داده شود نماز جمعه و عيدين در آن انجام يابد. خليفه تقاضاى او را پذيرفت و بدين گونه قم محل امنى شد براى كسانى كه از خليفه يا حاكم وحشت داشتند.
اولين دسته از عرب ها كه به قم پناهنده شدند، جمعى از بنى الاشعر بودند كه در زمان حكومت حجاج بن يوسف ثقفى در عراق به اين شهر روى آوردند.
شرح قضيه به طور اجمال اين است كه در زمان خلافت عبدالملك مروان ، چون عراق (50) زياد آشفته بود، عبدالملك ، حجاج را كه مردى بى باك و ستمگر و در عين حال كاردان بود به حكومت آن جا منصوب كرد اعمال ظالمانه حجاج ، معروف است و لازم به توضيح نيست . با اين كه او سركشان و مخالفان زا به سخت ترين وجهى مجازات مى كرد باز هم همواره اوقات او صرف زدوخورد با خوارج و كسانى كه از ظلم او به ستوه آمده بودند، مى شد.
از حمله كسانى كه بر حجاج خروج كرد و قصد داشت با سپاهى انبوه او را از بين ببرد، عبدالرحمن بن محمد بن اشعث بن قيس بود.وى يكى از سرداران معروف و كارآزموده حجاج بود و مدتى در مشرق ايران از طرف وى فرماندهى سپاه را به عهده داشت ؛ ولى مظالم و خونخوارى هاى حجاج و ناراضيتى مردم عبدالرحمن را وادار به نافرمانى و قيام نمود.خروج عبدالرحمن نزديك بود حجاج را به كلى مستاءصل (51) كند.عاقبت ، نفاق عده اى از همراهان ، باعث شكست او در محلى به نام ديرالجماجم (52) و متوارى شدن يارانش گرديد.
اشعريان از جمله همراهان عبدالرحمن بودند كه پس از شكست او به قم پناهنده شدند.قبل از آمدن اشعريان به قم ، ساكنان اصلى شهر در قلعه اى زندگى مى كردند كه در وسط شهر قرار داشته است . مدت ها بين اشعريان و ساكنان قلعه ، زدوخورد بوده است .
نهايتا اشعريان در اين مقابله چيره شده و قم را زير نفوذ خود قرار دادند و به قولى ، اهالى قم با آغوش باز اشعريان را پذيرفتند.
در زمان خلافت عباسى - كه بيشتر اوقات ، آل على (عليه السلام ) را تعقيب و شكنجه مى كردند - بسيارى از سادات و فرزندان حضرت على (عليه السلام ) به قم پناه آوردند و از همين موقع عقايد شيعه در اذهان ساكنان قم رسوخ پيدا كرد و به تدريج ، يك شهر شيعه نشين شناخته شد و به همين علت خلفا به اين شهر نه توجهى داشته اند و نه نظر مساعدى . (53)


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ماهيت حكومت قاجار
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : شنبه 28 فروردين 1395

:دوره قاجاريه ، فصل دوم :ماهيت حكومت قاجار  
استبداد و جنايت شاهان (1) 
اين سربازهاى بيچاره (را) از اطراف آورده بودند، به آنها نان نمى دادند، كالسكه اعليحضرت همايونى از طرف حضرت عبدالعظيم مى رفت ، اينها جمع شده بودند آنجا شكايت كنند، يكى هم سنگى زده بود، فرستاد اينها را از قرارى كه در تاريخ هست آوردند و جمع كردند اينها را و گفت اينها را خفه كنيد، عده كثير اينها را خفه كردند تا يكى از مستوفى الممالك بود، او بود رفت فرياد كرد: آخر اين چه كارى است ، شفاعت كرد يك همچو مردمى بودند، يك همچو مستبدهايى بودند آن محمد على ميرزايش را همه مى شناسند چه آدم ، چه جانورى بوده است ، ديگرانش هم همين طور.(27)
استبداد و جنايت شاهان (2) 
شما نمى دانيد كه وقتى كه مى خواست حكومت به قاجار برسد و يك انقلابى بود كه يك رژيمى را، رژيم سلطنتى را به يك رژيم سلطنتى ديگرى يعنى يك طايفه اى را از بين ببرند و طايفه اى ديگر بيايند آقا محمد قاجار در ايران چه كرد و برج هائى كه از سرهاى مردم درست كرد وامثال اينها.(28)
استبداد و جنايت شاهان (3) 
آنوقت اگر يك نخست وزير را مى كشتند، يك بساطى مى شد، شاهمردگى همان و به هم ريختن سرتاسر ايران اينطور بود، تا شاهمردگى مى شد سرتاسر ايران به هم مى خورد.(29)
استبداد و جنايت شاهان (4) 
در قاجاريه آن قدر از ناصرالدين شاه تعريف كردند و شاه شهيد و نمى دانم امثال ذلك ، در صورتى كه يك ظالم غدارى بود كه بدتر از ديگران شايد. آن تبليغات كه در آن وقت بود هميشه بوده است .(30)
ضعف حكومت در برابر بيگانگان (1) 
در بعضى از اوقات كه در چندين سال پيش از اين يك اولتيماتومى آنها(31) ميدادند به ايران مثلا، با همان لفظى كه آنها، تشرى كه آنها مى زدند هر امرى را كه مى خواستند، به مجلس تحميل مى كردند و به دولت تحميل مى كردند، اينها هم نسبت به ملت خودشان همين طور: همچو كه صحبت حكومت نظامى مى شد ديگر مردم بكلى به واسطه خوفى كه از اينها داشتند، بكلى خودشان را مى باختند.(32)
ضعف حكومت در برابر بيگانگان (2) 
اگر يك مطلبى فرض كنيد در يك دولت كوچكى واقع مى شد بر خلاف ميل شوروى مثلا يا بر خلاف ميل آمريكا، كافى بود كه آمريكا يا شوروى يك تشر بزنند، با همان يك تشر مساله ختم مى شد، يا مثلا در آنوقتى كه انگلستان قدرتش زيادتر بود از ديگران ، يك كشتى را بياورند در اين آب هاى نزديك ايران ، يك كشتى را كه آوردند اينجا، ديگر نه مجلسش توانست حرفى بزند و نه دولتش و هر چه آنها مى خواستند، تحميل مى كردند.(33)
ضعف حكومت در برابر بيگانگان (3) 
چى است مسئله ؟ چه شده است ايران ؟ چه قصه اى در ايران واقع شده است كه سابق اگر چنانچه در زمان سلاطين سابق ، در زمان قاجار، در زمان پهلوى اگر يك كلمه در آن جا مى گفتند اينها تمام كنار مى رفتند، اگر يك تشر مى زدند آنها خلع سلاح مى شدند، چه شده است كه حالاپاسدارهاى ما هم اعتنا به آنها نمى كنند؟ براى اين كه آن وقت مردم را خواب كرده بودند، تبليغات دامنه دار دشمن هاى اسلام ، مردم را خواب كرده بودند، از هم جدا كرده بودند، شهرها از هم جدا بود، احزاب مختلفه همه با هم مختلف بودند، حكومت ها همه دست نشانده بودند، اما امروز مسئله اين نيست ، امروز ايران بيدار شده است ، امروز اسلام در ايران رواج پيدا كرده است .(34)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (1) 
در وقتى كه من بچه بودم در خمين يك حكومتى بود كه اين ، يكى از خوانين آن اطراف را گرفته بود و حبس كرده بود ، بعد از همان خوانين چند نفرى با تفنگ آمدند و حكومت را گرفتند و بردند و مردم هيچ عكس ‍ العملى نشان ندادند بلكه خوشحالى هم مى كردند.(35)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (2) 
مثل سابق نباشد كه اجاره مى دادند يك استانى را، اجاره رسمى ، چقدر بدهد تا اينكه اين در اين استان برود، و آن وقت رفت بايد چقدر بدهد و چقدر درآورد تا آن را ادا كند و براى خودشان چقدر باشد قضيه تيول بود. يك جائى را به يك نفرى به اجاره ، تيول مى دادند، اين بايد برود مردم را آنقدر بدوشد كه آن مقدارى را كه بايد به مثلا آن نخست وزير آنوقت يا آن فرض كنيد كه فرمانفرما و آن كسى كه در راس بود بايد ادا كند، ادا كند. خوب قهرا خودش هم كه رفته براى اين كار براى خودش هم ببندد بار خودش را. وقتى وضع اينطور شد كه از اول آن كسى كه صدر اعظم بوده است ( آنوقت ، صدراعظم آنوقت منشاء امور بود) صدراعظم آن حكومت را ، استانهائى را كه مى خواست بفرستد، اجاره مى داد آنجا يك تيول بوده اين استان ، استان كرمان است ، كم درآمدتر است ، كمتر. استان خراسان زيادتر در آمد دارد، استان آذربايجان زيادتر، روى در آمد آنجا و اينكه ثروتمندهاى آنجا چقدر هستند، چقدر مى شود از آنها اين استفاده بكند.(36)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (3) 
اين را يادم هست ، كه حالا در چه وقتش بود نمى دانم ، اگر يك كسى را استاندار آذربايجان - مثلا- مى كردند، اجاره مى دادند به آنها، يعنى اين آدم بايد مثل پنجاه هزار تومان يا ده هزار تومان آنوقت بدهد به آن كسى كه بايد اين را سر آن كار بگذارد( نخست وزيرش ، خودش يا صدر اعظمش ) بايد اينقدر بدهد كه برود استاندار آذربايجان بشود . اين به آنجا كه مى رفت چون اجير است و اينقدر گرفته بايد دو مقابل ، آنجا بگيرد يا بيشتر تا اينكه خوب ، هم مال الاجاره را بدهد، هم نفع ببرد. وضع اينطور بود كه اجاره بندى بود، آذربايجان چون بزرگتر بود زيادتر، همدان چون كوچكتر بود كمتر، همه روى يك اجاره بندى خاصى بود كه روى اين اجاره بندى استاندار تعيين مى شد يا فرض كنيد كه فرماندار تعيين شد.(37)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (4) 
يك وقت در بعضى از حكومتها تيول مى كردند، خراسان را مى دادند دست يك عده تيول ، او چقدر مى داد براى اين ، فرض كنيد كه در پول آنوقت پنجاه هزار تومان ، پول پنجاه هزار تومان آنوقت ، پنجاه ميليون هم بيشتر بود و به او خراسان را مى دادند، برو سراغ خراسان ، يعنى ديگر هم ما هر چه صدا از خراسان بلند بشود و هر چه از ظلم تو گفته بشود ما اعتنا نميكنيم . تو برو، آنجا مال تو. آنجا هم مردمش و عرض بكنم ناحيه اش و در آمدش مال اين بود، اين بايد اين پنجاه هزار تومانى كه اينجا به نخست وزيرش داده است يا به صدر اعظم داده است ، بايد اين پنجاه هزار تومان را در آورد و چندين پنجاه هزار تومان هم براى خودش در آورد، براى اينكه يك تجارتى بود ، فروخته بودند اينجا را، اين پول او را بايد بدهد، بايد به نفع هم ببرد. اين با مردم چه مى كرد، با كدخداهاى ده يا بست وبند مى كرد و ده را ميچاپيد يا اگر كد خدايى بود كه يك تخلفى مى كرد، آنطور مى كرد كه شاه مخلوع به مردم .(38)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (5) 
من از زمان احمد شاه تا حالااين رژيم زمان احمدشاه را ديده ام ، اواخر آن رژيم را از زمان رضا شاه و پسرش را تمامش را تامنتهى شده به حالاآن چيزى كه اسباب ضعف دولت و جدائى مردم از آن دولت هستند آن عبارت از كيفيت مسلمان هاست ، كيفيت عمل همه دستگاه هاست ، يعنى يك حكومتى كه در يك جايى مى رود، در مركز كارهايش را درست كرده بود و رشوه هايش را به آنهايى كه بايد بدهد، داده بود، آنها هم اجازه اينكه هر كارى مى خواهد بكند داده بودند و هركارى در آنجا مى كرد يا كسى جرات نمى كرد صحبت كند يا اگر مى كرد اثر نداشت اين منحصر به آن رده بالانداشت همه رده ها تا آخر وضع اينطورى بود در بعضى از اوقات ، در بعضى از جاها يك حكومتى كه آنوقت مى خواست برود، كه حالا استاندار بوده ، از فرض كنيد خراسان مى خواست يك كسى برود به حسب اختلاف در آمد در آنجا براى استاندار و براى حكومت ، او اجاره مى كرد آنجا را، تيول بود خراسان ، تيول مثلا فلان شاهزاده بود و چقدر به شاه يا به دستگاه مى داد و آنجا را تيول مى كرد و بعد هم آنجا هر كارى خواست مى كرد بايد آن چيزى را كه داده است در آورد و مضاعف بر او، زياد براى خودش و دوستانش ذخيره كند.(39)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (6) 
من يادم است بچه بودم كه حكومت خمين يك نفر از خان ها را گرفته بود بعد از دو سه شب ، سه چهار شب ريختند خان ها و حكومت را گرفتند و حبسى هاى خودشان را بيرون آوردند و حكومت را به اسيرى بردند، و احدى از مردم هيچ ، همچو نبود كه چرا بگويند ، خوشحال هم بودند، شايد بعضى شان هم منزل حكومت را آمدند تتمه را غارت كردند. من شاهد قضيه بودم كه آن خانه اى كه حكومت را از آن بردند، من بچه بودم پشت يك درى ايستاده بودم و نگاه مى كردم به وضع آنها كه آنها حمله كرده بودند و حكومت هم مرد قلدرى بود، او هم باز آنوقت ده تيرى داشت او، او هم حمله مى كرد و يك نفر را هم ظاهرا از آنها كشته بود لكن بعد اسير شد. اين وضع حكومت بود.(40)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (7) 
امثال عين الدوله هايى (41) كه در هر محلى بودند مردم را كباب مى كردند و آنهمه ظلم مى كردند و حكومت هاى اينهااجاره اى بود يعنى در تهران اين كه راس بود، آن خراسان را به يك كسى تيول مى كرد و اصفهان را به يك كسى ، اين به حسب اختلاف سعه از آنها پول مى گرفت و اين مختار بود برود آنجا كه كسى كه مثلا آنوقت بيست هزار تومان مى داد و بيست هزار تومان آنوقت دو سه ميليون حالا بود، اين بايد برود بيست هزار تومان اين آقا را بدهد يك بيست هزار تومان هم براى خودش تهيه كند، ديگر هرچه مردم مى خواستند كه شكايت كنند بنابراين بود كه ديگر شكايت ها را گوش ندهد. آن حاكم بيست هزار تومان را آنجا بدهد برود آنجا فعال مايشاء، هرچه مردم شكايت كنند، ديگر مردم مايوس شدند كه شكايت بكنند و شكايت هم نمى كردند مردم .(42)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (8) 
شايد، بعضى آقايان يادشان بايد باشد، همين در زمان قاجار هم كه ديگر اين آخرى با ضعف زندگى مى كردند معذلك حكومت هايشان در هر جا حكم يك سلطان داشت ، حكم يك پادشاه را داشت ، هر كارى خواست مى كرد و بسيارى از جاها را هم اجاره مى دادند. اين - فرض كنيد كه استاندارى كه مى خواست يك جايى برود، آن والى كه مى خواست برود فرض كنيد والى خراسان بشود، خراسان تيول او بود و آن وزير بالا و آن - فرض كنيد كه امير والا، آن يك وجهى مى داد خراسان را مى خريد بنا هم بر اين بود كه تو برو هر كارى مى خواهى بكن ، ما گوش نمى دهيم به حرف هاى مردم او مى رفت آنجا هر كارى دلش مى خواست مى كرد، مردم را هر طور مى خواست عذاب مى داد و البته آن پولى كه داده است بايد درآورد بااضافاتش ، پول ها هم درمى آمد.(43)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (9) 
بنده در جوانى خوب ، آن حكومت هاى زمان قاجار را ديدم بعد هم حكومت هاى زمان اينها را، يك حكومت در يك بلدى كه مى آمد مالك جان و مال مردم كانه بود و مردم در مقابل او بايد هيچ حرف نزنند من خودم مشاهده كردم كه حكومتى كه - در- مال ولايت ثلاث ها(44) بود، در مركزش گلپايگان بود و آمده بود خمين من بچه بودم يك آدم بسيار متدين بود، بسيار آدم خوبى بود، حالاچه بهانه اى اين مرد خبيث پيدا كرد، توى اطاقش رفته بودند نشسته بودند، كشيدندش آوردندش توى حياط بستندش به چوب و به كف پايش چوب زدند بعد هم آن فراش ‍ خبيثى كه همراهش بود من توى دالان وقتى داشت مى رفت ديدم با چك به پشت گردنش زد تا بردند، حالاچى از او گرفتند آن را ديگر من نمى دانم .(45) ظلم و ستم حكومتهاى محلى (10) 
در بعضى از اوقات اينطور بود كه آن مثلا صدراعظمى كه آنجا بود يا آن نخست وزيرى كه آنوقت بود، آن زمان هم خصوصا زمان . قاجار كه بيشتر اين مسائل بود اصلا هر جايى را در تيول يك كسى قرار مى دادند يك كسى را در خراسان مى فرستند، خراسان مال تو، البته او يك چيزى مى داد خراسان مال او بود يعنى معنايش اين بود كه تو اين رشوه را به من بده ، خراسان هر كارى مى خواهى بكنى ، هر چه مردم فرياد كنند كسى نيست كه گوش كند به حرفش .(46)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (11) 
ما كه رژيم هاى سابق را ديديم و من كه از زمان قدرت قاجاريه و بعد هم قدرت رضاخان و اذنابش و اولادش مشاهد اين كشور بودم و ديدم كه يك حكومت جزء در يك بلد كوچك با مردم چه مى كرده است ، دست مردم به يك حكومتى كه مال يك ده بود يا يك قصبه بود نمى رسيد، مردم از دور حشمت او را مى ديدند، آنها وقتى كه بيرون مى آمدند به مردم كار نداشتند، اتكال به سرنيزه بود.(47)
اشرار و ياغيان داخلى (1) 
من خودم اطلاع دارم ، از آنوقت هائى كه در زمان احمد شاه يادم هست ما مبتلابوديم به دزدها، مبتلابوديم به اين اشخاصى كه مى آمدند مثل رجبعلى و مثل نايب حسين كاشى و مثل آن ميرزا علينقى ها(48) و آنها كه شما حالا اسم شان را هم نشنيديد، اينها ميرفتند غارت مى كردند، دهاتى كه ما در آن بوديم غارت ميكردند كاشان ، اصل حكومت در كاشان نمى توانست كارى بكند، همه اش اين غارتگرها بودند، غارتگرها آنجا غارت مى كردند، همه كارها را انجام مى دادند.(49)
اشرار و ياغيان داخلى (2) 
كى را مى ترسانند، من از بچگى در جنگ بودم ، تا حالانگفتم ، ما مورد هجوم زلقى ها(50) بوديم ، مورد هجوم رجبعلى ها بوديم و خودمان تفنگ داشتيم و من در عين حالى كه تقريبا اوائل شايد بلوغم بود، بچه بودم ، دور اين سنگرهائى كه بسته بودند در محل ما و اينها مى خواستند هجوم كنند و غارت كنند، آنجا مى رفتيم سنگرها را سركشى مى كرديم اينها از چى ما را مى ترسانند؟(51)
اشرار و ياغيان داخلى (3) 
شايد شما هيچ كدامتان يادتان نباشد، همه اين شلوغى ها كه حالا مى بينيد ما شاهدش بوديم ، ما در همان محلى كه بوديم ، يعنى خمين كه بوديم سنگربندى مى كرديم ، من هم تفنگ داشتم ، منتها من بچه بودم به اندازه بچگى ام ، بچه شانزده ، هفده ساله ما تفنگ دستمان بود و تعليم و تعلم تفنگ هم مى كرديم ، من بلدم الان تفنگ بيندازم ، اين اخوى (52) ما بزرگتر از ما بود، ايشان تفنگ انداز است ، منتها حالاپيرمرد است ، ما سنگررفتيم و با اين اشرارى كه بودند و حمله مى كردند و مى خواستند بگيرند و چه بكنند، هرج و مرج بود، ديگر دولت مركزى قدرت نداشت و هرج و مرج بود، قبل از اين خان بود، هرج و مرج و دولت مركزى هم بدون قدرت و همه جا، كاشان و اين حدود قم و... است ، چيز كاشى بود، نايب حسين و پسرش ، آن حدود ما هم حمله مى كردند زلقى ها و نمى دانم ... حمله كردند و يك دفعه هم آمد يك محله اى از خمين را گرفتند و مردم با آنها معارضه كردند و تفنگ دست گرفتند، ما هم جزء آنها بوديم .(53)
مقايسه حكومت قاجار و پهلوى (1) 
ممكن است كسى بگويد كه آغا محمد قجر هم مثل آنها جنايتكار بوده ، اما آقا محمد قجر مثل اينها خيانتكار نبود، در تاريخ نيست كه محمد خان قجر براى مملكت ديگرى منافع مملكت خودش را داده باشد جنايتكار بود اما خيانتكار نبود. همين طور سلاطين سابق جنايتكار بودند همه شان ، همه بد بودند ، اما خيانت مثل اين عنصر فاسد، هيچ يك از سلاطين ايران خيانت اينجورى نكردند.(54)
مقايسه حكومت قاجار و پهلوى (2) 
از اول صد سال تا زمان مشروطه وبعد از مشروطه تا زمان رضاخان يك قطعه حساب بكنيم و وضع آنوقت وآزادى زن ها در آنوقت وآزادى مردم در آنوقت با اينكه آنوقت هم حكومتش فاسد بود آن راحساب كنيم ، يك قطعه هم از بعد از رفتن اين رژيم يا در حال شكست اين رژيم كه ديگر نمى توانست كارى بكند، تا حالا هم يك قطعه حساب بكنيم . يك قطعه هم در زمان رژيم ، از زمانى كه رضاخان كودتا كرد تا زمانى كه رژيم از بين رفت ، قدرتش از بين رفت . اين سه حال را ما ملاحظه مى كنيم و عرضه كنيم به اينهائى كه حالا هم براى اين رژيم يا نظير آن رژيم اشك ميريزند و با اسم آزادى و با اسم دموكراسى معارضه با اسلام و مسلمين مى كنند. ما عرضه مى كنيم اين سه قطعه از زمان را با اينكه قطعه سابقش ‍ هم كه در زمان قاجاريه بود و آنها، آنوقت هم مرضى اسلام نبود لكن آنوقت قدرت مسلمين زيادتر بود و حكومت ، آن قدرت و غلبه را بر روحانيون اسلام نداشت ضعيف بود قدرتش در مقابل روحانيون و در مقابل ملت .(55)
مقايسه حكومت قاجار و پهلوى (3) 
زمان رضا شاه از باب اينكه همه دزدى ها منحصر به خودش بود، انحصار دست خودش بود، حكومت ها به اين قدرت نبودند، زمان احمدشاه اينطور نبود كه خود آنها بتوانند همه برداشت ها را براى خودشان بكنند، اين بود كه دارودسته هائى كه مى فرستادند اين بساط را درست كردند.(56)


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دوره قاجاريه ، فصل اول :استعمار در ايران
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : شنبه 28 فروردين 1395

بخش اول :دوره قاجاريه ، فصل   اول :استعمار در ايران
گامهاى نخستين استعمار در ايران (1) 
ابتلاى ما اساسش اجانب است و اين ابتلائى نيست كه تازه ما پيدا كرده باشيم . اين خيلى تاريخ قديمى دارد كه از آنوقتى كه اينها راه پيدا كردند به ايران ، به شرق و مطالعات كردند در حال شرق ، از آنوقت اينها فهميدند كه يك لقمه چربى است شرق و داراى مخازن و معادن است و بايد اين را به هر طورى كه هست ، اين طعمه را به هر طورى كه هست بايد اينها ببرند و نگذارند كه مردم خود آن ديار استفاده از اين بكنند و كارشناسهايشان معادن ما را همه مى دانند در كجا چه معدنى هست . من در همدان بودم يك نقشه اى را يكى از اهل علم آنجا كه بعد وارد در مسائل ديگر شده بود آورد و به من نشان داد كه نقشه بزرگى بود كه در آن يك اسم تمام ، آنطور كه او مى گفت اسم تمام دهات همدان در آن بود و نقطه هاى زيادى در آن بود كه نقطه ها را من پرسيدم كه اينها چه هست ، گفت كه اينها آن جاهايى است كه يك چيزى در آن هست ، زيرزمينش يك چيزى پيدا مى شود، حالا نفت يا ساير چيزها، فلزات مثلا. ايشان اينطور گفت كه اين كارشناسان اينها آمدند و نقشه بردارى كردند و مواردى كه يك چيزى داشته است ، اينها ثبت كرده اند. اين انحصار به آنجا نداشت ، تمام بيابان هاى ايران را اينها با شتر رفته اند. آنوقت كه وسيله شتر بوده است با شتر رفته اندو گرديده اندو همه اينها را پيدا كرده اند كه ما چه داريم كه با آن توانند استفاده از آن بكنند و همه دارائى ما را آنها ثبت كرده اند(17)
گامهاى نخستين استعمار در ايران (2) 
در200 سال پيش از اين ،300 سال پيش از اين كه خارجى ها راه يافتند به اينجا، مطالعات كردند و همه چيز را بررسى كردند و روحيه مردم را بررسى كردند و زمين ها را بررسى كردند، با شتر رفتند بيابانهاى ما را بررسى كردند كه چه دارد چه ندارد تاريخ را ببينيد با شتر اينها آمدند و رفتند آنوقتى كه اتومبيل و اينها نبوده است با شتر رفتند تمام اين بيابان هاى بى آب و علف را گردش كردند و مطالعه در آن كردند، مطالعه در روحيه همه اين مملكت و اشخاصى كه در اين مملكت يعنى طوايفى كه در اين مملكت است از بلوچ گرفته تا- عرض مى كنم - كرد گرفته تا لر گرفته همه رامطالعه اينها كرده اند كه چه جورى مى شود اينها را نگهشان داشت به حال عقب ماندگى و اينها را قانع كرد يك وقت انقلاب نكنند از آنوقت تا حالا ما زير سلطه امريكا و اروپا هستيم ، اولش اروپا بوده و انگلستان بوده و اينها و بعدش هم حالا امريكا آمده در كار كه بدتر از آنهاست ، شوروى و امريكا ، هر كس از يك طرف خوب اينها مى خواهند مخازن ما را ببرند، همه چيز ما را مى خواهند از بين ببرند، استفاده كنند و ما را به يك حال عقب مانده و بيچاره نگه دارند خوب ، چه كنند؟ مطالعه كرده اند به اين نتيجه رسيده اند كه بايد اينها را از هم جدا كرد.(18)
گامهاى نخستين استعمار در ايران (3) 
دست ها كه در طول قريب سيصد سال از آن وقتى كه خارجى ها راه پيدا كردند به شرق ، دست هايشان و دسته هايشان به كار افتاد كه قشرهاى مملكت ما را، بلكه شرق را از هم جدا كنند، مملكت هاى اسلامى را از هم جدا كردند، در راس هر يك يكى از نوكرهاى خودشان را گذاشتند كه نگذارند ملت ها توجهى به مسائل خودشان بكنند(19)
گامهاى نخستين استعمار در ايران (4) 
ما بايد از اين كارشناس هاى قدرت هاى بزرگ بعض مطالب را ياد بگيريم ، اينها از طول مدتى كه شايد قريب بيش از سيصد سال است در اين ممالك راه پيدا كردند ، همه چيز اين ممالك را، خصوصا آنهائى كه مورد اهميت است خيلى براى آنها مثل ايران ، مطالعه كردند، هر چه ما داريم از دارائى هاى زير زمينى و از دارائى هاى روى زمينى و از چيزهائى كه در رفاه يك كشور دخالت دارد مثل فرهنگ ، اقتصاد، امثال ذلك ، اينها مطالعه كردند و مطالعاتشان بيشتر از ماست . اينها در آنوقتى كه اين وسايل نقليه فعلى نبوده است مى آمدند در ايران و با كاروان ها راه مى افتادند ، سوار شترشدند و گردش مى كردند اطراف ايران و تمام بيابان هائى كه در ايران بود مطالعه مى كردند و جاهائى كه احتمال ذخائر بود، عكسبردارى كردند، كشف مى كردند و همه اين چيزهائى كه ما در زير زمين داريم آنها از ما بهتر مطلعند و در فرهنگى و سياسى هم آنها مطالعات فراوان دارند. از ايلات و عشاير اطراف ايران ، همه جا آنقدرى كه آنها مطالعه كردند در روحيات عشاير و مسائلى به دست آوردند، ماها آنقدر مطالعه نكرديم و در مطالعاتى كه اينها از شهرهاى ما و دهات ما و فرهنگ ما و عقائد ما و گرايش هاى ما، آنها مطالعه كردند بسيار است .(20)
سلطه دولت استعمارى انگلستان بر ايران (1) 
اين انگلستان كه اينقدر از آن تعريف مى كنند و از تمدنش تعريف مى كنند و از دموكرا سى بودنش تعريف مى كنند و اينهم جز تبليغات خود آنها و شيطنت خود آنها چيز ديگرى نيست و با شيطنت و با تبليغات ، اينها به مردم باور آورده اندكه در راس دموكراسى ، انگلستان است و مشروطيت به معناى حقيقى آن در انگلستان است ، اينها به واسطه تبليغاتى كه داشتند به خورد مردم داده اند اين معنا را و ما ديديم كه انگلستان با هندوستان ، پاكستان و دول استعمارى خودش چيزهاى در تحت چيز خودش چه كارها و چه جنايت ها در آنجا كرده است .(21)
سلطه دولت استعمارى انگلستان بر ايران (2) 
سابق اينطور بود اگر يك كارى بكنند، يك قراردادى ، يك كارى و ايران يك اهمالى مى كرد، يك كشتى از انگلستان مى آمد طرف هاى خرمشهر و آنجاها خودش را نشان مى داد تمام مى شد، آن قرارداد بسته مى شد به هر طورى كه آنها مى خواستند، اگر يك كشتى از آمريكا مى آمد در نزديكى هاى خليج ، مطلب تمام بود، ديگر همه دست ها را رو دست هم گذاشتند.(22)
سلطه دولت استعمارى انگلستان بر ايران (3) 
زمان سابق اينطور بود كه تا يك قراردادى را مى خواستند تحميل كنند يا يكى يك مثلا ناله اى مى زد يك كشتى از انگلستان مى آمد در آب هاى خليج ، تمام مى شد مساله .(23)
سلطه دولت استعمارى انگلستان بر ايران (4) 
وقتى يك سفيرى وارد مى شد به ايران سفير انگليس آنوقت ها و حتى خوب ، اين را در چيز - (تاريخ ) نقل مى كنند كه وقتى كه (مرديكه ) پا شد صدراعظم را زد به ديوار و مشت تو كله اش زد كه تو اين كار را چرا نمى كنى . اين يك سفير اين كار را كرد.(24)
سلطه دولت استعمارى انگلستان بر ايران (5) 
اينها خيال مى كنند كه مثلا ايران باز مثل زمان قاجار و زمان پهلوى است كه اگر يك سفيرى از آنها بخواهد يك كارى را بكند، اينها جرات نكنند مقابلش حرف بزنند، اگر يك قضيه اى بخواهد واقع بشود، به مجرد اين كه سفير فلان جا آمد گفت نه ، تمام بشود. اينها نمى فهمند كه مساله اين طور نيست و دنيا حالا اين نيست .(25)
سلطه دولت استعمارى انگلستان بر ايران (6) 
شما مطلع نيستيد كه در زمان ستمشاهى در ايران چه خبر بود. در زمان قاجار، انگليسى ها بودند و چه ها كه نكردند.(26)
بخش اول :دوره قاجاريه ، فصل دوم :ماهيت حكومت قاجار  
استبداد و جنايت شاهان (1) 
اين سربازهاى بيچاره (را) از اطراف آورده بودند، به آنها نان نمى دادند، كالسكه اعليحضرت همايونى از طرف حضرت عبدالعظيم مى رفت ، اينها جمع شده بودند آنجا شكايت كنند، يكى هم سنگى زده بود، فرستاد اينها را از قرارى كه در تاريخ هست آوردند و جمع كردند اينها را و گفت اينها را خفه كنيد، عده كثير اينها را خفه كردند تا يكى از مستوفى الممالك بود، او بود رفت فرياد كرد: آخر اين چه كارى است ، شفاعت كرد يك همچو مردمى بودند، يك همچو مستبدهايى بودند آن محمد على ميرزايش را همه مى شناسند چه آدم ، چه جانورى بوده است ، ديگرانش هم همين طور.(27)
استبداد و جنايت شاهان (2) 
شما نمى دانيد كه وقتى كه مى خواست حكومت به قاجار برسد و يك انقلابى بود كه يك رژيمى را، رژيم سلطنتى را به يك رژيم سلطنتى ديگرى يعنى يك طايفه اى را از بين ببرند و طايفه اى ديگر بيايند آقا محمد قاجار در ايران چه كرد و برج هائى كه از سرهاى مردم درست كرد وامثال اينها.(28)
استبداد و جنايت شاهان (3) 
آنوقت اگر يك نخست وزير را مى كشتند، يك بساطى مى شد، شاهمردگى همان و به هم ريختن سرتاسر ايران اينطور بود، تا شاهمردگى مى شد سرتاسر ايران به هم مى خورد.(29)
استبداد و جنايت شاهان (4) 
در قاجاريه آن قدر از ناصرالدين شاه تعريف كردند و شاه شهيد و نمى دانم امثال ذلك ، در صورتى كه يك ظالم غدارى بود كه بدتر از ديگران شايد. آن تبليغات كه در آن وقت بود هميشه بوده است .(30)
ضعف حكومت در برابر بيگانگان (1) 
در بعضى از اوقات كه در چندين سال پيش از اين يك اولتيماتومى آنها(31) ميدادند به ايران مثلا، با همان لفظى كه آنها، تشرى كه آنها مى زدند هر امرى را كه مى خواستند، به مجلس تحميل مى كردند و به دولت تحميل مى كردند، اينها هم نسبت به ملت خودشان همين طور: همچو كه صحبت حكومت نظامى مى شد ديگر مردم بكلى به واسطه خوفى كه از اينها داشتند، بكلى خودشان را مى باختند.(32)
ضعف حكومت در برابر بيگانگان (2) 
اگر يك مطلبى فرض كنيد در يك دولت كوچكى واقع مى شد بر خلاف ميل شوروى مثلا يا بر خلاف ميل آمريكا، كافى بود كه آمريكا يا شوروى يك تشر بزنند، با همان يك تشر مساله ختم مى شد، يا مثلا در آنوقتى كه انگلستان قدرتش زيادتر بود از ديگران ، يك كشتى را بياورند در اين آب هاى نزديك ايران ، يك كشتى را كه آوردند اينجا، ديگر نه مجلسش توانست حرفى بزند و نه دولتش و هر چه آنها مى خواستند، تحميل مى كردند.(33)
ضعف حكومت در برابر بيگانگان (3) 
چى است مسئله ؟ چه شده است ايران ؟ چه قصه اى در ايران واقع شده است كه سابق اگر چنانچه در زمان سلاطين سابق ، در زمان قاجار، در زمان پهلوى اگر يك كلمه در آن جا مى گفتند اينها تمام كنار مى رفتند، اگر يك تشر مى زدند آنها خلع سلاح مى شدند، چه شده است كه حالاپاسدارهاى ما هم اعتنا به آنها نمى كنند؟ براى اين كه آن وقت مردم را خواب كرده بودند، تبليغات دامنه دار دشمن هاى اسلام ، مردم را خواب كرده بودند، از هم جدا كرده بودند، شهرها از هم جدا بود، احزاب مختلفه همه با هم مختلف بودند، حكومت ها همه دست نشانده بودند، اما امروز مسئله اين نيست ، امروز ايران بيدار شده است ، امروز اسلام در ايران رواج پيدا كرده است .(34)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (1) 
در وقتى كه من بچه بودم در خمين يك حكومتى بود كه اين ، يكى از خوانين آن اطراف را گرفته بود و حبس كرده بود ، بعد از همان خوانين چند نفرى با تفنگ آمدند و حكومت را گرفتند و بردند و مردم هيچ عكس ‍ العملى نشان ندادند بلكه خوشحالى هم مى كردند.(35)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (2) 
مثل سابق نباشد كه اجاره مى دادند يك استانى را، اجاره رسمى ، چقدر بدهد تا اينكه اين در اين استان برود، و آن وقت رفت بايد چقدر بدهد و چقدر درآورد تا آن را ادا كند و براى خودشان چقدر باشد قضيه تيول بود. يك جائى را به يك نفرى به اجاره ، تيول مى دادند، اين بايد برود مردم را آنقدر بدوشد كه آن مقدارى را كه بايد به مثلا آن نخست وزير آنوقت يا آن فرض كنيد كه فرمانفرما و آن كسى كه در راس بود بايد ادا كند، ادا كند. خوب قهرا خودش هم كه رفته براى اين كار براى خودش هم ببندد بار خودش را. وقتى وضع اينطور شد كه از اول آن كسى كه صدر اعظم بوده است ( آنوقت ، صدراعظم آنوقت منشاء امور بود) صدراعظم آن حكومت را ، استانهائى را كه مى خواست بفرستد، اجاره مى داد آنجا يك تيول بوده اين استان ، استان كرمان است ، كم درآمدتر است ، كمتر. استان خراسان زيادتر در آمد دارد، استان آذربايجان زيادتر، روى در آمد آنجا و اينكه ثروتمندهاى آنجا چقدر هستند، چقدر مى شود از آنها اين استفاده بكند.(36)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (3) 
اين را يادم هست ، كه حالا در چه وقتش بود نمى دانم ، اگر يك كسى را استاندار آذربايجان - مثلا- مى كردند، اجاره مى دادند به آنها، يعنى اين آدم بايد مثل پنجاه هزار تومان يا ده هزار تومان آنوقت بدهد به آن كسى كه بايد اين را سر آن كار بگذارد( نخست وزيرش ، خودش يا صدر اعظمش ) بايد اينقدر بدهد كه برود استاندار آذربايجان بشود . اين به آنجا كه مى رفت چون اجير است و اينقدر گرفته بايد دو مقابل ، آنجا بگيرد يا بيشتر تا اينكه خوب ، هم مال الاجاره را بدهد، هم نفع ببرد. وضع اينطور بود كه اجاره بندى بود، آذربايجان چون بزرگتر بود زيادتر، همدان چون كوچكتر بود كمتر، همه روى يك اجاره بندى خاصى بود كه روى اين اجاره بندى استاندار تعيين مى شد يا فرض كنيد كه فرماندار تعيين شد.(37)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (4) 
يك وقت در بعضى از حكومتها تيول مى كردند، خراسان را مى دادند دست يك عده تيول ، او چقدر مى داد براى اين ، فرض كنيد كه در پول آنوقت پنجاه هزار تومان ، پول پنجاه هزار تومان آنوقت ، پنجاه ميليون هم بيشتر بود و به او خراسان را مى دادند، برو سراغ خراسان ، يعنى ديگر هم ما هر چه صدا از خراسان بلند بشود و هر چه از ظلم تو گفته بشود ما اعتنا نميكنيم . تو برو، آنجا مال تو. آنجا هم مردمش و عرض بكنم ناحيه اش و در آمدش مال اين بود، اين بايد اين پنجاه هزار تومانى كه اينجا به نخست وزيرش داده است يا به صدر اعظم داده است ، بايد اين پنجاه هزار تومان را در آورد و چندين پنجاه هزار تومان هم براى خودش در آورد، براى اينكه يك تجارتى بود ، فروخته بودند اينجا را، اين پول او را بايد بدهد، بايد به نفع هم ببرد. اين با مردم چه مى كرد، با كدخداهاى ده يا بست وبند مى كرد و ده را ميچاپيد يا اگر كد خدايى بود كه يك تخلفى مى كرد، آنطور مى كرد كه شاه مخلوع به مردم .(38)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (5) 
من از زمان احمد شاه تا حالااين رژيم زمان احمدشاه را ديده ام ، اواخر آن رژيم را از زمان رضا شاه و پسرش را تمامش را تامنتهى شده به حالاآن چيزى كه اسباب ضعف دولت و جدائى مردم از آن دولت هستند آن عبارت از كيفيت مسلمان هاست ، كيفيت عمل همه دستگاه هاست ، يعنى يك حكومتى كه در يك جايى مى رود، در مركز كارهايش را درست كرده بود و رشوه هايش را به آنهايى كه بايد بدهد، داده بود، آنها هم اجازه اينكه هر كارى مى خواهد بكند داده بودند و هركارى در آنجا مى كرد يا كسى جرات نمى كرد صحبت كند يا اگر مى كرد اثر نداشت اين منحصر به آن رده بالانداشت همه رده ها تا آخر وضع اينطورى بود در بعضى از اوقات ، در بعضى از جاها يك حكومتى كه آنوقت مى خواست برود، كه حالا استاندار بوده ، از فرض كنيد خراسان مى خواست يك كسى برود به حسب اختلاف در آمد در آنجا براى استاندار و براى حكومت ، او اجاره مى كرد آنجا را، تيول بود خراسان ، تيول مثلا فلان شاهزاده بود و چقدر به شاه يا به دستگاه مى داد و آنجا را تيول مى كرد و بعد هم آنجا هر كارى خواست مى كرد بايد آن چيزى را كه داده است در آورد و مضاعف بر او، زياد براى خودش و دوستانش ذخيره كند.(39)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (6) 
من يادم است بچه بودم كه حكومت خمين يك نفر از خان ها را گرفته بود بعد از دو سه شب ، سه چهار شب ريختند خان ها و حكومت را گرفتند و حبسى هاى خودشان را بيرون آوردند و حكومت را به اسيرى بردند، و احدى از مردم هيچ ، همچو نبود كه چرا بگويند ، خوشحال هم بودند، شايد بعضى شان هم منزل حكومت را آمدند تتمه را غارت كردند. من شاهد قضيه بودم كه آن خانه اى كه حكومت را از آن بردند، من بچه بودم پشت يك درى ايستاده بودم و نگاه مى كردم به وضع آنها كه آنها حمله كرده بودند و حكومت هم مرد قلدرى بود، او هم باز آنوقت ده تيرى داشت او، او هم حمله مى كرد و يك نفر را هم ظاهرا از آنها كشته بود لكن بعد اسير شد. اين وضع حكومت بود.(40)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (7) 
امثال عين الدوله هايى (41) كه در هر محلى بودند مردم را كباب مى كردند و آنهمه ظلم مى كردند و حكومت هاى اينهااجاره اى بود يعنى در تهران اين كه راس بود، آن خراسان را به يك كسى تيول مى كرد و اصفهان را به يك كسى ، اين به حسب اختلاف سعه از آنها پول مى گرفت و اين مختار بود برود آنجا كه كسى كه مثلا آنوقت بيست هزار تومان مى داد و بيست هزار تومان آنوقت دو سه ميليون حالا بود، اين بايد برود بيست هزار تومان اين آقا را بدهد يك بيست هزار تومان هم براى خودش تهيه كند، ديگر هرچه مردم مى خواستند كه شكايت كنند بنابراين بود كه ديگر شكايت ها را گوش ندهد. آن حاكم بيست هزار تومان را آنجا بدهد برود آنجا فعال مايشاء، هرچه مردم شكايت كنند، ديگر مردم مايوس شدند كه شكايت بكنند و شكايت هم نمى كردند مردم .(42)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (8) 
شايد، بعضى آقايان يادشان بايد باشد، همين در زمان قاجار هم كه ديگر اين آخرى با ضعف زندگى مى كردند معذلك حكومت هايشان در هر جا حكم يك سلطان داشت ، حكم يك پادشاه را داشت ، هر كارى خواست مى كرد و بسيارى از جاها را هم اجاره مى دادند. اين - فرض كنيد كه استاندارى كه مى خواست يك جايى برود، آن والى كه مى خواست برود فرض كنيد والى خراسان بشود، خراسان تيول او بود و آن وزير بالا و آن - فرض كنيد كه امير والا، آن يك وجهى مى داد خراسان را مى خريد بنا هم بر اين بود كه تو برو هر كارى مى خواهى بكن ، ما گوش نمى دهيم به حرف هاى مردم او مى رفت آنجا هر كارى دلش مى خواست مى كرد، مردم را هر طور مى خواست عذاب مى داد و البته آن پولى كه داده است بايد درآورد بااضافاتش ، پول ها هم درمى آمد.(43)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (9) 
بنده در جوانى خوب ، آن حكومت هاى زمان قاجار را ديدم بعد هم حكومت هاى زمان اينها را، يك حكومت در يك بلدى كه مى آمد مالك جان و مال مردم كانه بود و مردم در مقابل او بايد هيچ حرف نزنند من خودم مشاهده كردم كه حكومتى كه - در- مال ولايت ثلاث ها(44) بود، در مركزش گلپايگان بود و آمده بود خمين من بچه بودم يك آدم بسيار متدين بود، بسيار آدم خوبى بود، حالاچه بهانه اى اين مرد خبيث پيدا كرد، توى اطاقش رفته بودند نشسته بودند، كشيدندش آوردندش توى حياط بستندش به چوب و به كف پايش چوب زدند بعد هم آن فراش ‍ خبيثى كه همراهش بود من توى دالان وقتى داشت مى رفت ديدم با چك به پشت گردنش زد تا بردند، حالاچى از او گرفتند آن را ديگر من نمى دانم .(45) ظلم و ستم حكومتهاى محلى (10) 
در بعضى از اوقات اينطور بود كه آن مثلا صدراعظمى كه آنجا بود يا آن نخست وزيرى كه آنوقت بود، آن زمان هم خصوصا زمان . قاجار كه بيشتر اين مسائل بود اصلا هر جايى را در تيول يك كسى قرار مى دادند يك كسى را در خراسان مى فرستند، خراسان مال تو، البته او يك چيزى مى داد خراسان مال او بود يعنى معنايش اين بود كه تو اين رشوه را به من بده ، خراسان هر كارى مى خواهى بكنى ، هر چه مردم فرياد كنند كسى نيست كه گوش كند به حرفش .(46)
ظلم و ستم حكومتهاى محلى (11) 
ما كه رژيم هاى سابق را ديديم و من كه از زمان قدرت قاجاريه و بعد هم قدرت رضاخان و اذنابش و اولادش مشاهد اين كشور بودم و ديدم كه يك حكومت جزء در يك بلد كوچك با مردم چه مى كرده است ، دست مردم به يك حكومتى كه مال يك ده بود يا يك قصبه بود نمى رسيد، مردم از دور حشمت او را مى ديدند، آنها وقتى كه بيرون مى آمدند به مردم كار نداشتند، اتكال به سرنيزه بود.(47)
اشرار و ياغيان داخلى (1) 
من خودم اطلاع دارم ، از آنوقت هائى كه در زمان احمد شاه يادم هست ما مبتلابوديم به دزدها، مبتلابوديم به اين اشخاصى كه مى آمدند مثل رجبعلى و مثل نايب حسين كاشى و مثل آن ميرزا علينقى ها(48) و آنها كه شما حالا اسم شان را هم نشنيديد، اينها ميرفتند غارت مى كردند، دهاتى كه ما در آن بوديم غارت ميكردند كاشان ، اصل حكومت در كاشان نمى توانست كارى بكند، همه اش اين غارتگرها بودند، غارتگرها آنجا غارت مى كردند، همه كارها را انجام مى دادند.(49)
اشرار و ياغيان داخلى (2) 
كى را مى ترسانند، من از بچگى در جنگ بودم ، تا حالانگفتم ، ما مورد هجوم زلقى ها(50) بوديم ، مورد هجوم رجبعلى ها بوديم و خودمان تفنگ داشتيم و من در عين حالى كه تقريبا اوائل شايد بلوغم بود، بچه بودم ، دور اين سنگرهائى كه بسته بودند در محل ما و اينها مى خواستند هجوم كنند و غارت كنند، آنجا مى رفتيم سنگرها را سركشى مى كرديم اينها از چى ما را مى ترسانند؟(51)
اشرار و ياغيان داخلى (3) 
شايد شما هيچ كدامتان يادتان نباشد، همه اين شلوغى ها كه حالا مى بينيد ما شاهدش بوديم ، ما در همان محلى كه بوديم ، يعنى خمين كه بوديم سنگربندى مى كرديم ، من هم تفنگ داشتم ، منتها من بچه بودم به اندازه بچگى ام ، بچه شانزده ، هفده ساله ما تفنگ دستمان بود و تعليم و تعلم تفنگ هم مى كرديم ، من بلدم الان تفنگ بيندازم ، اين اخوى (52) ما بزرگتر از ما بود، ايشان تفنگ انداز است ، منتها حالاپيرمرد است ، ما سنگررفتيم و با اين اشرارى كه بودند و حمله مى كردند و مى خواستند بگيرند و چه بكنند، هرج و مرج بود، ديگر دولت مركزى قدرت نداشت و هرج و مرج بود، قبل از اين خان بود، هرج و مرج و دولت مركزى هم بدون قدرت و همه جا، كاشان و اين حدود قم و... است ، چيز كاشى بود، نايب حسين و پسرش ، آن حدود ما هم حمله مى كردند زلقى ها و نمى دانم ... حمله كردند و يك دفعه هم آمد يك محله اى از خمين را گرفتند و مردم با آنها معارضه كردند و تفنگ دست گرفتند، ما هم جزء آنها بوديم .(53)
مقايسه حكومت قاجار و پهلوى (1) 
ممكن است كسى بگويد كه آغا محمد قجر هم مثل آنها جنايتكار بوده ، اما آقا محمد قجر مثل اينها خيانتكار نبود، در تاريخ نيست كه محمد خان قجر براى مملكت ديگرى منافع مملكت خودش را داده باشد جنايتكار بود اما خيانتكار نبود. همين طور سلاطين سابق جنايتكار بودند همه شان ، همه بد بودند ، اما خيانت مثل اين عنصر فاسد، هيچ يك از سلاطين ايران خيانت اينجورى نكردند.(54)
مقايسه حكومت قاجار و پهلوى (2) 
از اول صد سال تا زمان مشروطه وبعد از مشروطه تا زمان رضاخان يك قطعه حساب بكنيم و وضع آنوقت وآزادى زن ها در آنوقت وآزادى مردم در آنوقت با اينكه آنوقت هم حكومتش فاسد بود آن راحساب كنيم ، يك قطعه هم از بعد از رفتن اين رژيم يا در حال شكست اين رژيم كه ديگر نمى توانست كارى بكند، تا حالا هم يك قطعه حساب بكنيم . يك قطعه هم در زمان رژيم ، از زمانى كه رضاخان كودتا كرد تا زمانى كه رژيم از بين رفت ، قدرتش از بين رفت . اين سه حال را ما ملاحظه مى كنيم و عرضه كنيم به اينهائى كه حالا هم براى اين رژيم يا نظير آن رژيم اشك ميريزند و با اسم آزادى و با اسم دموكراسى معارضه با اسلام و مسلمين مى كنند. ما عرضه مى كنيم اين سه قطعه از زمان را با اينكه قطعه سابقش ‍ هم كه در زمان قاجاريه بود و آنها، آنوقت هم مرضى اسلام نبود لكن آنوقت قدرت مسلمين زيادتر بود و حكومت ، آن قدرت و غلبه را بر روحانيون اسلام نداشت ضعيف بود قدرتش در مقابل روحانيون و در مقابل ملت .(55)
مقايسه حكومت قاجار و پهلوى (3) 
زمان رضا شاه از باب اينكه همه دزدى ها منحصر به خودش بود، انحصار دست خودش بود، حكومت ها به اين قدرت نبودند، زمان احمدشاه اينطور نبود كه خود آنها بتوانند همه برداشت ها را براى خودشان بكنند، اين بود كه دارودسته هائى كه مى فرستادند اين بساط را درست كردند.(56


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
طلوع اسلام
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : شنبه 28 فروردين 1395

طلوع اسلام 
مكه در آستانه ولادت پيامبر اسلام (ص )  
نورى در تاريكى  
سابقه تاريخى مكه را دانستيم ، اينك مكه را در آستانه ولادت پيامبر اسلام مى نگريم :
قريش بر مكه مسلط است ، سيادت دارد و متولى كعبه است . اين رياست بر عهده (قصى بن كلاب ) جد پنجم (محمد صلى الله عليه و آله ) است . (قصى ) در لغت به معناى (دور افتاده ) است و لقب وى مى باشد؛ اسم او (زيد) بود. وجه تسميه قصى آن است كه پس از مرگ پدر، با شوهر مادرش (ربيعه بن حزام ) از قبيله قضاعه ، به شام رفت .
قصى نزد مادرش بزرگ شد و به مكه بازگشت و با دختر حاكم وقت مكه از قبيله خزاعه (جليل بن حبشه ) ازدواج نمود. پس از مرگ حاكم مكه ، امير و متولى كعبه شد. نخستين اقدام او تاءسيس دارالندوه بود و براى اداره شهر پر اهميت زيارتى - تجارى مكه و امور زائران كعبه قوانينى وضع كرد كه تا ظهور اسلام محترم بود... او نخستين كسى بود كه شهر سازى را در مكه رايج كرد و كوخها و آلونك هاى قبايلى را ويران ساخت : قصى بن كلاب مردم مكه را به شهر سازى تشويق كرد.
پس از قصى ، پسرش (عبدالدار) وارث مناصب او شد. قصى پسرانى داشت كه با يكديگر ناسازگار بودند. در مصالحه اى صورت گرفت ، كليد دارى كعبه و رياست (دارالندوه ) به فرزندان عبدالدار رسيد و سقايت و رفادت حاجيان به فرزندان (عبد مناف ) داده شد.
آنان با يكديگر در كنار كعبه پيمان اتحاد بستند و هرگز به جنگ و اختلاف روى نياوردند.
پس از آن ، سقايت و رفادت در دست فرزندان هاشم بود. زيرا عبدالشمس غالبا در سفر بود و توان اقتصادى اندكى داشت و خانواده اى سنگين و پر خرج . هاشم مردى توانگر و ثروتمند بود.
هاشم بنيان گذار تجارت و روابط تجارى - بازرگانى در مكه بود.
هاشم بن عبد مناف كه جد خاندان بنى هاشم است ، نام اصلى او عمرو و لقبش هاشم بود. مسافرتهاى تجارى - فصلى مكه به شام ، حبشه يمن و... از ابتكارات هاشم است .
هاشم با دولت روم و امرا غسانى قرار داد امنيت كاروانهاى تجارى به مكه و بالعكس را منعقد نمود.
عبدالشمس برادر هاشم چنين پيمانى را با پادشاه حبشه بر قرار كرد. و اين آغاز روابط منظم تجارى و بازرگانى مكه بشمار مى رود.
بين برادران هاشم اختلاف و رقابت بسيار بود. آنان نفوذ و شخصيت هاشم را نمى دانستند تحمل كنند و برخى اوقات كار به مشاجره هاى لفظى مى كشيد. اما با حكميت افراد محل مسئله خاتمه مى يافت .
هاشم در سفرى به (يثرب ) با زنى از طايفه (بنى نجار) ازدواج كرد و فرزندى يافت كه او را (شبيه ) نام نهاد. پس از مرگ هاشم در فلسطين ، برادرش (مطلب ) وارث او شد و رياست مكه را بر عهده گرفت .
مطلب به يثرب رفت و برادر زاده اش شيبه را به مكه آورد. در مكه او را بنده و برده خود معرفى نمود و لذا در ميان مردم مكه ، (شيبه ) به عبدالمطلب شهرت يافت . عبدالمطلب سر فصل جديدى در قبيله قريش و خاندان هاشم است . او پس از عموى خود (مطلب ) مناصب موروثى خاندان هاشم را بدست گرفت . درگيرى اقتصادى عبدالمطلب با عمويش نوفل بر سر اراضى اطراف مكه ، به نفع او تمام شد.
نوفل با عبدالشمس ائتلاف كرد و عليه عبدالمطلب متحد شدند. عبدالمطلب نيز با قبيله خزاعه عليه آنان متحد شد.
و اين نخستين روياروئى آشكار و مشخص تاريخ اين خاندان است كه نياى امويان يعنى عبدالشمس با نياى هاشميان بنى عبدالمطلب روبروى هم قرار مى گيرند. عبدالمطلب به مكه سر و سامان داد و چاه زمزم را لاى روبى و تعمير نمود. اين چاه در زمانهاى بسيار دور توسط قبيله جرحم مسدود و خراب شده بود. عبدالمطلب با دقت زياد اين چاه را شناسايى و راه اندازى كرد. گويند به هنگام حفر چاه زمزم دو آهوى زرين و چند قبضه شمشير كه دفينه قبيله جرحم بود، بيافت . دو آهو را در كعبه نهاد و شمشيرها را وقف كعبه نمود. گويند او با آن دو آهوى زرين براى كعبه درى ساخت . و اين نخستين درى بود كه براى كعبه ساخته مى شد.
اين گنج باعث اختلاف ميان قريش شد و عبدالمطلب كه ده پسر داشت ، نذر كرد تا در صورت پيروزى بر قريش ، يكى از فرزندانش را قربانى كند. و چنين شد. او پسرانش را در كعبه جمع كرد و قرعه به نام آنان زد؛ اتفاقا قرعه به نام (عبدالله ) افتاد و او تصميم گرفت عبدالله را قربانى كند. قريش از او خواستند تا عبدالله فرزند رشيد عبدالمطلب با آمنه بنت وهب رئيس طايفه بنى زهره يكى از شاخه هاى قريش ، ازدواج كرد. چند ماه بعد پس از بازگشت از سفرى به شام در يثرب در گذشت . آمنه بنت وهب (محمد صلى الله عليه و آله ) را حامله بود.
حادثه مهم (اصحاب الفيل )  
در دوران حيات و رياست عبدالمطلب بر مكه و كعبه ، حوادثى مهم اتفاق افتاد؛ از جمله ماجراى (اصحاب الفيل ) است كه در قرآن يك سوره را به خود اختصاص داده است .
آخرين پادشاه سلسله حميرى ها (ذونواس ) بود اين پادشاه پيرو (دين يهود) بود و چون به سلطنت رسيد، با مسيحيان يمن كه هوادار حكومت حبشه بودند سختگيرى بسيار كرد و تعداد بسيارى را بكشت . دولت حبشه به تحريك دولت روم در سال 526 ميلادى سپاهى گران به سوى يمن فرستاد تا ذونواس را مغلوب سازند. فرمانده سپاه روم (ابرهه ) نام داشت كه پس از شكست ذونواس ، چند صباحى بر يمن حكومت داشت .
پس از (ابرهه ) فرزندانش با همين عنوان بر آن سرزمين حكم راندند.
مورخان در مورد (ابرهه ) آرا مختلفى دارند. گويند: ابرهه غلامى رومى بوده كه در حبشه مى زيسته است و در طى كودتائى پادشاه حبشه را بر كنار مى كند. ابرهه رئيس شورشيان بوده است . پادشاه بعدى حبشه او را به يمن فرستاد و او حاكم يمن شد.
گويند: سلسله ابرهه 74 سال سلطنت كرده است : (ارياط) 20 سال ، (ابرهه ) 23 سال ، (يكرم بن ابرهه ) 19 سال و (مهروق بن ابرهه ) 12 سال .
بهر حال (ابرهه ) براى انصراف اعراب از كعبه ، بيت القليس را ساخت كه ذكرش رفت . و چون نتيجه اى نگرفت ، در پى اهانتى كه فردى عرب به (بيت القليس ) او روا داشت ، تصميم گرفت كعبه را ويران كند.
ابرهه با سپاهى بزرگى به طرف مكه رهسپار شد. در سر راه اهالى طائف را با خود همراه ساخت .
در حومه مكه سربازان ابرهه دويست شتر از شتران عبدالمطلب را به غنيمت گرفتند. اين خبر به عبد المطلب رسيد. او نزد ابرهه رفت و شترانش را خواست . ابرهه در شگفت شد و گفت : انتظار داشتم تو براى ميانجى گرى و انصراف من از تخريب كعبه به اينجا آمده باشى .
عبدالمطلب گفت : ( انا رب الابل و للبيت رب ) : من پروردگار شترم و خانه را پروردگارى است . عبدالمطلب به مكه بازگشت و به مردم دستور داد كه شهر را خالى كنند و به كوههاى اطراف بروند.
عبدالمطلب با چند نفر ديگر در مكه ماند تا از كعبه نگهبانى كند. چون سپاه ابرهه به مكه در آمد، پيل سواران سپاه اراده كعبه كردند. ناگهان آسمان سياه شد و چترى از پرندگان (: ابابيل ) آسمان مكه را پوشاند و رگبار سنگ ريزه آغاز شد. پيل سواران از پاى در آمدند و سپاه ابرهه هلاك شدند.
اين حادثه شگفت در قرآن آمده و خداوند متعال آن را عبرتى تاريخى دانسته كه همه جباران و ديكتاتوران تاريخ را هشدار مي دهد.

با ابرهه گو خيره تعجيل نيايد

كارى كه تو مى خواهى از فيل نيايد

رو تا بسرت جيش ابابيل نيايد

بر فرق تو و قوم تو سجيل نيايد

تا دشمنى تو مهبط جبريل بيايد

تاكيد تو در مورد تضليل نيايد

تا صاحب خانه نرساند به تو آزار

زنهار بترس از غضب صاحب خانه

بسپار بزودى شتر سبط كنانه

برگرد از اين راه و مجو عذر و بهانه

بنويس به نجاشى اوضاع شبانه

آگاه كنش از بداطوار زمانه

وز طير ابابيل يكى بر بنشانه

كانجا شودش صدق كلام تو پديدار

ابرهه از اين حادثه ، جان بدر برد و به حبشه گريخت . سيف بن ذى يزن از پادشاهان حميرى او را بر انداخت .
ماجراى ابرهه سر فصل تاريخ عرب جاهلى گرديد و آن سال را عام الفيل گويند. گويا اين واقعه در سال 570 ميلادى اتفاق افتاده است .
ولادت و كودكى پيامبر اسلام (ص )  
محمد صلى الله عليه و آله در هفده ربيع الاول عام الفيل متولد شد.
مورخان اسلامى نوشته اند كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله روز دوشنبه 17 ربيع الاول سال فيل بدنيا آمد. مادرش كودك را محمد ناميد. عبدالمطلب نوزاد را بغل گرفته ، داخل كعبه برد. خويشاوندان با نام گذارى كودك مخالفت كردند. عبدالمطلب آنان را قانع ساخت كه هاتف آسمانى به مادرش چنين توصيه كرده است . مورخان مى گويند اين نام را خود عبدالمطلب بر پيامبر گذارد و در پاسخ به اعتراض اقوام ، گفت : خواسته ام تا در آسمانها و زمين (ستوده ) باشد. نوزاد سه روز شير مادرش را خورد. پس از آن كنيزى به نام ثويبه چهار ماه كودك را شير داد. آنگاه (حليمه ) از (باديه ) آمد و چون كودكى براى شير دادن نيافت ، (محمد(ص )) را قبول كرد. دايگان شيرده ديگر، چون محمد يتيم بود، او را قبول نمى كردند. حليمه كودك را با خود به صحرا برد. پس از دو سال او را نزد مادرش آورد. از آنجا كه وجود كودك مايه خير و بركت براى حليمه بود، دوست نداشت كودك را از خود دور كند، لذا به آمنه گفت : من از بلاى وبا در مكه بر جان كودك نگرانم . آمنه راضى شد كه كودك دوباره به صحرا برود. تا كه آن حادثه شگفت و مرموز حليمه را ترسان و نگران كرد و به ناچار محمد را نزد مادرش ‍ آورد. آن روز، محمد با يكى از فرزندان حليمه در دل صحرا به دنبال گوسفندان بود. محمد در متن صحرا با فاصله اى نه چندان دور از فرزند حليمه ، رملستان بى كران را نظاره مى كرد كه ناگهان دو سپيد پوش ظاهر شدند و انشراح صدر صورت گرفت . فرزند حليمه چنين ديد كه آن دو سپيد پوش محمد را گرفتند و به آسانى گوئى سينه اش را شكافتند. او دوان دوان نزد مادر برگشت و جريان را گزارش داد. حليمه خود را به محمد رساند، اما همه چيز عادى بود. از آن پس محمد به حضور مادر آمد. در شش سالگى با مادرش آمنه راهى يثرب شد تا از خويشاوندان مادرش ديدن كند.
در بازگشت از يثرب ، آمنه در (ابوا) در گذشت و همان جا به خاك سپرده شد. محمد به همراه ام ايمن به مكه بازگشت و از آن پس ‍ نگهدارى محمد بر عهده جدش عبدالمطلب بود. پس از دو سال ، عبدالمطلب نيز در گذشت . محمد هشت سال داشت كه (ابوطالب ) سرپرستى او را عهده دار شد. ابوطالب هر چند تنگدست و پر عائله بود، ولى در عين حال مردى نيك نفس و بزرگوار بود. او از محمد با مهربانى پذيرائى مى كرد. در 12 سالگى محمد با ابوطالب به شام رفت . در اين سفر، ابوطالب از سرنوشت (تاريخ ) كه در دست محمد بود، با پيشگوئى راهبى مطلع شد. گويند قبل از سفر به شام ، محمد در كوههاى مكه به شبانى مشغول بود. برخى اين كار را در سن 20 سالگى دانسته اند.
محمد(ص ) مظهر جوانمردى  
محمد در نبرد (فجار) شركت داشت . اين جنگ ، توطئه اى عليه مظلومان و محرومان بود كه شركت در آن و دفاع از بيچارگان ، جوانمردى مى طلبيد. محمد مظهر جوانمردى بود. او كه 20 يا 24 سال داشت ، به نفع مردم محروم وارد جنگ شد. اين جنگ ميان طايفه قريش ‍ با هوازن صورت گرفت . مورخان معتقدند كه جنگ فجار در چهار مرحله صورت گرفت و محمد در مرحله چهارم آن شركت داشته است . علت آغاز اين جنگ ، شكستن حرمت ماههاى حرام بود چرا كه در ماههاى حرام حتى حيوانات موذى از آزار مصون بودند. اين جنگ چهار سال طول كشيد. مورخان در علت آغاز مرحله چهارم و چهار ساله جنگ فجار نوشته اند كه : نعمان بن منذر از چهره هاى سر شناس ‍ جاهلى دست نشانده و مزدور امپراطورى ساسانى بود. وى استيلاى اقتصادى بسيارى بر بازار مكه داشت . عوامل منذر يكى از افراد قبيله هوازن را كشتند. اين حادثه در ماههاى حرام اتفاق افتاد و لذا جنگ بين قبائل قريش ، كنانه و هوازن و عوامل نعمان بن منذر در گرفت . پيامبر اسلام در همين مرحله از جنگ فجار شركت داشته است . محمد صلى الله عليه و آله در حلف الفضول يا اتحاديه جوانمردان مكه نيز عضو بود. رياست اين اتحاديه با محمد صلى الله عليه و آله بود. فلسفه اين اتحاديه و علت تشكيل آن از اين قرار بود كه مسافران و بيگانگانى كه به مكه مى آمدند، مورد اذيت و آزار قرار مى گرفتند. يا افراد ضعيف و ناتوان مكه در معرض ستم و غارت واقع مى شدند و اين امر بر جوانمردان مكه گران آمد. اساس اين اتحاديه بر دفاع از حق مظلومان و محرومان بود. وجه تسميه اين اتحاديه بر اين مبنى بود كه بنيانگذاران اين انجمن افرادى بودند كه نامشان فضل بود: فضل بن فضاله ، فضل بن حارث ، فضل بن وداعه و... اين اتحاديه قبلا در ميان جوانمردان قريش ‍ سابقه داشته و بسيارى از اعضاى آن در اتحاديه جديد داخل بودند.
ازدواج با حضرت خديجه  
محمد صلى الله عليه و آله وقتى 25 ساله بود، با خديجه آشنا شد. گويند اشتهار اخلاقى - انسانى محمد صلى الله عليه و آله باعث شد تا توجه خديجه را بخود جلب كند. خديجه از محمد صلى الله عليه و آله خواست تا براى او به تجارت پردازد. محمد با سرمايه خديجه سفرهاى تجارى از حجاز به فلسطين و شام مى كرد. اما هرگز از سرنوشت جامعه خويش غافل نبود. صداقت ، امانت و اخلاق حسنه محمد باعث شد تا سرانجام خديجه زن ثروتمند عرب به وى پيشنهاد ازدواج دهد. محمد اين پيشنهاد را با عموى خود ابوطالب يا (حمزه ) در ميان گذاشت . و سپس هر دو نزد (خويلد) به خواستگارى رفتند.
مورخان نوشته اند كه خديجه بيوه اى بود كه قبلا دو بار ازدواج كرده بود و فرزندانى داشته كه در گذشته بودند. محمد به هنگام ازدواج با خديجه چهل ساله ، 25 سال داشت . مورخان نوشته اند كه ابوطالب پيشنهاد ازدواج محمد با خديجه را مطرح كرد و همو بود كه با گروهى از بنى هاشم به خواستگارى نزد خديجه رفت . نتيجه اوليه اين ازدواج دو پسر بود به نامهاى قاسم و عبدالله كه باقى نماندند و قبل از بعثت در گذشتند. و اما دختران محمد از خديجه به ترتيب : رقيه ، زينب ام كلثوم و فاطمه اند كه سرنوشت هر كدام از اين دختران در تاريخ روشن است . از ميان (فاطمه ) كوثر توحيد و خاستگاه شجره طيبه امامت و هدايت گرديد. حادثه مهم ديگر زندگى محمد قبل از بعثت ، تجديد بناى كعبه است و اختلاف قريش و قبائل مكه بر سر نصب حجرالاسود. محمد در اين هنگام 35 سال داشت با درايت محمد حجرالاسود در گليمى نهاده شد و سران قبائل هر كدام گوشه اى را گرفته ، سنگ سياه را به جايگاه مخصوص رساندند و سپس محمد كه مورد احترام كليه قبائل بود، سنگ را نصب كرد. و بدين سان از خون ريزى حتمى جلوگيرى كرد. و حادثه مهم ديگر در زندگى محمد، حضور على بن ابيطالب در خانه محمد است : قحط سالى بر مكه و اطراف آن چنان مستولى شد كه ياران را نماند تاب و تحمل . ابوطالب مرد شريف و بزرگوارى كه خود زمانى سرپرستى محمد را بر عهده داشت و همچنان به حمايت از او پايدار بود، شرايط سختى داشت . فرزندان بسيار و فقر اقتصادى زندگى ابوطالب را دشوار نموده بود. و محمد صلى الله عليه و آله اينك صاحب زن و زندگى و امكانات اقتصادى . پس وقت آن رسيده است تا به يارى ابوطالب بشتابد. او و عباس راهى خانه ابوطالب شدند تا هر كدام به سهم خود كمك كرده باشند. محمد صلى الله عليه و آله دست بر دوش على عليه السلام گذاشت و او را به خانه آورد. عباس بن عبدالمطلب نيز جعفر بن ابيطالب را به خانه اش آورد. و بدين سان فشارى از دوش ابوطالب برداشته شد. در اين هنگام على عليه السلام پنج يا شش سال داشت .
بعثت خاتم پيامبران  
محمد صلى الله عليه و آله در آستانه چهل سالگى قرار داشت و آمادگى روحى مناسبى براى قبول يك مسئوليت عظيم يافته بود. اين آمادگى در خلوت كوهستان و انزواى محمد صلى الله عليه و آله از جامعه آشفته مكه حاصل آمد. جبل النور پايگاه تنهائى محمد صلى الله عليه و آله بود و غار حرا ميعادگاه او.
اين خلوت گزينى سخت شگفت سالها ادامه داشت . محمد صلى الله عليه و آله در آستانه بلوغ روحى ، روياهاى صادقانه اى مى بينيد كه حكايت از وقوع حادثه اى بزرگ در آينده نزديك مى دهد. اين حادثه در 27 رجب سال چهل از عام الفيل اتفاق افتاد (610 م ) در روز حادثه محمد صلى الله عليه و آله ديرتر از روزهاى ديگر به خانه برگشت . خديجه سخت نگران شد. اندكى بعد محمد صلى الله عليه و آله با رنگى پريده و تب دار به خانه بازگشت . ماجرا را براى خديجه باز گفت . خديجه دنبال ورقه بن نوفل كه مردى خردمند و هوشيار و چيز فهم بود، فرستاد. ورقه به خانه خديجه آمد و حال محمد صلى الله عليه و آله را جويا شد. او بى درنگ اظهار داشت كه : محمد صلى الله عليه و آله موعود كتاب آسمانى پيشين است ، اين را در تورات و انجيل يافته ام . و چنين بود بدين سان محمد صلى الله عليه و آله نخستين پيام وحى را در صحرا در يافت كرد و رسالت بزرگ انسانى - جهانى او آغاز شد.
نخستين پيام با (اقراء) (بخوان ) آغاز شد، پيامى كه سر فصل آگاهى و دانائى انسان را بيان مى داشت و اين زير بناى فلسفه تعاليم اسلام است .
(سه سال دعوت مخفيانه بود. سپس دستور مبارزه علنى رسيد. شكنجه آغاز شد. پيامبر دستور مهاجرت به حبشه را صادر كرد. مهاجرت به حبشه دوبار صورت گرفت : بار اول يازده مرد و چهار زن . پس از آن كه شنيدند شكنجه مسلمانان تخفيف يافته ، به مكه بازگشتند؛ ولى بر عكس ، سخت تر شده بود بار دوم هشتاد مرد با كودكان و زنانشان هجرت كردند و تا مهاجرت پيامبر به مدينه در آنجا ماندند... در آغاز سال سوم بنى هاشم و مسلمانان در شعب ابو طالب محبوس شدند و تا سال دهم تحريم هر گونه ارتباطى با آنان طول كشيد. شق القمر را در سال نهم نوشته اند و بنابراين در همين ايام دشوار بوده است .
قريب يك ماه پس از نجات از شعب ، خديجه و ابوطالب به فاصله سه روز فوت كردند و محمد صلى الله عليه و آله سخت تنها ماند. چند روز پس از مرگ خديجه ، پيامبر سوده بيوه يكى از مهاجران حبشه را كه در تبعيدگاه وفات كرده بود، بزنى گرفت . چندى بعد عايشه دختر ابوبكر را كه شش ، هفت ساله بود، نامزد كرد. سال يازدهم بعثت شش تن از خزرجى با پيامبر در عقبه ملاقات كردند و رسالت وى را در مدينه نشر دادند. سال دوازدهم بعثت اين شش تن با شش تن ديگر از پيمان عقبه اولى را با پيامبر بستند. در سال دوازدهم ، اسرا و معراج اتفاق افتاد... سال سيزدهم بعثت پيمان دوم عقبه رخ داد و دستور هجرت عمومى به مدينه صادر شد. اصحاب همه رفتند و پيامبر و على عليه السلام و ابوبكر ماندند. در آغاز سال چهاردهم بعثت ، توطئه همدستى در قتل پيامبر صورت گرفت . پيامبر به همراه على عليه السلام و ابوبكر سه روز بعد مكه را ترك گفت . مخالفان پيامبر مدينه را ترك كردند و گروهى كه ماندند، به ظاهر مسلمان شدند و در نهان توطئه مى كردند...).(1)
نخستين مسئوليت محمد (صلى الله عليه و آله ) متوجه خويشان او بود: در پيام دوم وحى فرمان يافت كه خويشاوندان خود را انذار كند.
از ميان زنان ، نخستين ايمان آورنده به محمد (صلى الله عليه و آله ) خديجه بود و از ميان مردان ، على بن ابيطالب كه كودكى ده ساله بود.
در طى سه سال دعوت مخفى سيزده نفر به محمد (صلى الله عليه و آله ) ايمان آوردند.
ماجراى يوم الانذار 
نخستين دعوت محمد (صلى الله عليه و آله ) از بستگانش به (يوم الانذار) معروف كه در خانه ابوطالب مجلسى آراست و سران قريش ‍ و خويشاوندان خود را دعوت كرد تا پيام خويش را ابلاغ كند. در اين مجلس محمد (صلى الله عليه و آله ) خطاب به خويشان خود فرمود كه دست از بت پرستى بردارند و خداى يكتا را بپرستند تا رستگار شوند. و در ضمن از آنان خواست تا در اين رسالت و دعوت او را يارى كنند. و گفت : در ميان شما كيست كه امروز دست همكارى به طرف من دراز كند؟ حاضران همگى خاموشى گزيدند.
در اين ميان تنها على بن ابيطالب از جا برخاست و عاشقانه دست به سوى محمد دراز كرد و قول يارى و همكارى داد. ابوطالب نيز به حمايت از محمد (صلى الله عليه و آله ) پرداخت .
سران قريش از اين حرف محمد (صلى الله عليه و آله ) ياورى نيافت ، خوشحال بودند و از بابت همكارى على نوجوان با محمد (صلى الله عليه و آله ) مى خنديدند. و آن گونه كه خلق و خوى اشراف و جاهلان مغرور است ، آن پيام انسانى را به مسخره گرفتند. ابولهب از كسانى بود كه سرسختى و عناد بيشترى نشان مى داد. همو بود كه مجلس را بهم زد و از ادامه سخنان محمد (صلى الله عليه و آله ) جلوگيرى كرد. تلاش ‍ محمد (صلى الله عليه و آله ) جلوگيرى كرد. تلاش محمد (صلى الله عليه و آله ) براى تشكيل اين جلسه سه روز ادامه داشت .
متن سخنان محمد (صلى الله عليه و آله ) در آن جلسه تاريخى چنين است : به خدا هيچ كس براى شما چيزى بهتر از آنچه من آورده ام ... به خدائى كه جز او خدائى نيست ، من فرستاده او به سوى شما و مهم مردم جهان هستم .
اى عشيره من ! بدانيد كه شما مانند خفتگان بيدار مى شويد و طبق كردار خود مجازات خواهيد شد. بهشت جاودان پروردگار از آن نيكوكاران است و دوزخ از آن بد كاران . اى خويشاوندان !
پروردگارم به من دستور داده كه شما را به سوى او بخوانم . كدام يك از شما امروز دعوت مرا اجابت مى كند و از من پشتيبانى مى نمايد، تا برادر و وصى و جانشين من باشد؟
كسى پاسخى نگفت ، سكوت سنگينى بر جلسه حاكم شد. على بن ابيطالب از ميان قوم برخاست و گفت : اى رسول خدا! دعوت تو را اجابت نمودم و پشتيبان تو هستم .
پيامبر گفته اش ر سه تكرار كرد و جوابى از قوم نشنيد. در هر سه مرتبه على به پيامبر پاسخ مثبت داد.
آنگاه پيامبر خطاب به حاضران گفت :
اين جوان ، يعنى على بن ابيطالب از اين پس برادر و وصى و وارث من است ، از او اطاعت كنيد.
سران قوم با تمسخر به ابوطالب گفتند: از پس محمد (صلى الله عليه و آله ) بايد به فرمان پسرت على باشى !
اولين دعوت آشكار و آغاز مخالفتها 
گويا قبلا دعوتى عام از مردم مكه و قريش در كنار كوه صفا شده بود. در اين دعوت پيامبر به بالاى كوه صفا رفت و آواز داد: يا صباحاه ! و اين ندا در موقع وقوع حادثه مهمى داده مى شد. قريش كه اين ندا شنيدند، به كنار كوه آمدند و پيامبر آنان را انذار كرد. ابولهب به پيامبر گفت : تبالك ! براى اين ما را گرد آوردى ؟ و با هياهو مردم را متفرق كرد. اين حادثه قبل از دعوت اقوام در خانه بوده است .
گفته هاى محمد (صلى الله عليه و آله ) بر بالاى كوه صفا چنين بود:
اى مردم ! هرگاه به شما خبر دهم كه در پشت اين كوه دشمن كمين كرده و قصد جان و مال شما را دارد، قبول مى كنيد؟
حاضران گفتند: يا محمد (صلى الله عليه و آله ) ما هرگز از تو دروغى نشنيده ايم . پيامبر ادامه داد: اى گروه قريش ! خود را از آتش نجات دهيد كه من در پيشگاه خداوند واحد برايتان كارى نمى توانم كرد. من امروز شما را از عذاب دردناك قيامت مى ترسانم . بدانيد كه موقعيت من در ميان شما همان است كه ديدبانى ، دشمن را در نقطه اى مشاهده كند و براى نجات قوم خود فرياد (يا صباحا) سر دهد و آنان را از خطر برهاند.
جمعيت سكوت نمود. ابولهب سكوت را درهم شكست و گفت : واى بر تو اى محمد! (صلى الله عليه و آله ) براى همين حرفها ما را دعوت كردى ؟!
و اين آغاز دعوت آشكار محمد (صلى الله عليه و آله ) بود. مبارزه و مخالفت با محمد (صلى الله عليه و آله ) از همين جا شروع شد و فشارهاى پى در پى بر او و پيروان اندك او كه از ميان محرومان و مظلومان بودند، آغاز گرديد. نخستين گروندگان به اسلام گروه بردگان بودند. پايگاه محمد خانه ارقم بن عبد مناف بود. در اين پايگاه مخفى ديدارها صورت مى گرفت و اسلام بر مردم عرضه مى شد. اين خانه به بيت الاسلام معروف شد. در اين خانه بود كه عمار ياسر به اسلام گرويد.
دعوت آشكار محمد (صلى الله عليه و آله ) بر نگرانى قريش و اشراف مكه افزود. آنان چاره ها انديشيدند تا شايد بتوانند محمد (صلى الله عليه و آله ) را از اين دعوت منصرف نمايند. ابتدا با تطميع جلو رفتند. افراد شريف مكه را واسطه قرار دادند و پيشنهادهائى طلائى كردند. وقتى اين تلاشها به نتيجه نرسيد، شكنجه آغاز شد. شكنجه لازمه هر رژيم و تشكيلات خودكامه و ضد مردمى است . قريش هولناك ترين شكنجه ها را بر پيروان محمد (صلى الله عليه و آله ) روا داشتند. بردگانى چون بلال ، سميه ، عمار، ياسر و... به زير شكنجه كشيده شدند.
تعقيب و آزار شخص پيامبر به شدت ادامه داشت بارها و بارها حضرتش را سنگ زدند، در حال نماز در كعبه شكنبه شتر بر سر و گردنش كشيدند تا خفه شود، در كوچه هاى مكه خاكستر داغ بر سرش ‍ مى ريختند و در مسير حركتش خار مى انداختند. شدت آزار پيامبر به حدى بود كه بارها به كوه مى گريخت تا در امان باشد.
اين آزار دقيقا از وقتى شروع شد كه بتان قريش كه دكان اقتصادى و منبع درآمد سالانه آنان بود، مورد حمله محمد (صلى الله عليه و آله ) قرار گرفت . بردگان و طبقات ستم ديده آگاه مى شدند و سيادت و شرافت جاهلى اشراف ثروتمند مكه زير سئوال مى رفت .
محققان انگيزه هاى مخالفت قريش با محمد را در سه اصل خلاصه كرده اند: 1 - شعار توحيدپرستى اساسى ترين ركن و زير بناى تعاليم اسلام منافع عظيم مردم مكه را كه از طريق زائران ساليانه تاءمين مى شد، به خاطر انداخت . آنان پاسدار 360 بت رسمى و مشهور اعراب جاهلى بودند كه همه در كعبه نگهدارى مى شد. آنان متولى بتان بودند و در هر سال زائران به بت ها هديه داده مى شد، دريافت مى داشتند.
2 - اصول اخلاقى و مرزهاى ظريف آن كه اسلام تبليغ مى كرد، مانع اغراض شهوانى و حيوانى جامعه جاهلى بود. قبلا به شمه اى از اين فاسد ويرانگر اشاره شد. اسلام اين مراكز فساد و تباهى را نفى و محو مى كرد.
3 - جهت گيرى ضد طبقاتى - اشرافى اسلام كه با اشراف و سادات و نظام برده پرورى در ستيز مطلق بود. موقعيت اجتماعى - اقتصادى اشراف قريش را نفى مى كرد.(2)
مقاومت جاودانه  
مقاومت اعجاب انگيز ياران اوليه محمد (صلى الله عليه و آله ) در زير شكنجه مشركان قريش ، در تاريخ ايمان و عقيده و جهاد در راه آن ، جاودانه است : (بلال بن رياح ) برده سياه پوست حبشى ، برد (اميه بن خلف ) است . بلال جزء نخستين مسبضعفانى بود كه به محمد (صلى الله عليه و آله ) گرويدند و پيام روشنى بخش و آزادى آفرين وى را پاسخ مثبت دادند.
اميه ديوانه وار بلال را به شكنجه كشيد؛ در ريگزارهاى مكه در آن تابستان داغ ، ريگهاى تفديده و سنگهاى گداخته پشت و سينه بلال را مى سوزاند و او همچنان در زير تازيانه هاى اميه احد احد احد، مى گفت و مقاومت مى كرد. اميه بر سرش فرياد مى زد كه :
( لا تزال ، هكذا! حتى تموت او تكبر بمحمد و تعبد اللات و الغرى ) : همچنان خواهى ماند و شكنجه خواهى ديد تا كه به محمد كافر شوى و لات و عزى را بپرستى .
شكنجه هاى بلال آن چنان بيرحمانه بود كه دل سنگدلان مكه را بدرد آورد و برخى از اشراف مشرك گويان شدند. يكى از اشراف مكه به نام واقعه بن نوفل به اميه بن خلف گفت : به خدا سوگند اگر او را با چنين وضعى بكشى ، بدون شك قبر او زيارتگاه خواهد شد. اميه بن خلف بر شكنجه اصرار داشت . وقتى خسته مى شد، طنابى بر گردن بلال مى انداخت و به بچه هاى مكه مى سپرد تا او را در كوچه ها بگردانند. اميه و فرزندش در پيكار بدر اسير شدند. برخى از مسلمانان به كفر او راى ندادند!! ولى بلال او را رهبر و مظهر كفر معرفى كرد و گفت كه بايد كشته شود. عاقبت اميه و فرزندش كشته شدند. بلال در دوران حيات محمد از نزديكان او بود و اذان مى گفت . گويند خازن آن حضرت نيز بوده است . همو بود كه در پى فتح مكه ، برفراز بام كعبه شد و بانگ توحيد را به نيابت از ابراهيم تا محمد و از آنجا تا پايان تاريخ سر داد و كافران و مشركان ذليل و زبون مكه را به خاك افكند.
بلال از اسوه هاى نسل نخست اسلام است ، او سندى است از فلسفه تعاليم اصيل اسلامى كه چگونه (انسان ) مى سازد. بلال نماينده نسل غريب و مظلومى اسن كه در غربت و مظلوميت اسلام ، گمنام زيست : او در پى كودتاى سقيفه از شدت غم و اندوه در هم شكسته شد و لب فرو بست . سكوت سرخ او همچنان در تاريخ مظلوميت نسل او در هميشه تاريخ سرخ اسلام طنين انداز است : او بر بام تاريخ ايستاده است و اميه بن خلف ها را مى نگرد كه چگونه در رملستانهاى پهناور زمان موحدان را به بند كشيده اند و در زير شكنجه قطعه قطعه مى كنند. او شاهد همه اعصار خويش است .
گويند بلال در هجرت به شام به سال 18 يا 20 هجرى درگذشت و در باب الصغير شام به خاك سپرده شد. در تاريخ حيات بلال آمده است كه : در شبى پيامبر را خواب ديد كه به وى گفت آيا ميل ندارى مرا زيارت كنى ؟! بلال رهسپار مدينه شد. در مدينه امام حسن و امام حسين را ديد. آن دو از وى خواستند تا به يادگار اذان صبح را بگويد. بلال سحرگاهان بر بام مسجد رفت و اذان گفت . در آن سحر، همه مردم مدينه گريستند. اذان بلال ياد پيامبر را در دلها زنده كرد و مردم از خانه ها به مسجد آمدند. ديگر بلال اذان نگفت . گويا يك بار ديگر به خواسته فاطمه دختر گرامى پيامبر اسلام نيز اذان گفت .
در تاريخ حيات بلال آمده است كه او كودتاى سقيفه را به رسميت نشناخت . وقتى عمر بن خطاب از او خواست تا با ابوبكر بيعت كند، بلال گفت : هرگز.
عمر يادآورى كرد كه : ابوبكر تو را از دست اميه بن خلف نجات داده ؛ تو را خريد و آزاد كرد.
بلال گفت : اگر مرا در راه خدا آزاد كرده ، چه منتى بر من دارد. در غير اينصورت ، من دوست دارم همچنان برده باشم ولى با او بيعت نكنم . عمر بن خطاب گفت : پس نبايد در مدينه بمانى . و اين حكم تبعيد بلال بود. بلال به دمشق هجرت كرد، زيرا وجود او در مدينه خوارى در چشم كودتاچيان بود. او يادآور وصاياى پيامبر و خاطرات مردم بود.
(سميه ) مادر (عمار) نخستين زن (شهيد) در اسلام است . او نيز از ياران اوليه محمد (صلى الله عليه و آله ) بود كه در راه ايمان و عقيده خود سخت مقاومت كرد و در زير شكنجه شهيد شد.
مشركان مادر، پدر و پسر يعنى سميه ، ياسر و عمار را به زير شكنجه كشيدند. شكنجه ها به شيوه شكنجه هاى بلال بود. مشركان اين سه تن را به چارميخ كشيده بودند و تازيانه مى زدند.
ياسر در زير شكنجه شهيد شد. سميه در آخرين لحظات مقاومت آنچنان دژخيم را عصبانى كرد كه با نيزه به او حمله ور شد و بدينسان با فرو كردن نيزه در قلب سميه او را به شهادت رساند.
پيامبر اسلام از شكنجه دردناك اين پيروان راستين سخت اندوهگين شد و در حق شان دعا كرد:
( اللهم لا تعذب احدا من ال ياسر بالنار.)
شهادت اين ياران اوليه بر قوت ايمان و ايستادگى مسلمانان نخستين افزود. از ميان سران قريش و مشركان مكه چند نفر بودند كه فعاليت ايذائى بسيارى عليه محمد صلى الله عليه و آله و پيروان او داشتند:
1 - وليد بن مغيره
2 - عاص بن وائل
3- اسود بن مطلب
4- اسود بن عبد يغوث
5- حارث بن طلاطليه
هر كدام از اين شكنجه گران دچار عذاب الهى شده و هلاك گرديدند: وليد بن مغيره خار در پايش خليد و بمرد. اسود بن مطلب كور شد و به ديوار اصابت كرد و هلاك شد. اسود بن عبد يغوث پس از جنگ بدر و كشته شدن فرزندش دق مرگ شد. حارث بن عبد طلاطليه جراحتى عميق يافت و هلاكت شد. حارث بن قيس كه او نيز يكى از آزار دهندگان محمد بود، مبتلا به مرض تشنگى مفرط شد و هلاك گرديد. سر دسته اين مخالفان سر سخت ، ابولهب وزنش ام جميل بودند. خداوند اين دو را آنچنان رسوا و سركوب كرد كه عبرت تاريخ گرديد. نزول سوره اى عليه ابولهب ، كه صريحا به اسم او و زنش اشاره شد، نشانه دشمنى و عناد اين دو كه سر دسته مشركان و دژخيمان مكه بودند، مى باشد.
ابوطالب تنها ياور و پشتيبان محمد صلى الله عليه و آله بود. سران قريش و مشركان مكه از (ابوطالب ) مى خواستند تا جلوى محمد صلى الله عليه و آله را بگيرد و نگذارد به بت ها بد گويد. ابوطالب اين گفته ها را ناشنيده مى گرفت و به حمايت از محمد ادامه مى داد و توطئه ها و نقشه هاى مشركان را به محمد صلى الله عليه و آله اطلاع مى داد. آخرين پيشنهادهاى قريش كه با تطميع همراه بود، توسط ابوطالب به محمد صلى الله عليه و آله ارائه شد.
قريش پيشنهاد كرده بودند كه حاضرند قدرت و ثروت در اختيار محمد صلى الله عليه و آله قرار دهند تا او دست از عقايدش بر دارد. پاسخ محمد صلى الله عليه و آله معلوم بود! او همچنان بر ستيز با شرك ذهنى و عينى اصرار داشت و پيام داد كه اگر خورشيد را در يك دست و ماه را در دست ديگرم قرار دهند، از هدايت و نجات مردم دست بر نخواهم داشت . ابوطالب عليه السلام به محمد صلى الله عليه و آله گفت : اى فرزند برادر! هرآنچه ماءمور آن هستى ، در رابطه با هدايت مردم انجام بده و من تا زنده ام ، دست از حمايت تو بر نخواهم داشت .
قريش بار ديگر در حضور ابوطالب ترتيب جلسه داد و نقطه نظرات پيشين را با اضافات ديگر مطرح ساخت . گويا در اين جلسه محمد صلى الله عليه و آله نيز در كنار ابوطالب حضور داشت . آنان اين مرتبه زنان زيباى عرب را بر قدرت و ثروت ، افزودند تا محمد صلى الله عليه و آله راضى شود و محمد صلى الله عليه و آله همان پاسخ را داد. سران مشرك قريش تقاضا كردند كه پس از حمله به بت ها و نفى آنها خوددارى كند. محمد صلى الله عليه و آله بر شعار توحيد كه نفى مطلق هر گونه شرك را در برداشت ، تكيه كرد. آنان هراسان گفتند: چگونه ممكن است كه ما سيصد و شصت خدا را ترك گوئيم و يك خدا را بپرستيم ، مگر مى شود!؟... و اين آخرين كلام قريش با محمد صلى الله عليه و آله بود.
مهاجرت به حبشه  
در پى فشارهاى بسيار، مهاجرت به حبشه آغاز شد. به دستور پيامبر گروهى از مسلمانان به حبشه مهاجرت كردند. تعداد اين مهاجران در تواريخ مختلف است .
اين هجرت مخفيانه و شبانه صورت گرفت . اندكى بعد گروه دوم مهاجرين راهى حبشه شدند. كفار قريش وقتى از هجرت مسلمانان آگاه شدند، به فكر چاره افتاده و در تلاش بودند تا در حبشه مهاجران را تحويل گرفته ، به مكه بازگردانند. آنان نمايندگانى به دربار حبشه فرستاند و هدايائى ارسال داشتند. عمروبن عاص و عبدالله بن ربيعه سفراى كفار قريش بودند كه به دربار حبشه رفتند. آن دو در ملاقات با پادشاه حبشه از وى خواستند تا مهاجران را تحويل دهد. آنان به سلطان حبشه گفتند كه اين مهاجران ياغيانى هستند كه عليه دين آباء و اجدادى خود عصيان كردند و آئينى خلاف دين شما و ما آورده اند.
سلطان حبشه در ديدار بعدى ، نمايندگان مهاجران مسلمان را نيز به حضور طلبيد تا از صحت گفته هاى نمايندگان قريش مطلع شود. جعفربن ابى طالب سخنگوى مسلمانان مهاجر بود.
سلطان حبشه خطاب به او گفت : شما چرا از دين آباء و اجدادى خود بيرون رفته و دينى اختراع كرده ايد كه با دين ما و قريش ناسازگار است ؟
جعفربن ابى طالب در پاسخ گفت :
ما قومى بوديم نادان و بت پرست ، از حرام اجتناب نمى كرديم و به كارهاى زشت روى مى آورديم ، همسايگان را آزار مى داديم و ضعيفان محكوم زورمندان بودند و دائم در جنگ و خونريزى بوديم . تا كه يك نفر از ميان قوم كه صالح ترين و خوش سابقه ترين فرد ما بود، به فرمان الهى مبعوث به رسالت گرديد و عليه هر گونه ستم و تجاوز قيام نمود و ما را به توحيد و يكتاپرستى دعوت كرد و به راستى و درستى و تقوى ارشادمان فرمود...
سران مشرك و بت پرست مكه ما را شكنجه كردند و آزار و اذيت نمودند و ما به توصيه پيامبرمان به كشور حبشه پناهنده شديم .
سلطان حبشه تحت تاءثير سخنان جعفر بن ابيطالب قرار گرفت و على رغم اصرار نمايندگان قريش ، از تحويل آنان خوددارى كرد و به حمايت از آنان پرداخت . آنگاه سلطان حبشه كه مسيحى بود، از جعفر درباره عيسى پرسيد. جعفر آيات قرآن پيرامون عيسى را بر سلطان خواند. پادشاه خشنود گرديد.
گويا اين سئوال سلطان به خاطر تبليغات و شايعاتى بود كه نمايندگان قريش در رابطه با عيسى از زبان پيامبر كرده بودند. نمايندگان قريش ‍ مى كوشيدند تا هر طور شده ، نظر پادشاه حبشه را در مورد مهاجران عوض كنند. آنان به اطرفيان و درباريان شاه گفتند كه محمد صلى الله عليه و آله مطالب بدى درباره عيسى آورده است . جعفر بن ابيطالب مخصوصا به پادشاه خاطر نشان كرد كه : ( هو عبدالله و رسوله و روحه و كلمته القاها الى مريم البتول العذرا : ) عيسى بنده خدا و فرستاده او است و... اين ديدگاه پادشاه را خوش آمد و بر حمايت مهاجران افزود.
اين گروه از مسلمانان مهاجر پس از نبرد خيبر به مدينه بازگشتند. پيامبر از بازگشت جعفر بسيار خوشحال شد.
سران قريش مكه تصميم گرفتند كليه روابط قومى ، قبيله اى و اقتصادى خود را با خانواده بنى هاشم قطع كنند. اين توافق به صورت قطعنامه اى در آمد و بر ديوار كعبه آويخته شد. نتيجه اين اقدام ، محاصره اقتصادى و بايكوت مطلق محمد و پيروانش بود كه در شعب ابيطالب به مدت سه سال ادامه يافت . شعب ابوطالب دره اى بود در حومه مكه ، كه پيامبر و مسلمانان اوليه در اين دره محاصره بودند.
در اين سه سال بر محمد صلى الله عليه و آله و يارانش بسيار سخت گذشت . مقاومت شورانگيز ياران محمد صلى الله عليه و آله دشمن را به عقب نشينى واداشت . قريش محاصره را برداشتند. پس از اين حادثه بود كه اندكى بعد خديجه همسر پيامبر در گذشت . خديجه به هنگام مرگ 60 سال داشت . سه ماه بعد ابوطالب در گذشت . ابوطالب هشتاد سال عمر كرد.
محققان در توصيف محاصره پيامبر و يارانش مى گويند:
ساكنان شعب در زندان بودند. خروج از اين زندان منحصر به ايام حج بود. فشار اقتصادى بسيار دردناك بود و كودكان و سالمندان رنج بيشترى مى بردند. تلاشهاى ابوطالب براى شكستن محاصره تا حدودى موفق بود. قريش از انعكاس اجتماعى محاصره نگران بودند. مخصوصا رنج كودكان غير قابل تحمل مى نمود. گويا سران قريش دنبال بهانه اى بودند تا محاصره را لغو كنند. قطعنامه آويخته بر ديوار كعبه را موريانه جويده بود و اين بهانه خوبى براى ناديده گرفتن محاصره بود.
حوادث سال ششم بعثت  
در سال ششم بعثت حمزه و عمر بن خطاب اسلام آوردند. اسلام حمزه يك امر عقيدتى بود و اسلام عمر يك هوشيارى سياسى ؛ چرا كه تلاشهاى قريش ناموفق بود و هر گونه اميدى در تثبيت اوضاع بيهوده بود. بنابراين پيروزى نهضت اسلام به عنوان يك قدرت بزرگ منطقه اى حتمى به نظر مى رسيد.
طمع سياسى ، بسيارى از سران با نفوذ جاهلى را به صف پيروان محمد صلى الله عليه و آله كشاند. جناح ابوبكر كه بر اساس يك هماهنگى قبلى به صف محمد پيوست ، مى تواند از يك ائتلاف سياسى در جهت به دست گرفتن قدرت پس از محمد صلى الله عليه و آله تلقى شود و ديديم كه چنين شد.
پيوستن اين جناح بسيارى از موانع سر راه نهضت را برطرف كرد. قبائلى كه مرعوب نفوذ اين جناح بودند، ديگر مزاحمتى نداشتند. از طرفى اتحاد سران قريش عليه محمد صلى الله عليه و آله دچار اختلال شد.
دلاورى و پايمردى حمزه در دفاع از محمد (صلى الله عليه و آله ) نقش ‍ مهمى در پيشبرد نهضت داشت . تنبيه ابوجهل توسط حمزه در مسجد الحرام خاطره فراموش ناشدنى تاريخ نهضت اسلام است .
پيامبر راهى (طائف ) شد تا اسلام را بر مردم آن شهر عرضه كند. طائف شهرى خوش آب و هوا و سر سبز بود كه اشراف ثروتمندان عرب مخصوصا قبيله (ثقيف ) در آن ساكن بودند. معبد (لات ) در اين شهر قرار داشت . (لات ) يكى از سه بت بزرگ جاهلى بود. اشراف طائف در جبهه متحد قريش عليه محمد (صلى الله عليه و آله ) شركت داشتند. تشويق آنان باعث دل گرمى قريش بود. در اين سفر، زيدبن حارثه همراه پيامبر اسلام بود. برخى منابع مى گويند كه محمد (صص ) تنها به طائف رفت . پيامبر ده روز در طائف ماند و با روساى شهر كه سه برادر بودند، به گفتگو نشست و اسلام را بر آنان عرضه داشت . آنان و ديگر مردم طائف به سخنان پيامبر توجهى نكردند. اهالى طائف اراذل و اوباش را تحريك كردند تا پيامبر را از شهر بيرون كنند و چنين شد. گويا در اين سفر پيامبر مجروح شد. در بازگشت به مكه چند روزى در نخله توقف كرد. ورود به مكه خطرناك مى نمود. پيامبر تدبيرى انديشيد:
با رهگذرى به چند نفر از افراد سرشناس مكه پيام فرستاد. اين پيامها به ) سهيل بن عمرو) و (مطعم بن عدى ) ارسال شد و از آنان يارى خواست . (معطم بن عدى ) جواب مثبت داد و صبح هنگام با فرزندان و برادرزادگان خود مسلح به حضور پيامبر رفته ، آن حضرت را به مسجد الحرام آوردند. آنان چنين وانمود كردند كه به محمد صلى الله عليه و آله پناه داده اند و كسى حق تعرض به او را ندارد. اين حادثه در سال 620 م اتفاق افتاد. (3)
پس از مرگ ابوطالب و تنهائى محمد، فشارها تشديد شد. پيامبر در ايام حج كه اعراب به مكه مى آمدند، به نشر اسلام و هدايت آنان فعال بود. و اين فرصت مناسبى بود، زيرا قريش ملاحظات اجتماعى را مى كردند و از آزار و اذيت پيامبر خوددارى مى كردند. و از طرفى حرمت ماههاى حرام واجب بود و قريش بناچار خويشتندار بودند. اين تنها ابولهب بود كه پيامبر را تعقيب مى كرد و بلافاصله سخنان پيامبر را تكذيب مى كرد و اجتماع افراد قبائل را بر گرد پيامبر بر هم مى زد. تهديدات قريش به قوت خود باقى بود و قبائل از هر گونه ابراز علاقه اى به دين جديد و شخص محمد صلى الله عليه و آله مى ترسيدند. در همين ايام بود كه پيامبر با افراد قبيله خزرج در مكه ملاقات نمود و با آنان به گفتگو پرداخت . اين گفتگوها زمينه هجرت پيامبر به يثرب را فراهم ساخت


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
عوامل و عواقب بى اعتنايى به امر به معروف و نهى از منكر
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : شنبه 28 فروردين 1395

امر به معروف و نهى از منكر

محمد سروش ، سيد محمد نقدس نيان

- ۳ -


المـحـتـسـب مـن نـصـبـه الامـام او نـائبـه للنـظـر فـى احوال الرعيه و الكشف عن امورهم مصالحهم (128)
مـحـتـسـب فـردى اسـت كـه از طـرف امام يا از طرف نائب او به منظور برسى وضع مردم و رسيدگى به امور آنان نصب مى شود.
بين محتسب كه مامور برسى امر به معروف و نهى از منكر است با ديگر مسلمانان كه به امر به معروف و نهى از منكر مى پردازند از جهاتى تفاوت وجود دارد:
1. مـحـتـسـب بـا تـوجـه بـه مـسـئوليتى كه از سوى حاكم مسلمانان پيدا كرده است امر به مـعـروف و نهى از منكر براى او واجب عينى شمرده مى شود ولى براى ديگران واجب كفايى است .
2. محتسب براى انجام اين وظيفه نسب شده است ولى ديگران منصوب نيستند.
3. محتسب با توجه به حكم ماموريت خود حق دارد پيرامون منكرات علنى به تحقيق بپردازد و عـوامـل آن را مـورد بـرسـى قـرار دهد در حالى كه ديگران تنها به امر و نهى بسنده مى كنند.
4. محتسب حق تعزير گناهان و تنبيه بدنى او را ندارد و ديگران چنين اجازه اى ندارند.
5. مـحـتـسـب مـى تـوانـد در مـقـابـل انـجـام مـسـئوليـت هـاى مـحـوله از بـيـت المال حقوق دريافت كند.(129)
ايـنـك ايـن سـوال مـطـرح مـى شـود كـه اگـر مـامـوريـن حـكـومـت بـه وظـيـفـه خـود عـمـل نـكـردند و رسالت امر به معروف و نهى از منكر را به خوبى انجام ندادند مسلمانان چـه وظـيـفه دارند؟ آيا آنان فقط بايد به امر و نهى با زبان بسنده كنند؟ يا اجازه دارند كـه خـود بـا بـرخـورد بـا مـنكرات قيام نمايند؟ رهبر فقيد انقلاب اسلامى حضرت آيت امام خمينى رضوان الله عليه در وصيت نامه خود وظيفه امت حزب الله را تبيين نموده اند:
از آنچه در نظر شرع حرام و آنچه بر خلاف مسير ملت و كشور اسلامى و مخالفت با حيثيت جـمـهـورى اسـلامـى اسـت بـه طـور قـاطـع اگـر جـلوگـيـرى نـشـود هـم مـسـئول مى باشند و مردم و جوانان حزب حزب الهى اگر برخورد به يكى از امور مذكور نـمـوده بـه دسـت گاه هاى مربوطه رجوع كنند و اگر آنان كوتاهى نمودند خودشان مكلف بر جلوگيرى هستند.(130)
فصل سوم : عوامل و زمينه هاى موفقيت در امر به معروف و نهى ازمنكر
1. عوامل موفقيت در امر به معروف و نهى از منكر
مـوفـقـيت در انجام امر به معروف و نهى از منكر در گرو رعايت نكات فراوان است . در اين درس برخى از آنها را بيان مى كنيم .
1-1. يادگيرى راه رسم صحيح و مناسب
قرآن كريم به ما دستور مى دهد كه وقتى خواستيد وارد خانه بشويد از آن در وارد شويد:
واتو البيوت من ابوابها (بقره 189)
آيـه قـرآن در صـدد بـيان يك حقيقت كلى است كه راه موفقيت در آن هر عملى را نشان مى دهد. امـام بـاقـر (عـليه السلام ) در تفسير اين آيه مى فرمايد: يعنى هر كارى را از راهش وارد شويد. هر عملى را از آن سو كه بايد انجام دهيد.(131) و حضرت رضا (عليه السلام ) فرمود:
من طلب الامر من وجه لم يزل فان زل لم تخدله الحيله (132)
هر كس كه كار را از راهش بخواهد نمى لغزد و اگر هم بلغزد چاره اى برايش خواهد بود.
در امر به معروف و نهى از منكر نيز قبل از هر اقدامى بايد انديشه كرد و شيوه صحيح را بـا تـوجـه بـه ويـژگـى هـاى فـرد گـنـاهـكـار و نـوع خـطـا پـيـدا نـمـود. بـراى مثال ، در برخورد با گناهى كه زا تو سر زده است پيرامون اين سوالات بايد فكر كرد:
- مـوضـع گـيـرى فـردى كـافـى اسـت يـا بـايـد بـا هـمـاهـنـگـى دوسـتـان و خـانـواده عمل كنيم ؟
- ارشاد زبانى لازم است يا اقدام عملى ؟
- از زبان تشويق استفاده كنيم يا از زبان تهديد؟
وقـتـى كـه راه مـنطقى و ثمر بخش امر به معروف و نهى از منكر را يافتيم بايد به اداى تكليف و انجام وظيفه بپردازيم .
2-1. اهميت دادن به پيش گيرى
در پـزشـكـى پـيـش گـيرى و بهداشت را در درمان و معالجه مقدم مى دارند. در بيمارى هاى روحى و اخلاقى نيز چنين است .
مـمكن است عده اى عده اى گمان كنند تا وقتى كه منكر اتفاق نيفتاده است و شخص دچار گناه نگرديده است نسبت به او وظيفه امر به معروف و نهى از منكر وجود ندارد و اين تكليف تنها بعد از وقوع جرم براى ديگران پيدا مى شود در حالى كه از نظر فقه اسلامى از زمانى كـه آثـار و عـلامـت هـايـى وقـوع جـرم را مـشـاهـده مـى كنيم و حتى از موقعى كه به تصميم گناهكار آگاه مى شويم وظيفه امر به معروف و نهى از منكر به عهده ما خواهد بود.
حضرت امام خمينى سلام الله عليه در تحرير الوسيله فرموده است :
اگـر شـخـصـى بـدانـد كـه فـردى قـصـد انـجـام كـار حـرامـى را دارد احتمال دهد كه (نهى از منكر) تاثير دارد واجب است نهى از منكر كند.(133)
3-1. ريشه يابى و از بين بردن زمينه هاى منكرات
انسان موجودى مركب از عقل و شهوت است و به واسطه همين تركيب هم اين زمينه عروج به كمالات در آن وجود دارد و هم سرپيچى و گناه از او دور از انتظار نـيـسـت . شـرايـط اجتماعى و محيط در ظهور و بروز اين زمينه ها تاثير گوناگونى دارد. گـاه در شـرايـطـى تـخـم عـصـيـان آمـاده ريـخـتـن مـى شـود و مـحـصـول فـسـاد و تـبـاهـى درو مـى گـردد. و گـاه بـا تـقـويـت اسـتـعـدادهـاى الهـى محصول فضيلت و انسانيت به بار مى نشيند.
بـه هـره حـال مـنـكـرات از يـك سو در نابسامانى هاى گناهكار ريشه دارد و از طرف ديگر شـرايـط خارجى به فعال بودن آن ريشه ها و بذر افشانى ها در آن زمينه كمك مى كند از ايـن رو ريـشـه كـن سـاخـتـن مـنـكـر بـدون تـوجـه بـه عوامل اصلى بروز گناه امكان ندارد.
شناسايى اوامل بروز فساد در عوامل و ابعاد گوناگون فرهنگى اجتماعى و اقتصادى و از بـيـن بـردن آنـهـا راه مـبـارزه بـا فـسـاد اسـت در بـرسـى عـوامـل و عـلل بـروز مـنـكـرات پـيـش از ايـن زا هـمـه شـاهـد عوامل زير هستيم :
1. جهالت و نادانى
2. ضعف ايمان
3. بى بصيرتى
4. بى عدالت و تبعيض
5. فقر و تنگدستى
6. بيكارى
7. نابسامانى هاى خانوادگى
8. دوستان نا اهل
كـسـانـى كـه دل در گـرو ارزش هـاى اسـلامـى دارنـد و بـه دنـبـال ريـشـه كـنـى مـنـكـرات دارنـد بـايـد در درجـه اول بـا ايـجـاد زمـيـنـه مـنـاسـب مـبـارزه هـاى سـرسـخـت و مـنـاسـب و گـسـتـرده بـى امـان و عـوامـل فـوق را طـرح ريـزى كـنـد. تـعـمـيـق بينش ها و باورهاى با دعوت و تبليغ صحيح عـاقـلانـه مـبـارزه بـا بـى عـدالتى و گستردن قسط و عدالت در پهنه كشورهاى اسلامى پـرورش دادن روحـيـه كـار و دانـش و كـوشـش ايـجـاد زمـيـنـه هـاى رشـد تـوليـد و ايـجـاد اشـتـغال تهيه سر گرمى مناسب امكانات تفريحى و اقدامات ديگر در اين راستا بهترين و مناسب ترين راه مبارزه با فساد و منكرات است .
به عنوان مثال يكى از منكراتى كه هميشه در جامعه روح مومنان را مى آزارد فحشا و روابط نـامـشـروع زن و مرد است . راه اصولى براى مبارزه با اين منكر رواج دادن فرهنگ ازدواج و فـراهـم آوردن امـكـانـات لازم بـراى سـامان دادن به افراد مجرد است . بايد به يك بسيج دولتـى و هـمـگـانـى و مـردمى با اين معضل و مشكل اجتماعى مبارزه كرد و با سامان دادن به زنـدگـى و فـراهـم آوردن زمـيـنـه هاى مناسب ازدواج جوانان را از تجرد رهانيد و آنها را در حصن امن و امان زندگى زناشويى وارد ساخت قرآن به عنوان كتاب هدايت و سعادت فرمان بـسـيـج هـمـگانى براى ازدواج را صادر كرده است . در سوره نور كه عفت و پاكدامنى است بعد از دستور و عفت و خودارى از چشم چرانى مى فرمايد:
* و انكحهو الايامى منكم الصالحين من عبادكم و امائكم ان يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله و الله واسع عليم (134)
مـردان و زنـان بى همسر خود را همچون غلامان كنيزان شايسته و صالح را همسر دهيد اگر فـقـيـر و تـنگدست باشند خداوند از فصل خود آنها را بى نياز مى سازد خداوند گشايش ‍ دهنده و آگاه است .
اين آيه به همه افراد جامعه اسلامى دستور مى دهد كه نسبت به زنان و مردان مجرد احساس مسئوليت كنند و با فراهم آوردن زمينه هاى ازدواج تجرد را كه فساد زا است از بين ببرند.
نـمـونـه نـهـى از مـنـكـر در اين زمينه عمل حضرت لوط (عليه السلام ) است . ايشان در بين گـروهـى فـاسـد زنـدگـى مـى كردند كه به عمل شنيع همجنس گرايى مبتلا بودند و اين بزرگوار آنان را از اين عمل زشت نهى مى كرد. در يك صحنه ملائكه در صورت جوانانى بـر ايـشـان وارد شـدنـد. گـروهـى از مـردم فـاسد شهر خبر دار شدند و با حرص و ولع براى رسيدن به مقصود شوم خود به سوى خانه لوط هجوم آوردند لوط پيامبر به نهى آنان اقدام فرمود:
و جـاءه قـومـه يـهـرعـون اليـه مـن قـبـل كـانـوا يـعـلمـون السـيـئات قـال يـا قـوم هـولاء بـنـاتـى هـن اطـهـر لكـم فـاتـقـوات الله و لا يـخـزنـون فـى ضيفى (135)
قـوم او بـه سـرعـت بـه سـوى خـانـه او هـجـوم آوردنـد و قبل از آن كارهاى بد انجام مى دادند لوط گفت : اين دختران من براى شما پاكيزه ترند (با آنـان نـكـاح كـنـيد و از طريق صحيح نياز خود را برطرف سازيد) از خدا بترسيد و مرا در مورد ميهمانانم رسوا نكنيد.
آن حـضـرت بـراى مـوثـر شـدن نـهـى خـود راه صـحـيـح را بـه آنان نشان داد و با ارائه همسرانى پاك آنان را از ارتكاب به زشتى باز داشت . خداوند با بيان اين سخن لوط به مـومـنـان راه مـى نـمايد كه نبايد در نهى از منكر فقط مومنانم را از ارتكاب حرام نهى كرد بـلكـه بـايـد هـمـراه و ضـمـن آن كـه راه حـلال را بـه آنـان نـشـان داد و امـكـانـات حلال را برايشان فراهم ساخت .
4-1. استفاده از روش هاى غير مستقيم
امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر چـه بـا زبـان و چـه بـا عمل به دو صورت انجام مى گيرد: مستقيم و غير مستقيم
در روش مـسـتـقـيـم بـه طـور مـستقيم و صريح به معروف و يا از منكر نهى مى شود براى مـثـال بـراى امـر بـه مـعـروف بـه فـردى مـى گـويـيـم : فـلان عمل واجب را انجام دهيد.
امـا در روش غـيـر مـسـتـقـيـم در لابلاى گفتار به او تفهيم مى شود كه فلان كار معروف و پسنديده را بايد انجام دهد مثلا بدون اين كه متوجه شود كه او را مورد خطاب قرار داده اند از فردى كه آن وظيفه واجب را انجام داده است تعريف مى شود.
بـدون شـك روش دوم تـاثـيـر بيشترى خواهد داشت . نمونه استفاده از اين روش غير مستقيم شـيـوه امـام حـسـن و امـام حـسـيـن (عـليـه السـلام ) اسـت كـه در ايـن نقل تاريخى آمده است :
امـام حـسـن و امـام حـسـيـن (عـليـه السـلام ) در حـالى كـه هـر دو طـفـل بـودنـد بـه پـيـرمـردى كـه مـشـغول وضو گرفتن بود برخورد كردند و ديدند كه وضـوى او بـاطـل اسـت . ايـن دو بـزرگوار كه به رسم و روش اسلام آگاه بودند متوجه بـودنـد كـه زا يـك طـرف پـيـرمـرد راه آگـاه كـنـنـد كـه وضـويـش بـاطـل اسـت و از طـرف ديـگـر اگـر بـه طـور مـسـتـقـيـم بـه او بـگـويـنـد كـه وضـويـت باطل است شخصيت او جريحه دار مى شود و اولين واكنشى كه نشان مى دهد اين است كه مى گـويـد نـه خـيـر هـمين طور درست است بنابراين جلو رفتند و گفتند: ما هر دو مى خـواهـيـم در حـضـور شـمـا وضـو بـگيريم . ببينيد كداميك از ما بهتر وضو مى گيريم . او پذيرفت .
امـام حـسـن (عـليـه السـلام ) يـك وضـوى كامل را در حضور او گرفت . بعد امام حسين (عليه السلام ) اين كار را انجام داد. تازه پيرمرد متوجه شد كه وضوى خودش نادرست بوده است بعد گفت : وضوى هر دو شما درست است وضوى من خراب بود.
آنها اين طور از طرف اعتراف گرفتند، حالا اگر در اين جا مى گفتند: پيرمرد خجالت نـمـى كشى ؟ با اين ريش سفيدت هنوز وضو گرفتن بلد نيستى ؟ او از نماز خواندن هم بيزار مى شد!(136) حضرت على (عليه السلام ) در اين باره مى فرمايد:
تلويح زله العاقل له من امض عتابه (137)
لغزش عاقل ار با كنايه به او تذكر دادن از مهم ترين شيوه هاى توبيخ است .
5-1. اقدام همه جانبه
امر به معروف و نهى از منكر ابراز گوناگونى دارد كه در هر مورد براساس شرايط و اوضاع و احوال مى توان از آنها بهره گرفت : تنبيه و تشويق ، زبان قلم ، آشتى و قهر ضرب و شتم و....
مـوفـقـيـت جامعه اسلامى براى دعوت به خوبى ها و جلوگيرى از بدى ها در گرو آن است كـه از شـيـوه هـاى گـونـاگون به صورت هماهنگ استفاده شود و اگر تنها به دعوت لفـظـى و امـر و نـهـى زبـانـى بـسـنده كند بهره لازم را نخواهد برد. از امام صادق (عليه السلام ) چنين نقل شده است :
ما جعل الله بسط اللسان و كف اليد لكن جعلهما يبسطان معا و يكفان معا(138)
خـداونـد زبـان را گـشـوده و دست را بسته قرار نداده است بلكه خداوند خواسته است كه هر دو گشوده و يا هر دو بسته باشند.
پس در كنار شيوه هاى گفتارى بايد از شيوه هاى رفتارى نيز براى جلوگيرى از منكرات كمك گرفت چرا كه با زبان نمى توان همه عوامل فساد را آفرين غلبه كرد. شيخ مفيد مى گويد:
در دوران ولايت امير مومنان (عليه السلام ) به آن حضرت خبر رسيد كه فردى استمنا كرده اسـت حـضـرت دسـتـور داد: بـه دسـت او زدنـد تـا حـدى كـه قـرمـز شـد سـپـس سوال كردند: متاهل است يا مجرد؟ عرض شد: مجرد است . فرمود: ازدواج كند. عرض شد به واسطه فقر امكان ازدواج براى او امكانم ندارد حضرت پس از آنكه خواست از او توبه كند وسـائل ازدواج او فـراهـم آورد و مـهـريـه هـمـسـرش را نـيـز از بـيـت المال پرداخت .(139)
از ايـن سـيره امام مى فهميم كه براى اصلاح جامعه و جلوگيرى از مفاسد نه مى توان نه مـى تـوان از تنبيه چشم پوشى كرد و نه بايد به آن بسنده كرد بلكه بايد با شناخت ريشه انحراف در صدد اصلاح همه جانبه بر آمد.
6-1. رعايت ادب و كراهت و حرمت طرف مقابل
به مطالعه زندگى رسول اكرم (صلى الله عليه وآله ) و ائمه (عليه السلام ) مى توان ادب در امـر بـه مـعـروف و نـهـى از منكر را آموخت . اينك نمونه اى از ادب امام صادق (عليه السلام ) در امر به معروف و نهى از منكر:
به دستور منصور صندوق بيت المال را باز كردند و به هر كسى چيزى مى دادند شقرانى يـكـى از كـسـانـى بـود كـه بـراى دريـافـت مـالى از بـيـت المـال آمـده بود ولى چون كسى او را نمى شناخت وسيله اى پيدا نمى كرد تا سهمى براى خـود بـگـيـرد شـقـرانـى را بـه اعـتـبـار ايـن كـه يـكـى از اجـدادش بـرده بـوده اسـت و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) آن را آزاد نموده است و وى آزادى را از او به ارث برده اسـت مـولى يـا رسـول الله مـى گـفـتـنـد؛ يـعـنـى آزاد شـده رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه وآله ) و ايـن بـه نـوبـه خـود افـتـخـار و انتسابى براى شـقـرانـى مـحسوب مى شد. از اين رو خود را وابسته به خاندان رسالت مى دانست . در اين بـيـن كـه چـشـم هـاى شـقـرانـى نـگـران آشـنـا و وسـيـله اى بـود تـا سهم خودش را از بيت المـال بگيرد امام صادق (عليه السلام ) را ديد جلو رفت و حاجت خويش را گفت : امام رفت و طـولى نـكـشيد كه امام رفت و طولى نكشيد كه سهم شقرانى را گرفت و با خود آورد همين كه آن را به دست شقرانى داد با لحنى ملاطفت آميز اين جمله را به شقرانى گفت : كار خـوب از هـر كـسى خوب است ولى از تو واسطه انتسابى كه با ما دارى و تو ار وابسته بـه خـانـدان رسـالت مـى دانند خوبتر و زيباتر است و كار بد از هر كس بد است ولى از تو به خاطر همين انتاسب زشت تر و ناپسندتر است . امام صادق (عليه السلام ) اين جمله را فرمود و گذشت .
شـقرانى با شنيدن اين جمله دانست كه امام از سر او يعنى شراب خوارى آگاه است و از اين كـه امـام مـى دانست او شراب خوار است به او محبت كرد و در ضمن محبت او را متوجه عيش كرد پيش وجدان خود شرمسار شد و خود را ملامت كرد.(140)
دورى از سـرزنـش از جـمـله آدابـى اسـت كـه بـر تـاثير امر به معروف و نهى از منكر مى افـزايـد و از اين رو در دستورات اخلاقى اسلامى از ما خواسته اند تانسبت به گناهكاران زبان سرزنش ‍ نداشته باشيم امام سجاد (عليه السلام ) فرمود:
آخـريـن وصـيـتـى كـه حـضرت حضر به موسى (عليه السلام ) كرد اين بود كه هيچ گاه كسى را به خاطر گناهانش ملامت نكن .(141)
شـايـسـتـه اسـت انـسـان قـبـل از امر به معروف و نهى از منكر به فراخور موقعيت اجتماعى شنونده قدرى او را تمجيد كند و روى نكات مثبت اخلاقى ملى خانوادگى اخلاقى انقلابى و شـغـلى و... او تـاكـيـد ورزد؛ بـه عـنـوان مـثـال بـا عـبـاراتـى از قـبـيـل : شـمـا فـرد مـتـعـهـدى هـستيد، شما از سرمايه هاى اين مملكت هستيد، شـمـا دانـش آمـوزان و دانـشـجويانت درس خوان و موفقى هستيد، شما فر زند يا بـرادر شـهـيـد هـسـتـيـد و بـر گـردن هـمـه مـا حـق داريـد، شـمـا بـه خـانـواده اى اصيل و نجيب وابسته ايد و... بكوشيد تا به او كراهت بخشيد و جايگاه او را در نقطه بـلنـدى از عـزت و فـضيلت تثبيت كنيد آن گاه با لحنى ملايم و دلنشين او را از منكر باز داريد و به معروف دعوت كنيد.
نـكـتـه قـابـل تـوجـه در ايـن زمـيـنـه بـرخـورد بـا كـسـانـى اسـت كـه اعـمـال خـلاف و بـاطـل ار از روى اعـتـقـاد و تـقـدس انـجـام مـى دهـنـد و در ايـن مـوارد بـايـد اول اسـتـدلال مـتـيـن پـايـه هـاى اعـتـقـادى آنـان را در هـم ريـخـت قـبـل از ويـران كـردن بنيان اعتقادى آنان بايد از توهين به مقصدشان به شدت خود دارى كرد. رهنمود قرآن در اين زمينه چه زيبا و هشدار دهنده است :
و لا تـسـبـواالذيـن يـدعـون مـن دون الله فـيـسـبـوا الله عـدوا بـغـيـر عـلم كـذلك زيـنـا لكل امه عليهم (142)
بـه مـعـبـود كـسـانـى كـه غـيـر خـدا را مـى خـوانـنـد دشـنام ندهيد! مبادا آنان نيز از روى ظلم (جهل ) به خدا دشنام دهند! ما اين چنين عمل هر قومى را نزدشان زينت داديم .
در جنگ صفين زبان برخى از سپاهيان حضرت على (عليه السلام ) زبان به دشنام لشكر مـعـاويـه گـشـودنـد. امـام (عـليـه السـلام ) ضـمـن مـنـع آنـان ايـن عمل را فرمود:
انـى اكـره لكـم اتـن تـكـونوا سبابين و لكنكم لو وصتهم اتعمالهم ذكرتم حالهم كان اصوب فى قول ابلغ فثى العذر (143)
مـن بـراى شـما نمى پسندم كه فحاشى و بد زبانى كنيد لكن اگر به جاى توهين و بد زبـانـى نـاسـزاگـويـى اعـمـال نـاشـايـسـت آنـان را تـوصـيـف كـنـيـد واحوال ايشان را باز گو كنيد به ثواب نزديك تر و عذر آوردن مفيدتر است .
مـنظور امام على (عليه السلام ) اين است اگر چه لشكريان دشمن به خطا رفته است و در زيـر پـرچم كفر قرار گرفته است و بر ضد امام خويش قيام كرده اند لكن با همه اين ها اهـانـت كـردن بـه آنان مشكل گمراهى آنان را حل نمى كند و موجبات هدايتشان را فراهم نمى سـازد ولى اگـر عـاقـبـت سـركـشـى بـر ايـشـان تشريح شود چه بسا كسانى متنبه هدايت شوند.
7-1. پرهيز از سخت گيرى بيجا و اميد وار كردن به رحمت خدا
براى دعوت به خوبى ها و جلوگيرى از بدى ها بايد ظرفيت طاقت و توانايى افراد را در نـظـر گـرفت . براى جذب آنها به اره مستقيم و صراط هدايت از سخت گيرى هاى بيجا كه مورد نظر اسلام نيست دورى كرد. چه بسا پافشارى به انجام يك امر مستحب باعث شود فـردى از واجـبـات هـم صـرف نظر كند. چه بسا اصرار بر ترك يك مكروه فردى را به انجام محرمات سوق دهد.
به اين روايت تاريخى بنگريد تا آثار منفى سخت گيرى را در آن بنگريد:
دو هـمـسـايـه كـه يكى مسلمان و ديگرى نصرانى است گاهى با هم در مورد اسلام سخن مى گـفـتـنـد مـسلمان آن قدر از اسلام تعريف كرد كه همسايه نصرانى او به اسلام گرويد و اسلام را پذيرفت .
شـب فـرا رسـيـد سـحـرگـاه نصرانى تازه مسلمان ديد در خانه را مى كوبند با نگرانى پرسيد: كيستى ؟ همسايه مسلمان خود را معرفى كرد و گفت : زود وضو بگير و جامه ات را بـپوش تا برويم مسجد براى نماز. تازه مسلمان براى اولين بار وضو گرفت و روانه مـسجد شد هنوز تا طلوع صبح خيلى باقى بود آن قدر نماز خواندند كه موقع نماز صبح فـرا رسـيـد. نـمـاز صـبـح را خـواندند و مشغول دعا و تعقيب شدند تا هوا روشن شد. تازه مسلمان حركت كرد تا به منزلش برود رفيقش گفت : كجا مى روى ؟ مدتى صبر كن و تعقيب نـماز را بخوان تا خورشيد طلوع كند. پس طلوع خورشيد وقتى تازه مسلمان برخواست تا بـه مـنـزلش بـرود رفـيـق قـرآنـى را بـه او داد تـا بـخـوانـد و بـه او گـفـت : حـالا مشغول خواند قرآن شو تا خورشيد بالا بيايد توصيه من اين است كه امروز نيت روزه كنى نـمـى دانـى روزه چـه قـدر ثواب دارد؟ كم كم نزديك ظهر شد و او را دعوت كرد تا براى نـمـاز ظـهـر بـيايد سپس او خواست تا صبر كند و در وقت فضيلت نماز عصر آن را به جا آورد و بعد به او گفت : چيزى از روز باقى نمانده است بهتر است براى نماز مغرب را هم بـخـوانـيـم . هـنـگامى كه تازه مسلمان مى خواست براى افطار برود به او گفت : يك نماز بـيـشتر باقى نمانده است و آن هم نماز عشا است صبر كن . پس از يك ساعت نماز عشا را هم خـوانـدنـد و برگشتند شب دوم هنگام سحر بود كه تازه مسلمان باز صداى در را شنيد كه مى كوبند پرسيد كيست ؟ جواب داد من همسايه هستم وضو بگير تا به مسجد برويم تازه مـسـلمـان در پاسخ گفت : من همان ديشب كه از مسجد برگشتم از اين دين استعفا دادم برو يك آدم بيكارتر از من پيدا كن كه كارى نداشته باشد و وقت خود را بتواند در مسجد بگذراند. من آدم فقير و عيالوارم بايد دنبال كسب و كار بروم .
امـام صـادق (عليه السلام ) بعد نقل اين حكايت براى ياران خود فرمود: به اين ترتيب آن فـرد عـابـد سـخـت گـيـر فـردى را كـه وارد اسلام شده بود خودش از اسلام بيرون كرد. بنابراين شما هميشه متوجه اين حقيقت هستيد و باشد كه بر مردم سخت نگيريد و به اندازه تـوان و طـاقـت مـردم را در نـظـر داشـتـه بـاشـيـد تـا مـى تـوانـيـد كـارى كـنـيـد كـه مردم مـتـمـايـل به دين شوند و از دين فرارى نشوند آيا نمى دانيد كه بناى دين اموى بر سخت گـيـرى و شـدت اسـت ولى راه و روش مـا بر نرمى و مدارا و حسن معشرت و به دست آوردن دلها است . (144)
در اين زمينه آمر به معروف و ناهى از منكر بايد از عفو و گذشت لازم هم برخوردار باشد و گناهكار را نسبت به گناه جرى نگيرد بلكه به گذشت و عفو حق تعالى اميد وار ساخت و به توبه و انقلاب درونى وا دارد. آيات ناظر بر اين روش است :
ليـس عـليـكـم جـنـاح فـيـهـا اخـطـاتـم و لكـن مـا تعمدت قلوبكم و كان الله غفورا رحيما (145)
در خـطـايـى كـه از شـمـا سـر مـى زند گناهى بر شما نيست ولى آنچه را از روى عمد مى گوييد (مورد مواخذه قرار خواهد گرفت ) و خداوند آمرزنده و مهربان است .
فبما رحمه من الله لنت لهم و لو كنت فشا غليظ القلب لانفضوا من حولك (146)
بـه بـركـت رحـمـت الهـى در بـرابـر آنـان نـرم و مـهـربـان شـدى ! و اگـر خـشـن و سنگدل بودى از اطراف تو پراكنده مى شدند.
اذا جـائك الذيـن يـومـنون باياتنا فقل سلام عليكم متب ربكم على النفسه الرحمه انه من عمل منكم سوءا بجهاله ثم تاب من بعده واصلح فانه غفور رحيم (147)
هـر گـاه كـسـانـى بـه آيـات مـا ايـمـان دارنـد نـزد تـو آيند به آنها بگو: سلام بر شما پروردگارتان رحمت را بر خود فرض كرده است . هر كس از شما كارى را از روى نادانى كند آنگه توبه كند و به صلح آيد پس وى آمرزنده و مهربان است .
ايـن آيـات و روايـات فـراوان ديـگـر در ايـن زمـيـنـه بـه مـا ياد مى دهد كه در برخورد با مـرتـكـبـان مـنـك رو تـاركـان مـعـروف آنان را با ملايمت و مهربانى به عفو و رحمت خداوند امـيـدوار سـاخـتـه و از ارتـكـاب گـنـاه پـشـيـمـان سـازيـم و طـورى عـمـل نـكـنـيـم كه آنان نسبت به گناه جرى شوند و بر خطاى خود اصرار ورزند و از روى تعصب عمل طشت خود را شهامت و شجاعت تلقى كنند.
8-1. شروع از نزديكان
آمـر بـه مـعـروف و نـاهـى از مـنـكـر بـايـد در مـرحـله اول بايد بيشتر هم خود را بعد از خود سازى صرف اصلاح خود و خانواده و نزديكان خود كـنـد. اگـر فـردى نـسـبـت بـه نـزديـكـان خـود حـسـاسـيـت كـافـى نـشـان دهد و در برابر اعـمـال بـد آنـان عـكـس العـمل نشان داد و آنان را ببه انجام واجبات نيكو فرا خواند امر به مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر چـنين فردى در ساير افراد نيز موثر است . از اين جهت بود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) ابتدا به دعوت انذار خويشاوندان خود مامور گشت :
انذر عشيرتك الاقربين (148)
هـمـچـنـيـن در ابـتـداى بـعـثـت (149) خداوند از پيامبر (صلى الله عليه وآله ) مى خواهد اهل خود را به نماز امر كند:
و امر اهلك بالصلوه
بـديـن ترتيب دعوت پيامبر (صلى الله عليه وآله ) چه در مرحله فراخوانى به توحيد و چه در مرحله اداى واجبات از نزديكان شروع شد.
آغاز دعوت و امر به معروف و نهى از منكراز نزديكان داراى مزاياى است از آن جمله :
1. بـر اسـاس اين روش بر همگان روشن مى شود كه در دعوت دينى هيچ گونه تبعيضى وجـود نـدارد و كـسـى بـه بـهـانه قرابت و امر و نهى ، معاف نمى شود بلكه بايد ابتدا سراغ نزديكان رفت .(150)
گفتنى است كه در بسيارى از موارد امر به معروف و نهى از منكر تاثير لازم را ندارد، از آن جـه ، اسـت كـه مـردم مـى بـيـنـند آمر به معروف و ناهى از منكر حساسيت لازم را نسبت به نـزديـكـان خـود نـدارنـد و آنچه را براى ديگران عيب مى دانند تذكر مى دهند، در خانواده و نزديكان خود مى بينند و مسامحه مى كند.
2. هر كس بهتر و بيشتر از ديگران خانواده خود را مى شناسد، نقاط ضعف و قدرت آنها را مى داند از عوامل موثر در گمراهى آنها به خوبى آگاهى دارد و بهرت مى داند آنها را با چه شيوه اى دعوت كند و از بدى باز دارد.
3. زا آنـجـا كـه تـعـصـبـات بـيـجـا و خـودخـواهـى هـا بـه طـور مـعـمـول رد انـسان وجود دارد و كمتر كسى مى توان كه از رسوبات چنين رذايلى پاك شده باشد، براى بسيارى از ما شنيدن نواقص ‍ و عيوبمان از زبان ديگر سخت و سنگين است و امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر آنـهـا را بـه دشـوارى تـحـمـل مـى كـنـيـم ، در حـالى كه چنين برخورد و روحيه اى در اعضاى يك خانواده نسبت به همديگر كمتر وجود دارد.
قرآن در مورد ستايش پيامبران بزرگ اسماعيل صادق الوعد، مى فرمايد:
در كـتـاب خـود اسـمـاعـيـل را يـاد كـن . او در وعـده صـادق و و رسول و پيامبر (بزرگوارى ) بود، هميشه خانواده خود را به نماز و زكات دستور مى داد و او در نزد خدا پسنديده بود.(151)
در دستورات اسلامى نيز به اين نكته توصيه شده است كه ابتدا خانواده خود را دريابيد:
يا ايها الذين آمنوا قوا انفسكم و اهليكم نارا (152)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! خودتان و خانواده تان را از آتش جهنم حفظ كنيد.
نجات خانواده از آتش جهنم چيزى جز، امر به معروف و نهى از منكر نيست ؛ زيرا فراتر از آن مـسـئوليـتـى بـر ديـگـران وجـود نـدارد. در روايـت اسـت كـه وقـتـى ايـن آيـه شـريـفـه نازل شد، يكى از مسلمانان مى گريست و مى گفت :
من از حفظ نجات خود عاجزم چگونه خانواده و اهلم را از آتش جهنم حفظ نمايم ؟ پيامبر به او فرمود: آنچه را براى خود مى خواهى آنها امر كن و آنچه را از خود دور مى كنى آنها را نيز نهى كن (153) .
هـمـچنين ابى بصير از امام (عليه السلام ) پرسيد: چگونه مى توانم طبق اين آيه خانواده ايم را از آتش حفظ نمايم ؟ حضرت فرمود:
آنها ار به اوامر الهى فراخوان و از نواهى حق تعالى باز دار. در اين صورت اگر از تو اطـاعـت كردند آنها ار حفظ كرده اى و اگر اعتنايى به امر و نهى تو نكردند تكليف خود را نسبت به آنها انجام داده اى (154) .
9-1. جلب اعتماد
اگـر امـر بـه معروف و نهى از منكر شونده نسبت به آمر ناهى اعتماد داشته باشد آنان را بـه خـيـر خـواهـى و دوسـت بداند به از امر و نهى آنان متنبه مى شود و خود ار اصلاح مى كند. پس ‍ آمر و ناهى بايد زمينه هاى به وجود آمدن اعتماد و باور به خلوص صداقت و خير خواهى خود را در او ايجاد كند و با قول و عمل به او بباورانند كه خير خواه هستند و مصلحت او را مـى جـويـنـد و آنـچـه را مـى گـويـنـد از روى دل سـوزى اسـت . يـكـى از رموز موفقيت پيامبران الهى در همين نكته نهفته است كه مردم مى دانـسـتـنـد و يـقين داشتند آنان در مدعاى خود صادق هستند و در صدد منافع شخصى و مطالع دنـيـوى و مـادى نـيـسـتـنـد و مـنظورى جز اصلاح پيروان خود ندارند. نوح پيامبر به هنگام دعوت قوم خود به آنان اعلام كرد:
ابلغكم رسالات ربى و انا لكم ناصح امين (155)
رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى كنم و من خير خواه و امنى براى شما هستم .
اين سخن بسيارى از پيامبران است كه به قوم خود ابلاغ كردند:
انى لكم رسول امين (156)
من براى شما رسول امينى هستم .
اعـلام پـاداش نـاخـواهـى پـيامبران نيز از اقدامات آنان جهت اعتماد سازى است و با اين اعلام قـولى و عـمـلى تـوانـسـتـنـد بـسـيـارى را جـلب كـنند و آنان را از ظلم شرك و فساد بيزار گردانند:
و ما اسالكم عليه من اجر(157)
و بر رسالت از شما مزدى نمى خواهيم .
يـا قـوم ... مـا اريـد ان اخـالفـكـم انـى مـا انـهـاكـم عـنـه ان اريـد الا الاصلاح ما استطعت (158)
اى قـوم ...، مـن نـمـى خـواهم در آنچه شما را از آن باز مى دارم با شما مخالفت كنم (و خود مرتكب آن گردم ). من قصدى جز اصلاح تا آنجا كه بتوانم ندارم .
10-1. امر نهى استدلالى و منطقى
در بـسـيارى از اوقات صرف امر و نهى كار ساز نيست و بايد در ضمن آن فايده و ضرر آن را تـوضـيـح داد تـا طرف مقابل انگيزه طاعت و پذيرش پيدا كند. وقتى واجبى را ترك كـرده ، بـايد آثار و بركات انجام آن را متذكر شد و وقتى مى خواهد حرامى را متذكر شود بايد عواقب سوء آن را ياد آورى كرد.
بـسـيـارى از مـرتـكـبـان مـنـكـر و تـاركـان مـعـروف نـسـبت به عواقب آثار و پيامدهاى منفى عـمـل خـود آگـاهى كافى ندارند يا متوجه آن نيستند. در چنين مواردى ياد آورى بسيار موثر است . به چند نمونه قرآنى در اين مورد توجه مى دهيم . قوم موسى (عليه السلام ) از آن بزرگوار طلب خداى ديدنى و محسوس - بت - كردند و آن حضرت را در نهى آن فرمودند:
ان هـولاء مـتـبـر مـاهـم فـيـه وبـاطـل مـاكـانـوا يـعـمـلون * قال اغير الله ابغيكم الها و هو فضلكم على العالمين (159)
ايـنـان (بـت پـرسـتـان ) سـرانـجـام كـارشـان نـابـود اسـت و آنـچـه انـجـام مـى دهـنـد بـاطـل اسـت . (سـپـس ) گفت : آيا غير از خدا معبودى براى شما بطلبم ؟ خدايى كه شما را بر جهانيان برترى داد.
فرعون و درباريانش براى رويارويى با موسى به شور و طرح نشسته اند و با مطرح كـردن زمـيـنـه هـاى واهى زمينه قتل او را مى چينند. مردى مومن از درباريان به نهى آنان مى پردازد و با استدلال هاى متين عواقب اين كار را توضيح مى دهد(160) . روش اين مومن در امر به معروف و نهى از منكر حاوى نكات بسيار جالبى است از جمله :
1. وى در امـر بـه مـعـروف خـود روش تـقـيـه ار پيشه گرفت و براى نهى آن جمع كافر متعصب در مرحله اول ايمان خود را كتمان كرد و اظهار پيروى از موسى و يكتاپرستى نكرد.
2. مـخـاطـبـان را بـا لفـظ يـا قـوم = اى قوم من خطاب كرد تا وابستگى ، محبت و دلسوزى خود را نسبت به آنان ياد آورى كرده تا زمينه پذيرش را در آنان ايجاد كند.
3. از موسى در وهله اول با تعبير رجلا = مردى ياد كرد تا در ظاهر اعلام كند كه : او را نمى شناسم و رد نزد من از جايگاه و محبوبيت خاصى برخوردار نيست .
4. در كـلام خـود، اول فرض دروغ گو بودن موسى را مطرح كرد و گفت : اگر آن مرد دروغـگـو بـاشـد و راست گو باشد.... تا در آن حساسيتى ايجاد نشود و مطمئن شوند سخنان او از جهت طرفدارى از موسى نيست .
5. عـواقـب وخـيـم كـفـر و سـركـشـى با خدا و عناد با موسى را ياد آورى كرد تا آنان را از مقابله با موسى باز دارد.
6. ســرگـذشـت اقـوام و عـاقبت وخيم سركشى اقوام گذشته را يا آور شد. 2. ويژگىهاى آمران به معروف و ناهيان از منكر
امر به معروف و نهى از منكر وظيفه هر مسلمانى است و هيچ كس حق ندارد با داشتن توانايى لازم و با مشاهده امر معروف و يا عمل منكر از زير بار اين تكليف بزرگ الهى شانه خالى كند، ليكن وجود پاره اى از ويژگى ها باعث مى شود بازده كار آمران به معروف و ناهيان منكر بيشتر شود. برخى از اين ويژگى ها عبارتند از:
1-2 هماهنگى در گفار و كردار
اجـتـنـاب از مـنكر و باز داشتن از آن ، دو وظيفه اسلامى شمرده مى شود ولى بدون ترديد در قدم نخست بايد به اصلاح خود پرداخت ، سپس در صدد رفع عيوب ديگران بر آمد. امام على (عليه السلام ) در نهج البلاغه مى فرمايد:
و انـهـو غـيـركـم عـن المـنـكـر و تـنـاهـوا عـنـه ، فـانـمـا امـرتـم بـالنـهى بعد التناهى (161)
ديگران را از منكر نهى كنيد و خود نيز از آن اجتناب نماييد ولى وظيفه نهى از منكر، پس از دورى خود شما از آن است .
سـر ايـن بـيـان عـلوى روشـن اسـت ، زيرا انسان ها قبلا از آن كه به سخن يكديگر گوش بـسـپـارنـد بـه رفـتـار هـم چـشـم مـى دوزنـد و بـدون تـرديـد آنـچـه را كـه در عـمل مى بينند به مراتب موثرتر از چيزى است كه به زبان مى شنوند. پس نهى از منكر در صـورتـى اثـر بخش خواهد بود كه ديگران را از دور خواهد كرد كه آمر به معروف از سـخـن خـود ايـمـان داشـتـه و خـود در مـرحـله اول بـه آن عمل كرده باشد. سخن اگر با عمل همراه نباشد نشانه دو رويى و بى امانى است ئ امر به معروف فرد به ايمان و دو رو بودن طبيعى موثر نخواهد بود. قرآن مى فرمايد:
كـنـتـم خـيـر امه اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر و تومنون باالله (162)
شما بهترين امتى بوديد كه پديد آمديد - از اين جهت كه امر به معروف و نهى از منكر مى كنيد و به خدا ايمان داريد.
در آيه ديگرى در تمجيد از بعضى مومنان اهل كتاب آنان را چنين معرفى مى كند:
ليـسـوا سـواء مـن اهـل الكـتـاب امـه قـائمـه يـتـلون آيـات الله انـاء الليـل و هـم يـسـجـدون * يـومـنـون بـالله و اليوم الاخر و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يسارعون فى الخيرات و اولئك من الصالحين (163)
آنـهـا هـمـه يـكـسـان نـيـسـتند. از اهل كتاب جمعيتى هستند كه (به حق و ايمان ) قيام مى كنند و پـيـوسـتـه در اوقات شب آيات خدا را مى خوانند در حالى كه سجده مى نمايند. و به خدا و روزگـار ديـگـر ايـمان مى آورند امر به معروف و نهى از منكر مى كنند و در انجام كارهاى نيك پيشى مى گيرند و آنان از صالحانند
در ايـن آيـات آمـران بـه مـعـروف و نـاهيان از منكر به وصف ايمان عبادت و سرعت در انجام اعـمـال صـالح تـوصـيـف شـده انـد و ايـن اوصـاف حـاكـى از آن اسـت كـه آنـان قبل از اقدام به اصلاح ديگران از خود شروع كرده اند و اگر داعى و منادى به سوى كار خـوب هستند خود نيز در عمل عامل به خوبى ها و تارك از بدى ها مى باشند و بين كردار و گفتارشان منافات نمى باشد.
امام على (عليه السلام ) به اسوه آمران به معروف و ناهيان از منكر مى فرمايد:
ايـهـا النـاس انـى والله مااحصكم على طاقه الا و اسبقكم اليها و لا انهاكم عن معصيه الا واتناهى قبلكم عنها (164)
يـا مـردم ! بـه خـدا قـسـم شـمـا را بـه طـاعـتـى سـفـارش نـمـى كـنـم مـگـر ايـن كـه خـودم قبل از شما آن را انجام مى دهم و هيچ گاه شما را از ارتكاب به معصيتى باز نمى دارم مگر آن كه خودم قبلا خود آن را ترك مى كنم .
حضرت امام صادق (عليه السلام ) نيز مى فرمايد:
ان العـالم اذا لم يـعـمـل بـعـلمـه زلت مـوعـظـتـه عـن القـلوب كـمـا يزل المطر عن الصفا (165)
عـالمـى كـه بـه مـقـتـضـاى آگـاهـى خـود عـمـل نـكـنـد مـوعـظـه اش (خـيـلى زود) از دل هـا (ى شـنوندگان ) بيرون مى رود همان گونه كه باران بر سنگ صاف باقى نمى ماند.
هـرگـاه آمـر بـه مـعـروف و ناهى از منكر عامل نباشد با امر و نهى خود دين را به استهزاء گـرفـتـه است . از اين رو قرآن به سرزنش كسانى پرداخته است كه خود به سخنانشان عمل نمى كنند:
اتـامـرون النـاس بـالبـر و تـنـسـون انـفـسـكـم و انـتـم تـتـلون الكـتـاب افـلاتـعقلون (166)
آيـا مـردم را بـه نـيـكى امى مى كنيد. خودتان را فراموش مى نماييد و كتاب (تورات ) مى خوانيد. آيا نمى انديشيد.
آنچه در اين آيه بيشتر جلب نظر مى كند دو تعبير است :
1. تـنـسـون انـفـسـكـم يـعـنـى خـودتـان را فـرامـوش مـى كـنـيـد. آنـان كـه قـبـل از خـود سـازى به ارشاد ديگران مى پردازند و با گذشت زمان به بيمارى خود فـرامـوشـى مـبـتـلا مـى گـردنـد و بـكـلى از نـفـس خـويـش غافل مى شوند، چشمانشان بر عيوب خودشان بسته مى شود در حالى كه پيوسته زشتى هاى ديگران را مى بينند.
افـلا تـعـقـلون يـعـنى آنها نمى انديشند؟ رفتار اين گونه انسان ها نه تنها در خـور سـرزنـش بـلكـه شـگـفـت آور اسـت زيـرا بـا مـنـطـق عقل ناسازگار و در تضاد است . اين بى خردى از آنجا ناشى مى شود كه :
* آنـهـا مـى خـواهـنـد بـا امـر بـه مـعـروف مـى خـواهـنـد كـه ديـگـران را بـه كـمـال بـرسـانـنـد و از گـمـراهـى بـرهـانـنـد در حـالى كـه از نـظـر عـقـل نـجـات خـود بـر نـجـات ديـگـران مـقـدم اسـت پـس چـرا عقل خود را به كار نمى گيرند؟(افلا تعقلون )
اگـر بـا امـر بـه مـعـروف و نـهى از منكر در صدد اصلاح ديگرانند مگر نمى دانند با عـمـل خـود آنـهـا را بـه گـناه تشويق مى كنند؟ آيا در شيوه آنها تناقض نيست ؟ و آيا افراد عاقل اين گونه عمل مى كنند؟ (افلا تعقلون )
مـگـر نـه ايـن است كه اينان با رفتار خود تاثير سخن خود را از بين مى برند؟! مگر هـيچ عاقلى زحمت تلاش خود (امر به معروف و نهى از منكر) را اين گونه بر باد مى دهد؟ آيا فكر و انديشه ندارند؟(افلا تعقلون )
اين نكته هر چند متوجه دانشمندان يهود است ولى در حقيقت متوجه كسانى است كه اين رويه را پـيـشـه خود ساخته اند و بين گفتار و رفتارشان فاصله و جدايى وجود دارد و به تعبير فـيـض كـاشـانـى ايـن آيـه در حـق هـمـه كـسـانـى كـه از حـق دم مـى زنـنـد و بـه باطل عمل مى كنند جارى است (167)
قرآن كريم در اين آيه ديگر مومنان را مورد خطاب قرار داده و بشدت توبيخ كرده است :
يا ايها الذين آمنوا لم تقولون ما لم تفعلون * كبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون (168)
اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد! چـرا آنـچـه را كـه عمل نمى كنيد مى گوييد اين كه سخنى بگوييد و انجام ندهيد خداوند را به خشم مى آورد.
2-2. اخلاص و تعهد
كـسـانـى مـى تـوانـنـد در امر به معروف و نهى از منكر موفق باشند كه هم اخلاص داشته بـاشـنـد و هـم فـارغ طـمـع و چـشـم داسـت بـراى انـجـام وظيفه و اصلاح به امر و نهى همت گـمـارنـد وهـم سـوز تـعـهـد نـسـبـت بـه ديـگـران وجـود آنـان را گـرفـتـه بـاشـد. رسول خدا بايد اسوه همه آمران به معروف و ناهيان از منكر باشد. خداوند درباره سوز و تعهد آن بزرگوار مى فرمايد:
عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمومنين رؤ وف رحيم (169)
رنـج هـاى شـمـا بـر او سـخت است و اصرار بر هدايت شما دارد و نسبت به مومنان رئوف و مهربان است .
لعلك باخع نفسك الا يكونوا مومنين (170)
گويى مى خواهى از شدت اندوه اين كه مومنان ايمانى نمى آورند جان خود را فدا كنى .
فلعلك باخع نفسك على اثارهم ان لم يومنوا بهذا الحديث اثفا (171)
گـويـى اگر به اين سخن ايمان نياوردند تو خود را از اندوه در پيگيرى (كار)شان هلاك كنى .
فلا تذهب نفسك عليهم حسرات ان الله عليم بما يصنعون (172)
پـس مـبادا جانت به خاطر شدت تاسف بر آنان از بين برود. خداوند به آنچه را انجام مى دهد دانا است .
پيامبر (صلى الله عليه وآله ) با اين سوز و گدازى كه نسبت به هدايت خلق داشت از سر مـحـبـت و دلسـوزى فقط براى انجام وظيفه و كسب رضايت خدا قيام كردند و به امر و نهى پـرداخـتند و اين سيره همه پيامبران بوده است . وقتى پيامبران الهى براى هدايت مردم وارد انـطـاكيه شدند و آنها را به توحيد و نفى شرك دعوت كردند مورد تكذيب قرار گرفتند ولى ناگاه مردى دوان دوان از دورترين جاى شهر سر رسيد و فرياد زد:
يا قوم اتبعو المرسلين * اتبعوا من لا يسالكم اجرا و هم مهتدون (173)
اى قوم من از فرستادگان خدا پيروى كنيد از كسانى اطاعت كنيد كه از شما مزد نمى خواهند و خود هدايت يافته اند.
دو ويـژگـى اخـلاص صـداقـت هـم گـون زبـان و عـلم آن چـنـان بارز و موثر بود كه مومن آل يـس در هـوا دارى خـود از رسولان به آن دو استناد كرد. مخالفان پيامبران ميز سعى مى كردند اخلاص پيامبران را نزد مردم خدشه دار كنند و آنان را طالبان مقام و موقعيت معرفى كرده اند و مردم را از گرويدن به آنها باز دارند:
فـقـال المـلا الذيـن كـفـروا مـن قـومـه مـا هـذا الا بـشـر مـثـلكـم يـريـد ان يتفضل عليكم (174)
اشراف كافر قوم نوح گفتند: اين مرد بشرى چون همانند شما نيست كه مى خواهد بر شما آقايى كند.
3-2. تحمل وسعه صدر
بـاز داشـتـن فـردى از بـدى و فـرا خـواندن او به سوى خوبى در واقع نوعى مقابله با امـيـال غـريـزى و خـواسـتـه هـاى شـهـوانـى اوسـت از ايـن رو شـنـيـدن و تـحـمـل امـر و نـهـى چـنـدان بـه مذاق افراد خوشانيد نيست و چه بسا موجب تمرد و لجاجت و واكـنـش منفى ايشان شود؛ وانگهى چون گنه كار توان برخورد با آمر و ناهى را ندارد در بـرخـورد سـالم و مـسـتـدل با او خود را محكوم مى بيند و مى كوشد تا با بهانه جويى و هـتـاكـى و تـوجـيـه گـرى جـار و جـنـجـال و گـاهـى بـا دروغ و تـهـمـت آب را گـل آلود و فضا را تاريك سازد و در اين محيط غبار آلود زشتى گناه خود را كمرنگ نشان دهد و اگر توانست حيثيت آمر و ناهى را خدشه دار كند.
اينها نمونه از مشكلاتت فراوانى است كه آمران و ناهيان متعهد به مقتضاى مسئوليت خطيرى كه بر عهده دارند با آن دست به گريبان هستند. اين عزيزان اگر خدا ناخواسته افرادى ضعيف كم ظرفيت و زود خشم باشند و كينه توز باشند، هنوز ديگرى را اصلاح نكرده خود سـقـوط مـى كـنند. حساسيت و ظرفيت موضوع امر و نهى اقتضا مى كند كه آمر و ناهى علاوه بـر كـمـك گـرفـتـن از خدا برسى دقيق جوانب قضايا و انجام اقدامات سنجيده و به موقع فـردى دريـا دل حـليـم و پـذيراى مشكلات بوده و در دشوارى هاى در برخورد با دشمنان صبور باشد زود از كوره در نرود خود را نبازد و با حوادث پيش آمدها با سينه ايا باز و روحيه اى قوى و بالا برخورد كند.
انـبـيـاى الهـى نـيـز اگـر از نـعـمـت ارزشـمـنـد سـعـه صدر برخوردار نبودند هرگز نمى توانستند از مسئوليت سنگينى كه خداوند بر عهده شان نهادهاست بر آيند.
حضرت موسى (عليه السلام ) پس از دريافت ماموريت الهى خويش در اولين درخواستى كه از خداوند دارد به درگاه با عظمت او عرض مى كند:
رب اشرح لى صدرى (175)
پروردگارا سينه ام را گشاده كن !
خداوند متعال نيز وقتى مهم ترين و گران بهاترين امدادهاى خود را بر پيامبر بزرگوار اسلام ياد آورى مى كند رد راس همه آنها از شرح صدر او نام مى برد و مى فرمايد:
الم نشرح لك صدرك (176)
آيا ما سينه تو را گشاده نساختم .
تـحـمـل و سـعـه صـدر خصلت و ويژگى هاى لازم و ضرورى آمر به معروف ناهى از منكر است . برخورد پيامبران را با سخنان ناروا و دشنام هاى مخالفان ملاحظه كنيد:
لقد ارسلنا نوحا الى قومه فقال يا قوم اعبدوا الله مالكم من اله غيره انى اخاف عليكم عـذاب يـوم عـظـيـم * قـال المـلا مـن قـومـه انـا لنـراك فـى ظـلال مـبـيـن* قـال يـا قـوم ليـس بـى ظـلاله و لكـنـى رسول من رب العالمين (177)
مـا نـوح را بـه سـوى قـومـش فـرستاديم .... پس اشراف قومش به او گفتند: ما تو را در گـمـراهـى آشـكـارا مى بينيم و او گفت : اى قوم من هيچ گونه گمراهى در من نيست بلكه من فرستاده اى از طرف پروردگار جهانيانم .
والى عـاد اخـاهـم هـودا....* قـال المـلا الذيـن كـفـروا من قومه انا لنراك فى سفاهه و انا لنـطـنـك مـن الكـاذبـيـن * قـال يـا قـوم ليـس بـى سـفـاهـه و لكـنـى رسول من رب العالمين (178)
بـه سـوى قوم عاد برادرشان هود را فر ستاديم . - پس اشراف كافر قوم گفتند: ما تو را در سـفـاهت (سبك مغزى ) مى بينيم و مسلما تو را از دروغگويان مى دانيم او گفت : اى قوم من مرا هيچ سفاهتى نيست و لكن من فرستاده پروردگار جهانيانم .
ولقد كذبت رسل من قبلك فصبروا على ما كذبوا واوذوا (179)
پيامبرانى قبل از تو تكذيب و دروغگو شمرده شدند پس بر اين تكذيب ها و آزارها صبر و استقامت داشته كردند.
4-2. پايبندى به حدود الهى
امـر بـه معروف نهى از منكر دو واجب با اهميت هستند كه بايد به طور صحيح انجام گيرد. اگـر انجام دهنده اين دو واجب در حال انجام وظيفه ضوابط و حدود شرعى را لحاظ نكند كار او حتى تاثير منفى خواهد داشت . منكرات يا پنهان صورت مى گيرد يا آشكارا در ملا عام ؛ در صـورتـى كـه ارتـكـاب منكر علنى باشد بر همه مسلمانان واجب است با وجود شرايط مـرتـكب را نهى كنند و چنانچه اقدام عملى لازم بود افراد حكومت بايد دخالت كنند و مرتكب را از ارتكاب باز دارند و اما اگر ارتكاب منكر در خفا و پنهانى باشد دو صورت دارد:
الف : گـنـاهـى اسـت كـه آثـار سـوء آن فـقـط متوجه انجام دهنده آن مى شود و به مصابح عـمـومـى و اجـتـمـاعى خلل و نقصى وارد نمى سازد در چنين صورتى افراد مسلمان حق دارند تجسس كرده و اين جرائم را كشف نموده و جلوى آن را بگيرند قرآن مى فرمايد:
يا ايها الذين آمنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم و لا تجسسوا(180)
اى مـومـنـان از بـسـيـارى از گـمان ها دورى كنيد زيرا بعضى از گمان ها گناهند و تجسس نكنيد.
ب ): گـنـاهان و جرايمى كه در صورت وقوع زيان آنها علاوه بر انجام دهنده دامنگير عموم يـا بـخشى از آحاد جامعه نيز مى شود مثل دزدى رشوه خوارى توطئه عليه نظام و... در اين قبيل موارد بايد با رعايت مراتب امر به معروف اقدام كرد و اطلاعت خود را در اختيار ماموران حكومتى نيز قرار داد تا اقدام لازم انجام دهند.
اگـر آمـر و نـاهـى بـدون رعـايـت حـدود و ضـوابـط فـوق اقـدام كـنـنـد عمل او قطعا نتيجه منفى خواهد داشت .
فصل چهارم : عوامل و عواقب بى اعتنايى به امر به معروف و نهى از منكر
1- عوامل بى اعتنايى به مسئوليت هاى اجتماعى
پـس از روشـن شـدن اهـمـيـت و ارزش امـر بـه مـعـروف نـهـى از مـنـكـر ايـن سـوال مـطـرح اسـت كـه چـرا بـسـيـارى از مـسـلمـانـان تـوجـه و اهـتـمـام لارم بـه ايـن اصـل اسـلامـى را نـدارد نـه بـراى جـلوگـيـرى از مـفـاسـد و مـنـكرات اقدام به نهى از منكر مى كنند و نه براى تحقق خوبى ها امر به معروف مى كنند؟
بـر اسـاس بينش قرآن كريم در بين آحاد امت اسلامى رابطه و پيوند ولايت وجود دارد و مـومنان اولياى يكديگرند اين رو بايد پيوسته در صدد اصلاح يكديگر و امر به معروف و نهى از منكر باشند:
و المـومـنـون والمـومـنـات بـعـصـهـم اولياء يعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر (181)
مردان مومن و زنان مومن بعضى اولياى يكديگرند امر به معروف و نهى از منكر مى كنند.
در ايـن آيـه شريفه خداوند تمام مومنان را با تفاوت هايى از نظر جنس (مرد و زن ) دارند. داراى يك حقيقت مى داند و آن اين كه هيچ گونه اختلاف و تفرقه اى در ميان آنها وجود ندارد و نشانه آن اين است كه هر كدام نسبت به يكديگر احساس وظيفه و مسئوليت كرده و براى او تلاش مى كند. پس امر به معروف و نهى از منكر برخاسته از رشته ولايت است كه اعضاى جـامـعه را به هم پيوند مى دهد. اين ولايت روحى است كه پيكر امت اسلامى را به وحدت مى رساند.(182)
بـا هـمـه ايـن تـاكـيـدات كـم نـيـسـتـنـد كـسـانـى كـه خـود را مـسـلمـان مـى دانـنـد ليـكـن از مسائل جامعه اسلامى با بى تفاوتى عبور مى كنند همان ها كه امير المومنين (عليه السلام ) از آنها به ميت تعبير مى كند:
و منهم تارك لانكار المنكر بلسانه و قلبه و يده فذلك ميت الاحياء(183)
و برخى از آنها منكر را با قلب و زبان و دست انكار نمى كنند و پس او مرده زندگان است .
هـمـان گـونـه كـه رشـد تـنـفـس و واكـنـش در بـرابـر عـوامـل بـيـرونى از علايم حيات طبيعى موجود زنده تلقى مى شود حيات انسانى نيز داراى عـلامـت هـايى از جمله برخورد انكارآميز با زشتى است . آنان كه هيچ گونه احـسـاس و تـكـليـفـى در مـقـابـل مفاسد ندارد مرده اند مردگانى كه در بين زندگان راه مى روند. چنين افرادى داراى شخصيت متعادل انسانى نيستند و روح آنها واژگون است :
فـمـن لم يـعـرف بـقـلبـه مـعـروفـا و لم يـنـكـر مـنـكـرا قـلب فجعل اعلاه اسفله و اسفله اعلاه (184)
آن كـسـى كه با قلب خويش كار پسنديده اى را (به پسنديدگى ) نشناخت و منكر را انكار كـرد وارونـه گـرديـد و بالايش پايين و پايينش بالا قرار گرفته است (استحاله شده و حقايق را درست نمى فهمد)!؟
بـثى اعتنايى به مسئوليت هاى اجتماعى عوامل گوناگونى دارد كه برخى ريشه در ضعف بـينش هاى فكرى و برخى ريشه در ضعف شخصيت روحى دارند. در اين جا به ذكر برخى از آنها مى پردازيم ؟
1-1. ترس از ضررهاى مالى و جانى
آنـان كـه حفظ خود را برتر از كيان اسلامى و بالاتر مى دانند و هر امر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر بـرايـشـان صـدمـه اى بـه هـمـراه داشـتـه بـاشـد و در آن احـتـمـال خطرى بدهند عقب نشينى مى كنند و لب فرو مى بندند. امام باقر (عليه السلام ) فرمود:
يـكـون فـى اخر الزمان القوم يتبع فيهم قوم مروان يتقرون و يتنسكون حدثاء سفهاء لا يـجـبـون امـرا بـمـعـروف و لا نـهـيـا عن منكر الا اذا امنوا الضرر يطلبون لانفسهم الرخص و المغادير يتبعون زلاه العلماء و فساد عملهم يقبلون على الصلاه و الصيام و ما لا يكلمهم فى نـفـس و لا مـال و لو اضـرت الصـلاه لسائر ما يعملون و اموالهم و ابدانهم لرفضوها كما رفضوا اسمى الفرائض و اشرفها(185)

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
عوامل و زمينه هاى موفقيت در امر به معروف و نهى ازمنكر
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : شنبه 28 فروردين 1395

امر به معروف و نهى از منكر

محمد سروش ، سيد محمد نقدس نيان

- ۳ -


المـحـتـسـب مـن نـصـبـه الامـام او نـائبـه للنـظـر فـى احوال الرعيه و الكشف عن امورهم مصالحهم (128)
مـحـتـسـب فـردى اسـت كـه از طـرف امام يا از طرف نائب او به منظور برسى وضع مردم و رسيدگى به امور آنان نصب مى شود.
بين محتسب كه مامور برسى امر به معروف و نهى از منكر است با ديگر مسلمانان كه به امر به معروف و نهى از منكر مى پردازند از جهاتى تفاوت وجود دارد:
1. مـحـتـسـب بـا تـوجـه بـه مـسـئوليتى كه از سوى حاكم مسلمانان پيدا كرده است امر به مـعـروف و نهى از منكر براى او واجب عينى شمرده مى شود ولى براى ديگران واجب كفايى است .
2. محتسب براى انجام اين وظيفه نسب شده است ولى ديگران منصوب نيستند.
3. محتسب با توجه به حكم ماموريت خود حق دارد پيرامون منكرات علنى به تحقيق بپردازد و عـوامـل آن را مـورد بـرسـى قـرار دهد در حالى كه ديگران تنها به امر و نهى بسنده مى كنند.
4. محتسب حق تعزير گناهان و تنبيه بدنى او را ندارد و ديگران چنين اجازه اى ندارند.
5. مـحـتـسـب مـى تـوانـد در مـقـابـل انـجـام مـسـئوليـت هـاى مـحـوله از بـيـت المال حقوق دريافت كند.(129)
ايـنـك ايـن سـوال مـطـرح مـى شـود كـه اگـر مـامـوريـن حـكـومـت بـه وظـيـفـه خـود عـمـل نـكـردند و رسالت امر به معروف و نهى از منكر را به خوبى انجام ندادند مسلمانان چـه وظـيـفه دارند؟ آيا آنان فقط بايد به امر و نهى با زبان بسنده كنند؟ يا اجازه دارند كـه خـود بـا بـرخـورد بـا مـنكرات قيام نمايند؟ رهبر فقيد انقلاب اسلامى حضرت آيت امام خمينى رضوان الله عليه در وصيت نامه خود وظيفه امت حزب الله را تبيين نموده اند:
از آنچه در نظر شرع حرام و آنچه بر خلاف مسير ملت و كشور اسلامى و مخالفت با حيثيت جـمـهـورى اسـلامـى اسـت بـه طـور قـاطـع اگـر جـلوگـيـرى نـشـود هـم مـسـئول مى باشند و مردم و جوانان حزب حزب الهى اگر برخورد به يكى از امور مذكور نـمـوده بـه دسـت گاه هاى مربوطه رجوع كنند و اگر آنان كوتاهى نمودند خودشان مكلف بر جلوگيرى هستند.(130)
فصل سوم : عوامل و زمينه هاى موفقيت در امر به معروف و نهى ازمنكر
1. عوامل موفقيت در امر به معروف و نهى از منكر
مـوفـقـيت در انجام امر به معروف و نهى از منكر در گرو رعايت نكات فراوان است . در اين درس برخى از آنها را بيان مى كنيم .
1-1. يادگيرى راه رسم صحيح و مناسب
قرآن كريم به ما دستور مى دهد كه وقتى خواستيد وارد خانه بشويد از آن در وارد شويد:
واتو البيوت من ابوابها (بقره 189)
آيـه قـرآن در صـدد بـيان يك حقيقت كلى است كه راه موفقيت در آن هر عملى را نشان مى دهد. امـام بـاقـر (عـليه السلام ) در تفسير اين آيه مى فرمايد: يعنى هر كارى را از راهش وارد شويد. هر عملى را از آن سو كه بايد انجام دهيد.(131) و حضرت رضا (عليه السلام ) فرمود:
من طلب الامر من وجه لم يزل فان زل لم تخدله الحيله (132)
هر كس كه كار را از راهش بخواهد نمى لغزد و اگر هم بلغزد چاره اى برايش خواهد بود.
در امر به معروف و نهى از منكر نيز قبل از هر اقدامى بايد انديشه كرد و شيوه صحيح را بـا تـوجـه بـه ويـژگـى هـاى فـرد گـنـاهـكـار و نـوع خـطـا پـيـدا نـمـود. بـراى مثال ، در برخورد با گناهى كه زا تو سر زده است پيرامون اين سوالات بايد فكر كرد:
- مـوضـع گـيـرى فـردى كـافـى اسـت يـا بـايـد بـا هـمـاهـنـگـى دوسـتـان و خـانـواده عمل كنيم ؟
- ارشاد زبانى لازم است يا اقدام عملى ؟
- از زبان تشويق استفاده كنيم يا از زبان تهديد؟
وقـتـى كـه راه مـنطقى و ثمر بخش امر به معروف و نهى از منكر را يافتيم بايد به اداى تكليف و انجام وظيفه بپردازيم .
2-1. اهميت دادن به پيش گيرى
در پـزشـكـى پـيـش گـيرى و بهداشت را در درمان و معالجه مقدم مى دارند. در بيمارى هاى روحى و اخلاقى نيز چنين است .
مـمكن است عده اى عده اى گمان كنند تا وقتى كه منكر اتفاق نيفتاده است و شخص دچار گناه نگرديده است نسبت به او وظيفه امر به معروف و نهى از منكر وجود ندارد و اين تكليف تنها بعد از وقوع جرم براى ديگران پيدا مى شود در حالى كه از نظر فقه اسلامى از زمانى كـه آثـار و عـلامـت هـايـى وقـوع جـرم را مـشـاهـده مـى كنيم و حتى از موقعى كه به تصميم گناهكار آگاه مى شويم وظيفه امر به معروف و نهى از منكر به عهده ما خواهد بود.
حضرت امام خمينى سلام الله عليه در تحرير الوسيله فرموده است :
اگـر شـخـصـى بـدانـد كـه فـردى قـصـد انـجـام كـار حـرامـى را دارد احتمال دهد كه (نهى از منكر) تاثير دارد واجب است نهى از منكر كند.(133)
3-1. ريشه يابى و از بين بردن زمينه هاى منكرات
انسان موجودى مركب از عقل و شهوت است و به واسطه همين تركيب هم اين زمينه عروج به كمالات در آن وجود دارد و هم سرپيچى و گناه از او دور از انتظار نـيـسـت . شـرايـط اجتماعى و محيط در ظهور و بروز اين زمينه ها تاثير گوناگونى دارد. گـاه در شـرايـطـى تـخـم عـصـيـان آمـاده ريـخـتـن مـى شـود و مـحـصـول فـسـاد و تـبـاهـى درو مـى گـردد. و گـاه بـا تـقـويـت اسـتـعـدادهـاى الهـى محصول فضيلت و انسانيت به بار مى نشيند.
بـه هـره حـال مـنـكـرات از يـك سو در نابسامانى هاى گناهكار ريشه دارد و از طرف ديگر شـرايـط خارجى به فعال بودن آن ريشه ها و بذر افشانى ها در آن زمينه كمك مى كند از ايـن رو ريـشـه كـن سـاخـتـن مـنـكـر بـدون تـوجـه بـه عوامل اصلى بروز گناه امكان ندارد.
شناسايى اوامل بروز فساد در عوامل و ابعاد گوناگون فرهنگى اجتماعى و اقتصادى و از بـيـن بـردن آنـهـا راه مـبـارزه بـا فـسـاد اسـت در بـرسـى عـوامـل و عـلل بـروز مـنـكـرات پـيـش از ايـن زا هـمـه شـاهـد عوامل زير هستيم :
1. جهالت و نادانى
2. ضعف ايمان
3. بى بصيرتى
4. بى عدالت و تبعيض
5. فقر و تنگدستى
6. بيكارى
7. نابسامانى هاى خانوادگى
8. دوستان نا اهل
كـسـانـى كـه دل در گـرو ارزش هـاى اسـلامـى دارنـد و بـه دنـبـال ريـشـه كـنـى مـنـكـرات دارنـد بـايـد در درجـه اول بـا ايـجـاد زمـيـنـه مـنـاسـب مـبـارزه هـاى سـرسـخـت و مـنـاسـب و گـسـتـرده بـى امـان و عـوامـل فـوق را طـرح ريـزى كـنـد. تـعـمـيـق بينش ها و باورهاى با دعوت و تبليغ صحيح عـاقـلانـه مـبـارزه بـا بـى عـدالتى و گستردن قسط و عدالت در پهنه كشورهاى اسلامى پـرورش دادن روحـيـه كـار و دانـش و كـوشـش ايـجـاد زمـيـنـه هـاى رشـد تـوليـد و ايـجـاد اشـتـغال تهيه سر گرمى مناسب امكانات تفريحى و اقدامات ديگر در اين راستا بهترين و مناسب ترين راه مبارزه با فساد و منكرات است .
به عنوان مثال يكى از منكراتى كه هميشه در جامعه روح مومنان را مى آزارد فحشا و روابط نـامـشـروع زن و مرد است . راه اصولى براى مبارزه با اين منكر رواج دادن فرهنگ ازدواج و فـراهـم آوردن امـكـانـات لازم بـراى سـامان دادن به افراد مجرد است . بايد به يك بسيج دولتـى و هـمـگـانـى و مـردمى با اين معضل و مشكل اجتماعى مبارزه كرد و با سامان دادن به زنـدگـى و فـراهـم آوردن زمـيـنـه هاى مناسب ازدواج جوانان را از تجرد رهانيد و آنها را در حصن امن و امان زندگى زناشويى وارد ساخت قرآن به عنوان كتاب هدايت و سعادت فرمان بـسـيـج هـمـگانى براى ازدواج را صادر كرده است . در سوره نور كه عفت و پاكدامنى است بعد از دستور و عفت و خودارى از چشم چرانى مى فرمايد:
* و انكحهو الايامى منكم الصالحين من عبادكم و امائكم ان يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله و الله واسع عليم (134)
مـردان و زنـان بى همسر خود را همچون غلامان كنيزان شايسته و صالح را همسر دهيد اگر فـقـيـر و تـنگدست باشند خداوند از فصل خود آنها را بى نياز مى سازد خداوند گشايش ‍ دهنده و آگاه است .
اين آيه به همه افراد جامعه اسلامى دستور مى دهد كه نسبت به زنان و مردان مجرد احساس مسئوليت كنند و با فراهم آوردن زمينه هاى ازدواج تجرد را كه فساد زا است از بين ببرند.
نـمـونـه نـهـى از مـنـكـر در اين زمينه عمل حضرت لوط (عليه السلام ) است . ايشان در بين گـروهـى فـاسـد زنـدگـى مـى كردند كه به عمل شنيع همجنس گرايى مبتلا بودند و اين بزرگوار آنان را از اين عمل زشت نهى مى كرد. در يك صحنه ملائكه در صورت جوانانى بـر ايـشـان وارد شـدنـد. گـروهـى از مـردم فـاسد شهر خبر دار شدند و با حرص و ولع براى رسيدن به مقصود شوم خود به سوى خانه لوط هجوم آوردند لوط پيامبر به نهى آنان اقدام فرمود:
و جـاءه قـومـه يـهـرعـون اليـه مـن قـبـل كـانـوا يـعـلمـون السـيـئات قـال يـا قـوم هـولاء بـنـاتـى هـن اطـهـر لكـم فـاتـقـوات الله و لا يـخـزنـون فـى ضيفى (135)
قـوم او بـه سـرعـت بـه سـوى خـانـه او هـجـوم آوردنـد و قبل از آن كارهاى بد انجام مى دادند لوط گفت : اين دختران من براى شما پاكيزه ترند (با آنـان نـكـاح كـنـيد و از طريق صحيح نياز خود را برطرف سازيد) از خدا بترسيد و مرا در مورد ميهمانانم رسوا نكنيد.
آن حـضـرت بـراى مـوثـر شـدن نـهـى خـود راه صـحـيـح را بـه آنان نشان داد و با ارائه همسرانى پاك آنان را از ارتكاب به زشتى باز داشت . خداوند با بيان اين سخن لوط به مـومـنـان راه مـى نـمايد كه نبايد در نهى از منكر فقط مومنانم را از ارتكاب حرام نهى كرد بـلكـه بـايـد هـمـراه و ضـمـن آن كـه راه حـلال را بـه آنـان نـشـان داد و امـكـانـات حلال را برايشان فراهم ساخت .
4-1. استفاده از روش هاى غير مستقيم
امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر چـه بـا زبـان و چـه بـا عمل به دو صورت انجام مى گيرد: مستقيم و غير مستقيم
در روش مـسـتـقـيـم بـه طـور مـستقيم و صريح به معروف و يا از منكر نهى مى شود براى مـثـال بـراى امـر بـه مـعـروف بـه فـردى مـى گـويـيـم : فـلان عمل واجب را انجام دهيد.
امـا در روش غـيـر مـسـتـقـيـم در لابلاى گفتار به او تفهيم مى شود كه فلان كار معروف و پسنديده را بايد انجام دهد مثلا بدون اين كه متوجه شود كه او را مورد خطاب قرار داده اند از فردى كه آن وظيفه واجب را انجام داده است تعريف مى شود.
بـدون شـك روش دوم تـاثـيـر بيشترى خواهد داشت . نمونه استفاده از اين روش غير مستقيم شـيـوه امـام حـسـن و امـام حـسـيـن (عـليـه السـلام ) اسـت كـه در ايـن نقل تاريخى آمده است :
امـام حـسـن و امـام حـسـيـن (عـليـه السـلام ) در حـالى كـه هـر دو طـفـل بـودنـد بـه پـيـرمـردى كـه مـشـغول وضو گرفتن بود برخورد كردند و ديدند كه وضـوى او بـاطـل اسـت . ايـن دو بـزرگوار كه به رسم و روش اسلام آگاه بودند متوجه بـودنـد كـه زا يـك طـرف پـيـرمـرد راه آگـاه كـنـنـد كـه وضـويـش بـاطـل اسـت و از طـرف ديـگـر اگـر بـه طـور مـسـتـقـيـم بـه او بـگـويـنـد كـه وضـويـت باطل است شخصيت او جريحه دار مى شود و اولين واكنشى كه نشان مى دهد اين است كه مى گـويـد نـه خـيـر هـمين طور درست است بنابراين جلو رفتند و گفتند: ما هر دو مى خـواهـيـم در حـضـور شـمـا وضـو بـگيريم . ببينيد كداميك از ما بهتر وضو مى گيريم . او پذيرفت .
امـام حـسـن (عـليـه السـلام ) يـك وضـوى كامل را در حضور او گرفت . بعد امام حسين (عليه السلام ) اين كار را انجام داد. تازه پيرمرد متوجه شد كه وضوى خودش نادرست بوده است بعد گفت : وضوى هر دو شما درست است وضوى من خراب بود.
آنها اين طور از طرف اعتراف گرفتند، حالا اگر در اين جا مى گفتند: پيرمرد خجالت نـمـى كشى ؟ با اين ريش سفيدت هنوز وضو گرفتن بلد نيستى ؟ او از نماز خواندن هم بيزار مى شد!(136) حضرت على (عليه السلام ) در اين باره مى فرمايد:
تلويح زله العاقل له من امض عتابه (137)
لغزش عاقل ار با كنايه به او تذكر دادن از مهم ترين شيوه هاى توبيخ است .
5-1. اقدام همه جانبه
امر به معروف و نهى از منكر ابراز گوناگونى دارد كه در هر مورد براساس شرايط و اوضاع و احوال مى توان از آنها بهره گرفت : تنبيه و تشويق ، زبان قلم ، آشتى و قهر ضرب و شتم و....
مـوفـقـيـت جامعه اسلامى براى دعوت به خوبى ها و جلوگيرى از بدى ها در گرو آن است كـه از شـيـوه هـاى گـونـاگون به صورت هماهنگ استفاده شود و اگر تنها به دعوت لفـظـى و امـر و نـهـى زبـانـى بـسـنده كند بهره لازم را نخواهد برد. از امام صادق (عليه السلام ) چنين نقل شده است :
ما جعل الله بسط اللسان و كف اليد لكن جعلهما يبسطان معا و يكفان معا(138)
خـداونـد زبـان را گـشـوده و دست را بسته قرار نداده است بلكه خداوند خواسته است كه هر دو گشوده و يا هر دو بسته باشند.
پس در كنار شيوه هاى گفتارى بايد از شيوه هاى رفتارى نيز براى جلوگيرى از منكرات كمك گرفت چرا كه با زبان نمى توان همه عوامل فساد را آفرين غلبه كرد. شيخ مفيد مى گويد:
در دوران ولايت امير مومنان (عليه السلام ) به آن حضرت خبر رسيد كه فردى استمنا كرده اسـت حـضـرت دسـتـور داد: بـه دسـت او زدنـد تـا حـدى كـه قـرمـز شـد سـپـس سوال كردند: متاهل است يا مجرد؟ عرض شد: مجرد است . فرمود: ازدواج كند. عرض شد به واسطه فقر امكان ازدواج براى او امكانم ندارد حضرت پس از آنكه خواست از او توبه كند وسـائل ازدواج او فـراهـم آورد و مـهـريـه هـمـسـرش را نـيـز از بـيـت المال پرداخت .(139)
از ايـن سـيره امام مى فهميم كه براى اصلاح جامعه و جلوگيرى از مفاسد نه مى توان نه مـى تـوان از تنبيه چشم پوشى كرد و نه بايد به آن بسنده كرد بلكه بايد با شناخت ريشه انحراف در صدد اصلاح همه جانبه بر آمد.
6-1. رعايت ادب و كراهت و حرمت طرف مقابل
به مطالعه زندگى رسول اكرم (صلى الله عليه وآله ) و ائمه (عليه السلام ) مى توان ادب در امـر بـه مـعـروف و نـهـى از منكر را آموخت . اينك نمونه اى از ادب امام صادق (عليه السلام ) در امر به معروف و نهى از منكر:
به دستور منصور صندوق بيت المال را باز كردند و به هر كسى چيزى مى دادند شقرانى يـكـى از كـسـانـى بـود كـه بـراى دريـافـت مـالى از بـيـت المـال آمـده بود ولى چون كسى او را نمى شناخت وسيله اى پيدا نمى كرد تا سهمى براى خـود بـگـيـرد شـقـرانـى را بـه اعـتـبـار ايـن كـه يـكـى از اجـدادش بـرده بـوده اسـت و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) آن را آزاد نموده است و وى آزادى را از او به ارث برده اسـت مـولى يـا رسـول الله مـى گـفـتـنـد؛ يـعـنـى آزاد شـده رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه وآله ) و ايـن بـه نـوبـه خـود افـتـخـار و انتسابى براى شـقـرانـى مـحسوب مى شد. از اين رو خود را وابسته به خاندان رسالت مى دانست . در اين بـيـن كـه چـشـم هـاى شـقـرانـى نـگـران آشـنـا و وسـيـله اى بـود تـا سهم خودش را از بيت المـال بگيرد امام صادق (عليه السلام ) را ديد جلو رفت و حاجت خويش را گفت : امام رفت و طـولى نـكـشيد كه امام رفت و طولى نكشيد كه سهم شقرانى را گرفت و با خود آورد همين كه آن را به دست شقرانى داد با لحنى ملاطفت آميز اين جمله را به شقرانى گفت : كار خـوب از هـر كـسى خوب است ولى از تو واسطه انتسابى كه با ما دارى و تو ار وابسته بـه خـانـدان رسـالت مـى دانند خوبتر و زيباتر است و كار بد از هر كس بد است ولى از تو به خاطر همين انتاسب زشت تر و ناپسندتر است . امام صادق (عليه السلام ) اين جمله را فرمود و گذشت .
شـقرانى با شنيدن اين جمله دانست كه امام از سر او يعنى شراب خوارى آگاه است و از اين كـه امـام مـى دانست او شراب خوار است به او محبت كرد و در ضمن محبت او را متوجه عيش كرد پيش وجدان خود شرمسار شد و خود را ملامت كرد.(140)
دورى از سـرزنـش از جـمـله آدابـى اسـت كـه بـر تـاثير امر به معروف و نهى از منكر مى افـزايـد و از اين رو در دستورات اخلاقى اسلامى از ما خواسته اند تانسبت به گناهكاران زبان سرزنش ‍ نداشته باشيم امام سجاد (عليه السلام ) فرمود:
آخـريـن وصـيـتـى كـه حـضرت حضر به موسى (عليه السلام ) كرد اين بود كه هيچ گاه كسى را به خاطر گناهانش ملامت نكن .(141)
شـايـسـتـه اسـت انـسـان قـبـل از امر به معروف و نهى از منكر به فراخور موقعيت اجتماعى شنونده قدرى او را تمجيد كند و روى نكات مثبت اخلاقى ملى خانوادگى اخلاقى انقلابى و شـغـلى و... او تـاكـيـد ورزد؛ بـه عـنـوان مـثـال بـا عـبـاراتـى از قـبـيـل : شـمـا فـرد مـتـعـهـدى هـستيد، شما از سرمايه هاى اين مملكت هستيد، شـمـا دانـش آمـوزان و دانـشـجويانت درس خوان و موفقى هستيد، شما فر زند يا بـرادر شـهـيـد هـسـتـيـد و بـر گـردن هـمـه مـا حـق داريـد، شـمـا بـه خـانـواده اى اصيل و نجيب وابسته ايد و... بكوشيد تا به او كراهت بخشيد و جايگاه او را در نقطه بـلنـدى از عـزت و فـضيلت تثبيت كنيد آن گاه با لحنى ملايم و دلنشين او را از منكر باز داريد و به معروف دعوت كنيد.
نـكـتـه قـابـل تـوجـه در ايـن زمـيـنـه بـرخـورد بـا كـسـانـى اسـت كـه اعـمـال خـلاف و بـاطـل ار از روى اعـتـقـاد و تـقـدس انـجـام مـى دهـنـد و در ايـن مـوارد بـايـد اول اسـتـدلال مـتـيـن پـايـه هـاى اعـتـقـادى آنـان را در هـم ريـخـت قـبـل از ويـران كـردن بنيان اعتقادى آنان بايد از توهين به مقصدشان به شدت خود دارى كرد. رهنمود قرآن در اين زمينه چه زيبا و هشدار دهنده است :
و لا تـسـبـواالذيـن يـدعـون مـن دون الله فـيـسـبـوا الله عـدوا بـغـيـر عـلم كـذلك زيـنـا لكل امه عليهم (142)
بـه مـعـبـود كـسـانـى كـه غـيـر خـدا را مـى خـوانـنـد دشـنام ندهيد! مبادا آنان نيز از روى ظلم (جهل ) به خدا دشنام دهند! ما اين چنين عمل هر قومى را نزدشان زينت داديم .
در جنگ صفين زبان برخى از سپاهيان حضرت على (عليه السلام ) زبان به دشنام لشكر مـعـاويـه گـشـودنـد. امـام (عـليـه السـلام ) ضـمـن مـنـع آنـان ايـن عمل را فرمود:
انـى اكـره لكـم اتـن تـكـونوا سبابين و لكنكم لو وصتهم اتعمالهم ذكرتم حالهم كان اصوب فى قول ابلغ فثى العذر (143)
مـن بـراى شـما نمى پسندم كه فحاشى و بد زبانى كنيد لكن اگر به جاى توهين و بد زبـانـى نـاسـزاگـويـى اعـمـال نـاشـايـسـت آنـان را تـوصـيـف كـنـيـد واحوال ايشان را باز گو كنيد به ثواب نزديك تر و عذر آوردن مفيدتر است .
مـنظور امام على (عليه السلام ) اين است اگر چه لشكريان دشمن به خطا رفته است و در زيـر پـرچم كفر قرار گرفته است و بر ضد امام خويش قيام كرده اند لكن با همه اين ها اهـانـت كـردن بـه آنان مشكل گمراهى آنان را حل نمى كند و موجبات هدايتشان را فراهم نمى سـازد ولى اگـر عـاقـبـت سـركـشـى بـر ايـشـان تشريح شود چه بسا كسانى متنبه هدايت شوند.
7-1. پرهيز از سخت گيرى بيجا و اميد وار كردن به رحمت خدا
براى دعوت به خوبى ها و جلوگيرى از بدى ها بايد ظرفيت طاقت و توانايى افراد را در نـظـر گـرفت . براى جذب آنها به اره مستقيم و صراط هدايت از سخت گيرى هاى بيجا كه مورد نظر اسلام نيست دورى كرد. چه بسا پافشارى به انجام يك امر مستحب باعث شود فـردى از واجـبـات هـم صـرف نظر كند. چه بسا اصرار بر ترك يك مكروه فردى را به انجام محرمات سوق دهد.
به اين روايت تاريخى بنگريد تا آثار منفى سخت گيرى را در آن بنگريد:
دو هـمـسـايـه كـه يكى مسلمان و ديگرى نصرانى است گاهى با هم در مورد اسلام سخن مى گـفـتـنـد مـسلمان آن قدر از اسلام تعريف كرد كه همسايه نصرانى او به اسلام گرويد و اسلام را پذيرفت .
شـب فـرا رسـيـد سـحـرگـاه نصرانى تازه مسلمان ديد در خانه را مى كوبند با نگرانى پرسيد: كيستى ؟ همسايه مسلمان خود را معرفى كرد و گفت : زود وضو بگير و جامه ات را بـپوش تا برويم مسجد براى نماز. تازه مسلمان براى اولين بار وضو گرفت و روانه مـسجد شد هنوز تا طلوع صبح خيلى باقى بود آن قدر نماز خواندند كه موقع نماز صبح فـرا رسـيـد. نـمـاز صـبـح را خـواندند و مشغول دعا و تعقيب شدند تا هوا روشن شد. تازه مسلمان حركت كرد تا به منزلش برود رفيقش گفت : كجا مى روى ؟ مدتى صبر كن و تعقيب نـماز را بخوان تا خورشيد طلوع كند. پس طلوع خورشيد وقتى تازه مسلمان برخواست تا بـه مـنـزلش بـرود رفـيـق قـرآنـى را بـه او داد تـا بـخـوانـد و بـه او گـفـت : حـالا مشغول خواند قرآن شو تا خورشيد بالا بيايد توصيه من اين است كه امروز نيت روزه كنى نـمـى دانـى روزه چـه قـدر ثواب دارد؟ كم كم نزديك ظهر شد و او را دعوت كرد تا براى نـمـاز ظـهـر بـيايد سپس او خواست تا صبر كند و در وقت فضيلت نماز عصر آن را به جا آورد و بعد به او گفت : چيزى از روز باقى نمانده است بهتر است براى نماز مغرب را هم بـخـوانـيـم . هـنـگامى كه تازه مسلمان مى خواست براى افطار برود به او گفت : يك نماز بـيـشتر باقى نمانده است و آن هم نماز عشا است صبر كن . پس از يك ساعت نماز عشا را هم خـوانـدنـد و برگشتند شب دوم هنگام سحر بود كه تازه مسلمان باز صداى در را شنيد كه مى كوبند پرسيد كيست ؟ جواب داد من همسايه هستم وضو بگير تا به مسجد برويم تازه مـسـلمـان در پاسخ گفت : من همان ديشب كه از مسجد برگشتم از اين دين استعفا دادم برو يك آدم بيكارتر از من پيدا كن كه كارى نداشته باشد و وقت خود را بتواند در مسجد بگذراند. من آدم فقير و عيالوارم بايد دنبال كسب و كار بروم .
امـام صـادق (عليه السلام ) بعد نقل اين حكايت براى ياران خود فرمود: به اين ترتيب آن فـرد عـابـد سـخـت گـيـر فـردى را كـه وارد اسلام شده بود خودش از اسلام بيرون كرد. بنابراين شما هميشه متوجه اين حقيقت هستيد و باشد كه بر مردم سخت نگيريد و به اندازه تـوان و طـاقـت مـردم را در نـظـر داشـتـه بـاشـيـد تـا مـى تـوانـيـد كـارى كـنـيـد كـه مردم مـتـمـايـل به دين شوند و از دين فرارى نشوند آيا نمى دانيد كه بناى دين اموى بر سخت گـيـرى و شـدت اسـت ولى راه و روش مـا بر نرمى و مدارا و حسن معشرت و به دست آوردن دلها است . (144)
در اين زمينه آمر به معروف و ناهى از منكر بايد از عفو و گذشت لازم هم برخوردار باشد و گناهكار را نسبت به گناه جرى نگيرد بلكه به گذشت و عفو حق تعالى اميد وار ساخت و به توبه و انقلاب درونى وا دارد. آيات ناظر بر اين روش است :
ليـس عـليـكـم جـنـاح فـيـهـا اخـطـاتـم و لكـن مـا تعمدت قلوبكم و كان الله غفورا رحيما (145)
در خـطـايـى كـه از شـمـا سـر مـى زند گناهى بر شما نيست ولى آنچه را از روى عمد مى گوييد (مورد مواخذه قرار خواهد گرفت ) و خداوند آمرزنده و مهربان است .
فبما رحمه من الله لنت لهم و لو كنت فشا غليظ القلب لانفضوا من حولك (146)
بـه بـركـت رحـمـت الهـى در بـرابـر آنـان نـرم و مـهـربـان شـدى ! و اگـر خـشـن و سنگدل بودى از اطراف تو پراكنده مى شدند.
اذا جـائك الذيـن يـومـنون باياتنا فقل سلام عليكم متب ربكم على النفسه الرحمه انه من عمل منكم سوءا بجهاله ثم تاب من بعده واصلح فانه غفور رحيم (147)
هـر گـاه كـسـانـى بـه آيـات مـا ايـمـان دارنـد نـزد تـو آيند به آنها بگو: سلام بر شما پروردگارتان رحمت را بر خود فرض كرده است . هر كس از شما كارى را از روى نادانى كند آنگه توبه كند و به صلح آيد پس وى آمرزنده و مهربان است .
ايـن آيـات و روايـات فـراوان ديـگـر در ايـن زمـيـنـه بـه مـا ياد مى دهد كه در برخورد با مـرتـكـبـان مـنـك رو تـاركـان مـعـروف آنان را با ملايمت و مهربانى به عفو و رحمت خداوند امـيـدوار سـاخـتـه و از ارتـكـاب گـنـاه پـشـيـمـان سـازيـم و طـورى عـمـل نـكـنـيـم كه آنان نسبت به گناه جرى شوند و بر خطاى خود اصرار ورزند و از روى تعصب عمل طشت خود را شهامت و شجاعت تلقى كنند.
8-1. شروع از نزديكان
آمـر بـه مـعـروف و نـاهـى از مـنـكـر بـايـد در مـرحـله اول بايد بيشتر هم خود را بعد از خود سازى صرف اصلاح خود و خانواده و نزديكان خود كـنـد. اگـر فـردى نـسـبـت بـه نـزديـكـان خـود حـسـاسـيـت كـافـى نـشـان دهد و در برابر اعـمـال بـد آنـان عـكـس العـمل نشان داد و آنان را ببه انجام واجبات نيكو فرا خواند امر به مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر چـنين فردى در ساير افراد نيز موثر است . از اين جهت بود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) ابتدا به دعوت انذار خويشاوندان خود مامور گشت :
انذر عشيرتك الاقربين (148)
هـمـچـنـيـن در ابـتـداى بـعـثـت (149) خداوند از پيامبر (صلى الله عليه وآله ) مى خواهد اهل خود را به نماز امر كند:
و امر اهلك بالصلوه
بـديـن ترتيب دعوت پيامبر (صلى الله عليه وآله ) چه در مرحله فراخوانى به توحيد و چه در مرحله اداى واجبات از نزديكان شروع شد.
آغاز دعوت و امر به معروف و نهى از منكراز نزديكان داراى مزاياى است از آن جمله :
1. بـر اسـاس اين روش بر همگان روشن مى شود كه در دعوت دينى هيچ گونه تبعيضى وجـود نـدارد و كـسـى بـه بـهـانه قرابت و امر و نهى ، معاف نمى شود بلكه بايد ابتدا سراغ نزديكان رفت .(150)
گفتنى است كه در بسيارى از موارد امر به معروف و نهى از منكر تاثير لازم را ندارد، از آن جـه ، اسـت كـه مـردم مـى بـيـنـند آمر به معروف و ناهى از منكر حساسيت لازم را نسبت به نـزديـكـان خـود نـدارنـد و آنچه را براى ديگران عيب مى دانند تذكر مى دهند، در خانواده و نزديكان خود مى بينند و مسامحه مى كند.
2. هر كس بهتر و بيشتر از ديگران خانواده خود را مى شناسد، نقاط ضعف و قدرت آنها را مى داند از عوامل موثر در گمراهى آنها به خوبى آگاهى دارد و بهرت مى داند آنها را با چه شيوه اى دعوت كند و از بدى باز دارد.
3. زا آنـجـا كـه تـعـصـبـات بـيـجـا و خـودخـواهـى هـا بـه طـور مـعـمـول رد انـسان وجود دارد و كمتر كسى مى توان كه از رسوبات چنين رذايلى پاك شده باشد، براى بسيارى از ما شنيدن نواقص ‍ و عيوبمان از زبان ديگر سخت و سنگين است و امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر آنـهـا را بـه دشـوارى تـحـمـل مـى كـنـيـم ، در حـالى كه چنين برخورد و روحيه اى در اعضاى يك خانواده نسبت به همديگر كمتر وجود دارد.
قرآن در مورد ستايش پيامبران بزرگ اسماعيل صادق الوعد، مى فرمايد:
در كـتـاب خـود اسـمـاعـيـل را يـاد كـن . او در وعـده صـادق و و رسول و پيامبر (بزرگوارى ) بود، هميشه خانواده خود را به نماز و زكات دستور مى داد و او در نزد خدا پسنديده بود.(151)
در دستورات اسلامى نيز به اين نكته توصيه شده است كه ابتدا خانواده خود را دريابيد:
يا ايها الذين آمنوا قوا انفسكم و اهليكم نارا (152)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! خودتان و خانواده تان را از آتش جهنم حفظ كنيد.
نجات خانواده از آتش جهنم چيزى جز، امر به معروف و نهى از منكر نيست ؛ زيرا فراتر از آن مـسـئوليـتـى بـر ديـگـران وجـود نـدارد. در روايـت اسـت كـه وقـتـى ايـن آيـه شـريـفـه نازل شد، يكى از مسلمانان مى گريست و مى گفت :
من از حفظ نجات خود عاجزم چگونه خانواده و اهلم را از آتش جهنم حفظ نمايم ؟ پيامبر به او فرمود: آنچه را براى خود مى خواهى آنها امر كن و آنچه را از خود دور مى كنى آنها را نيز نهى كن (153) .
هـمـچنين ابى بصير از امام (عليه السلام ) پرسيد: چگونه مى توانم طبق اين آيه خانواده ايم را از آتش حفظ نمايم ؟ حضرت فرمود:
آنها ار به اوامر الهى فراخوان و از نواهى حق تعالى باز دار. در اين صورت اگر از تو اطـاعـت كردند آنها ار حفظ كرده اى و اگر اعتنايى به امر و نهى تو نكردند تكليف خود را نسبت به آنها انجام داده اى (154) .
9-1. جلب اعتماد
اگـر امـر بـه معروف و نهى از منكر شونده نسبت به آمر ناهى اعتماد داشته باشد آنان را بـه خـيـر خـواهـى و دوسـت بداند به از امر و نهى آنان متنبه مى شود و خود ار اصلاح مى كند. پس ‍ آمر و ناهى بايد زمينه هاى به وجود آمدن اعتماد و باور به خلوص صداقت و خير خواهى خود را در او ايجاد كند و با قول و عمل به او بباورانند كه خير خواه هستند و مصلحت او را مـى جـويـنـد و آنـچـه را مـى گـويـنـد از روى دل سـوزى اسـت . يـكـى از رموز موفقيت پيامبران الهى در همين نكته نهفته است كه مردم مى دانـسـتـنـد و يـقين داشتند آنان در مدعاى خود صادق هستند و در صدد منافع شخصى و مطالع دنـيـوى و مـادى نـيـسـتـنـد و مـنظورى جز اصلاح پيروان خود ندارند. نوح پيامبر به هنگام دعوت قوم خود به آنان اعلام كرد:
ابلغكم رسالات ربى و انا لكم ناصح امين (155)
رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى كنم و من خير خواه و امنى براى شما هستم .
اين سخن بسيارى از پيامبران است كه به قوم خود ابلاغ كردند:
انى لكم رسول امين (156)
من براى شما رسول امينى هستم .
اعـلام پـاداش نـاخـواهـى پـيامبران نيز از اقدامات آنان جهت اعتماد سازى است و با اين اعلام قـولى و عـمـلى تـوانـسـتـنـد بـسـيـارى را جـلب كـنند و آنان را از ظلم شرك و فساد بيزار گردانند:
و ما اسالكم عليه من اجر(157)
و بر رسالت از شما مزدى نمى خواهيم .
يـا قـوم ... مـا اريـد ان اخـالفـكـم انـى مـا انـهـاكـم عـنـه ان اريـد الا الاصلاح ما استطعت (158)
اى قـوم ...، مـن نـمـى خـواهم در آنچه شما را از آن باز مى دارم با شما مخالفت كنم (و خود مرتكب آن گردم ). من قصدى جز اصلاح تا آنجا كه بتوانم ندارم .
10-1. امر نهى استدلالى و منطقى
در بـسـيارى از اوقات صرف امر و نهى كار ساز نيست و بايد در ضمن آن فايده و ضرر آن را تـوضـيـح داد تـا طرف مقابل انگيزه طاعت و پذيرش پيدا كند. وقتى واجبى را ترك كـرده ، بـايد آثار و بركات انجام آن را متذكر شد و وقتى مى خواهد حرامى را متذكر شود بايد عواقب سوء آن را ياد آورى كرد.
بـسـيـارى از مـرتـكـبـان مـنـكـر و تـاركـان مـعـروف نـسـبت به عواقب آثار و پيامدهاى منفى عـمـل خـود آگـاهى كافى ندارند يا متوجه آن نيستند. در چنين مواردى ياد آورى بسيار موثر است . به چند نمونه قرآنى در اين مورد توجه مى دهيم . قوم موسى (عليه السلام ) از آن بزرگوار طلب خداى ديدنى و محسوس - بت - كردند و آن حضرت را در نهى آن فرمودند:
ان هـولاء مـتـبـر مـاهـم فـيـه وبـاطـل مـاكـانـوا يـعـمـلون * قال اغير الله ابغيكم الها و هو فضلكم على العالمين (159)
ايـنـان (بـت پـرسـتـان ) سـرانـجـام كـارشـان نـابـود اسـت و آنـچـه انـجـام مـى دهـنـد بـاطـل اسـت . (سـپـس ) گفت : آيا غير از خدا معبودى براى شما بطلبم ؟ خدايى كه شما را بر جهانيان برترى داد.
فرعون و درباريانش براى رويارويى با موسى به شور و طرح نشسته اند و با مطرح كـردن زمـيـنـه هـاى واهى زمينه قتل او را مى چينند. مردى مومن از درباريان به نهى آنان مى پردازد و با استدلال هاى متين عواقب اين كار را توضيح مى دهد(160) . روش اين مومن در امر به معروف و نهى از منكر حاوى نكات بسيار جالبى است از جمله :
1. وى در امـر بـه مـعـروف خـود روش تـقـيـه ار پيشه گرفت و براى نهى آن جمع كافر متعصب در مرحله اول ايمان خود را كتمان كرد و اظهار پيروى از موسى و يكتاپرستى نكرد.
2. مـخـاطـبـان را بـا لفـظ يـا قـوم = اى قوم من خطاب كرد تا وابستگى ، محبت و دلسوزى خود را نسبت به آنان ياد آورى كرده تا زمينه پذيرش را در آنان ايجاد كند.
3. از موسى در وهله اول با تعبير رجلا = مردى ياد كرد تا در ظاهر اعلام كند كه : او را نمى شناسم و رد نزد من از جايگاه و محبوبيت خاصى برخوردار نيست .
4. در كـلام خـود، اول فرض دروغ گو بودن موسى را مطرح كرد و گفت : اگر آن مرد دروغـگـو بـاشـد و راست گو باشد.... تا در آن حساسيتى ايجاد نشود و مطمئن شوند سخنان او از جهت طرفدارى از موسى نيست .
5. عـواقـب وخـيـم كـفـر و سـركـشـى با خدا و عناد با موسى را ياد آورى كرد تا آنان را از مقابله با موسى باز دارد.
6. ســرگـذشـت اقـوام و عـاقبت وخيم سركشى اقوام گذشته را يا آور شد. 2. ويژگىهاى آمران به معروف و ناهيان از منكر
امر به معروف و نهى از منكر وظيفه هر مسلمانى است و هيچ كس حق ندارد با داشتن توانايى لازم و با مشاهده امر معروف و يا عمل منكر از زير بار اين تكليف بزرگ الهى شانه خالى كند، ليكن وجود پاره اى از ويژگى ها باعث مى شود بازده كار آمران به معروف و ناهيان منكر بيشتر شود. برخى از اين ويژگى ها عبارتند از:
1-2 هماهنگى در گفار و كردار
اجـتـنـاب از مـنكر و باز داشتن از آن ، دو وظيفه اسلامى شمرده مى شود ولى بدون ترديد در قدم نخست بايد به اصلاح خود پرداخت ، سپس در صدد رفع عيوب ديگران بر آمد. امام على (عليه السلام ) در نهج البلاغه مى فرمايد:
و انـهـو غـيـركـم عـن المـنـكـر و تـنـاهـوا عـنـه ، فـانـمـا امـرتـم بـالنـهى بعد التناهى (161)
ديگران را از منكر نهى كنيد و خود نيز از آن اجتناب نماييد ولى وظيفه نهى از منكر، پس از دورى خود شما از آن است .
سـر ايـن بـيـان عـلوى روشـن اسـت ، زيرا انسان ها قبلا از آن كه به سخن يكديگر گوش بـسـپـارنـد بـه رفـتـار هـم چـشـم مـى دوزنـد و بـدون تـرديـد آنـچـه را كـه در عـمل مى بينند به مراتب موثرتر از چيزى است كه به زبان مى شنوند. پس نهى از منكر در صـورتـى اثـر بخش خواهد بود كه ديگران را از دور خواهد كرد كه آمر به معروف از سـخـن خـود ايـمـان داشـتـه و خـود در مـرحـله اول بـه آن عمل كرده باشد. سخن اگر با عمل همراه نباشد نشانه دو رويى و بى امانى است ئ امر به معروف فرد به ايمان و دو رو بودن طبيعى موثر نخواهد بود. قرآن مى فرمايد:
كـنـتـم خـيـر امه اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر و تومنون باالله (162)
شما بهترين امتى بوديد كه پديد آمديد - از اين جهت كه امر به معروف و نهى از منكر مى كنيد و به خدا ايمان داريد.
در آيه ديگرى در تمجيد از بعضى مومنان اهل كتاب آنان را چنين معرفى مى كند:
ليـسـوا سـواء مـن اهـل الكـتـاب امـه قـائمـه يـتـلون آيـات الله انـاء الليـل و هـم يـسـجـدون * يـومـنـون بـالله و اليوم الاخر و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يسارعون فى الخيرات و اولئك من الصالحين (163)
آنـهـا هـمـه يـكـسـان نـيـسـتند. از اهل كتاب جمعيتى هستند كه (به حق و ايمان ) قيام مى كنند و پـيـوسـتـه در اوقات شب آيات خدا را مى خوانند در حالى كه سجده مى نمايند. و به خدا و روزگـار ديـگـر ايـمان مى آورند امر به معروف و نهى از منكر مى كنند و در انجام كارهاى نيك پيشى مى گيرند و آنان از صالحانند
در ايـن آيـات آمـران بـه مـعـروف و نـاهيان از منكر به وصف ايمان عبادت و سرعت در انجام اعـمـال صـالح تـوصـيـف شـده انـد و ايـن اوصـاف حـاكـى از آن اسـت كـه آنـان قبل از اقدام به اصلاح ديگران از خود شروع كرده اند و اگر داعى و منادى به سوى كار خـوب هستند خود نيز در عمل عامل به خوبى ها و تارك از بدى ها مى باشند و بين كردار و گفتارشان منافات نمى باشد.
امام على (عليه السلام ) به اسوه آمران به معروف و ناهيان از منكر مى فرمايد:
ايـهـا النـاس انـى والله مااحصكم على طاقه الا و اسبقكم اليها و لا انهاكم عن معصيه الا واتناهى قبلكم عنها (164)
يـا مـردم ! بـه خـدا قـسـم شـمـا را بـه طـاعـتـى سـفـارش نـمـى كـنـم مـگـر ايـن كـه خـودم قبل از شما آن را انجام مى دهم و هيچ گاه شما را از ارتكاب به معصيتى باز نمى دارم مگر آن كه خودم قبلا خود آن را ترك مى كنم .
حضرت امام صادق (عليه السلام ) نيز مى فرمايد:
ان العـالم اذا لم يـعـمـل بـعـلمـه زلت مـوعـظـتـه عـن القـلوب كـمـا يزل المطر عن الصفا (165)
عـالمـى كـه بـه مـقـتـضـاى آگـاهـى خـود عـمـل نـكـنـد مـوعـظـه اش (خـيـلى زود) از دل هـا (ى شـنوندگان ) بيرون مى رود همان گونه كه باران بر سنگ صاف باقى نمى ماند.
هـرگـاه آمـر بـه مـعـروف و ناهى از منكر عامل نباشد با امر و نهى خود دين را به استهزاء گـرفـتـه است . از اين رو قرآن به سرزنش كسانى پرداخته است كه خود به سخنانشان عمل نمى كنند:
اتـامـرون النـاس بـالبـر و تـنـسـون انـفـسـكـم و انـتـم تـتـلون الكـتـاب افـلاتـعقلون (166)
آيـا مـردم را بـه نـيـكى امى مى كنيد. خودتان را فراموش مى نماييد و كتاب (تورات ) مى خوانيد. آيا نمى انديشيد.
آنچه در اين آيه بيشتر جلب نظر مى كند دو تعبير است :
1. تـنـسـون انـفـسـكـم يـعـنـى خـودتـان را فـرامـوش مـى كـنـيـد. آنـان كـه قـبـل از خـود سـازى به ارشاد ديگران مى پردازند و با گذشت زمان به بيمارى خود فـرامـوشـى مـبـتـلا مـى گـردنـد و بـكـلى از نـفـس خـويـش غافل مى شوند، چشمانشان بر عيوب خودشان بسته مى شود در حالى كه پيوسته زشتى هاى ديگران را مى بينند.
افـلا تـعـقـلون يـعـنى آنها نمى انديشند؟ رفتار اين گونه انسان ها نه تنها در خـور سـرزنـش بـلكـه شـگـفـت آور اسـت زيـرا بـا مـنـطـق عقل ناسازگار و در تضاد است . اين بى خردى از آنجا ناشى مى شود كه :
* آنـهـا مـى خـواهـنـد بـا امـر بـه مـعـروف مـى خـواهـنـد كـه ديـگـران را بـه كـمـال بـرسـانـنـد و از گـمـراهـى بـرهـانـنـد در حـالى كـه از نـظـر عـقـل نـجـات خـود بـر نـجـات ديـگـران مـقـدم اسـت پـس چـرا عقل خود را به كار نمى گيرند؟(افلا تعقلون )
اگـر بـا امـر بـه مـعـروف و نـهى از منكر در صدد اصلاح ديگرانند مگر نمى دانند با عـمـل خـود آنـهـا را بـه گـناه تشويق مى كنند؟ آيا در شيوه آنها تناقض نيست ؟ و آيا افراد عاقل اين گونه عمل مى كنند؟ (افلا تعقلون )
مـگـر نـه ايـن است كه اينان با رفتار خود تاثير سخن خود را از بين مى برند؟! مگر هـيچ عاقلى زحمت تلاش خود (امر به معروف و نهى از منكر) را اين گونه بر باد مى دهد؟ آيا فكر و انديشه ندارند؟(افلا تعقلون )
اين نكته هر چند متوجه دانشمندان يهود است ولى در حقيقت متوجه كسانى است كه اين رويه را پـيـشـه خود ساخته اند و بين گفتار و رفتارشان فاصله و جدايى وجود دارد و به تعبير فـيـض كـاشـانـى ايـن آيـه در حـق هـمـه كـسـانـى كـه از حـق دم مـى زنـنـد و بـه باطل عمل مى كنند جارى است (167)
قرآن كريم در اين آيه ديگر مومنان را مورد خطاب قرار داده و بشدت توبيخ كرده است :
يا ايها الذين آمنوا لم تقولون ما لم تفعلون * كبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون (168)
اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد! چـرا آنـچـه را كـه عمل نمى كنيد مى گوييد اين كه سخنى بگوييد و انجام ندهيد خداوند را به خشم مى آورد.
2-2. اخلاص و تعهد
كـسـانـى مـى تـوانـنـد در امر به معروف و نهى از منكر موفق باشند كه هم اخلاص داشته بـاشـنـد و هـم فـارغ طـمـع و چـشـم داسـت بـراى انـجـام وظيفه و اصلاح به امر و نهى همت گـمـارنـد وهـم سـوز تـعـهـد نـسـبـت بـه ديـگـران وجـود آنـان را گـرفـتـه بـاشـد. رسول خدا بايد اسوه همه آمران به معروف و ناهيان از منكر باشد. خداوند درباره سوز و تعهد آن بزرگوار مى فرمايد:
عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمومنين رؤ وف رحيم (169)
رنـج هـاى شـمـا بـر او سـخت است و اصرار بر هدايت شما دارد و نسبت به مومنان رئوف و مهربان است .
لعلك باخع نفسك الا يكونوا مومنين (170)
گويى مى خواهى از شدت اندوه اين كه مومنان ايمانى نمى آورند جان خود را فدا كنى .
فلعلك باخع نفسك على اثارهم ان لم يومنوا بهذا الحديث اثفا (171)
گـويـى اگر به اين سخن ايمان نياوردند تو خود را از اندوه در پيگيرى (كار)شان هلاك كنى .
فلا تذهب نفسك عليهم حسرات ان الله عليم بما يصنعون (172)
پـس مـبادا جانت به خاطر شدت تاسف بر آنان از بين برود. خداوند به آنچه را انجام مى دهد دانا است .
پيامبر (صلى الله عليه وآله ) با اين سوز و گدازى كه نسبت به هدايت خلق داشت از سر مـحـبـت و دلسـوزى فقط براى انجام وظيفه و كسب رضايت خدا قيام كردند و به امر و نهى پـرداخـتند و اين سيره همه پيامبران بوده است . وقتى پيامبران الهى براى هدايت مردم وارد انـطـاكيه شدند و آنها را به توحيد و نفى شرك دعوت كردند مورد تكذيب قرار گرفتند ولى ناگاه مردى دوان دوان از دورترين جاى شهر سر رسيد و فرياد زد:
يا قوم اتبعو المرسلين * اتبعوا من لا يسالكم اجرا و هم مهتدون (173)
اى قوم من از فرستادگان خدا پيروى كنيد از كسانى اطاعت كنيد كه از شما مزد نمى خواهند و خود هدايت يافته اند.
دو ويـژگـى اخـلاص صـداقـت هـم گـون زبـان و عـلم آن چـنـان بارز و موثر بود كه مومن آل يـس در هـوا دارى خـود از رسولان به آن دو استناد كرد. مخالفان پيامبران ميز سعى مى كردند اخلاص پيامبران را نزد مردم خدشه دار كنند و آنان را طالبان مقام و موقعيت معرفى كرده اند و مردم را از گرويدن به آنها باز دارند:
فـقـال المـلا الذيـن كـفـروا مـن قـومـه مـا هـذا الا بـشـر مـثـلكـم يـريـد ان يتفضل عليكم (174)
اشراف كافر قوم نوح گفتند: اين مرد بشرى چون همانند شما نيست كه مى خواهد بر شما آقايى كند.
3-2. تحمل وسعه صدر
بـاز داشـتـن فـردى از بـدى و فـرا خـواندن او به سوى خوبى در واقع نوعى مقابله با امـيـال غـريـزى و خـواسـتـه هـاى شـهـوانـى اوسـت از ايـن رو شـنـيـدن و تـحـمـل امـر و نـهـى چـنـدان بـه مذاق افراد خوشانيد نيست و چه بسا موجب تمرد و لجاجت و واكـنـش منفى ايشان شود؛ وانگهى چون گنه كار توان برخورد با آمر و ناهى را ندارد در بـرخـورد سـالم و مـسـتـدل با او خود را محكوم مى بيند و مى كوشد تا با بهانه جويى و هـتـاكـى و تـوجـيـه گـرى جـار و جـنـجـال و گـاهـى بـا دروغ و تـهـمـت آب را گـل آلود و فضا را تاريك سازد و در اين محيط غبار آلود زشتى گناه خود را كمرنگ نشان دهد و اگر توانست حيثيت آمر و ناهى را خدشه دار كند.
اينها نمونه از مشكلاتت فراوانى است كه آمران و ناهيان متعهد به مقتضاى مسئوليت خطيرى كه بر عهده دارند با آن دست به گريبان هستند. اين عزيزان اگر خدا ناخواسته افرادى ضعيف كم ظرفيت و زود خشم باشند و كينه توز باشند، هنوز ديگرى را اصلاح نكرده خود سـقـوط مـى كـنند. حساسيت و ظرفيت موضوع امر و نهى اقتضا مى كند كه آمر و ناهى علاوه بـر كـمـك گـرفـتـن از خدا برسى دقيق جوانب قضايا و انجام اقدامات سنجيده و به موقع فـردى دريـا دل حـليـم و پـذيراى مشكلات بوده و در دشوارى هاى در برخورد با دشمنان صبور باشد زود از كوره در نرود خود را نبازد و با حوادث پيش آمدها با سينه ايا باز و روحيه اى قوى و بالا برخورد كند.
انـبـيـاى الهـى نـيـز اگـر از نـعـمـت ارزشـمـنـد سـعـه صدر برخوردار نبودند هرگز نمى توانستند از مسئوليت سنگينى كه خداوند بر عهده شان نهادهاست بر آيند.
حضرت موسى (عليه السلام ) پس از دريافت ماموريت الهى خويش در اولين درخواستى كه از خداوند دارد به درگاه با عظمت او عرض مى كند:
رب اشرح لى صدرى (175)
پروردگارا سينه ام را گشاده كن !
خداوند متعال نيز وقتى مهم ترين و گران بهاترين امدادهاى خود را بر پيامبر بزرگوار اسلام ياد آورى مى كند رد راس همه آنها از شرح صدر او نام مى برد و مى فرمايد:
الم نشرح لك صدرك (176)
آيا ما سينه تو را گشاده نساختم .
تـحـمـل و سـعـه صـدر خصلت و ويژگى هاى لازم و ضرورى آمر به معروف ناهى از منكر است . برخورد پيامبران را با سخنان ناروا و دشنام هاى مخالفان ملاحظه كنيد:
لقد ارسلنا نوحا الى قومه فقال يا قوم اعبدوا الله مالكم من اله غيره انى اخاف عليكم عـذاب يـوم عـظـيـم * قـال المـلا مـن قـومـه انـا لنـراك فـى ظـلال مـبـيـن* قـال يـا قـوم ليـس بـى ظـلاله و لكـنـى رسول من رب العالمين (177)
مـا نـوح را بـه سـوى قـومـش فـرستاديم .... پس اشراف قومش به او گفتند: ما تو را در گـمـراهـى آشـكـارا مى بينيم و او گفت : اى قوم من هيچ گونه گمراهى در من نيست بلكه من فرستاده اى از طرف پروردگار جهانيانم .
والى عـاد اخـاهـم هـودا....* قـال المـلا الذيـن كـفـروا من قومه انا لنراك فى سفاهه و انا لنـطـنـك مـن الكـاذبـيـن * قـال يـا قـوم ليـس بـى سـفـاهـه و لكـنـى رسول من رب العالمين (178)
بـه سـوى قوم عاد برادرشان هود را فر ستاديم . - پس اشراف كافر قوم گفتند: ما تو را در سـفـاهت (سبك مغزى ) مى بينيم و مسلما تو را از دروغگويان مى دانيم او گفت : اى قوم من مرا هيچ سفاهتى نيست و لكن من فرستاده پروردگار جهانيانم .
ولقد كذبت رسل من قبلك فصبروا على ما كذبوا واوذوا (179)
پيامبرانى قبل از تو تكذيب و دروغگو شمرده شدند پس بر اين تكذيب ها و آزارها صبر و استقامت داشته كردند.
4-2. پايبندى به حدود الهى
امـر بـه معروف نهى از منكر دو واجب با اهميت هستند كه بايد به طور صحيح انجام گيرد. اگـر انجام دهنده اين دو واجب در حال انجام وظيفه ضوابط و حدود شرعى را لحاظ نكند كار او حتى تاثير منفى خواهد داشت . منكرات يا پنهان صورت مى گيرد يا آشكارا در ملا عام ؛ در صـورتـى كـه ارتـكـاب منكر علنى باشد بر همه مسلمانان واجب است با وجود شرايط مـرتـكب را نهى كنند و چنانچه اقدام عملى لازم بود افراد حكومت بايد دخالت كنند و مرتكب را از ارتكاب باز دارند و اما اگر ارتكاب منكر در خفا و پنهانى باشد دو صورت دارد:
الف : گـنـاهـى اسـت كـه آثـار سـوء آن فـقـط متوجه انجام دهنده آن مى شود و به مصابح عـمـومـى و اجـتـمـاعى خلل و نقصى وارد نمى سازد در چنين صورتى افراد مسلمان حق دارند تجسس كرده و اين جرائم را كشف نموده و جلوى آن را بگيرند قرآن مى فرمايد:
يا ايها الذين آمنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم و لا تجسسوا(180)
اى مـومـنـان از بـسـيـارى از گـمان ها دورى كنيد زيرا بعضى از گمان ها گناهند و تجسس نكنيد.
ب ): گـنـاهان و جرايمى كه در صورت وقوع زيان آنها علاوه بر انجام دهنده دامنگير عموم يـا بـخشى از آحاد جامعه نيز مى شود مثل دزدى رشوه خوارى توطئه عليه نظام و... در اين قبيل موارد بايد با رعايت مراتب امر به معروف اقدام كرد و اطلاعت خود را در اختيار ماموران حكومتى نيز قرار داد تا اقدام لازم انجام دهند.
اگـر آمـر و نـاهـى بـدون رعـايـت حـدود و ضـوابـط فـوق اقـدام كـنـنـد عمل او قطعا نتيجه منفى خواهد داشت .
فصل چهارم : عوامل و عواقب بى اعتنايى به امر به معروف و نهى از منكر
1- عوامل بى اعتنايى به مسئوليت هاى اجتماعى
پـس از روشـن شـدن اهـمـيـت و ارزش امـر بـه مـعـروف نـهـى از مـنـكـر ايـن سـوال مـطـرح اسـت كـه چـرا بـسـيـارى از مـسـلمـانـان تـوجـه و اهـتـمـام لارم بـه ايـن اصـل اسـلامـى را نـدارد نـه بـراى جـلوگـيـرى از مـفـاسـد و مـنـكرات اقدام به نهى از منكر مى كنند و نه براى تحقق خوبى ها امر به معروف مى كنند؟
بـر اسـاس بينش قرآن كريم در بين آحاد امت اسلامى رابطه و پيوند ولايت وجود دارد و مـومنان اولياى يكديگرند اين رو بايد پيوسته در صدد اصلاح يكديگر و امر به معروف و نهى از منكر باشند:
و المـومـنـون والمـومـنـات بـعـصـهـم اولياء يعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر (181)
مردان مومن و زنان مومن بعضى اولياى يكديگرند امر به معروف و نهى از منكر مى كنند.
در ايـن آيـه شريفه خداوند تمام مومنان را با تفاوت هايى از نظر جنس (مرد و زن ) دارند. داراى يك حقيقت مى داند و آن اين كه هيچ گونه اختلاف و تفرقه اى در ميان آنها وجود ندارد و نشانه آن اين است كه هر كدام نسبت به يكديگر احساس وظيفه و مسئوليت كرده و براى او تلاش مى كند. پس امر به معروف و نهى از منكر برخاسته از رشته ولايت است كه اعضاى جـامـعه را به هم پيوند مى دهد. اين ولايت روحى است كه پيكر امت اسلامى را به وحدت مى رساند.(182)
بـا هـمـه ايـن تـاكـيـدات كـم نـيـسـتـنـد كـسـانـى كـه خـود را مـسـلمـان مـى دانـنـد ليـكـن از مسائل جامعه اسلامى با بى تفاوتى عبور مى كنند همان ها كه امير المومنين (عليه السلام ) از آنها به ميت تعبير مى كند:
و منهم تارك لانكار المنكر بلسانه و قلبه و يده فذلك ميت الاحياء(183)
و برخى از آنها منكر را با قلب و زبان و دست انكار نمى كنند و پس او مرده زندگان است .
هـمـان گـونـه كـه رشـد تـنـفـس و واكـنـش در بـرابـر عـوامـل بـيـرونى از علايم حيات طبيعى موجود زنده تلقى مى شود حيات انسانى نيز داراى عـلامـت هـايى از جمله برخورد انكارآميز با زشتى است . آنان كه هيچ گونه احـسـاس و تـكـليـفـى در مـقـابـل مفاسد ندارد مرده اند مردگانى كه در بين زندگان راه مى روند. چنين افرادى داراى شخصيت متعادل انسانى نيستند و روح آنها واژگون است :
فـمـن لم يـعـرف بـقـلبـه مـعـروفـا و لم يـنـكـر مـنـكـرا قـلب فجعل اعلاه اسفله و اسفله اعلاه (184)
آن كـسـى كه با قلب خويش كار پسنديده اى را (به پسنديدگى ) نشناخت و منكر را انكار كـرد وارونـه گـرديـد و بالايش پايين و پايينش بالا قرار گرفته است (استحاله شده و حقايق را درست نمى فهمد)!؟
بـثى اعتنايى به مسئوليت هاى اجتماعى عوامل گوناگونى دارد كه برخى ريشه در ضعف بـينش هاى فكرى و برخى ريشه در ضعف شخصيت روحى دارند. در اين جا به ذكر برخى از آنها مى پردازيم ؟
1-1. ترس از ضررهاى مالى و جانى
آنـان كـه حفظ خود را برتر از كيان اسلامى و بالاتر مى دانند و هر امر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر بـرايـشـان صـدمـه اى بـه هـمـراه داشـتـه بـاشـد و در آن احـتـمـال خطرى بدهند عقب نشينى مى كنند و لب فرو مى بندند. امام باقر (عليه السلام ) فرمود:
يـكـون فـى اخر الزمان القوم يتبع فيهم قوم مروان يتقرون و يتنسكون حدثاء سفهاء لا يـجـبـون امـرا بـمـعـروف و لا نـهـيـا عن منكر الا اذا امنوا الضرر يطلبون لانفسهم الرخص و المغادير يتبعون زلاه العلماء و فساد عملهم يقبلون على الصلاه و الصيام و ما لا يكلمهم فى نـفـس و لا مـال و لو اضـرت الصـلاه لسائر ما يعملون و اموالهم و ابدانهم لرفضوها كما رفضوا اسمى الفرائض و اشرفها(185)

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
شرايط و مراتب امر به معروف و نهى از منكر
نویسنده : محمدرضا عباسیان 09148023199
تاریخ : شنبه 28 فروردين 1395

امر به معروف و نهى از منكر

محمد سروش ، سيد محمد نقدس نيان

- ۱ -


نام كتاب : امر به معروف و نهى از منكر
نام نويسنده : محمد سروش ، سيد محمد نقدس نيان
مقدمه
امـر بـه مـعـروف و نـهى از منكر يك واجب مهم اسلامى است كه متاسفانه هم شناخت كافى در مـورد آن وجـود ندارد و هم به طور شايسته مورد توجه قرار نگرفته است . حتى در جامعه اسـلامـى مـا بـا ايـن كـه قـرآن و احـكـام در درجـه اول اهـمـيـت قـرار دارنـد، بـاز هـم ايـن اصـل مـهم مورد كم مهرى و غفلت واقع شده است و توجه كافى بدان نشده است . رهبر معظم انـقـلاب اسـلامـى حـضـرت آيـت الله خـامنه اى مد ظله العالى در مورد اين بيانات مهم ايراد فرموده و در جلسات متعددى و تك تك افراد جامعه را به اين امر مهم و توجه به اين واجب توصيه كرده اند.
مـا در ايـن كـتـاب بـه خـواسـت خـدا نـسـبـت بـه اهـمـيـت ايـن واجـب شـرايـط آن عـواقـب و و عـوامـل بـى اعـتـنايى بدان و وظيفه حكومت اسلامى بدان و... بحث خواهيم و كرد و اميد داريم بـرادران ديـنـى با يادگيرى دقيق اين مباحث در اجراى آن كه ضامن فردى و اجتماعى است و كوشا باشند.
 

پژوهشكده تحقيقات اسلامى
 

كليات
1. ضرورت و اهميت امر به معروف و نهى از منكر
انـسـان مـوجـودى است اجتماعى كه سرنوشتش با سرنوشت جامعه اى كه در آن زندگى مى كـنـد ارتـبـاط دارد. سـود و زيـان كارهايى كه از انسان سر مى زند هم به خود او باز مى گـردد وهـم بـه جـامـعـه مـتـاثـر مـى كـنـد. عـلاوه بـر ايـن اعمال ديگران هم در زندگى انسان خالى از تاثير نيست . از اين رو انسان همان گونه كه در اعـمـال و رفـتـار خـود مـسـوليـت دارد در بـرابـر عـمـلكـرد افـراد جـامـعـه اى كـه نـيـز مسئول است . در بينش اسلامى يك فرد مسلمان بايد پا به پاى نفس خود در جهت اصلاح در جـهـت اصـلاح ديـگـران نـيـز بـكـوشـد. بـى تـوجـهـى نـسـبـت بـه اعمال و رفتار ديگران و سرنوشت ديگران در واقع بى اعتنايى به سرنوشت خويش است و اگـر فـسـاد و گـناه و فحشا و منكر در جامعه شيوع يابد، آثار نامطلوب آن دامنگير همه افراد خواهد شد و حتى مومنان و پارسيان نيز از شعله آن در امان نخواهند ماند.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) در تبيين اين رسالت و هماهنگى مى فرمايد:
كلكم راع و كلكم مسول عن رعيته (1)
همه شما سرپرست همديگر هستيد و نسبت به زير دستان خود مسووليد.
اسلام از متعهدان خود مى خواهد كه خود را در برابر جامعه متعهد بدانند و با مشاهده گناه و فـسـاد سـاكـت نـمـانـنـد بـلكـه همواره ديگران را به خوبى امر كنند و از بدى باز دارند .تـاكـيدات مكرر قرآن كريم در خصوص امر به معروف و نهى از منكر بيانگر اهميتى است كـه اسـلام بـراى سـالم سـازى مـحـيـط اجـتـمـاعـى و مـبـارزه بـا مـفـاسـد و عوامل گناه قائل است .
1.1 رستگارى در گرو امر به معروف و نهى از منكر
و لتـكـن مـكنكم امه يدعون الى الخير و يامرون بامعروف و ينهون عن المنكر و اولائك هم المفلحون (2)
بايد از شما گروهى باشند كه دعوت به نيكى و خوبى و نهى از بدى كنند و آنان همان رستگارانند.
دقت در اين آيه و آيه شريفه اى كه حزب الله را رستگار معرفى نموده است الا ان حـزب الله هـم المـفـلحـون (3) مـى رسـانـد كـه امر به معروف و نهى از مـنـكـر از ويـژگـى هاى مهم و ضرورى حزب الله است و هيچ كس بدون قيام به امر به معروف و نهى از منكر نمى تواند خود را در زمره حزب الله بداند.
امـا ايـن كه امر به معروف و نهى از منكر چگونه مى تواند در رستگارى يك جامعه تاثير بگذارد نيازمند توضيح است :
از تـجـربـيات قطعى بشر اين است كه اندوخته هاى فكرى بشر با گذشت زمان به دسـت فـرامـوشـى سـپـرده مـى شود و مگر آن كه پيوسته يادآورى شود و در مرحله تكرار قـرار گيرد. از اين جا است كه پيوند عمل و علم مشخص مى شود. علم انسان را به عمل راهنامى مى كند و عمل شايسته بر آگاهى و بينش آن مى افزايد. از اين رو در يك جامعه اسلامى سالم بايد براى پاسدارى از معرفت و فرهنگ خويش بكوشند و نگهبان از حريم و مـكـتـب آن باشند كه متخلفين از راه نيكى را از سقوط به ورطه هلاكت باز دارند و با امـر بـه مـعـروف و نـهـى از منكر زمينه ساز رفتار شايسته و در نتيجه تـقـويـت كـنـنـده افكار صحيح باشند. پس بى اعتنايى به اين رفتار پايه رفتار سست انديشى هاى والا را در معرض فراموشى قرار مى دهد(4)
2.1. ملاك امتيازات امت اسلامى
كـنـتـم امـه اخـرجـت للنـاس تـامـرون بـالمعروف و تنهون و عن المنكر و تومنون بالله ..(5) .
شـما بهترين امتى بويد كه براى مردم ظاهر شده است ( چه اينكه ) امر به معروف و نهى از منكر مى كنيد و به خدا ايمان داريد.
در اين آيه شريفه از امت اسلامى به عنوان برترين امت تمجيد. سر اين فضيلت امـر بـه مـعـروف و نـهى از منكر معرفى شده است . پس آن گاه لياقت اين افتخار بـزرگ را پـيدا مى كند كه اين ارزش والا در آن حاكميت داشته باشد و مسلمانان با احساس وظـيـفـه مـسـئوليـت يكديگر را امر به خوبى و نهى از بدى كنند. هر گاه اين سنت نيك در مـيـان آنـان ضـعـيـف شـد و نـسـبت به امر به معروف و نهى از منكر در سطح جامعه احساس وظيفه و تكلفى در آحاد مردم وجود نداشته باشد اين فضيلت و برترى را از دست خواهند داد.
عـنـوان خـيـر الامـه يـك لقـب تـشـريفاتى نيست تا همه بدان افتخار و مباهات كنند بـلكـه عـنـوان مـال ارزشـمـنـدى است براى امر كنندگان به معروف و نهى كنندگان از مـنكر .پس آنان چه در عصر نزول آيه و چه پس از آن از انجام اين وظيفه شانه خالى كرده اند نصيبى از اين افتخار ندارند.(6)
بـا تـوجـه بـه ايـن مـساله و توضيحات همه مسلمانان گذشته را به وسيله اين آيه نمى تـوان بهترين امت دانست چه اين كه امام صادق (عليه السلام ) فرمود: چگونه آنان كه امام عـلى و امـام حـسـن و امـام حـسـيـن (عـليـه السـلام ) را بـه شـهـادت رسـانـده انـد بـهترين امت هستند؟(7) نكته جالب توجه اينكه در آيه شريفه امر به معروف و نهى از منكر در كنار ايمان به خدا قرار گرفته و اين نشانه اهميت اين دو فريضه بزرگ الهى و بيانگر اين اسـت كـه ايـن واجب ضامن گسترش ايمان در ميان امت اسلامى است و چنان چه اين دو فريضه اجرا نشود ريشه ايمان در دلها سست مى گردد و پايه هاى آن فرو مى ريزد .
3.1.رسالت پيامبر (صلى الله عليه وآله ) اسلام
از جمله وظايفى كه قرآن كريم براى پيامبر (صلى الله عليه وآله ) بر مى شمارد
امر به معروف و نهى از منكر است :
خذ العفو و الامر بالعرف و عن الجاهلين (8)
با آنها مدارا كن و عذرشان را بپذير به نيكى امر نما و از نادانان روى گردان باش .
الذين يتبعون الرسول النـبـى الامـى الذى يـجـدوبـا عـنـدهـم فـى التـوريـه و الانـجـيـل يـامـرهـم بـالمـعـروف و يـنـهـاهـم عـن المـنـكـر و يـحـل لهـم الطـيـبـات و يـحـرم عـليـهـم الخـبـائث ئ يـضـع عـنـهـم اصـرهـم و الا غلال التى كانت عليهم (9)
آنـان كـه از رسـول خـدا و پـيـامـبـر امـى اى پـيـروى كـنـنـد كـه در تـورات و انـجـيل كه در نزدشان است نام او را نوشته مى يابند ائو ايشان را به معروف و از مـنـكـر نـهـى مـى كـنـد و پـاكـى را حـلال و پـليـدى را حـرام مـى گرداند و سنگينى ها و زنجيرهايى كه بر ايشان بود بر مى دارد.
در ايـن آبـه پـنـج ويـژگـى اساسى براى مكتب اسلام بر شمرده مى شود، كه هيچ يك از شرايع گذشته داراى اين امتيازها و حد امكان بوده اند.
1.امـر بـه مـعـروف 2.نـهـى از مـنـكـر 3.حـلال كـردن پـاكـى هـا4. حـرام كـردن پـليـدى ها 5.برداشتن غل ها.
علامه طباطبايى در اين باره اين آيه مى نويسد:
ظـاهـر آيـه دلالت و حـداقـل اشـعـار دارد بـر ايـن كه مساله امر به معروف و نهى از منكر و خلاصه امور پنج گانه مذكور در اين آيه از مختصات پيامبر اسلام و ملت بيضاى او است - بـراى ايـن كـه هـر چـنـد بـه شـهـادت قـرآن كريم ساير صالح نيز به وظيفه امر به مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر قـيـام كـردنـد و طـيـبات را حلال خبائث را حرام دانسته اند هر چند بـرداشـتن موانع و غل و بندها معنوى در شريعت عيسى (عليه السلام ) بوده است الا اين كه هـيـچ خـردمـنـدى تـرديد ندارد كه دين پيامبر اسلام يگانه دينى است به امر به معروف و نـهـى از مـنكر اهميت فراوان دارد و دعوت آنان كارى جز دعوت زبانى نبوده است به جايى رسـانـيـد و آن را آن قـدر تـوسـعـه داد كـه بـا جـهـاد بـا امـوال و نفس گرديد تنها دينى است كه در مورد همه امور مربوط به زندگى بشر و همه شـئون و اعـمـال وى را بـرشـمـرده و دو قـسـم طـيـبـات و خـبـاثـت تـقـسـيـم و طـيـبـات را حـلال و خـبـائث را حـرام شـمـرده اسـت و ديـنى است كه همه احكام و تكاليف شاقه اى كه در سـايـر اديـان خـصـوصا در دين يهود و به دست احبار و ملايان ايشان رخنه پيدا كرده است نسخ كرد و از بين برد. پس حد اعلا و امور پنج گانه مذبور تنها و تنها در اسلام يافت مى شود.(10)
از ايـن رو فـريضه امر به معروف و نهى از منكر را يكى از ملاك هاى برترى مكتب اسلام شمرد كه به واسطه آن از آيين ديگر انبيا با ارزش تر است .
امـر به معروف و نهى از منكر علاوه بر آنكه از ويژگى هاى مكتب اسلام و رسالت پيامبر (صـلى الله عـليـه وآله ) اسـت بـه بـيـان قـرآن كـريـم بـه مـهـم تـريـن آرمـان هـاى تشكيل دهنده حكومت اسلامى نيز مى باشد؛
الذيـن ان مـكـانـهـم فى الارض اقاموا الصلاه واوتوا الزكاه وامرو بالمعروف ونهوا عن المنكر بالله علاقبه الامور (11)
همان كسانى كه هرگاه در زمين به آنان قدرت بخشيديم نماز را بر پا مى دارند و زكات مى دهند و امر به معروف و نهى از منكر مى كنند و پايان همه كارها از آن خدا است .
امـر بـه مـعـروف و نـهـى از منكر از مهم ترين برنامه هايى است كه خداوند انجام آن را از پيامبرانش خواسته است و كسى كه به اين برنامه هاى الهى همت گمارد و همگام با انبياى الهـى بـه انـجـام رسـالت عـظـيـم آنـان پـرداخـتـه اسـت . بـه تـعـبـيـر رسول خدا (عليه السلام ) خليفه خدا و رسولش خواهد شد:
و مـن امـر بـالمـعـروف و نـهـى عـن المـنكر فهو خليفه الله فى الارض و خليفه رسوله (12)
4.1. برترين نيكى
فـريـضـه امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر در بـعـضـى روايـات ديـگـر و اعـمـال پـسـنـديـده بـرتـر شـمرده شده است . تا جايى كه امير مومنان (عليه السلام ) مى فرمايد:
مـا اعـمـال البر كلها الجهاد فى السبيل الله عند الامر بالمعروف ونهى المنكر الا كنفثه فى البحر لجى (13)
هـمـه اعـمـال نـيك و حتى جهاد در راه خدا در مقايسه با امر به معروف همچون رطوبت دهان در مقايسه با درياى پهناور است .
در ايـن بيان علوى كليه اعمال به رطوبت دهان و امر به معروف و نهى از منكر به درياى پـهـنـاور تـشـبـيـه شـده اسـت تـا عـظـمـت ايـن عـمـل در مـقـابـل ديـگـر اعمال شايسته جلوه گر شود.(14)
شـايـد سـر برترى امر به معروف و نهى از منكر بر ساير عبادات و نيكى ها اين باشد كـه قـوام ، اسـتـمرارى و استوارى در گرو برپايى اين دو فريضه بزرگ است . علاوه بـر آن جـهـاد و مـبـارزه با فساد و موانع خارجى است فرد و جامعه مى تواند با مبارزه با دشـمـن خـارجـى بـه مـوفـقيت نايل آيد كه موانع و مفاسد داخلى در پرتو امر به معروف و نهى از منكر ريشه كن كرده باشد.
امام باقر (عليه السلام ) فرمود:
ان الامـر بـالمـعروف و عن النهى عن المنكر فريضه عظيمه بها تقام الفرائض و تامن المذاهب و تحل المكاسب و ترد المظالم وتعمر الارض و ينتصف من الاعداد يستقيم الامر(15)
امر به معروف و نى از منكر يك فريضه بزرگ الهى است كه ديگر واجبات به وسيله آن تـحـقـق پـيـدا مـى كـنـنـد و در پـرتـو آن راه هـا امـن شـده و كـسـب هـا در مـسـيـر حـلال و مـشـروع قـرار مـى گـيرد از ستم جلوگيرى و از زمين آباد مى شود و حق از دشمنان باز پس گرفته مى شود امر دين و دنيا قوام مى يابد.
امام حسين (عليه السلام ) فرمود:
... آنـهـا اذا اديـت و اقـيمت استقامت الفرائض كلها هينها و صعبها ذلك ان الامر لالمعروف و النـهـى عـن المـنـكـر و دعـاء الى الاسـلام مـع رد مظالم و محافظه الظالم وقسمه الفى ء و االغنائم و اخذ صدقات من مواضعها و وضعها فى حقها (16)
(خـدا مـى دانـد) اگـر امـر بـه مـعـروف ونـهـى از مـنـكـر انجام گيرد تمام واجبات الهى چه تـكـليـفات آسان و چه وظايف سخت به پا داشته مى شود، چرا كه با انجام اين وظيفه همه بـه اسـلام فرا خوانده مى شوند و از ستم جلوگيرى و با ستم پيشگان مبارزه مى شود و بـه وسـيله آنان غنائم و در آمدهاى ديگر بيت المال عادلانه تقسيم و ماليات ها جمع آورى و به افراد مستحق پرداخت مى شود.
پس امر به معروف و نهى از منكر در عرض ديگر واجبات قرار نمى گيرد بلكه عـمـل خـيـرى اسـت كـه بـه بـركـت آنها همه نيكى ها رشد مى كند و چه بسا در اثر قيام يك امـر كـنـنـده به معروف جامعه اى به سوى سعادت حركت كند و از گرداب گناه و فساد نجات يابد.
5.1. عامل تثبيت ارزشها وريشه كنى مفاسد
حركت در مسير هدايت از و راه امكان پذير است :
1. رشد معنوى با توجه به انگيزه هاى درونى :
انسان هايى كه در جهت تقويت نيروى ايمان تلاش كرده اند و در صحنه جهاد اكبر بـه مـوفـقـيـت و پـيـروزى دست يافته اند و به سرعت به سوى رفتار شايسته جذب مى شوند و همان عامل درونى آنها را از بديها باز مى دارد:
ان الصلاه تنهى عن الفحشاء و المنكر(17)
2. هدايت و ارشادهاى بيرونى
بـديـهـى اسـت كـه افـراد جـامـعـه را نـمـى تـوان بـه حـال خـود وا گـذاشـت ونيز نمى توان به اين حد بسنده كرد كه هر كس خود را اصلاح كند بلكه امر به معروف و نهى از منكر با توجه به نكات زير ضرورى است :
اول : آنكه انگيزه هاى معنوى در همه افراد به حدى قوى نيست كه آنها را در مسير صلاح و هدايت قرار دهد و از منكرات باز دارد. بنابراين امر به معروف و نهى از منكر رشد مـعـنـوى در افـراد بـه